" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 38 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۳۸

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

* * * * * *
#هانا
_نمی‌دونم کجاست مهرداد. انگار آب شده رفته توی زمین.تلفنش خاموشه خودشم خبری ازش نیست. محاله ما رو این طوری ول کنه.
بی اعتنا گفت
_از اون آدم بی عار بعید نیست همین الانش تو کاباره ها باشه تو خودت و نگران نکن بالاخره پیداش میشه
نچی کردم
_تو یه دردسری خودش و انداخته مطمئنم. همش تلفن‌های مشکوک داشت. ببینم تو دوست دخترش و میشناسی؟اسمش لیلیه!
_از کجا بشناسم؟ اون مگه یه دونه دوست دختر داشت که من بدونم؟
نفسم و فوت کردم و گفتم
_کسی و نمیشناسی اینجا تا کمکم کنه پیداش کنم؟
با سرزنش گفت
_زده به سرت هانا؟ تا دیروز نگران این بودی که پیدات نکنه حالا داری جلز و ولز میزنی تا پیداش کنی؟ولش کن بره به جهنم.
با نگرانی چنگی به موهام زدم، دلم گواهی بدی میداد و هیچ کس درکم نمی‌کرد.
خداحافظی مختصری از مهرداد کردم و موبایل و روی تخت انداختم.
مهرداد جدی نمی‌گرفت اما من حالم اصلا خوب نبود.
محال بود آرمین بخواد چند روز بی خبر ول کنه بره اون هم در حالی که اومده بود دنبال ما…
یه بلایی سرش اومده بود.
بی قرار کتم و پوشیدم و موبایلم و برداشتم.
از اتاق که بیرون زدم آیلا دست از بازی کشید و به سمتم دوید
_کجا میری مامان منم ببر!
خم شدم و صورتش و بوسیدم
_میرم یه جایی کار دارم اما زود میام باشه؟تو با خاله بازی کن!.
خداروشکر از اون بچه ها نبود که خیلی آویزون من باشه برای همین فقط قول بستنی ازم گرفت و دیگه پاپیچم نشد.
از خونه بیرون زدم. انگار جا هامون برعکس شده بود حالا من بودم که باید دربه در دنبال آرمین باشم.

#لیلی

انقدر گریه کرده بودم که حس می‌کردم چشمام دیگه نمیبینه..
حنجره‌م می سوخت و قلبم داشت از سینه میزد بیرون. تا حالا چند بار توی خطرناک ترین ماموریت ها تا پای مرگ رفتم اما وحشت امروز رو هیچ وقت تجربه نکردم.
دوباره با گریه داد زدم
_لعنتیا کاری بهش نداشته باشین!
هیچ کس صدام و نمیشنید. اصلا براشون مهم نبود.
چشمام و بستم و دوباره یاد اون اتاق لعنتی افتادم.
هنوز از درد کشیدن دندونم فکم درد می‌کنه. فقط یه دونه دندونم و کشید که همون لحظه خبر آوردن یه نفر وارد اینجا شده و درست وقتی امید توی دلم زنده شد فهمیدم گرفتنش و بدتر از اون دستور مرگش و صادر کردن.
حسم بهم می‌گفت اون آرش بوده که خودش و تا اینجا رسونده.
اما الان… اگه بلایی سرش بیارن.
بازم چشمه ی اشکم جوشید.
روزی که ازم خواستگاری کرد فکر میکردم تا ته دنیا با همیم. خوشبخت میشیم.
بچه دار میشیم. نمیدونستم اونو ازم میگیرن و منم تا آخر عمرم تبدیل به یه عروسک میشم که. ..
با باز شدن در اتاق از ترس تمام تنم جمع شد.
همون مرد روز اول بود. با دیدنم نگاه وحشتناکی بهم انداخت و درو بست.
به سمتم اومد…

با اخم گفت
_یکی اومده دنبال تو…
خودمو نباختم و گفتم
_بهت که گفتم. من شوهرم پلیسه خودمم همین طور. همتون و مثل سگ پشیمون می‌کنم.
لبخند محوی زد و گفت
_زیاد خوشحال نشو. طلوع فردا رو نمیبینه.
ترس برم داشت. جلو اومد و گفت
_می‌خوام بدونم چه طوری به اینجا رسیدن؟
با لکنت گفتم
_کاری باهاش نداشته باش!
ابرو بالا انداخت
_بذارم بره که کل اینجا رو لو بده؟
_نمیده. بهت قول می‌دم.
خندید و گفت
_تو ما رو احمق فرض کردی؟
نا امید نگاهش کردم که گفت
_اگه تا الانم زنده نگهش داشتم واسه خاطر این بوده که مطمئن بشم کس دیگه ای از جامون با خبر نیست ولی مقور نمیاد.
جلو اومد و گفت
_برای همین تو باید ازش حرف بکشی..می برمت ببینیش اما اگه دست از پا خطا کنی…جلوی چشمت می کشمش!
تند سر تکون دادم که به سمتم اومد.
بلندم کرد و روی ویلچر نشوند.
بعد از کلی تلاش دیگه میتونستم دست و پامو تکون بدم اما نمی‌خواستم که اونا بفهمن.
هر چند هنوز هم راه رفتن برام مثل مرگ بود.
از اتاق بیرون رفتیم. عمارت خیلی بزرگی بود و پر از نگهبان. آرش اشتباه کرد تنها پا تو همچین جایی گذاشت.
در یه اتاق و باز کرد و فرستادم داخل.
ناباور پلک زدم.
عوضیا دست و پاهاش و با زنجیر بسته بودن. سرش پایین بود.
با شک نگاهش کردم که سرش و بلند کردم.دهنم باز موند. من فکر میکردم آرش اومده دنبالم اما…
آرمین اینجا چی کار می‌کرد؟

در اتاق باز شد و باز هم اون مرد عوضی که حالا میدونستم اسمش شهرامه اومد تو.
از قیافش هیچی معلوم نبود.
بدون این‌که چیزی بگه ویلچرم و جلو کشید که ملتمس گفتم
_تو رو خدا بذار اون بره زن و بچه داره. الکی خودش و تو دردسر انداخته… لطفا! هر بلایی می‌خوای سر من بیار. قسم میخورم جامونو لو نمیده.
بدون این‌که اهمیتی بهم بده از اتاق بیرون رفت و درو بست.
همون طوری که منو جلو می‌کشوند متوجه ی صدای جیغ یه دختر شدم و تمام وجودم فرو ریخت.
اینا از حیوون هم پست تر بودن. دختره به انگلیسی داشت التماس می‌کرد. خدا می دونست الان توی چه حالی بود!
در اتاق خودمو باز کرد و منو برد تو…
منتظر رفتنش بودم اما مقابلم ایستاد و گفت
_فکر نکن حرفای رفیق تو باور کردم! میدونم قطعا کسای دیگه ای هم از اینجا با خبرن اما تو… خیلی خوش شانسی!
نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت
_مشتری مون تو رو همین طوری می‌خواد.
نفسم حبس شد. پوزخندی زد و گفت
_از تواناییت توی حرکت کردن با خبرم! کل این اتاقا مجهز به دوربینن!
شوک بعدی و محکم تر خوردم.
_برای امشب حاضر شو…طرف دو برابر پول یه عروسک و روت پیشنهاد داده. قطعا نمیخواد با یه فلج رو به رو بشه! تا امشب اوضاع تو درست کن… همین یه شانس و داری!
حرفاش که تموم شد حتی نموند تا هضم کنم حرفاشو و از اتاق بیرون رفت.
باید خوشحال میبودم از اینکه یه عروسک نمیشم یا ناراحت میبودم بابت اینکه قراره فروخته بشم به آدمی که نمیدونم کیه ؟
کورسوی امیدی توی دلم روشن شد. این طوری شاید میتونستم خودم و آرمین رو نجات بدم

تو فکر بودم که در باز شد و یک مرد با روپوش سفید وارد شد و کیف پزشکی که همراهش داشت رو باز کرد و امپول حاوی مایع بنفش رنگی رو برداشت و به سمتم اومد
با وحشت بدن نیمه جونم رو عقب کشیدم که از بالای عینکش نگاهی بهم کرد و گفت:
لازم نیست بترسی!
به امپول تو دستش اشاره ای کرد و لب زد:
این واسه دست و پاته که قادر باشی رو پاهات راه بری،البته تا دوسه روز دیگه تاثیر کامل میذاره
بلافاصله بعد از حرفش سرنگ رو داخل دستم فرو کرد که از دردش جیغی زدم و اشک از چشمام سرازیرشد
پوزخندی زد و عقب رفت.
در حالی که وسیله اش رو جمع می کرد گفت
_شانس داشتی،درد یک سرنگ در مقابل قطعی دست و پات چیزی نیست!
امیدوارم امشب بتونی شانستو کامل بدست بیاری وگرنه باید این درد و استرسشو تجربه کنی
با حرفش لرزی کردم و لبم رو داخل دهنم کشیدم

#هانا

نگران چندبار شماره ارمین رو گرفتم اما خاموش بود،مگه میشه ارمینی که مارو پیدا کرده و اینقدر قاطع بود واسه تصمیماتش یهو بذاره بره
خدایا باید چیکار می کردم؟
به کی زنگ میزدم و سراغی ازش می گرفتم
روی صندلی تو پارک نشستم
کلافه نگاهم به گوشیم دوختم و مخاطبینم و بالا پایین کردم
با دیدن شماره نگهبان خونه آرمین چشمام برقی زد
سریع تماس گرفتم که اونم با اینکه خبری ازش نداره امیدم رو ازبین برد

#لیلی
از توآینه نگاهی به لباس زرشکی براق که دار و ندارم رو بیرون انداخته بود کردم
به دسته ویلچر چنگی انداختم و سعی کردم رو پاهام بایستم…
حس می کردم تمام بدنم میلرزه برای یک ایستادن ساده،پوف کلافه ای کشیدم و سرجام نشستم
شهرام وارد اتاق شد و نگاه کثیفشو بالا تا پایین بدنم چرخوند و با لحن چندش اوری گفت
_میبینم خوب مالی هستی!حیف که نمیشه باهات حال کرد
باغیض رو ازش گرفتم که دستش و زیر چونم زد و تو فاصله یک سانتی صورتم لب زد
_بهتره یکم باهام دوست باشی که اگر مشتریت پرید من بتونم کمکت کنم
با صدای عصبی غریدم
_یعنی اگر زیر اون نخوابیدم زیر توبخوابم
_واسه همین اینجایی اما اگر هواتو داشته باشم حداقل دست و پاتو از دست نمیدی!
قبل از اینکه جوابش رو بدم ضربه ای به در خورد
چشمکی به روم زد و زیر لب زمزمه کرد
_مشتریت رسیده،ببینم توعه نیمه فلج رو میبره یا نه
دستای بی جونم رو مشت کردم و با استرس به در چشم دوخته بودم
بادیدن قامت بلند و سیاه پوش ترسم بیشتر شد!
یک قدم جلوتر اومد و مقابلم روی مبل چرم قهوه ای نشست و کلاهش رو برداشت که تونستم چشمای روشنش رو ببینم
نفسم به زور بالا میومد!
همینطور خیره چشماش بودم که گفت
_سلام بلد نیستی؟
با تته پته گفتم
_سلام
سرش و تکون داد،با دستش دستم رو گرفت و بالا برد و رهاش کرد!
قدرت کنترل کردنش رو نداشتم که باضرب روی دسته ویلچر افتاد
دردی تو بدنم سرازیرشد و چشمام بسته شدن
_شبیه یک گوشت قربانی شدی

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۳۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا