" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 45 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۴۵

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

#لیلی

موشکافانه پرسیدم:
_پس آرمین چی…؟ اون اومد دنبالم.
دانیل:آرمین هم از جانب من با خبر شد.
با آشفتگی دستی میون موهام کشیدم و گفتم:
_من مطمئنم امیر یه نقشه ای داشته که تورو وارد این ماجرا کرده…مطمئنم از قصد تورو فرستاده تا من رو نجات بدی…!
سری به معنای نه به طرفین تکون داد و گفت:
_نه…! اون فقط می خواست تو یکم توی این مدت زجر بکشی.

یه تای ابروم رو بالا انداختم و با تردید گفتم:
_از کجا اینقدر مطمئن حرف می زنی…! نکنه خودت هم دستش هستی…؟!
پوزخندی زد و گفت:
_خوبه…از این شک و تردیدت خوشم میاد…اینکه زود حرف کسیو باور نمی کنی و همه جوانب رو می سنجی عالیه و نشون میده پلیس خوبی هستی.

فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم که صادقانه ادامه داد:
_من هم دست امیر نیستم…برات دلیل و مدرکی هم نمیارم چون ضرورتی توش نمیبینم…اینکه تو الان اینجایی و رو به روم نشستی و از اون خونه وحشتناک نجات پیدا کردی دلیلش فقط و فقط پروانس…! من ازت می خوام که کمکم کنی تا پروانه از دست امیر نجات بدم اما اگر در خواست کمکم رو رد کنی مــ…

میون کلامش پریدم و گفتم:
_می دونم…! برم می گردونی به همون خونه.
دانیل:آفرین…از اینکه مجبور نیستم برات هر چیزی رو دوبار تکرار کنم خوشحالم.
_خب حالا من باید چه جوری به باند امیر نفوذ کنم…؟

#هانا

**********************
میلاد عصبی نگاهی بهم انداخت و با حرص گفت:
_خداروشکر که ناپدید شده…خداروشکر…! با پای خودش از زندگی مون بیرون رفت.

کلافه دستی میون موهام کشیدم و غریدم:
_میلاد من بهت گفتم بیای اینجا چون به کمکت نیاز دارم…نگفتم بیای تا اعصابم رو بیشتر به هم بریزی.
قدمی به سمتم برداشت و گفت:
_مشکل تو چیه هانا…؟ چرا ولکن اون عوضی نیستی…؟ از موقعی که اومده اینجا تا حالا دوبار ناپدید شده…و دلیلش هم خیلی واضح و مشخصه…هر دوبار رفته پی خوش گذرونیش…! اون به تو و این بچه پایبند نیست،چرا نمی خوای بفهمی…؟!
و بعد با دستش به آیلا که غمگین روی کاناپه نشسته بود و داشت نقاشی می کشید اشاره کرد.

نیم نگاهی سمت آیلا که به شدت توی خودش بود و توجهی به حرفای ما نمی کرد انداختم.
دلم به حالش کباب شد…
اون حتی وضعیتش از من هم بدتر بود.
تن صدامو پایین آوردم و آروم تر گفتم:
_چی داری مال خودت میگی…؟! دفعه قبل که تن نیمه جونش رو دم در پیدا کردم…اینبار هم توی وضعیتی نبود که بتونه راه بره…مطمئنم یکی با آرمین دشمنی داره و می خواد بهش صدمه بزنه.

خیلی ریلکس گفت:
_چه خوب…! حتما دزدیتش تا کاره نیمه تمومش رو تموم کنه.
با حرفی که زد ته دلم حسابی خالی شد.

#هانا

نکنه برای آرمین اتفاقی بیوفته…؟!
با ترس گفتم:
_بسه بسه میلاد…!
خونسرد شونه ای بالا انداخت و گفت:
_برای دومین باره که آرمین ناپدید میشه…دفعه قبل تن بی جونشو پیدا کردی،اینبار هم اگر شانس بیاری جنازشو.

داد زدم:
_گفتم بسهههههه…تمومش کن…اصلا اشتباه کردم که گفتم بیای اینجا…از خونه من برو بیرون.
به طرفم اومد و رو به روم ایستاد و گفت:
_به فکر خودت باش هانا…به فکر خودت و آیلا…حالا که آرمین ناپدید شده می تونی دوباره به زندگیت برگردی…بدون هیچ نگرانی و ترسی.
عصبی نگاهش کردم و جدی غریدم:
_گفتم برو بیرون…برو…!
پوزخندی زد و به سمت دره خونه قدم برداشت.
درو باز کرد و همون طور که پشتش به من بود گفت:
_آرمین دیگه برنمی گرده هانا…سعی کن فراموشش کنی.
و بعد از خونه خارج شد و درو محکم پشت سرش بست.

با رفتنش نفس عمیقی کشیدم.
احساس می کردم زمین داره دور سرم می چرخه و از حجم استرس و ترس زیاد حالت تهوع گرفته بودم.

به طرف آیلا رفتم و کنارش روی کاناپه ولو شدم.
حتی سرشو بالا نیاورد و نگاهم نکرد.
این سکوت و غمش داشت آزارم میداد.
آروم اسمشو صدا زدم و گفتم:
_آیلا عزیزم…چیشده…چرا اینقدر ناراحتی…؟

جواب سوالم رو نداد و بی مقدمه پرسید:
_آرمین جون دیگه نمیبینم مامان…؟

#هانا

متعجب گفتم:
_این چه حرفیه آیلا…معلومه که میبینش…!
مداد رنگیو که در دست داشت روی کاغذش قرار داد و گفت:
_دروغ نگو مامان…من خودم حرفاتونو شنیدم.
اصلا نمیشد این بچه رو گول زد…!
به سمتش خیز برداشتم و آروم پیشونیش رو بوسیدم.
با لحن اغواکننده ای گفتم:
_من به تو دروغ نمیگم عزیزم…آرمینو بازم میبینی…بهت قول میدم.
چیزی نگفت که ادامه دادم:
_دلت براش تنگ شده…؟
با اندوه خاصی سرش رو تکون داد و پرسید:
_آرمین جون کجا رفته مامان…؟

نمی دونستم باید چی جوابش رو بدم…!
مکث کوتاهی کردم و کمی بعد به دروغ گفتم:
_رفته پیش یکی از دوستاش…اخه دوستش مریضه.
با اون چشمای قشنگش که با آرمین مو نمی زد،عمیق نگاهم کرد و دوباره پرسید:
_کی برمی گرده…؟!
دستمو نوارش وار بین موهاش کشیدم و گفتم:
_خیلی زود.

آیلا:مامان من خیلی دلم برای آرمین جون تنگ شده…بهش زنگ بزن…بگو زود برگرده.
ای کاش می تونستم…!
ای کاش می تونستم فقط صداش رو بشنوم و مطمئن بشم که حالش خوبه…
زیر لب باشه ای گفتم و از روی کاناپه بلند شدم و به سمت گوشیم رفتم.
گوشیمو از روی میز برداشتم و سردرگم بهش زل زدم.
آخه باید با کی تماس می گرفتم…؟
از کی کمک می خواستم…؟
شاید الان آرمین داره برای زنده موندن تقلا می کنه و اونوقت منه احمق اینجا ایستادم و نمی دونم باید چه غلطی بکنم.

#لیلی

************************
با خونسردی جواب داد:
_به راحتی…! خوده امیر میاد سراغت.
پوزخندی زدم و گفتم:
_اون اگه می خواست سراغم بیاد وقتی که توی اون خونه بودم اقدام می کرد…!
برای اینکه منو به چالش بندازه پرسید:
_تا حالا وجود امیرو مثل یه سایه ای که همیشه دنبالته حس کردی…؟
مکث کوتاهی کردم و به فکر فرو رفتم.
قطعا جوابم به سوالش آرس…!
من هیچ وقت مرگ امیر رو باور نکردم و وجودش رو حس می کردم.
درست مثل یه سایه…
سایه ای که در تعقیب منه…

سری به معنای آره تکون دادم که با اطمینان ادامه داد:
_پس به من اعتماد کن لیلی…من همه جوانب رو سنجیدم و تموم حرکات امیر رو از قبل پیش بینی کردم…می دونم این راهی که دارم میرم درسته و اگر بهم کمک کنی می تونی شاهد زمین خوردن امیر باشی.

_باشه من بهت کمک می کنم اما ازت می خوام که نقشت رو درست و حسابی برام توضیح بدی.
سری تکون داد و گفت:
_من از طریق افراد امیر متوجه حضور تو داخل اون خونه شدم؛ پس امیر می دونه که تو الان پیش منی و فعلا اقدامی نمی کنه…من برات یه بلیط به ایران میگیرم و تو تظاهر می کنی که داری برمی گردی ایــ…
میون کلامش پریدم و هیجان زده گفتم:
_اینجاس که امیر اقدام می کنه…!

دانیل:آره…و اگر بخوایم بهتر بگیم…اینجاس که کاره تو شروع میشه.

#لیلی

_اما امیر آدم زیرکیه…حتی اگر بیاد سراغم مطمئنم برای اینکه من نتونم خودم رو به آرش برسونم یه گوشه زندانیم می کنه…!
خونسرد زمزمه کرد:
_به تموم این احتمالات فکر کردم…حتی اگر به خاطر آرشم زندانیت نکنه به خاطر وجود من نمیزاره که بیش از اندازه بهش نزدیک بشی و تو کاراش دخالت کنی…اون می دونه که من دشمنشم و از هر راهی استفاده می کنم تا بهش ضربه بزنم و از طرفی هم می دونه که من بی دلیل تورو از اون خونه نجات ندادم.
کمی توی جام جا به جا شدم و با تردید پرسیدم:
_با اینکه همه ی این احتمالات رو می دونی و از محدودیت های من با خبری ولی اصرار داری که من وارد باندش بشم…؟
مطمئن سری تکون داد و گفت:
_اره…چون مجبورم…اما نگران نباش…من اونجا تورو به حال خودت رها نمی کنم،نفوذی هایی توی باند امیر دارم که می تونن بهت کمک کنن…لیلی تو تمام تلاشت رو بکن تا پروانه پیدا کنی و نجاتش بدی.

***********************
زیپ کت چرمم رو بستم و به سمت میز آرایش رفتم و نامه ای رو که روش قرار داشت برداشتم.
اما نامه نه…! بهتره بگم وصیت نامم که برای آرش نوشته بودم.
شاید زنده بر نمی گشتم و حرفای نگفته ای داشتم که نتونستم پای تلفن به آرش بزنم.

از اتاق بیرون زدم و به سمت طبقه پایین رفتم.
همین که پامو روی آخرین پله گذاشتم تازه نگاهم جلب دانیل شد.
دست به سینه گوشه سالن ایستاده بود و داشت من رو تماشا می کرد.

دانلود آهنگ دیس لاو جدید

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۴۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا