" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 25 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۲۵

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

#لیلی
با تردید ایستادم؛درست بود که اومدم خونش؟
یک ماهی میشد که به خاطر سلامتی دوتامون زیاد همو نمیدیدیم حتی توی اداره هم رفتارمون مثل دو تا همکار بود.
اما امروز با دیدن چشمای قرمزش و صورت ملتهبش غم عالم به دلم سرازیر شد.
سرماخورده بود و من فقط تونستم از دور نگاهش کنم.
علارغم قول و قرارمون نتونستم دووم بیارم و زنگ خونش و زدم.
بی تاب بودم و می‌خواستم به محض اینکه درو باز کرد بپرم بغلش!
کم کم داشتم ناامید میشدم که در باز شد.
با دیدن شخص روبه روم خون توی رگ هام یخ بست و نفسم بند اومد.
ابرو بالا انداخت.
تنم لرزید… اون گفت که رابطه ش با ساناز تموم شده. گفت فقط هر هفته برای تحویل دادن پسرش ساناز و میبینه اما اون… الان توی خونش با این وضع بود
با طعنه گفت
_چرا خشکت زده لیلی جون؟
حسادت داشت دیوونم می‌کرد. به سختی گفتم
_م… من با…
نفسم و فوت کردم و گفتم
_می‌خواستم یه پرونده ای و از آرش بگیرم. زیاد مهم نیست فردا می‌گیرم.
خواستم برم که جلومو گرفت
_عه… کجا؟آرش حمومه بیا تو الان میاد بیرون!
با این حرفش تیر خلاص و زد
نگاهی به خودش انداخت و گفت
_ببخشید سر و وضعم خوب نیست آخه منم کم کم داشتم می رفتم حموم!
دستام لرزید…
حدس زدم که داره دروغ میگه. اما همون لحظه در حموم باز شد و آرش با حوله اومد بیرون.
با دیدن من جا خورد و ناباور نگاهم کرد.
با اجبار لبخند زدم. اون الان شوهرم نبود که عصبی بشم.. حتی به روی خودش هم نیاورد که اون شب…
از فکر بازیچه شدن داشتم دیوونه می‌شدم. به سختی صدام و پیدا کردم و با اعتماد به نفس گفتم
_اومده بودم راجع یه پرونده ای باهاتون مشورت کنم نمیدونستم ممکنه مزاحم بشم ببخشید.
دکمه ی آسانسور و زدم که به سمتم اومد و گفت
_لیلی اون طوری نیست که تو فکر میکنی.
مگه مهم بود من چی فکر میکنم. با خشم رو به ساناز گفت
_تو برو تو اتاق

ساناز برعکس چند لحظه قبل مظلومانه سر تکون داد و رفت.
اشک به چشمم نیش زد.
جلو اومد که نگاهم و ازش گرفتم و گفتم
_من… دیدم مریضی فکر کردم شاید حالت بده…خواستم…
نفسم و فوت کردم
_بیخیال من مزاحمت نمیشم.
خواستم برگردم که بازوم و کشید و صاف توی سینه‌ش فرو رفتم.
محکم کمرم و کشید سمت خودش و پچ زد
_تو رو که دیدم خوب شدم.
عقب رفتم و با اخم گفتم
_دیگه نمی‌خوام بهم دست بزنی!
انگار دردم و فهمید که گفت
_انگاری یکی ساناز و هم تهدید کرده. دیشب خیلی ترسیده بود اومد اینجا…
متعجب گفتم
_امیر؟
کلافه گفت
_امیر مرده. چرا نمیخوای اینو بفهمی؟
_اگه زنده باشه چی؟اگه مردنشم یه نقشه باشه چی؟من حس کردم آرش چند روز پیش…
مکث کردم.. اخماش در هم رفت و گفت
_چند روز پیش چی؟
صدام و آروم کردم و گفتم
_چند روز پیش یکی داشت تعقیبم می‌کرد…چهره‌ش دیده نمیشد اما استایلش…حتی بوی عطرش…
با وحشت ادامه دادم
_خودش بود آرش… خودِ خودش.
به فکر فرو رفت.یعنی امیر سراغ ساناز هم رفته بود؟
دستم و گرفت و به سمت خونه کشوند
_بیا داخل راجع بهش حرف می‌زنیم.
تند عقب کشیدم و گفتم
_نمیام. میرم خونه.
_این وقت شب؟پس صبر کن خودم می رسونمت.
حتی فرصت اعتراض هم بهم نداد و رفت داخل.

ترجیح دادم پایین منتظرش بمونم. کمتر از ده دقیقه سر و کلش پیداش شد.
سوئیچ ماشین و به سمتش گرفتم که بی حرف از دستم گرفت. بعد از سوار شدن گفت
_کامل تعریف کن چی شد… چرا از اون روز بهم نگفتی؟
شونه بالا انداختم
_سرت شلوغ بود. مدام درگیر زن و بچت بودی..
از استارت زدن پشیمون شد. متعجب گفت
_زنم؟
سرم و پایین انداختم و بدون اینکه بخوام لحنم دلخور شد
_مثل زن و شوهرا مدام حرف می‌زنید.حالا هم که با هم زندگی میکنید. بالاخره زنت بوده یه موقعی…. هیچ مانعی بین تون نیست که دوباره با هم باشید.
آتیش گرفت و داد زد
_گوشات چیزی و که میگی می شنوه؟مانع بین مون هست…تویی…قلبمه که واسه تو می تپه!
چونم و گرفت و با خشونت به سمت خودش برگردوند.
_منم از این وضعیت راضی نیستم لیلی اما میبینی که…
عصبی وسط حرفش پریدم و داد زدم
_وضعیت واسه من سخته که مجبورم کردی با مامان بابام زندگی کنم.مجبورم تو رو از دور ببینمت… مجبورم مخفیانه نگرانت باشم.
عصبی تر داد زد
_خودت خواستی لیلی وگرنه من که گفتم بیا من خودم مواظبتم.هی گفتی دور باشیم امیر می‌فهمه… امیر میبینه….دلتم نمیخواد دست از این توهمات مسخرت برداری.
پوزخند زدم و گفتم
_هه… بیام با ساناز خانوم تو یه خونه زندگی کنم؟حرفای من توهم نیست آرش تو چشاتو بستی و نمیخوای باور کنی…
عربده زد
_چون من خودم نبض لعنتی شو چک کردم… اینا نمیتونه بازی باشه. مگه ندیدی تیر درست توی سرش خورد؟ اونقدر بزرگش کردی که فکر میکنی میتونه زنده بشه؟
جا خورده از داد و فریادهاش سکوت کردم. نفسش و رها کرد. دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و گفت
_من از هیچ احدی نمی‌ترسم لیلی. اگه تو بخوای… همین فردا عقد می کنیم

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۲۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا