" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 44 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۴۴

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

#لیلی

**************************
نمیدونم چه مدت گذشت که مقابل عمارت شیک و مجللی ماشین رو پارک کرد.
البته ماشین با دره وروردی عمارت حداقل ده متر فاصله داشت…
متعجب به عمارت زل زدم و پرسیدم:
_اینجا دیگه کجاست…؟
سرد جواب داد:
_اینجا جایی که ماموریت تو ازش شروع میشه.
گنگ نگاهش کردم و گفتم:
_متوجه نمیشم…! فکر می کردم پروانه داخل ایران زندانیه و من قراره از اونجا فراریش بدم…اصلا وایسا ببینم…! این عمارت چه ربطی به من و به شغلم داره…؟
با انگشتاش چندین بار بی قرار روی فرمون ماشین ضربه زد و گفت:
_پروانه زندانی هست اما نه در ایران…اسیر دستای اون امیره عوضیه.
با شنیدن اسم امیر احساس کردم به یکباره روحم از بدن پرکشید…!

به سختی آب دهانم رو قورت دادم و با تپه تپه گفتم:
_ت…و…تو…از من…می خوای…برم…تو دهن…شیر…؟پروانه…از…چنگال…امیر… آزاد…کنم…؟!
فقط در جوابم سرشو تکون داد.
ناگهان با تعجب داد زدم:
_دیوونه شدی…؟من بمیرمم سمت امیر نمیرم…اصلا تو با خودت چی فکر کردی…! امیر کسیه که منو به اون خراب شده فرستاد…امیر کسیه که منو فلج کرد…امیر کسیه که مسبب تموم بدبختیای منه…اون سایه منو با تیر می زنه بعد من چه طوری قراره پروانه از دستش نجات بدم…؟ این فکر رسما دیوونگیه…!

توی جاش کمی جا به جا شد و خونسرد گفت:
_می دونم سوالای زیادی برات پیش اومده لیلی و مطمئن باش که من به تک تک سوالات جواب میدم اما قبل از اینکه جواب سوالاتو بهت بدم،دوتا راه جلوی پات میزارم…!

منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:
_یا میری توی باند امیر و از توانایی هات استفاده می کنی و پروانه نجات میدی و یا من برمی گردونمت به همون خونه…انتخاب با خودته.

#لیلی

دو راهی خیلی سختی بود…!
و به قول معروف باید از بین گزینه بد و بدتر یکی رو انتخاب می کردم.
اگر وارد باند امیر میشدم،مرگم حتمی بود و اگر به اون خونه برمی گشتم تا آخر عمرم زجر می کشیدم.
حداقل اگه وارد باند امیر میشدم نهایتش این بود که امیر با یه تیر خلاصم می کرد…
ولی اون خونه…!
و عروسک شدن…!

با انزجار چهرمو جمع کردم.
حتی فکرش هم دردناک بود…
دانیل موشکافانه پرسید:
_خب…!چیکار می کنی لیلی…؟
کلافه نگاهش کردم و گفتم:
_باشه…وارد باند امیر میشم اما به دو شرط…!
مغرورانه گفت:
_حواست باشه…تو در جایگاهی نیستی که بتونی شرطی بزاری.
تلخ زمزمه کردم:
_شرطام اصلا سخت نیستن…!

چشماشو باز و بسته کرد و لب زد:
_باشه…قبوله…حالا شرطات رو بگو.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_اولین شرطم اینه که می خوام با آرش صحبت کنم.
دهن باز کرد تا با غیظ چیزی بگه که تند ادامه دادم:
_نگران نباش…! چیزی راجب امیر و این موقعیتی که توش گیر افتادم بهش نمیگم…فقط می خوام صداش رو بشنوم و بهش بفهمونم که زندم.
با آشفتگی آشکاری دستی میون موهاش کشید و گفت:
_اونوقت دنبالت می گرده و سعی می کنه هرجور شده پیدات کنه.
با اندوه نالیدم:
_وارد باند امیر که بشم دیگه دستش بهم نمی رسه.

خیلی تیز بود.
متوجه اندوه کلامم شد و برای همین بحثو عوض کرد:
_قبوله…میزارم باهاش تماس بگیری…حالا شرط دومت چیه…؟!
قاطع گفتم:
_می خوام به تک تک سوالام صادقانه جواب بدی…مخصوصا راجب امیر…!می دونم که در جریان تموم کاراش بودی و هستی…اگه می خوای وارد باندش بشم باید یه چیزایی رو درموردش بدونم.

#لیلی

خیلی تند گفت:
_شرط دومت رو هم قبول می کنم…اما اول برمی گردیم به عمارت و اونجا من همه چیز رو برات توضیح میدم.
سری تکون دادم که ماشینو روشن کرد
و به راه افتاد.
توی راه هیچ سوالی ازش نپرسیدم و فقط ترجیح دادم به موزیکی که در حال پخش بود گوش بدم اما اینقدر فکرم درگیر بود که اصلا نمی فهمیدم خواننده داره چی بلغور می کنه…!

فکرم به شدت درگیر امیر و آزادی پروانه بودش…
اصلا چه جوری باید وارد باند امیر می شدم…؟
امیر قطعا با دیدنم یا من رو می کشت یا دوباره به فکر عذاب دادن من میوفتاد…
که احتمال دوم خیلی قوی تره…!

با صداشدن اسمم توسط دانیل از افکار درهمم فاصله گرفتم و گیج و منگ بهش زدم.
دانیل:کجایی تو…؟پنج دقیقس که دارم صدات می کنم…رسیدیم…پیدا شو.
متعجب از شیشه ماشین به بیرون زل زدم.
توی باغ عمارت بودیم…!
اینقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدیم.
از ماشین پیاده شدم و دنبال دانیل به سمت ساختمون عمارت به راه افتادم.
وارد سالن عمارت که شدیم بی قرار گفتم:
_خب…حالا بگو…!
به سمتم برگشت و گفت:
_یک ساعت دیگه بیا به اتاقم…اون موقع صحبت می کنیم.
و بعد خیلی ریلکس به سمت طبقه بالا رفت و من رو با یک دنیا سوال تنها گذاشت.

لعنتی…!
اصلا درک نمی کرد که من اینجا برای فهمیدن حقیقت دارم بال بال می زنم.
کلافه به سمت اتاقم رفتم و بعد از عوض کردن لباسام روی تخت ولو شدم و منتظر به ساعت دیواری داخل اتاق زل زدم.

این یک ساعت برای من اندازه یک عمر گذشت…
هر لحظه…
هر ثانیه…
و هر دقیقش برام عذاب آور بود.
اما بالاخره این انتظار به پایان رسید.

#لیلی

با استرس از روی تخت بلند شدم و از اتاقم بیرون زدم و به سمت طبقه بالا رفتم.
وقتی به پشت دره اتاق دانیل رسیدم،احساس کردم نفسم داره بند میاد…!
با دستم،آروم به گونم ضربه ای زدم و زیرلب زمزمه کردم:
_خودتو جمع کن لیلی…! آخه این چه وضعی که تو داری.
نفس عمیقی کشیدم و تقه ای به در زدم که بعد از گذشت چند ثانیه صدای بم و مردونش بلند شد:
_بیا داخل.
با دستای لرزون دستگیره به سمت پایین کشیدم و وارد اتاق شدم که گفت:
_درم پشت سرت ببند.
باشه ای زیرلب گفتم درو پشت سرم بستم.
به سمتش برگشتم که دیدم روی تخت نشسته و یه کتاب در دست داره.
متوجه نگاه خیره ی من شد و سرشو بالا آورد و گفت:
_بیا بشین…!
و با دستش به صندلی چرمی که کنار تختش قرار داشت اشاره کرد.
به سمت صندلی قدم برداشتم و روش نشستم.
منتظر بهش چشم دوختم که کتابشو بست و بهم زل زد و گفت:
_من نمی خوام به عنوان جاسوس و یا با یه اسم دیگه یا چهره دیگه وارد باند امیر بشی…من می خوام به عنوان خوده لیلی وارد باندش بشی.

پوزخندی زدم و گفتم:
_میشه بگی چه جوری…؟ توی ماشین هم بهت گفتم…امیر تا من رو ببینه خلاصم می کنه…بعد تو از من می خوای که وارد باندش بشم…؟ اونم با همین چهره و اسم واقعیم…!؟

از روی تخت بلند شد و در حالی که داشت به سمت کتابخونه کوچکی که گوشه اتاقش قرار داشت می رفت گفت:
_امیر خلاصت نمی کنه…چون براش مهمی…!

با تموم شدن جملش بلند زدم زیره خنده…!
مهم…؟
من…!
اونم برای امیر…؟
وای…مثل جوک می مونه.

درحال خندیدن بودم که یه جوری با اخم نگاهم کرد که رسما دستشویی لازم شدم و دست از خندیدن کشیدم.
با همون اخمش گفت:
_بزار من حرفم تموم بشه بعد تو نیشتو باز کن.
زیر لب ببخشیدی گفتم که ادامه داد:
_من توسط یکی از افراد امیر متوجه حضور تو داخل اون خونه شدم…!

#لیلی

کلافه لب زدم:
_اصلا سردر نمیارم چی میگی…!
کتابشو داخل یکی از قفسه های کتابخونش قرار داد و دوباره به سمت تخت برگشت.
روی تخت نشست و عمیق بهم زد و گفت:
_بهت حق میدم…من هم جای تو بودم گیج و سردرگم میشدم.

با حسرت بازدمم رو بیرون فرستادم که ادامه داد:
_من و امیر یه جورایی رقیب هم حساب میشیم…اون یکی از مهم ترین آدمای زندگیم رو از من گرفت و دشمنی ما از همین جا آغاز شد…پروانه برای من همه چیزه،همه چیز و هرطوری شده باید از دست اون امیره بی رحم نجاتش بدم.
عاجزانه نگاهش کردم و گفتم:
_خب…! اینا چه ربطی به من داره…؟

دانیل:فکر می کردم باهوش تر از این حرفا باشی…! این وسط کلی ارتباط بین من و تو و امیر وجود داره…!
بازم چیزی از حرفاش نفهمیدم.
خیلی گنگ حرف می زد.
متوجه سردرگمیم شد و سعی کرد واضح تر حرف بزنه:
_ببین لیلی…وقتی امیر شروع به دشمنی با من کرد من سعی کردم یه جوری حذفش کنم و از طریق یه سری از دوستانم با آرش آشنا شدم…آرش قرار بود بهم کمک کنه اما درست وقتی که داشتیم موفق میشدیم جا زد…! و نتیجه جا زدنش شد از دست دادن پروانه…
متعجب زمزمه کردم:
_اما آرش چیزی درمورد تو به من نگفت…!

دانیل:همکاری من و اون کاملا محرمانه بودش…به هر حال من دیگه کاری با آرش ندارم…طرف حساب من تویی و ازت می خوام که کارتو درست انجام بدم…اگه پروانه نجات بدی من هم برت می گردونم ایران تا به زندگیت برسی.
انگشتامو درهم قفل کردم و بعد از مکث کوتاهی گفتم:
_من پروانه فراری میدم…اما هنوز مشکل اصلی سره جاشه…!
یه تای ابروش رو بالا انداخت و پرسید:
_چه مشکلی…؟
_من باید با امیر چیکار کنم…؟اصلا چه جوری باید وارد باندش بشم…! کوچک ترین برخورد من با امیر مساوی میشه با مرگم.
پوزخندی زد و گفت:
_خیالت راحت…اون تورو نمی کشه…تو براش مهمی…!

#هانا

***************************
به سختی و لنگون لنگون به سمتم اومد و نگران گفت:
_خوبی هانا…؟
نفس عمیقی کشیدم و دستمو از روی پهلوم برداشتم و گفتم:
_آره…خوبم…!
آرمین دهن باز کرد تا چیزی بگه اما آیلا پیش دستی کرد و تند گفت:
_مامانی…خوبی…؟یهو چیشد آخه…!؟
نگاهمو به سمت آیلا که مظلومانه بین چهارچوب در ایستاده بود،سوق دادم و گفتم:
_چیزی نیست عزیزم…خوبم…! نگران نباش.
آرمین کلافه نگاهم کرد و غرید:
_میریم دکتر.

وحشت زده گفتم:
_دکتر برای چی…؟ گفتم که خوبم.
با اخم زمزمه کرد:
_تو شاید خوب باشی اما ممکنه بلایی سره بچم اومده باشه…!

وای خدایا…
داشتم بدبخت میشدم…
دکتر رفتن من مساوی میشد با لو رفتن دروغم…!
کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و جدی گفتم:
_بچه هم خوبه…با یه ضربه آروم که چیزیش نمیشه.
بلند و قاطع داد زد:
_همین که گفتم…!
با دادی که زد، به شدت ترسیدم و لرزش خفیفی به جونم افتاد.

ترس نه به خاطر دادش…
بلکه به دلیل برملا شدن دروغم…!

سعی کردم نظرشو عوض کنم برای همین گفتم:
_آرمین…بچه خوبه…اگه چیزیش میشد باید حسش می کردم.
بازم صداشو بالا برد و غرید:
_هانا اعصابم رو بهم نریز…برو لباست رو عوض کن بریم.

رسما با بدبخت شدن فقط چند قدم فاصله داشتم…

#هانا

حس کسی رو داشتم که هر لحظه داشت بیشتر و بیشتر در باتلاق فرو می رفت…
و هرچی بیشتر برای نجات خودش دست و پا می زد فاصلش تا مرگ کمتر میشد…
دستامو محکم مشت کردم و خواستم آخرین تیر خلاصیم رو رها کنم و چیزی بگم که آیلا به سمت آرمین رفت و با اخم رو به روش ایستاد و گفت:
_برای چی سره مامانم داد می زنی…؟

برای یه لحظه از این برخورد آیلا به شدت تعجب کردم.
صبح من رو به آرمین فروخت و پشت اون در اومد و حالا داشت طرفداری من رو می کرد…!
واقعا که این بچه مثل خوده آرمین عجیب و غریب بود…

آرمین با همون اخم و جدیتش نگاهی سمت آیلا انداخت و گفت:
_چون حقشه.
آیلا کم نیاورد و با اون زبون درازش گفت:
_دیگه دوستت ندارم آرمین…تو همش سره مامانم داد می کشی و اذیتش می کنی…!
آرمین کلافه دستی میون موهاش کشید.
انگار سعی داشت عصبانیتش رو کنترل کنه و درست با آیلا حرف بزنه.
اما خب چندان هم موفق نشد و با تشر گفت:
_برو لباسات رو عوض کن آیلا می خوایم بریم جایی…اینقدر هم روی اعصاب من راه نرو.

حرکات آرمین واقعا عجیب شده بود.
تا به حال سابقه نداشت با آیلا اینطور بد حرف بزنه…
کمی نسبت به حرکاتش دقیق تر شدم.

خدای من…!
همون تیک و حرکات عصبی که دکتر راجبش حرف می زد اومده بود سراغش…
برای همین رفتارش دست خودش نبود…!
دیگه حالا واقعا باید از آرمین و واکنش هاش می ترسیدم.

هراسان دست آیلا گرفتم و با استرس گفتم:
_عزیزم لطفا برو داخل اتاقت…!
از این می ترسیدم که مبادا اتفاق بدی بیوفته…

#هانا

آیلا لجوجانه پاشو روی زمین کوبید و دستشو از میون انگشتام بیرون کشید و گفت:
_نمیرممممم…!
دوباره خواستم دستشو بگیرم و داخل اتاق ببرمش که ناگهان آرمین جوش آورد و دست آیلا به زور گرفت و غرید:
_حالا که می خوای لجبازی کنی پس با همین وضع میبرت.
و بعد لنگون لنگون در حالی که دست آیلا رو گرفته بود به سمت دره خونه قدم برداشت.
آیلا هم مدام داد می زد:
_ولممممم کن…آرمین ولمممم کن…دیگه دوستت ندارم.

ترسیده به سمت آرمین دویدم و گفتم:
_آرمین توروخدا ولش کن.
غضبناک نگاهم کرد و گفت:
_این بچه هم درست مثل تو…حرف آدم سرش نمیشه و تا زور بالای سرش نباشه کاری رو درست انجام نمیده.

دره خونه رو باز کرد که دستمو روی در قرار دادم و نالیدم:
_آرمین تو الان عصبی،نمی دونی داری چیکار می کنی…! توروخدا آیلا ولکن…ببینش…نگاه کن چه قدر ترسیده.
حرفم تونست کمی آرومش کنه.
به سمت آیلا برگشت و به چهره معصومش که نم اشک درون چشماش حلقه بسته بود زل زد.
برای یک لحظه تموم حالات صورتش به کل تغییر کرد و دلش به حال آیلا سوخت.
همین که دست آیلا رو رها کرد،آیلا به سمت من دوید و خودش رو تو بغلم انداخت.
بیچاره حسابی ترسیده بود.
چون اولین بارش بود که آرمین رو تا این حد عصبانی میدید…!

آرمین سرشو شرمنده پایین انداخت و دره خونه رو کامل باز کرد.
خواست از خونه خارج بشه که تند گفتم:
_با این وضعت کجا داری میری…؟

#هانا

جوابم رو نداد و بلافاصله از در بیرون رفت.
هراسان آیلا پس زدم و آروم گفتم:
_همینجا بمون تا من برگردم.
با چشمای اشک آلودش نگاهم کرد و پرسید:
_کجا میری مامان…؟
کلافه دستی میون موهام کشیدم و جواب دادم:
_میرم دنبال آرمین…تا تو بری عروسکات رو بچینی من برگشتم.
با بغض گفت:
_اما مامان…!
وقت این رو نداشتم که بایستم و با آیلا بحث کنم.
باید زودتر خودم رو به آرمین می رسوندم.

خم شدم و نوازش وار دستمو بین موهای آیلا کشیدم و با لحن مهربونی گفتم:
_عروسکات رو بچین آیلا…آرمین رو که برگردوندم قول میدم باهم دکتر بازی کنم.
لباشو کج کرد و دلخور گفت:
_اما مامان من دیگه آرمین دوست ندارم چون دعوام کرد…!
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_عزیزم آرمین حالش خوب نبود…مطمئن باش وقتی برگرده حسابی از کارش پشیمون شده و جبران می کنه…اصلا وقتی برگشت مجبورش می کنیم باهامون دکتر بازی کنه باشه…؟
چیزی نگفت…
مثل اینکه خداروشکر راضی شدش…
سرشو به نشونه موافقت تکون داد و بدو بدو به سمت اتاقش رفت.
با رفتن آیلا،کلیدمو از روی جاکلیدی برداشتم و تند از خونه بیرون زدم.

با اون وضعیتی که آرمین داشت نمی تونست زیاد دور شده باشه…!
چشم چرخوندم و میون جمعیت اندکی که در حال رفت و آمد بودن دنبال آرمین گشتم.
اما نبود که نبود…!
کمی جلوتر رفتم و هراسان نگاهی به اطرافم انداختم.
خدایا یعنی کجا رفته…؟
اخه با اون پاهای نیمه جونی که داشت نمی تونست توی این فرصت کم،زیاد دور شده باشه…!

#لیلی

****************************
کلافه گفتم:
_چرا فکر می کنی براش مهمم…؟اگه حتی یک درصد مهم بودم این همه بلا سرم نمیاورد…اگه مهم بودم منو به اون خونه نمی فرستاد…من نه تنها براش مهم نیستم بلکه دشمنشم…امیر از هر فرصتی استفاده می کنه تا به من ضربه بزنه…اون نمی خواد من راحت و بدون درد بمیرم…می خواد ذره ذره زجر بکشم…برای همین منو به اون خونه فرستاد…چون می دونست که تبدیل به عروسک جنسی میشم…!

خونسرد گفت:
_ داری اشتباه می کنی لیلی…! درسته که اون به خاطر خصومتی که با پدرت داشته به فکر زجر دادن تو ولی براش مهمی…اگه می خواست تو تبدیل به لولیتا بشی پس چرا توسط یکی از افرادش منو از وجود تو باخبر کرد تا بیام و نجاتت بدم…؟!
فقط گنگ نگاهش کردم.
واقعا داشت چی می گفت…!
اصلا از حرفاش سردرنمیاوردم…
با دیدن چهره سردرگمم پوزخندی زد و گفت:
_اینجوری نگام نکن چون اونوقت حس می کنم جای یه پلیس کار درست روبه روم یه آماتور نشسته.

کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم که ادامه داد:
_من وقتی از جانب آرش ناامید شدم به فکر چندتا راه دیگه افتادم…دنبال افرادی می گشتم تا این وسط بهم کمک کنن و از امیر زخم خورده باشن…کمی که گذشت یکی از افرادم تورو بهم معرفی کرد…دختر پلیس و زیرکی که خودش رو در نقش دانشجو جا زد و به امیر نزدیک شد…دنبال یه راهی بودم تا پیدات کنم و ازت بخوام باهام همکاری کنی که فهمیدم ناپدید شدی…دنبالت گشتم اما پیدات نکردم چون امیر کارش رو خوب بلد بود…یه جوری مرگش رو صحنه سازی کرده بود که هیچ شکی به سمت اون کشیده نمیشد…و نهایت فکر می کنی من چه طور پیدات کردم…؟توسط یکی از افراد خوده خوده امیر…اگه امیر نمی خواست نه تنها من بلکه هیچ کس دیگه ای از جات باخبر نمیشد.

دانلود تمامی آهنگ های میثم ابراهیمی یکجا

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۴۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا