" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 35 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۳۵

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

* * * * *
با صدای باز شدن در چشمام تند باز شد.
یه دختر جوون با سینی غذا اومد داخل. دیگه خبری از اون عجوزه ی پیر نبود.
لبخندی به صورتم زد و سینی و ڪنارم گذاشت.
تختم و بالا برد و ڪنارم نشست. سینی و روی پاش گذاشت و گفت
_میدونم ڪه مادام بداخلاقی ڪرده! اما من مثل اون نیستم می‌تونی راحت غذاتو بخوری.
قاشق و به سمت لبم آورد ڪه با اخم گفتم
_نمی‌خوام.
لبخندی زد و گفت
_اما تو دو روزه چیزی نخوردی!
جوابش و ندادم.قاشق و توی ظرف گذاشت و پرسید
_متأهل بودی؟
بودم؟نه… اما متعهد بودم برای همین سر تڪون دادم ڪه آهی ڪشید و گفت
_منم در شرف ازدواج بودم ڪه اومدم اینجا.
نگاهش ڪردم و گفتم
_تو رو هم به زور آوردن؟
_نه. من با خواست خودم اومدم اما گول خوردم.
نمیدونم چرا باها‌ش حس راحتی ڪردم و گفتم
_اینا می‌خوان باهام چیڪار ڪنن؟
با دلسوزی نگاهم ڪرد و گفت
_ندونی به نفع خودته!
_می‌خوام بدونم. می‌خوان تقویتم ڪنن و بعد مثل یه ڪالا منو بفروشن نه؟
سری با تاسف به طرفین تڪون داد و گفت
_می‌دونی الان ڪدوم ڪشوری؟
با تردید گفتم
_دبی؟
_آمریڪا
متحیر نگاهش ڪردم ڪه گفت
_اینا خطرناڪ تر از اونین ڪه بخوان تو رو همین طور بفروشن به ڪسی. بهاتو پرداخت ڪردن. باید با ارزشت ڪن

ترسیده گفتم
_یعنی می‌خوان چی کار کنن باهام؟
متاسف سر پایین انداخت و گفت
_عروسک جنسی!
قلبم از حرکت ایستاد؛حتی زبونمم از کار افتاد.
با تته پته گفتم
_ی… یعنی… چی؟
_نمی‌دونم راجع بهش شنیدی یا نه اما اینجا دخترای جوون و حسابی تقویت می‌کنن بعد…حالت خوبه؟
چشمام سیاهی رفت. قبلا راجع بهش خونده بودم… اما حالا می‌خواستن همون کار و با خودم بکنن.
نگران از جاش بلند شد و گفت
_چی شدی تو؟
تمام نوشته ها و تحقیقاتی که قبلا خونده بودم جلوی چشمم ظاهر شد.
اینکه دست و پای دخترا رو از آرنج به پایین قطع می‌کنن و زبونشونو میبرن تا تبدیل به یه عروسک جنسی بشن.
حالا من… من…
با تمام توان فریاد زدم….دختره ترسیده نگاهم کرد.. بازم داد زدم…
در اتاق باز شد و همون مرد لعنتی اومد داخل و با دیدن من رو به دختره داد زد
_چی بهش گفتی؟
با ترس و وحشت داد زدم
_من می‌خوام برم… ولم کنین بذارین برم عوضیا…
مرده از کشوی کنار تختم سرنگی رو بیرون کشید و از یه مایه ی سفید رنگ پرش کرد و به سمتم اومد بازم داد زدم اما فایده ای نداشت.
اون لعنتی سرنگ و بهم تزریق کرد.
کم کم تمام وجودم تحلیل رفت و در نهایت فقط تاریکی موند..

* * * * *
#هانا
با صدای در تند از جام پریدم و درو باز ڪردم.
چشماش قرمز شده بود.
مثلا امروز قرار بود برگردیم ایران اما دقیقه ی نود بهش یه تلفن شد و اون بدون هیچ توضیحی بیرون زد و الان سه نصفه شب برگشته.
ڪنارم زد و تن خسته شو آورد داخل!
نتونستم جلوی نگرانی مو بگیرم و پرسیدم
_چی شده؟
خودش و روی مبل پرت ڪرد. ڪنارش نشستم و بازم پرسیدم
_چرا هیچی نمیگی؟
چند لحظه نگاهم ڪرد و بی مقدمه در آغوشم ڪشید.
_هیششش! الان فقط آرامش میخوام.
بیشتر نگران شدم
سرم و بالا گرفتم و گفتم
_پای تلفن شنیدم اسم لیلی و آوردی! حتما ازت ناراحته ڪه اومدی اینجا…
با چشمای خمارش نگاهم ڪرد ڪه دلخور ادامه دادم
_ خیلی خوشگله حقش نیست بهش خیانت ڪنی!
فقط نگاهم ڪرد ڪه پرسیدم
_خیلی دوستش داری؟
آروم جواب داد
_ڪیو؟
_زن تو…
خیره به چشام گفت
_زنم و آره.
خواستم ازش فاصله بگیرم ڪه محڪم تر به خودش فشارم داد و گفت
_اون زنم نی!
ته دلم ذوق ڪردم اما به روی خودم نیاوردم
_آها… پس دوست دخترته!
لبخند محوی زد و به جای حرف زدن خم شد روی صورتم و لبش و نزدیڪ لبم نگه داشت و پچ زد
_می‌دونی چقدر سخت دارم جلوی خودم و می‌گیرم؟
دستامو دور گردنش حلقه ڪردم و به دروغ گفتم
_امروز زنگ زدم از دڪترم پرسیدم. گفت مشڪلی نداره.
چند لحظه نگاهم ڪرد و سرش توی گردنم فرو رفت.باورم نمیشد توی بغلش برای حامله شدنم دعا ڪنم اما اون قدر ازش می‌ترسیدم ڪه حاضر بودم یه بچه ی دیگه به دنیا بیارم و اون… فقط نفهمه ڪه بهش دروغ گفتم.
* * * *

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۳۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا