" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 40 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۴۰

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

میلاد سر خورده از اتاق بیرون رفت…همونجا پایین تخت زانوهام سست شد و روی زمین نشستم
وحشت داشتم از این که کسی بهم دست درازی کنه…دستمو روی قلبم گذاشتم و نفسای پی در پی میکشیدم تا حالم جا بیاد
من وقتی قلبم واسه ارپین میکوبه و بی قرارشم مال یکی دیگه بشم…ارمین هرچقدر هم بد و خشن باشه بازم دوستش دارم و مالک جسم و روحمه!
لباس صورتی یقه شل با شلوارک سفید و صندل های صورتی ست کردم
موهلی بلوندم رو دم اسبی بستم و یک ارایش ملیح اماده شدم واسه تولد ایلا
با صدای زنگ در بدون اینکه ادکلنم رو بزنم به طرف در رفتم
قبل از رسیدن به در ورودی یک بادکنک هم برداشتم و با هیجان و لبخند ساختگی درُ باز کردم
_تــــــولـ…

با دیدن جسم نیمه جون ارمین جلوی در وحشت زده جیغی زدم و به طرفش دوییدم
_آرمین…ارمین خوبی
دستمو زیر سرش گذاشتم و یکم بلندش کردم
سیلی ارومی روی گونه اش زدم
_توروخدا چشماتو باز کن…آرمین!
هقی زدم و ترسیده سرمو روی قلبش گذاشتم
چیزی نمیشنیدیم…خدای من
کی اوردتش اینجا تو راه پله رهاش کرده
با گریه به سمت واحد کناریم رفتم و مشتای ضعیفمو تو در کوبیدم
اقای لن بیرون اومد که با گریه گفتم
_خواهش میکنم کمک کنید
با حرفم به سمت ارمین اومد و سوالی نگاهم کرد
_نمیدونم…الان اوردنش توروخدا کمک کنید
مرده؟
_نه خانوم مجد…نبضش یکم ضعیفه بهتره ببریدشون بیمارستان

چند بار تو راهرو بیمارستان مردم و زنده شدم تا دکترا بهم جواب بدن
ذهنم بهم ریخته تر از هر زمانی بود
میلاد با کاری که کرد اشوب وحشتناکی تو دلم به پا کرد و رفت!
آیلا هم پیش میلاده…میدونم آسیبی به ایلا نمیزنه ولی اگر پیش خودم بود خیالم راحت تر میشد!
آه غمگینی کشیدم که دکتر رو دیدم
به سمتش پا تند کردم و نفس زنون گفتم:
_چی شده اقای دکتر؟!حالش خوبه؟
دکتر در حالی که پرونده رو میبست به چشمام خیره شد
_شما چه نسبتی با بیمار دارید؟
مردمک چشمام میلرزید…هول شده گفتم
_زنـ..ـشم
_ببینید بهتره که بدونید ممکنه تا یک مدت عارضه هایی داشته باشه،نگران نباشید چیز خطرناکی نیست ولی یک موادی با دُز بالا به بدنش تزریق شده…زود رسوندیدش بیمارستان وگرنه زنده نمیموند
گیج زل زدم به دهن دکتر
_متوجه نمیشم،چه موادی،چه عارضه ای
الان حالش چطوره
_الان حالش خوبه،فقط تو بخش مراقبت های ویژست
عارضش میتونه این باشه که عصبی باشه،بزنه بشکونه
با حرفش نفش حبس شدمو رها کردم…این که عادیه دکتر جون
خداروشکر پس سالمه
با ادامه حرف دکتر شوک بهم وارد شد
_ممکنه یک مدت کوتاهی نتونه راه بره
ضربه شدیدی وارد پاهاش شده و دز مواد امکان حس پاهاش رو گرفته
با رفتن دکتر روی صندلی نشستم،همش تقصیر اون دخترست….لیلی!
دندونامو روهم ساییدم و به موبایلم چنگ زدم
شماره میلاد رو گرفتم که بااولین بوق وصل شد
با شنیدن صدای ایلا لبخندی روی لبم نشست
_سلام مامان…کجارفتی مامان
من میخوام بیام پیشت
_اروم باش مامانم…به بابا میلاد بگو بیارتت پیش من
اینجا میخوام کادو تولدتو بهت بدم

#لیلی

از صبح که بیدارشدم از اتاقم بیرون نرفتم و روی پاهام ایستادم و کمی راه رفتم
بهتر شده بودم…انگار جون اومده بود تو بدنم
ولی به کمک دیوار تعادلم بهتر بود
لبخندی زدم و زیر لب خداروشکر گفتم
کاش بتونم با آرش تماس بگیرم و از خودم خبر بدم تا بیاد و ازاینجا ببرتم
ضربه ای به در اتاق خورد که دستی به موهام کشیدم و اروم درو باز کردم
دکتر نایت بادیدن من که روی پاهام ایستادم یک تای ابروشو بالا انداخت و دستاشو بغل کرد
_خوبه میبینم سر پا شدی
_ای همچین…ولی هنوز تعادل درستی ندارم
_خوبه…واسه صبحونه نیومدی اشکالی نداره اومدم بریم برای صرف ناهار…باهات حرف هم دارم
بعد از حرفش دستشو به سمتم دراز کرد نگاهم و به چشماش دوختم
_خودم میتونم بیام دکتر نایت
_میتونی بهم بگی دانیل
_چشم
بعد از حرفم از کنارش اروم عبور کردم که باهام همقدم شد
سر میز برام صندلی رو عقب کشید و خودشم مقابلم نشست
_چیزی که میدونستم میخوای رو برات انجام دادم
سوالی نگاهش کردم که راحت قاشق غذاشو داخل دهنش گذاشت و بلعید
انگار نگاه خیره من اذیتش کرد که شونه هاشو مثل بچه ها بالا انداخت
_مگه نمیخواستی آرمین تهرانی که اومده بود دنبالت رو از اون خانه وحشت نجات بدی؟

با حرفش چشمام گرد شد و لب زد
_واقعا شما اونو نجات دادید؟ چجوری
اونم خریدید؟

_اون فروشی نبود یعنی بودا اما
_اما چی؟
_اون اعضای بدنش‌ فروشی بود نه خودش!
وحشت تو وجودم رخنه کرد
_نترس…من خارجش کردم و الان پیش زن و بچشه

#هانا

قبل از اینکه ایلا برسه خودم وارد اتاق ارمین شدم…لاغر شده بود و صورتش زرد رنگ میزد
کنارش نشستم و دستمو بین موهاش بردم
چقدر دلم برای دیدنش تنگ شده بود…آرمین…مرد مغرور من…دلم برات تنگ شده بود
اشک از گوشه چشمم چکید
اروم لب زدم
_کاش زودتر چشماتو باز کنی…اگر بدونی چقدر نگرانت شدم…مردم و زنده شدم
دلم برات یک ذره شده بود اقای تهرانی
بغضم نذاشت ادامه بدم
اروم به سمتش خم شدم و لبای نم دارمُ روی ته ریشای جذابش گذاشتم
اروم بوسیدمش…نه یک بار کم بود
بازم بوسیدم…دوبار…سه بار…چهار
روی شقیقه اش…لباش…گونه هاش…چشماش!
_زودتر خوب شو…باز سرم داد بزن…اذیتم کن
عصبیم کن…فقط باش!
با، باز شدن در اتاق خودمُ عقب کشیدم که از چشم میلاد پنهون نموند
آیلا به سمتم دویید که بغلش کردم
_ببین عمو آرمینُ پیدا کردم مامانی
میدونستم تو خیلی خوشحال میشی مگه نه
ایلا بی حرف زل زده بود به ارمین بی هوش
_مامان ارمین جون مُرده؟
با حرف ایلا قلبم فرو ریخت
باصدا لرزون لب زدم
_زبونتو گاز بگیر عشق مامان…عمو یکم مریضه دکترا بهش امپول زدن خوابیده
زود میاد خونمون دوباره…الان بریم خونه تا عمو و تو استراحت کنید
_من نمیام…میخوام پیش ارمین جون بمونم
_آیلا نمیشه بابایی…باید بریم خونه…بیا بریم یالا
کیک تولدتم هنوز نخوردی
_من نمیام…مامانی توروخدا
به میلاد نگاه کردم…اون خیلی کمکم کرد و واقعا خوب بود ولی اون نمیتونه بچمُ از پدرش جدا کنه
دیگه نمیخوام از ارمین فاصله بگیرم
_اشکال نداره،بمون دخترم منم تو راهرو متظرتم

روی صندلی نشستم که میلاد عصبی گفت
_معنی کاراتو نمیفهمم هانا،داشت میمرد میذاشتی بمیره تا هممون یک نفس راحت بکشیم
حال ایلارو دیدی؟ اینقدر وابسته شده به آرمین که تو دو روز نبودش داشت دیوونه میشد بعد تو اجازه میدی کنارش بمونه
عصبی از جام بلندشدم و به سمت خروجی بیمارستان رفتم
میلاد با قدمای بلند دنبالم اومد و مدام زیر لب غر میزد
داخل محوطه بیمارستان که رسیدم ایستادم و به چشماش خیره شدم
_میلاد میتونی بری خونه خودت و کل شب رو استراحت کنی
با حرفم چهره اش درهم شد و با صدای بم شده از عصبانیتش غرید
_میرم آیلارو برمیدارم و میرم خونه
عقب گرد کردم که به بازوش چسبیدم و به طرف ماشین کشیدمش
_دیگه نمیخوام آیلارو از پدرش جدا کنم
اون حق داره که کنار پدرش باشه وقتی اینقدر هم دیگه رو دوست دارن…

_هه…تومیخوای پیش ارمین بمونی یا ایلا

چشم غره ای بهش رفتم
_معلومه آیلا…صد در صد وقتی بزرگ بشه بهم میگه چرا از پدرش جداش کردم…وقتی ایلا نمیدونه پدرشه و اینقدر بهش وابستس یعنی نه من نه تو نمیتونیم جلوی نسبت خونی اونا رو بگیریم
حالا توهم برو دنبال زندگیت
_هانا تو زندگیِ منی!چهارساله منتظرم مال من بشی
بی انصافی نکن هانا…خواهش می کنم
یکم دیگه فکر کن…آرمین برای تو مرد زندگی نمیشه،شاید برای دخترش پدری کنه ولی واسه تو شوهری نمیکنه
_میشه تنهام بذاری میلاد!لطفا
بعد از رفتن میلاد برگشتم داخل بیمارستان
یک اتاق خصوصی واسه ارمین گرفته بودم
اروم درُ باز کردم که باصدای ایلا به سمتش چرخیدم
لبخند پررنگش بهم انرژی داد…یعنی اینقدر کنار ارمین شاده؟!
نگاهم سمت ارمین کشیده شد…رنگ نگاهش یک جور خاصی بود
زیر لب سلام کردم

_سلام
صدای ضعیف بود و لبخند عریضی روی لب هاش نقش بسته بود
با قدمای بلند به سمتش رفتم و دستش رو بین دستام گرفتم
_حالت خوبه؟!
چشماشُ باز و بسته کرد…دستاش زیاد جون نداشتن
مثل یک تیکه گوشت بی جون بود….چشمام بااین فکر تار شد
چشم تو چشم ارمین شدم که یک قطره اشکم پایین چکید
_هانا کی مرخص میشم
لب زدم:
_نمیدونم
_ببخشید که نمیتونم اشکاتو پاک کنم….بدنم در اختیار خودم نیست
با حرف ارمین،ایلا بالا پرید و با چشمای گرد شده گفت
_یعنی چی بدنت مال خودت نیست،یکی دیگه بر داشتتش؟
بعد از حرفش ملحفه رو کنار زد
_بدنت که هست عمو
ارمین خنده صداداری کرد و گفت
_خوب شد مامانت تو شیرین زبون رو برای من به دنیا اورد
_اما مامان که من و واسه بابا میلاد به دنیا اورده
باحرفش نگاه عصبی ارمین روم دوخته شد
_من میرم بیرون…شما هم استراحت کنید
سریع اتاقُ ترک کردم و روی صندلی نشستم
اگر ارمین بفهمه موضوع حاملگیمم دروغه دیگه تفم تو صورتم نمیندازه….
خدایا خودت کمکم کن…نمیخوام آرمین و ایلا رو از دست بدم

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۴۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا