" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 27 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۲۷

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

چند لحظه با تعجب نگاهش کردم. همون لحظه آرمین توی ماشینش بوق زد.
نگاهش کردم.
پس مهرداد و میلاد یه نقشه هایی داشتن.
حس ترس بدی داشتم.حس میکردم این بار اتفاق بدی میوفته.
به سمت ماشین آرمین رفتم و سوار شدم.
آیلا رو روی پام نشوندم.هنوز درو کامل نبسته بودم گازش و گرفت و رفت..
نگاه به چهره ی نگرانش افتادم که هر ازگاهی به آیلا می‌دوخت.
اگه این بارم از دخترش جداش میکردم ازم متنفر میشد. تازه اگه پیدامون می‌کرد منو زنده نمیذاشت.
تا رسیدن جلوی بیمارستان هیچ حرفی نزدم
آرمین از ماشین پیاده شد و آیلا رو از بغلم گرفت.
پیاده که شدم چشمم به ماشین آشنای مهرداد افتاد که دور تر از ما پارک کرده بود.
نگاهم و ازش گرفتم. آرمین تند به سمت بیمارستان رفت و من هم دنبالش رفتم.
دل توی دلم نبود. از یک طرف آیلا و از طرف دیگه نقشه ای که بدون اطلاع من کشیده بودن بدون اینکه ازم بپرسن من دلم میخواد برم یا نه!
از دست خودم متعجب شدم. مگه من چیزی غیر از رفتن میخواستم؟
خداروشکر آیلا آسیب جدی ندیده بود.دکتر رو کرد به آرمین و گفت
_اگه بخواین باز هم عکس برداری میکنم اما طبق تشخیص من هیچ نوع شکستگی نیست.
آرمین نگاهی به آیلا انداخت و گفت
_عکس بگیرید. میخوام مطمئن بشم.
دکتر سر تکون داد و گفت
_میتونید برید طبقه ی پایین نوبت عکس برداری بگیرید
آرمین سر تکون داد. دکتر که رفت خم شد سمت آیلا و گفت
_بهتری؟
آیلا با بغض سر تکون داد و گفت
_آمپولم که نمیزنن نه؟
آرمین عمیق پیشونیش و بوسید و گفت
_نه عشق بابا… آمپولت نمیزنن.
هم من هم آیلا متعجب نگاهش کردیم. این آرمین بود که این طوری حرف زد.
صاف ایستاد و بدون نگاه کردن به چشمام گفت
_همین جا بمونین تا من بیام.
از اتاق بیرون رفت. آیلا با چشمای گرد شده نگاهم کرد و گفت
_چرا آرمین بهم گفت عشق بابا؟
خیره نگاهش کردم و جوابی ندادم.
به دقیقه نکشید در اتاق باز شد.. برگشتم و با دیدن مهرداد دلم هری ریخت.

آیلا با هیجان گفت
_اومدی عمو جون.
مهرداد به سمتمون. آیلا رو بغل زد و گفت
_آره عمو جون… اومدم ببرمتون.
بلند ‌شدم و گفتم
_چرا به من نگفتی مهرداد؟
در حالی که به سمت در می‌رفت گفت
_فعلا وقت نداریم بیا بریم

با تردید ایستادم. واقعا دلم می‌خواست برم؟
درو باز کرد. برگشت و با دیدن من با اخم گفت
_نمی‌خوای بیای؟
سر تکون دادم و دنبالش راه افتادم.
از بیمارستان که بیرون زدیم ماشین مهرداد جلومون ترمز کرد.
سوار شدیم. میلاد از اینه نگاهم کرد و گفت
_خوبی؟
سر تکون دادم. آیلا با بغض گفت
_منتظر آرمین نمیمونیم؟
میلاد گازش و گرفت و گفت
_نه باباجان… دیگه اونو نمی‌بینیم
آیلا با بغض گفت
_نمیشه… من دوستش دارم برگرد… مامان بهش بگو برگرده.
فقط نگاهش کردم که بلند زد زیر گریه
_نمی‌خوام برگرد… من آرمین و می‌خوام…
میلاد با اخم گفت
_گفتم دیگه نمی بینیش آیلا تمومش کن
صداش بیشتر بلند شد.
_نمی‌خوام منو ببر پیش آرمین… اونو می‌خوام تو رو دوستت ندارم.
مهرداد آیلا رو به سمتم گرفت و گفت
_بیا اینو آرومش کن
کشیدمش توی بغلم.با اون چشمای لعنتیش که شبیه آرمین بود نگاهم کرد و گفت
_مامان دیگه برمی‌گردیم پیش آرمین؟
مهرداد گفت
_نه دایی جون.. الان میریم فرودگاه برای سه تاتون بلیط گرفتم برمی‌گردین خونه
دلم هری ریخت پایین…

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۲۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا