" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 42 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۴۲

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

با درد شدیدی تو گردنم بیدارشدم….اخ زیر لبی گفتم و جا به جا شدم که حس کردم چیز سفتی زیر سرمه…
نگاهمو به کنارم دوختم که چشمم به چهره غرق خواب ارمین افتاد
لبخندی روی لبام شکل گرفت….خوشحالم بودم از این که تو بغلش خوابیده بودم…مثل دخترای تازه به بلوغ رسیده که بار اولشونه میرن سرقرار با دوست پسرشون هیجان داشتم
از تخت پایین اومدم و گونه ارمین رو بوسیدم
سریع یک دوش یک ربعه گرفتم و بعدش یک صبحانه شاهانه اماده کردم
برای ناهار تصمیم گرفتم غذای مورد علاقه ارمین که همیشه تو رستورانای سنتی سفارش میداد
ابگوشت و ماهیچه پلو بپزم
با لذت به میز صبحانه خوشمزه ام نگاه کردم و منتظر شدم تا ارمین بیدار بشه
کم کم داشتم تو چرت میرفتم که صدای در اتاق منو به خودم اورد
_مامانی ارمین جون بیدارشده…
_ای شیطون بلا…نکنه تو بیدارش کردی
_نه بخدا مامان
خندیدم لپشو کشیدم…کمک ارمین کردم تا کارای ضروریش رو انجام بده
و بعدم اوردمش سر میز صبحانه
‌_بفرمایید
_من که گفتم میلی ندارم
لقمه نیمرو رو جلوی دهنش گرفتم و لب زدم
‌_ارمین لطفا
سری تکون داد و لقمه رو بلعید
کل روز رو توخونه کنارهم با شیرین کاریای ایلا گذروندیم…
ولی ارمین خیلی دمغ بود ولی به روی خودش نمیاورد و سعی می کرد با ما بخنده
داشتم شونه هاشو ماساژ میدادم که خودشو کج کرد
سوالی نگاهش کردم
_میشه بریم تو اتاق حرف بزنیم

رو به روش نشستم و منتظر زل زدم به چشماش…
یک جور عجیبی نگاهم می کرد…انگار بین حرف زدن مردد بود
_بگو آرمین…هرچی باشه من پیشتم دخترت پیشته….
همون تیک عصبی همیشگیش که شصتش روی پشت لبش می کشید
لبخندی زدم و گفتم:
_میدونم الان عصبی ای و داری از یک موضوعی رنج میبری…از حرکاتت میفهمم….بگو لطفا!
_نمیخوام پیش من باشی…برو دنبال زندگیت!

گیج نگاهش کردم که ابروهاشو بالا انداخت
_نمیخوام دیگه منتظرم باشی…بد موقعی رو انتخاب کردی برای کنارم بودن…من نیاز به مهر و محبت و دوست داشتنت از سر ترحم ندارم

با صدای ضعیفی گفتم
_ارمین چه ترحمی؟من بهت ترحم نمیکنم…توچیزیت نشده…امروز،فردا روپاهات راه میری….من به دل خودم ترحم میکنم…من تازه میفهمم با کنارت نبودن چه ظلمی در حق خودم کردم ارمین…من بعد از این همه سال نتونستم فراموشت کنم..من متعلق به توام
_بس کن هانا….همین که گفتم….برو هانا…از الان به فکر یک زندگی جدید باشه بدون من!
_پس آیلا چـ..ـی میشه؟
_آیلانه…توبرو…اون دخترمه…اون بچه داخل شکمت هم به دنیا میاری و بعد میری!

ناباور خیره شدم به صورتش و چشمای نم دار ارمین…
اشکم از گوشه چشمم جاری شد!
دهنم مثل ماهی باز و بسته میشد…اخ ارمین چرا لج کردی…
_ارمین بیا این حرفاتو فراموش کن…بعدا که خوب شدی صحبت میکنیم
_نظرم جدیه هانا…
_چقدر بی رحم شدی…من بدون شماها چیکار کنم آرمیــــــن
من بدون تو چیکار کنم….آیلا دیدی چقدر شبیهته…تاالانم سرپا موندم به این دلیل که اون مثل تو بود…با داشتنش زنده بودم و امید داشتم حالا هم خودتو هم اونو داری ازم میگیری
نکن ارمین…!

#لیلی

_باید کمک کنی شخصی به اسم پروانه ایدین از زندان ازاد بشه البته
همزمان با حرفش شونه هاشو بالا انداخت و ادامه داد
_ازاد بشه یا تو بتونی فراریش بدی بدون این که بعدا دنبالش باشن
چشمام گرد شد و بابهت لب زدم
_من؟یکیو فراری بدم؟
_اره.‌.‌.به هرحال تو پلیسی،واست کاری نداره لیلی
انتخاب راهشم با خودته
_نمیشه،نمیشه.‌.‌.همچین چیزی امکان نداره
شماهم از این درخواستا نکنید
به سمتم خم شد و با چشمای یخیش زل زد تو چشمام
_یعنی تو اجازه رد کردن هم داری؟فراموش که نکردی اینجا کجاست.‌.‌.به مخ کوچولوت فشار بیار خانوم پلیسه!
_میدونم شما کمکم کردید ولی این کار شدنی نیست.‌.‌.‌من یک پلیس معمولیم
نه قاضیم نه نگهبان زندان!
_اونش به خودت مربوطه که چجوری انجام بدی این کارو لیلی،فهمیدی؟
الان بشین فکر کن و راه چاره پیدا کن تا فردا بهم اطلاع بده

_چه فکری جناب نایت،من از پس این کار برنمیام
شرمنده شما شدم
خواستم عقب گرد کنم که چونه ام رو بین دست قدرتمندش گرفت و از بین دندون هاش غرید
_رو این مسئله با کسی شوخی ندارم…اوردنت به اینجا و اون همه هزینه یک علت داشتم اونم پروانه!اگر این کارو انجام بدی تا اخر عمرت مدیون پروانه ای که دست و پاهات سرجاش هستن
بعد از حرفش به عقب هولم داد و لب زد
_و اما اگر قبول نکنی فردا پس میفرستمت به همون خونه وحشت چون بدرد من نمیخوری
انتخاب با خودته!

آب دهنم رو قورت دادم و دستی به موهای پریشونم کشیدم
دیشب چهره برزخی دانیل ترس به دلم انداخته بود.‌.‌.این چند روز فقط اروم بودن و متانت ازش دیدم بدون هیچ زورگویی
این نشون میده ادم و سواستفاده گری نیست و از طرفی هم بهش حق میدم.‌.‌‌.هیچ کس این همه پول نمیده محض رضای خدا.‌.‌.‌باید حتی بیشتر از این ها براش کار انجام بدم
حسابی تو فکر بودم و با خودم یکی دوتا می کردم که در اتاقم باز شد و دانیل تو چهارچوب در ایستاد
_بگو لیلی!
_من قبول میکنم که کمکتون کنم!برای همون پروانه
با حرفم چند قدم جلو اومد و سرش رو متمایل به چپ کرد
_کار خوبی کردی لیلی
اروم پشت دستشُ روی گونه ام کشید و ادامه داد
_خیلی خوبه!خیلی.‌.‌.‌
ریه ام از بوی عطر تلخش پر شده بود
ازش فاصله گرفتم و با صدای ضعیفی گفتم
_میشه بگید من باید چیکارکنم؟
یکم استرس دارم.‌.‌.هول شدم الان
_معلومه ولی نترس!
حالا که باهم به توافق رسیدیم درباره جزئیاتش باید صحبت کنیم
_بله گوشم با شماست!
ابروهاشو بالا انداخت و از اتاق بیرون رفت
_یک ساعت دیگه اماده شو میریم یک جایی
نگران از تو اینه زل زدم به خودم!
کجا قراره بریم.‌.‌‌.تو این کشور به غیر از این اتاق از همه جا میترسیدم
نکنه به خاطر حرفای دیشبم لج کرده باشه و نخواد براش کار کنن
با این فکر رعشه به تنم افتاد
سریع هرچی جلوی دستم اومد پوشیدم
چند دقیقه بعد کنارش توماشین نشسته بودم
_میشه بگید کجا میریم
_یک جای خوب!
بعد از حرفش به راننده گفت که راه بیوفته
وحشت کل تنم رو به لرزه در اورده بود
_توروخدا منو نبریدبه خونه وحشت.‌.‌‌.خواهش میکنم!هرکاری بخواید براتون انجام میدم

_هرکاری؟
اب دهنم رو قورت دادم و با تردید لب زدم
_بله
لباشو جمع کرد و با انگشت اشاره اش ضربه ای روی گونه ام زد
_تا مقصد فکر میکنم،بهتره ساکت بشینی و از موسیقی لذت ببری
_اما
_از حرف زدن تو سکوت ماشین بدم میاد!

#هانا

شب تا صبح رو تو تختم گریه کردم و از خدا راه چاره خواستم….من بدون ایلا چیکار کنم
یک راهی جلو پام بذار…آرمین اگر بفهمه من حامله نیستم دیگه محاله بذاره آیلارو ببینم
با حرص و گریه موهامو عقب زدم و نگاهی به خودم تو آینه کردم
_نباید خودتُ ببازی هانا مجد…جلوش وایستا!ایلا دختر توهم هست…حق نداره از تو جداش کنه
از اتاق بیرون رفتم که بادیدن ارمین نیمه ایستاده اخمام در هم شد…داشت به خودش فشار میاورد
نگاهش پر از عجز بود ولی غرور اینقدر زیاد بود که درخواست کمک نمی کرد
بی حرف از کنارش رد شدم و زیرلب گفتم
_زیاد خودتو خسته نکن!بیا صبحانه
بعد از چیدن میز یک لقمه مربا و کره داخل دهنم گذاشتم…
_چرا ایستاده صبحونه میخوری
_عجله دارم
خواست سوالی بپرسه که پیش دستی کردم و گفتم
_کار شخصیه
_منم نمیخواستم بپرسم…به خودت مربوطه
هرکار دوست داری بکن…فقط میخوام زودتر از این کشور برم تادخترم مثل تو بار نیومده

لیوانُ روی میز کوبیدم
_مواظب حرف زدنت باش
شونه هاشو بالا انداخت و زیرلب گفت
_از اونی که من تورو خریدم بی غیرت بود…به هرحال توهم یکم میتونی

_خفه شو ارمین….خجالت بکش
با عصبانیت برگشتم تواتاقم
یک دامن کوتاه صورتی با تاپ بندی سفید و کت صورتی پوشیدم
موهامم دم اسبی بستم و ادکلنم رو زدم
ارایش مناسبی هم داشتم چون اینجا زیاد اهل ارایش نبودن
از اتاق بیرون اومدم که دیدم ایلا با ارمین مشغوله حرف زدنه
_ایلا…یالا عروسکتو بردار بریم

_کجا مامانی؟
از گوشه چشم به ارمین نگاه کردم و گفتم
_میرین سرکار…توپیش بچه ها بشین و بازی کن تا کارم تموم بشه…بدو یالا
_نمیام مامان…میمونم پیش ارمین جون
نمیبینی تازه داره خوب میشه
_نمیشه ایلا
_تازه من و عمو قراره بریم تو اون خونه خوشگلش که تازه واسم اتاق درست کرده بود
زمزمه ارمین بلند شد
_ایران خوشگلم…
ایلا با هیجان بالا پایین پرید و با فریاد می گفت
_جونمی جون…مامان تو ناراحت نشیا
وقتی من رفتم گریه نکن باشه؟عمو ارمین گفته قول میده زود برات اجازه بگیره بیارتت پیش خودمون

با عصبانیت چند قدم جلو رفتم و رو به ارمین با فریاد لب زدم
_چی میگه این بچه ارمین؟چی تو سرش کردی
متاسفم واست

مچ دست ایلارو گرفتم
‌_زود باش میریم پیش بابا میلاد
_ولم کن مامان…من میخوام پیش ارمین باشم
چرا داد میزنی سر اون
بعد از حرفش دستشو ازاد کرد و خودشو توبغل ارمین انداخت
لبخند دندون نمایی بهم زد
_خون،خون میکشه….این بچه با نفهم بودنش فرق بین من و اون مردکُ میفهمه ولی تو نه!
واسه خودت متاسف باش هانا
_ارمین جون به من گفتی نفهم؟
ارمین قهقه ای زد و لپشو بوسید
_نه قندعسلم…با خودم بودم خوشگل خانوم…وسایلتو جمع کنی چیزی جا نذاریا
_چشم

حس میکردم دود از سرم بلند میشه به حدی که ارمین بتونه اون دودای تیره رو ببینه
عقب گرد کردم و از خونه بیرون زدم…حق با میلاد بود
اشتباه کردم که دلم واسه این ارمین مارموز سوخت
هیچوقت ادم نمیشه،ولی من حسابتو میرسم
نمیذارم دخترمُ راحت ازم جدا کنی

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۴۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا