" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 20 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۲۰

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

حالا از شانسمم باید این ست یاسی رو می‌پوشیدم که فرم سینه‌هامو برجسته تر نشون میداد.
تکیه زد به دیوار و با اخم براندازم کرد.
بدون در آوردن ساپورتم خواستم به سمت کمد برم که جلومو گرفت.
خیره نگاهم کرد و خودش به سمت کمدم رفت. از توش یه تاپ قرمز با دامن خیلی کوتاه در آورد و انداخت جلوی پام و دستور داد
_بپوش
کلافه گفتم
_آرمین من اینا رو…
وسط حرفم پرید
_بپوش هانا…کاری نکن از خونه بندازمت بیرون و حسرت آیلا رو به دلت بذارم.
این کار و می‌کرد؟ازش بعید نبود.
با حرص لباسا رو برداشتم و اون عوضی هم یه لحظه نگاهش و از روم برنداشت.
لباسا رو که پوشیدم سر تکون داد و گفت
_از این به بعد وقتایی که من خونم همین طوری لباس می‌پوشی! شلوار ببینم تو پات یا لباس آستین داشته باشه پشیمونت می‌کنم.
حرفش و زد و جلوی چشمای مات بردم از اتاق رفت بیرون.
چند بار نفس عمیق کشیدم
_آروم باش هانا…یه مدت کوتاه تحمل کن…. دوباره با دخترت برمی‌گردی!
#لیلی
عصبی از این طرف به اون طرف میرفت.
با خشم داد زد
_یعنی چی که هیچی؟به خونه ی من تیراندازی شده…به خونه ی من… اگه لیلی طوریش میشد چی؟
همه معنادار نگاهم کردن. سرمو پایین انداختم…
از روی دوربین ها فهمیدیم یه ماشین سیاه بوده که پلاک هم نداشته.چهار نفر توش بودن که هر چهار نفرشون نقاب داشتن.
آرش یه سری دستورات به همشون داد.
بعد از رفتنشون کلافه کنارم نشست و گفت
_دارم دیوونه میشم کار کی میتونه باشه؟
نگاهش کردم و گفتم
_کار امیره…اون به من گفت ازت دور باشم اما من…
بغلم کرد
_هیش…!
پسش زدم و کلافه گفتم
_بفهم دیگه آرش. هر بار با همیم بعدش یه اتفاق بد میوفته. اگه دیشب یکی از اون تیر ها به تو می‌خورد…
نفس عمیقی کشیدم تا گریه م نگیره.
بلند شد و عصبی گفت
_فکر کردی من نمی‌فهمم؟فکر کردی وقتی صدای شلیک اومد من چه حالی شدم؟از ترس اینکه بلایی سرت بیاد مردم لیلی. از فکر اینکه برای همیشه از دستت بدم دیوونه شدم.عذابم نده تو رو خدا…اونی که داره با جفتمون بازی می‌کنه رو پیدا می‌کنم تو این مدتم ازت می‌خوام خونه ی بابات بمونی و نیای سر کار.
چشمام گرد شد
_تو حالیته چی میگی؟ من کارم و ول نمی‌کنم خودتم میدونی.بعدشم با این کار خانوادمو در خطر نمیندازم.
منم مثل اون با لحن مطمئنی گفتم
_اونی که داره باهامون بازی می‌کنه رو با هم پیدا می‌کنیم.
لبخند محوی زد. لیلی هیچ وقت جا نمی‌زد.

* * * * * *
#هانا
با لبخند محوی به آیلا زل زده بودم.ظرف یک هفته آرمین وسایل این خونه رو عوض کرد. البته جز اتاق مشترکمون…
خودش اونجا می‌خوابید و منم توی اتاق آیلا می‌خوابیدم. این طوری احساس امنیت بیشتری می‌کردم.
توی حیاط رسما یه پارک درست کرده بود و یه پرستار برای آیلا و سه تا خدمتکار و یک باغبون هم استخدام کرده بود.
همه چی به روال سابق برگشت الا رابطه ی ما… انگار هر روز که می گذشت از هم دورتر می‌شدیم.
موبایل توی دستم لرزید. با دیدن اسم مهرداد تماس و وصل کردم
_جانم داداش؟
به جای صدای مهرداد صدای عصبی میلاد توی گوشم پیچید:
_هانا تو کجایی؟ خونه ی اون عوضی؟
ناباور پلک زدم و گفتم
_اومدی ایران؟
_آره… انقدر دروغ تحویلم دادین که طاقت نیاوردم و اومدم. الانم با مهرداد داریم میایم تو رو از اون عوضی پس بگیریم.
هول شده گفتم
_نیا…به خدا آرمین یه بلایی سرتون میاره نیا…

🍁🍁🍁🍁
دستش که به سمت شلوارم اومد از ترس لرزیدم و گفتم
_چی کار میکنین خان زاده؟
سرش و کنار گوشم آورد و گفت
_کوچولو بهت نگفتن شب حجله چی کار کنی؟
با بغض نگاهش کردم
_نه خان زاده.
کنار گوشم پچ زد
_به پشت بخواب. خودم عملی بهت یاد میدم.

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۲۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا