" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 39 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۳۹

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

قبل ازاینکه بخوام جوابش رو بدم در باز شد و شهرام وارد شد
_چی شد دکتر نایت؟هنوزم از انتخابتون مطمئنید؟
حالا اون مرد سیاه پوش رو که فهمیدم دکتر نایت هستش رو به شهرام کرد و با تحکم گفت
_همین الان میبرمش با تمام دارایی هایی که متعلق به ایشونه

شهرام نیم نگاهی سمتم انداخت و رو به دکتر گفت
_اما از اون یک چیزی که خواستید باید صرف نظر کنید
نمی فهمیدم درباره چی حرف میزنن که از اتاق خارج شدن و باز تو تنهایی و گیجی خودم موندم

#هانا

آیلا توبغلم بی قراری می کرد و نمیتونستم ارومش کنم
_ببین عشق مامان،همه خوراکیای خوشمزه رو برات خریدم
آیلا با گریه از رو پام بلندشد و به سمت اتاقش رفت

دروغ چرا حال خودمم خوب نبود،دلتنگی همیشگیم یک طرف نگرانی یهویی ناپدید شدنش هم یک طرف
اشک از گوشه چشمم روی گونه ام راه پیدا کرد واسه جاری شدن
زل زدم به تنهاعکسی که ازش موقع خواب کنار ایلا گرفته بودم
انگشتمُ روی عکسش کشیدم و زمزمه کردم
_کجایی ارمین،دلم واست تنگ شده لعنتی
یک خبری از خودت بده،بگو که سالمی
حالا میفهمم با شنیدن خبر فوت من چی کشیده
من توعالم بی خبری از تو دارم دق میکنم
دیگه گریه ام شدت گرفته بود و توحال خودم نبودم که دیدم آیلا داره اشکام و پاک میکنه
سریع لبخندی زدم و گفتم
_خوبی مامانی؟
_توهم دلت واسه آرمین جون تنگ شده مامان؟
موهای ابریشمیشُ از توصورتش کنار زدم و گفتم
_آره دخترم،دلم واسه بداخلاقی هاش،داد زدناش،زورگویی هاشم تنگ شده

#لیلی
اروم روی پاهام ایستادم و با کمک دیوار چندقدمی راه رفتم که صدای دکتر نایت کسی که منو میخواست بلند شد
_خودتُ خسته نکن،تا فردا بهتر میشه حالت
مقابلم ایستاد و مجبورم کرد روی ویلچرم بشینم
کاغذ و خودکاری روی پام گذاشت و گفت
_این قرارداد خرید توعه!امضاش کن
برای خروج ازاینجا لازمه
نگاهی به چشمای دریاییش انداختم،سرد و بی روح
با لرزش خودکار و تودستم گرفتم و امضا پایین ورقه زدم
باعجز نالیدم
_میشه زودتر ازاینجا بریم
سری تکون داد و ویلچرم رو به حرکت انداخت

تمام فکرم پیش ارمین بود.اون بخاطر من اومده بود اینجا و حالا من راحت داشتم تنهاش میذاشتم
نگاهم به اتاقی که ارمین رو توش دیده بودم افتاد،اهی کشیدم که دکتر نایت زمزمه وار گفت
_برسیم عمارت درباره این صحبت میکنیم
سرمو بالا گرفتم تا متوجه منظورش از این بشم که به اتاق اشاره کرد

#هانا

با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدارشدم،شماره ناشناس بود از ایران
کورسوی امید تودلم روشن شد،حتما آرمینه…آره خودشه
سریع اتصال رو زدم و با بغض گفتم
_آرمین
_سلام

با لکنت لب زدم
_‌شـ…شما؟
صدای عصبی و نگرانش باعث شد دلم هری بریزه
_هانا توهم از آرمین خبر نداری،چه بلایی سرش اومده
_شما کی هستید؟میشه درست حرف بزنید
از چه بلایی میگی
_هانا من ارشم،من با ارمین چند روز پیش تماس گرفتم و خبردادم لیلی رو دزدیدن و قراره بفروشنش
بهش گفتم فقط خبر بگیره کجاست و اطلاع بده تا اقدام کنیم ولی بهم گفتن سرخود به محل مورد نظر رفته و دیگه هیچ کس خبری ازش نداره
نه از لیلی خبرداریم نه آرمین

با گفته هاش وحشت و حسادت به دلم چنگ انداخت…بدون اینکه بخوام لحنم عصبی و لجوجانه شد
_اون لیلی کیه که پدر بچه من باید دنبالش بره و تو دردسر بیوفته؟تو چرا باید از شوهر من بخوای دنبال اون بره…دوست دخترشه نه؟
بدرک…هربلایی سرشون بیاد حقشونه

در حالی که بند بند وجودم میلرزید تلفن رو قطع کردم و روی میز پرتش کردم
درحالی که بهش گفتم حامله ام هرچند دروغ ولی از رفت دنبال دوست دختر عفریته اش
قدرت کنترل کردن اشکام رو نداشتم…دروغ چرا حسادتم شد
من دیوانه وار عاشق ارمینم…مرد رمانتیکی نبود ولی قلب من باحضورش محکم تر توسینه ام میکوبه
روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم
یعنی الان ارمین کجاست؟چه بلایی سرش اومده؟
نگاهم بی اختیار به سمت موبایلم چرخید!

#لیلی

با خروج از اون محیط ترسناک نفسم و رها کردم و اروم اشک ریختم
خدایا شکرت که نجاتم دادی از دست اون موجودات بی رحم
تو یک ماشین سفید رنگ نشستم..توقع داشتم دکترم مثل رمان ها پیش من میشینه و بازجوییم میکنه اما برعکس اون توماشین سیاه رنگ پشت سری نشست
نفس عمیقی کشیدم و چشمامو روی هم گذاشتم
باید ببینم این از من چی میخواد…حاضره بهم کمک کنه تا آرمین رو از اونجا بیرون بیارم
با یاد اوری ارش نفسم تنگ شد!
چقدر دلم براش تنگ شده…این تاوان اشتباه خودمه…این بار نباید چیزی ازش پنهان میکردم
خریت کردم.جون خودم و ارمین رو توخطر انداختم
خدا میدونه آرش توچه حالیه…
نفهمیدم چقدر گذشت که با ایستادن ماشین از پنجره به بیرون خیره شدم
تو تاریکی شب چیزی معلوم نبود!فقط میتونستم حضور درختای انبوه و تنومند رو حس کنم
در ماشین باز شد و ادمای دکتر پیاده ام کردن
_به منزل جدید خوش اومدی!فقط حواست باشه تو هرچیزی سرک نکشی از دخترای سرکش خوشم نمیاد اونوقت باهات بد تسویه می کنم

سرم رو تکون دادم که وارد عمارت بزرگ و مجللی شدیم
نور زیاد چشمام رو میزد که مجبورشدم دستم جلوی صورتم بگیرم
با کارم نایت دستور داد تا چراغ ها و لوستر ها رو خاموش کنن
_حالا راحت باش،کم کم به این فضا عادت میکنی
اتاقت تا وقتی بتونی راه بری اون در کنار پله هاست

به جایی که اشاره کرد نگاه کردم…لابد یک سوله با یک تخت کهنه
موزخندی زدم و تشکرکردم
_میتونی بری تواتاقت،فرداصبح میبینمت
لباس هم برات گفتم گذاشتن
شب بخیر

#آرمین

بین خواب و بیداری بودم که حس کردم صدای پچ پچ بالاسرم میاد
اینقدر کتک خورده بودم که دیگه توانی برای به هوش بودن نداشتم
با تمام توانم تلاش کردم تا لای پلکام رو باز کنم….سه نفر بالاسرم بودن و فارسی صحبت میکردن
قصد داشتن تا اعضای بدنم رو بفروشن
بی جون دوباره پلکام و روی هم گذاشتم…کاش میدونستم اخرین باریه که هانا رو بغل میکنم
اینجوری تا اعماق وجودم عطرشو داخل ریه هام میکشیدم
صورتش رو غرقه بوسه می کردم و بهش اعتراف می کردم وقتی پیشم نیست چطوری بی تابشم
حس می کردم همه از بالاسرم رفتن
اروم زیر لب زمزمه کردم
_ارمین تهرانی بالاخره توهم به بن بست رسیدی،دیگه نمیتونی قلدری کنی و هانارو تحت فشار بذاری…اینجا دیگه آخر خطه
کاش میتونستم تو رو به یکی بسپارم تا مواظب تو و بچه هامون باشه
با قرار گرفتن چیزی روی بینی و دهنم وحشت زده چشمای سنگینم رو باز کردم که در کسری از ثانیه تو دنیای بی خبری غرق شدم

با سردرد شدیدی چشمامو باز کردم که نگاهم به سقف سفید افتاد
اخرین لحظه رو به یاد اوردم که یک مرد سیاه پوست بالاسرم بود و بیهوشم کرد
نیم خیز شدم که اه ازنهادم بلندشد…درد شدیدی توستون فقراتم پیچید که مثل جسم بی جون تو تخت افتادم

#هانا

تولد آیلا بود،اصلا دل و دماغ نداشتم ولی میلاد دست بردار نبود و می گفت باید حتما براش جشن بگیریم
به چه بهونه ای نمیدونم ولی موفق شد ایلارو با خود‌ش ببره بیرون تا من بتونم خونه رو اماده کنم واسه جشن سه نفره
آهی کشیدم و زمزمه کردم
_کا‌ش امسال پیش دخترت بودی آرمین
یک ندایی از درونم گفت:فقط پیش دخترش یا پیش تو!
سرمُ به طرفین تکون دادم
دیوونه هم شدی هانا!مشکلاتت کم بود فقط این یک قلم کم بود که باخودت بحث کنی که اونم اضافه شد
کیک کاکائویی یخچالی درست کردم،اسون ترین و ساده ترین کیک با کمترین امکانات!
ریسه ها و بادکنکارو به دیوار زدم…دور میز و روی مبل هم با ریسه ها تزئین کردم
به میلاد گفته بودم از طرف من هم کادو بخره به سلیقه خودش…امسال تنها سالی بود که اینقدر ناراحت بودم و اصلا به ایلا فکر نمی کردم
نم کنار چشمم رو گرفتم…یک دوش اب گرم میتونست به این هیاهوی ذهنم ارامش بده و ارومم کنه!
با لباسم زیر دوش رفتم و گذاشتم شلاق های اب داغ روی بدنم فرود بیان
زیر لب اهنگی رو زمزمه کردم و یکی یکی لباسم رو ازتنم در اوردم و تو وان نشستم
_شاید برای تو سخت است بفهمی حال من را
باید شبیه من کمی دیوانه باشی بفهمی حال من را
من حاضرم از عشق تو چتر از سر بارون بگیرم!
من بیخیال زنده موندن حاضرم باتو بمیرم…!
من بیخیال زنده موندن حاضرم باتو بمیرم…!
بی تو اوار شدم…
از همه بیزار شدم…!
نیستیُ من خواب ندارم…
اخرش باخت دلم…!
با همه چیت ساخت دلم…
نیستیُ من تاب ندارم…!
بی تو اوار شدم…
از همه بیزار شدم…!
نیستیُ من خواب ندارم…
اخرش باخت دلم…!
با همه چیت ساخت دلم…
نیستیُ من تاب ندارم…!
اگه با من نباشی…
میخوام دنیا نباشه…!
به این دلشوره ها عادت ندارم…
محاله بی تو من طاقت بیارم…!
من دلواپسُ تنها نذارن…
شبهای بی قراری…!
چقدر چشم انتظاری…
یه کاری کن یکم اروم بگیرم…!
تو دنیای خودم بی تو اسیرم…
من عاشق نذار تنها بمیرم…!
بی تو اوار شدم…
از همه بیزار شدم…!
نیستیُ من خواب ندارم…
اخرش باخت دلم…!
با همه چیت ساخت دلم…
نیستیُ من تاب ندارم…!
بی تو اوار شدم…
از همه بیزار شدم…!
نیستیُ من خواب ندارم…
اخرش باخت دلم…!
با همه چیت ساخت دلم…
نیستیُ من تاب ندارم…!

تو حس و حال خودم بودم که صدای میلاد رو شنیدم
سریع از جام بلندشدم و حوله پیچ از حموم بیرون رفتم
پوهای خیسم دورم ریخته بود که از لای در سرمو بیرون کردم
_میلاد کی اومدید
باصدام سر میلاد به سمتم چرخید و به طرف اتاق اومد
نگاهش از چشمام سُر خورد و سمت شونه های برهنه ام رفت
اب دهنش رو قورت داد و گفت
_ایلارو نیاوردم…گذاشتمش شهربازی پیش مرجان
با حرفش اخمام درهم شدو گفتم
_پس تو چرا اومدی اینجا؟
_گفتم بیام کمک تو
_ممنون همه کارارو انجام دادم…فقط دیگه اماده شدن خودم مونده برو ایلارو بیار
خواستم درو ببندم که پاشو بین در گذاشت و باصدای زمختی لب زد
_دیگه وقتش رسیده هانا…باهام راه بیا
دیگه ‌طاقت منتظرت موندنُ ندارم
قبل از اینکه به خودم بیام درُ هل داد و خودشو چسبوند بهم
چشماش خمار شد و سرش جلو اومد که به عقب هولش دادم
با لرزشی که ناشی از عصبانیت بود فریاد زدم
_رسما داری بهم ### میکنی میلاد…برو بیرووون
نذار حرمت بینمون خراب بشه!
بی توجه جلو اومد و بازوهای لختم رو بین دستاش گرفت
_بفهم هانا من دوستت دارم…چندساله بخاطرت صبرکردم…هرسازی زدی رقصیدم
توهم منُ درک کن…به خواسته ام برسون
خوشحالم کن
باحرکت دستاش روی بازوم حس بدی بهم منتقل میشد
بی حس شدن پاهام رو میفهمیدم…بی جون لب زدم

_دست از سرم بردار!
دخترمُ بیار میلاد…خواهش میکنم

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۳۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا