" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 41 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۴۱

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

سریع پریدم تواتاقم و نفس عمیقی کشیدم…با نفسم دوباره اون بوی خوشش تو سرم و ریه ام پیچید
مشحره این عطر…
نمیدونم چقدر گذشته بود و تو فکر بودم که در اتاقم باز شد
با دیدن دانیل ایستادم و سلام کردم
_چند بار در روز بهم سلام میکنی…میشه صحبت کنیم باهم
سری تکون دادم که داخل اومد و درُ پشت سرش بست
هول شده بودم…جلوش دست و پام رو گم می کردم
ازش میترسیدم ولی ترسناک نبود!
من من کنان گفتم
_من برم براتون یک شربت بیارم
خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستم رو گرفت و به طرف خودش کشید
به طرف پایین خم شدم که چشمامون مقابل هم قرار گرفت
_اینجا عمارت خودمه…لازم نیست ازمن پذیرایی کنی…بشین
اب دهنم رو قورت دادم و مقابلش روی زمین نشستم
اینقدر استرس داشتم که نمی فهمیدم چیکار می کنم
ابرو هاشُ بالا انداخت
_اینجا میخوای بشینی؟!
_بله،بفرمایید
_مطمئنی لیلی
_اره راحتم خیالتون راحت
باحرفم دستی به پشت گردنش کشید و زیر لب گفت
_که اینطور…ببین لیلی…تو پلیسی درسته؟
با تکون دادن سرم حرفشو تایید کردم
_باید کمکم کنی…
_تو چه موردی؟!
با سوالم ناگهانی از جاش بلند شد
_تو باید کمکم کنی منم به تو کمک می کنم برگردی کنار خانواده خودت…من درباره تو همه چیز میدونم و اطلاعاتم دقیقه…بهم کمک کن تورو میرسونم به ارش…بدون هیچ اسیبی از سمت امیر
با اسم امیر رعشه ای به تنم افتاد!
متوجه حالم شد که دستاشو دور شونه ام گذاشت
_اصلا نترس…باهام همکاری کن هیچکس نمیتونه بهت هیچ اسیبی برسونه تمام؟!
حالا کامل فکراتو بکن و خبر بده…

ذهنم بهم ریخته بود…انگار پازل مغزم ازهم پاچیده بود و حالا باید کنار هم میچیدم
اما قدرت تنها کنارهم گذاشتنشون رو نداشتم…کاش میتونستم با آرش صحبت کنم
جرقه ای تو مغزم خورد…میتونم بهش کمک کنم
ولی به شرط اینکه با آرش مشورت کنم
بتونم ازش کمک بگیرم،بااین فکر از اتاق بیرون رفتم و دنبال دانیل می گشتم
_آنا
_جانم خانوم
_اقا دانیل کجاست
_تو سالن بالا درحال بازی کردن
به طرف پله های گرد شیشه ای عمارت رفتم…اولین بار بود میخواستم طبقه بالارو ببینم
اروم بالا میرفتم که مبادا پله ها زیر پام بشکنن و سقوط کنم!
نگاهم به اطرافم افتاد….یک اکواریوم سر تا سر سالن بود…پر از ماهی و حیوانات دریایی
چشمام برقی زد و به سمت دیوار شیشه ای رفتم
_وااااو…چه نمای باحالی
_تاحالا هرکی اینجارو دیده پسندیده….سلیقه ام خوبه نه؟!

باصداش سریع عقب گرد کردم و با سرفه ساختگی گلوم رو صاف کردم
_ببخشید بی اجازه اومدم بالا
بی توجه به حرفم به سمت صندلی چوبی پشت پنجره رفت و نشست
سیگاری از روکش طلا روی لبش گذاشت
_انگار یک تصمیم مهم گرفتی لیلی…بگو
ولی درباره ارش نباشه لطفا
با حرفش چشمامُ گرد کردم و مقابلش ایستادم
_اوه شما ذهن خونی بلدید؟
نگاهش پر نفوذ تو چشمام دوخته شد که دست و پام شل شد
پوزخندی زد
_فیلم تخیلی و فانتزی نیست…قدرت دهن خونی ندارم ولی تجربه زیاد دارم که ار چشم ادما خواسته هاشون رو بخونم
اگر کار من با ارش حل می شد تو رو وارد این ماجرا نمی کردم
تو کلید راه منی!
تو تصمیم آنی گفتم
_برای خلاصی از اینجا راه دیگه ای ندارم
کمکت میکنم ولی تو چه راهی؟

#هانا
ارمین وقتی فهمید تا یک مدت مجبوره از ویلچر استفاده کنه کاملا بهم ریخت و حتی با ایلا هم حرف نمیزد
کلافه نگاه از ظرف سوپش گرفتم
_چرا نمیخوری ارمین؟داری با کی لج میکنی
با خودت یا من؟یک مدت کوتاه وضعت اینه باید خودتو تقویت کنی تا خوب بشی نه بدتر خودتُ داغون کنی
بااین حرفم نگاه غمگینشو دوخت بهم
‌_برات مهمم؟
خنده هیستریکی کردم و گفتم
_معلومه که مهمی!این چه حرفیه ارمین
وقتی هیچ خبری ازت نداشتم داشتم دیوونه میشدم از نگرانی….اون شبم که جلوی در بااون حال دیدمت روح از تنم خارج شد
صدام بغض دار شد….برای اینکه بغضم نشکنه سکوت کردم و سرم رو پایین انداختم
دستامو توهم قفل کردم…
_هانا
با نگاهم منتظر ادامه حرفش شدم که لب زد
_بغلم کن…
بی طاقت تر از اونی بودم که بخوام مخالفت کنم…به آغوش امنش پناه بردم و محکم دستامو دورش حلقه کردم
_فکر می کردم دیگه هیچوقت نمیتونم تو بغلم بگیرمت و عطرتو نفس بکشم…
ولی خوشحالم که الان دوباره پیشتم هانا…دلم لک زده بود برای کنارتو بودن

این ارمین بود که اینطوری ابراز عشق می کرد…بی غرور…!
اشکای گرمم روی گونه هام جاری بودن و لب هام رو تر کردن
سرمُ بالا گرفتم که نگاهم تو نگاه ارمین قفل شد
اروم لب زدم
_منم‌!
_توچی؟
خودمُ بالا کشیدم و لبمُ چسبوندم به ته ریش نامرتبش و اروم بوسیدم!
_منم دلم تنگ شده بود واسه کنارت بودن…لش کردنم تو بغلت…
بین گریه ام خندیدم و بینیم رو بالا کشیدم
‌_حتی واسه داد زدن و تهدید کردنات هم دلم تنگ شده بود….ارمین شاید غرورم جلوت له بشه ولی من هیچوقت نتونستم فراموشت کنم..بعد از چهارسال خودم رو متعلق به تو میدونم
یعنـی…
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم
‌_من دوستت دارم

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۴۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا