" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 32 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۳۲

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

خیلی کم گذشت که چشماش کم کم قرمز شد و دو پیک و خیلی زود تموم کرد.
به کمرم بیشتر پیچ و تاب دادم و صاف توی چشماش زل زدم.
با اینکه اشتباه محض بود اما بدم نمیومد اگه امشب رو باهاش باشم.
این طوری شاید با حامله شدنم دروغم رو نشه.
بیشتر به خودم پیچ و تاب دادم و با عشوه به سمتش رفتم.
دستام و روی سینه ش گذاشتم و سر دادم بالا.
لیوان دستش و با خشونت پر کرد. چنگ زد به موهام و هلم داد روی تخت و خودش هم به سمتم خم شد و لب هاش و با قدرت روی لب هام گذاشت.
دستم به سمت دکمه های پیراهنش رفت و بازش کردم. سر دومین دکمه دستم و گرفت.
خمار گونه صورتش و عقب گرفت و گفت
_نمیخوام با س*ک*س نصفه و نیمه برینی تو اعصابم.
خودش و کشید کنار و کامل دراز کشید.
جا خوردم. خودم و روی تنش خم کردم و گفتم
_چرا نصفه؟
خمار نگاهم کرد و گفت
_حامله ای…
سرم و توی گردنش بردم و پچ زدم
_مشکلی پیش نمیاد…
لبخند محوی زد
_میخاری؟

موهام و روی صورتش ریختم و با صدای اغواکننده ای گفتم
_دلم برات تنگ شده.
دکمه های پیراهنش و آروم آروم باز کردم و دستم به سمت کمربندش رفت که بازم دستم و گرفت
_نکن بچه!
با اصرار خواستم پیش برم که سرش و بالا گرفت و گفت
_من کاری نمی‌کنم که به اون توله ضرر برسه.صبح میریم دکتر… مشکلی نبود خودم کارتو می‌سازم.
ناامید عقب کشیدم.. فایده ای نداشت.
فردا می رفتیم دکتر و دروغم رو میشد… اون وقته که آرمین دخترم و ازم می‌گرفت و من می‌موندم و بدبختی.

* * * * *

#لیلی
فکم قفل کرده بود و نمی‌تونستم داد بزنم.
ویلچرم و جلو برد. بعد از پیاده شدن کشتی همه ی دخترا رو جدا با خودشون بردن و منو جدا از همه به یه عمارت فوق وحشتناک آوردن. حتی از چیزی که توی فیلم های ترسناک میدیدم هم بدتر بود.
بدی کار این بود که توان تکون دادن انگشتمم نداشتم.
یه در و باز کرد و وارد یه اتاق با کلی ابزار های عجیب و غریب شدیم.
مرد همونجا ولم کرد و از اتاق بیرون رفت.
با وحشت به اطراف نگاه کردم. خدا لعنتت کنه امیر که منو به این روز انداختی.
دو دقیقه ی بعد همون مرد با یه نفر دیگه وارد شد..
یه مرد با چهره ی پر از خالکوبی و صورت چندش آور.
دورم چرخید و همه جامو نگاه کرد و در نهایت سر تکون داد
_خوبه. می‌سپارم تقویت‌ش کنن.
وحشت کردم. چی کار می‌خواستن باهام بکنن؟

سعی کردم داد بزنم که به خاطر چسب روی زبونم فقط یه صدای نامفهوم ازم بیرون اومد که مرد اخم کرد و گفت
_اگه می‌خوای بهت آب و غذا بدم به نفعته که روی زبونت کنترل داشته باشی و داد نزنی!
سر تکون دادم و با چشم به چسب روی دهنم اشاره کردم.
مقابلم ایستاد و چسب و از روی دهنم کند.
نفس بریده نگاهش کردم و گفتم
_چه بلایی می‌خواین سرم بیارین؟چی کار کردین باهام که نمی‌تونم دست و پام و تکون بدم؟
با خونسردی گفت
_نگران نباش فلجی موقته!برای این‌که نتونی سرکشی کنی!
_بعدش چی؟می‌خواین چی کار کنین باهام؟
عقب رفت و گفت
_ما اینجا توضیحی به دخترا نمی‌دیم.خودت به وقتش همه چیو می‌فهمی… ببرش!
همون مرد اول ویلچرم و کشوند. با عصبانیت گفتم
_من پلیسم! با این کاراتون گور خودتونو کندید.پدر همتونو در میارم.
با این حرفم مرد دومی متحیر نگاهم کرد و گفت
_راست میگه؟
مردی که ویلچرم و هدایت می‌کرد گفت
_اطلاعاتش و خود آقا میدن بهتون.
داد زدم
_کدوم آقا؟منو امیر فروخت بهتون نه؟
مرد عصبی گفت
_این دختر بیش از حد می‌دونه.بسپار زودتر روش کار کنن.
_چی کار؟ می‌خواین چه غلطی بکنین شما؟
پشت بند حرفم چسب محکمی روی دهنم چسبیده شد و صدای زمخت مرد توی گوشم پیچید
_زیادی از حد حرف زدی.

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۳۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا