رمان کیش و مات

رمان کیش و مات پارت۳

رمان کیش و مات

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان کیش و مات وارد شوید

روتختی قرمز شده رو توی لگن‌انداختم و با برفی که توی کمد
بود اونو‌ شستم…
هر چنگی به روتختی میزدم باعث درد بیشتری توی شکمم میشد و خانوم جانم میگفت :

-ادم بمیره اما زخم از خودی نخوره!

من حاضر بودم از درد جون بدم اما مسبب درد کشیدنم محرم ترین آدم به من نباشه!

محرم ترینِ من، یعنی همون مرد دراز کشیده روی تخت که منو ندیده میگیره…

محرم ترین من، یعنی باعث و بانی حال و روز الانم….

محرم ترین من یعنی پدر اون نطفه کوچولوی توی شکمم که فعلا خودشو با چنگ و دندون نگهداشته ….

و خداکنه پسر نباشه!
خداکنه خونه خراب کن نباشه!

که اگه بچه منه، جوری بارش میارم که ارزش خان و رعیت توی پولشون نباشه…

توی طرز فکرشون باشه!
آهی کشیدم و بعد از آب کشیدنش با هزارتا بدبختی صاف ایستادم و از حمام بیرون رفتم…

بدون نیم‌نگاه به اون حجم غول پیکر خوابیده روی تخت به سمت بالکن رفتم که‌ صداش بلند شد :

-کدوم جهنمی میری؟
دلم میخواست میگفتم جهنم دقیقا همینجاست تو این اتاق و کنار تو!

که من از جهنم خدا نمیترسم چون اون‌به حق جزا میگیره و من دارم تاوان چیو میدم؟

تاوان خوابیدن خواهر تو با پسر شهری رو من باید بدم؟
تاوان عشق به سرانجام نرسیده داداشمو‌ من باید بدم؟

تاوان اشکهای مادرتو‌ من باید برم؟
اصلاً چرا اسم منو نذاشتن تاوان؟

مگه رس*** دیگه ای توی دنیا به جز سیبل همه بلایا بودن هم داشتم و خودم‌ نمیدونستم؟

-خبر مرگت یه نگاه به خودت بنداز لختی که داری میری روی بالکن…
فکر نکن نفهمیدم که چند وقتیه با امیرهوشنگ تیک میزنی!

خدای من!
اون نامزد همون خواهر پتیاره ی به قتل رسیده اشو میبست به ریشم؟

پسر بدبختی که نامزدش بهش خیانت کرد و بدی ماجرا این بود که نامزد عزیزش خودشو به پسر مردم قالب کرد! یعنی به داداش بدبخت من!

عصبی روتختی توی دستم مچاله شد که گفت :
-بیا بتمرگ سر جات هرزه!
خودم اویزونش میکنم…

به من میگفت هرزه!
به منی که موهامو نامحرم ندیده بود؟
به منی که وقتی بار اول بهم دست زد لرزیدمو از خدا طلب استغفار کردم؟

نگاهی به چهره‌ی عصبی ام کرد و گفت :
-هان چیه؟
میخوای پنجول بکشی گربه؟

همونطور که بلند میشد گفت :
-گربه چیه!
تو حد اونم نیستی!
بدبخت بیچاره ها از حیوونام کم ارزش ترن!
تو و اون خانواده…

-اگه بدبخت بیچاره ایم پس چرا خواهرت به داداشم دل بست هان؟

توجهی به حرفم نکرد و روتختیو از دستم گرفت و رفت تو بالکن…

پشت بهش ایستاده بودمو من اگه حرفمو نمیزدم خفه میشدم :

-خواهر تو با وجود داشتن نامزد برازنده ای مثل امیرهوشنگ چسبید به یه به قول تو بدبخت بیچاره و باعث شد نامزد داداشم اونا رو تو بدترین وضع ببینه!
به زور خودشو چسبوند به داداشم و بعد صیغه رفت با یه پسر شهری خوابید!
خواهر پولدار تو که به خاطر هوسش…

با ضربه ای که به کتفم خورد به جلو پرت شدم…

اما با ارامشی که از زدن حرفام به دست اوردم به سمتش برگشتم و تو‌ چشمای قرمز شده اش خیره شدم و گفتم :

-داداشم نمیکشت خودتون اونو میکشتید…
فیلمش پخش شده بود….
فقط میخواستین با این ازدواج فکر مردمو منحرف کنید و بگید اره شما ضربه خوردین نه داداش من!

با تموم شدن حرفم به سمتم شیرجه زد که صدای در باعث شد نتونه کاری بکنه…

نیشخندی از نگاه تهدیدامیزش زدم که عصبی ترش کرد و باعث شد با دستش نیشگونی از بازوم بگیره…

منم علارغم درد زیادش لبخندمو حفظ کردم تا اتیشش بزنم…

به سمت کمد رفتم و پیراهن بلندی رو دراوردم و بی توجه به دامیار که دست توی موهاش کرده بود و پشت در مکث کرده بود وارد حمام شدم و درو بستم…

نیم نگاهی به وان شیشه ای کنار حموم انداختم و بی توجه به اون ایستاده دوش گرفتم…

یه زمانی تو خونه پدرم، آرزوی استفاده از همچین چیزاییو داشتم و با ورود به این عمارت تمام ارزوهام براورده شدن به جز یکی‌‌‌…

خوش بختی!

از روزی که فهمیدم دراز کشیدن توی وان پر از کف و خوابیدن تا لنگه‌ظهر و پوشیدن لباسای گرون و اعیونی خوشبختی نمیاره از هیچکدومشون استفاده نکردم…
خوشبختی رو دل خوش میاره…

دلی که غم کور شدن برادر نداشته باشه…
غم خم شدن کمر بابا نداشته باشه…
غم چروک دستای مامان نداشته باشه….
غم بدنیا اوردن بچه نداشته باشه….
دستی روی شکمم کشیدم و صلواتی فرستادم…

این بچه تو این دنیا به من نیاز داشت واسه انسان بودن، نه اون پدری که تمون معیارهاش پول بود و پول….

آهی کشیدم و بعد از شستن خودم، حوله رو پوشیدم و وارد اتاق شدم…
دامیار نبود و برام مهم هم نبود که کجاست!

در واقع خیلی وقت بود که فهمیده بودم من نقش خاصی تو زندگی اون ندارم….
مقل یه رهگذرم که فقط شبا مهمون تختش هستم همین!

پیراهنمو‌ پوشیدمو موهامو گیس کردمو روی شونه ام انداختم و دست به سمت در بردم تا بازش کنم که متوجه شدم قفله!
ابرویی بالا انداختم و پوفی کشیدم!

این عادت زندانی کردن چه صیغه ای بود که یاد گرفته بود نمیدونستم…
عقب گرد کردمو روی تخت دراز کشیدم…

دستمو روی شکمم به ح*** نوازش میکشیدم و صلوات میفرستادم…
چشمامو که باز کردم تاریکی هوا از پنجره بالکن مشخص بود…

نگاهی به دور و برم کردم…
دامیار نیومده بود…
یا اگه اومده بود هنوز وارد اتاق نشده بود…

نفسی کشیدم و بعد از شستن دست و صورتم به سمت در رفتم اما هرچی تقلا کردم در باز نشد…
با تعجب دوباره به تاریکی شب و در نگاه کردم…

درنگ نکردم و به سمت تلفن روی پاتختی رفتم…
شماره اشپزخونه رو گرفتم…
بوق میخورد ولی کسی جواب نمیداد…

شماره گیرم نداشت که بگم میدونن منم ک از قصد جواب نمیدن!

شماره فرحناز سراشپز عمارتو گرفتم و منتظر شدم…
بوق…بوق…

-الو؟
سریع گفتم :
-الو فرحناز بیا بالا درو باز کن..
مکثی کرد و گفت :

-خانوم شمایید؟
-اره زودتر…
-ما خونه نیستیم خانوم!

اروم زمزمه کردم :
-چی؟
امشب خونه اقا دانیار مهمونیه همه اونجاییم واسه کمک…
اقا دامیارم اینجان…

روی تخت افتادم و فقط جمله‌ی امشب خونه نیستیم توی سرم زنگ میزد….
دامیار میدونست من از تنهایی میترسم…

اون عوضی میدونست من فوبیا دارمو حالا تو یه خونه خالی، درو روم بسته بود…
تلفنو ول کردم و دوییدم سمت در…

حس میکردم حالا که فهمیدم تنهام، دیوارا دارن بهم فشار میارن…
انگار نفسم بالا نمیومد…
با مشتای بیجونم به در ضربه میزدم اما دریغ!
ضربه میزدمو خدا رو صدا میکردم…

با خودم میگفتم اگه بمیرم، تو روزنامه فردا چی مینویسن؟
اصلا اگهی ترحیمو میدن روزنامه؟
واسم مراسم میگیرن؟

فکر کنم تو اون گوشه های قبرستون یه قبر کوچیک میخرن برام…

بعد مردنم دامیار میره ازیتا دخترعموشو میگیره و به ریش من قاه قاه میخندن….
یادشونم نمیاد چطور منو‌ زندگیمو نابود کردن…

با حس نفس تنگی دستی به گلوم کشیدم و اشکی از گوشه چشمم پایین ریخت…

لبخند تاخی از بیچارگی خودم زدم و صدای زنگ تلفن توی گوشم میپیچید اما لمس بودم و نمیتونستم بلند بشم…

صدای تلفن مثل ناقوس مرگ تو ذهنم اکو میداد و صدای برخورد کفش یه نفر با سرامیکا اونم با عجله نور امیدی توی دلم شد…

اخرین تلاشم مصادف شد با ضربه های محکمی به در اما من پشت در بودم و در باز هم نمیشد چون قفل بود…

چشمام بسته شد و فقط پرت شدن به گوشه ای رو متوجه شدم…

صدای پا میومد…
آژیر…
گریه بچه…
هیاهو…
آروم‌ چشمامو باز کردم و چندبار پلک زدم تا دیدم درست بشه…

با دیدن سُرم بالای سَرم و سفیدی سقف و دیوارها متوجه شدم تو بیمارستانم…

آهی کشیدم و دور و برمو نگاه کردم که متوجه دامیار شدم که روی مبل نشسته بود و لب تابش روی پاهاش بود و عینک به چشم زده در حال کار با لب تابش بود…

حرفی نزدم و خیره به قطره های سرم بودم که صدای باز شدن در اومد…

سرم به سمت در برگشت و پرستاری با روپوش سفید رنگش وارد شد و با دیدن منو چشمای بازم لبخندی زد و گفت :

-سلام خوشگل خانوم. خوب خوابیدی؟

دامیار با شنیدن صدای پرستار نگاهی حواله ام کرد که من توجهی نکردم و سعی کردم لبای ترک خورده مو کمی کش بیارم و بگم :

-ممنون عزیزم.

گویا تونسته بودم لبخند بزنم چون پرستار لبخند مهربون تری زد و بعد از دراوردن سُرم، چسبی از جیبش دراورد و روی زخمم قرار داد…

با گفتن روز خوش از اتاق بیرون رفت که‌ دامیار هم لب تابش رو جمع کرد و توی کیفش قرار داد و بلند شد و به سمتم اومد..

نگاهی به لباسام کردم و اروم بلند شدم و پاهامو روی زیرپایی زیر تخت گذاشتم و ایستادم…

پامو پایین گذاشتم و خم شدم کفشامو از زیر تخت بیرون بیارم که صداش به گوشم رسید :

-حواسم نبود کفش نیوردم…

جفت ابروهام بالا پرید و یعنی من اینقدری واسه بزرگِ خاندان پیرزاده ارزش داشتم که بغلم کرده بود؟

نیشخندی روی لبام جا گرفت و به همون دمپایی های بزرگ سفید رنگ بسنده کردم…

بعد از پوشیدنشون دستی جلوم دراز شد و من امروز شاخ در میوردم!
دامیار پیرزاده میخواست بهم کمک کنه؟
میخواست تکیه گاه بشه برای منِ خونبس شده؟
اصلا مگه خون بسها ارزشی هم داشتن!

دستم که توی دستش نشست اروم از زیرپایی پایین اومدم و در کمال تعجب دستش دورم حلقه شد و به ارومی قدم برداشتیم!

دلم میخواست بگم دستتو بردار…
تکیه گاه نباش…

از در این بیمارستان که بیرون بریم بازم من خواهر یه قاتلم و تو یه مردِ شکنجه گر که فقط شبها به یادم میفتی…
من یه تخت خواب گرم کنم!

یادمه اینو حدود یک هفته بعد از ورودم به عمارت زمانی که دختری رو اورده بود تا باهاش ملاقات کنه از زبونش شنیده بودم…

اون روز دامیار مهندس نقشه کشی شرکت رو دعوت کرده بود تا چون اتاقش تو شرکت اماده نشده توی خونه کارشو انجام بده برای مناقصه!

دخترک جوری روی پارکت ها قدم برمیداشت که انگار سالهاست خانوم خونه اس و حالا از فرنگ برگشته!

نسبت منو که روی مبل تک نفره نشسته بودم و ماگ چاییم توی دستم بود پرسید و منم در عین سادگی یه کلمه گفته بودم :

-همسر!

اما زمانی که جیغ دخترک بالا رفت و فهمیدم گویا باهم مراوداتی داشتن و قرار به وصلتی بوده، دامیار به سمتم اومد و جلوی چشم همه فریاد زد :

-تو هیچی نیستی به جز یه تخت خواب گرم کن!
اینو روزی صدبار با خودت تکرار کن تا یادت نره…

اون روز انگشتش سمت من اشاره رفته بود و حواسش نبود ۴تا انگشت دیگه اش سمت خودشن!

اگه من تخت خواب گرم کن بودم اون همونم نبود!

اون فقط یه هرزه بود که هر شب به تاراج تنم میومد و بعد صدای خرناسهاش سر به فلک میکشید!

فلکی که نظاره گر اشک های هر شب من بود و خدا کجا بود؟
کی میخواست این ناعد***ی رو ویران کنه؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن