رمان کیش و مات

رمان کیش و مات پارت۱۳

رمان کیش و مات

توجه:

زمان پارت گذاری رمان فوق  هر۳روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان کیش و مات وارد شوید

سالها پیش که من یه دختربچه هشت ساله بودم و یه برادر هفده ساله داشتم، یه روز تو یه جاده روستا چندتا پسر مزاحمم شدن و اذیتم کردن.

عروسکمو ازم گرفتن و مجبورم کردن برای گرفتنش برقصم!
نگاههاشون هیز بود و میشد متوجه شد که مست کردن!
اون روز وسط رقصم وقتی برادرم سر رسید و یه تنه همه شونو زد و کلی هم ازشون کتک خورد.
ولی سر همه شون داد زد :
-این دختر خواهر منه! یه بار دیگه بیاید دورش میکشمتون و نمیترسم که پدرهاتون چه بلایی سرم میارن.

بعدها که اون قضیه رو برای پدرم تعریف کرد و گفت دوتا پسرای پیرزاده و عمه زاده اشون بودن، فهمیدم منظورش دانیار و دامیار و پسرعمه اشون امیرهوشنگ بوده.

روزی که به عقد دامیار دراومدم، با دیدن جای خالی برادرم یاد اون اتفاق افتادم و کی اول ناموس اون یکیو دزدیده بود؟
دامیار یا برادرم؟

حالا که برادرم زیر خروارها خاک بود، درست توی همین لحظه که خبر مرگش رو بهم دادن، من خاطره ۸ سالگیم به یادم اومد و اون کوه بودن برادرم!

اگه زندگی تو جهنم دامیار پیرزاده رو قبول کرده بودم یکی از دلیل هاش برادرم بود و حالا که وجود نداشت چه طور تن میدادم به سوختن؟

نمیدونم چند دقیقه چند ساعت همونجا کنار تلفن روی سرامیک سرد نشستم و حتی برام جنین توی شکمم مهم نبود.

در عمارت که محکم کوبیده شد و صدا زدنای دامیار هم باعث نشد نگاهم بالا بیاد یا تکونی به خودم بدم.

دستی روی پیشونی ام نشست و شنیدم که یکی گفت :
-تب عصبیه. دامیار بیارش ببریمش بیمارستان.

این کی بود؟ کدومشون بود؟امیرهوشنگ؟ همونی که تو خاطره ۸ سالگیم گوشه ای ایستاه بود و مغموم به دامیار و دانیار نگاه میکرد؟
-شهرویه جان؟ زنداداش!

این چی؟
این همونی بود که عروسکم توی دستش بود و با آواز میخوند وبالا پایین میپرید. همونی که امیرهوشنگو مسخره میکرد.

توی آغوشی فرو رفتم و این مرد رو میشناختم.
از همون هشت سالگی که دستش روی ممنوعه تنم رفت و فشاری اورد و قهقهه زنان گفت :
-نه بابا! رعیت هام مثل مان! مثل گیتا ناز داره!

و من اونروز گیتایی نمیشناختم و ناز چی بود؟

الان که بهتر فکر میکنم میبینم همون اتفاق بازم افتاده.
برادرعزیزم توی دست دامیار و دانیار اسیر بود. امیرهوشنگ مخالف ماجرا بود و بازم گوشه ای ایستاده بود. دانیار با حکم قصاص گربه رقصونی میکرد و دامیار تموم ممنوعه هام رو فتح کرده بود و تو کل روستا جار زده بود من زیرخوابشم!

اما دیگه برادری نبود که دفاع کنه! دیگه هیچ پشتوانه ای نبود!

دیگه یه شهرویه بود و قهقهه های دامیار!
یه شهرویه و گربه رقصونی دانیار!
یه شهرویه و کنار کشیدن امیرهوشنگ!
و پس خدا کجا بود؟
خدایا عد***ت رو نمیخوام فقط بیا! فقط نشون بده که هستی!
خدایا داغونم فقط بگو هستی!
بیا پایین دم گوشم بگو بیا بریم بالا.
اشرف مخلوقاتت نباشم اگه نیام!
اگه زمینو ترجیح بدم!
ای تف به اون سیب که نسلی روش طمع کردن و نسلهای بعدی بزرگترین ضربه ها رو خوردن!

چشمامو که باز کردم اولین چیزی که دیدم قطره های سرم بود.
چندبار پلک زدم و با واضح شدن دیدم سرمو چرخوندم و با اتاق خالی روبرو شدم.

اما با دیدن اون اتاق آشنا سریع روی تخت نشستم که دستی که بهش آنژیو وصل بود درد گرفت و آخ گفتم.

چه دلیلی داشت که من بعد اون همه آبرو ریزی الآن توی خونه پدرم باشم و توی اتاق مجردیم؟

انگار با دیدن تک به تک وسیله های اتاقم داشت اتفاقات به یادم میومد و اینکه دلیل بودن من، طرد شدنم از دامیار نیست!

بلکه مرگ برادرمه! مرگ قاتل دیبا! مرگ کسی که من به خاطر برگشت بیناییش صبح توی محضر قرارداد امضا کردم و حالا نبود که با مرگ خودش، مرگ آرزوهای منو ببینه!

اگه واقعا لوح سرنوشت حقیقت داشت، دلم میخواست فردی باشه که بره و تموم نوشته های لوح منو پاک کنه و بگه خدایا اینو ول کن!

این بنده ات اصلا بدنیا نیاد بمونه همینجا.
تا حالا چندنفر مثل من از زور درد و بدبختی به روزی که نطفه شون شکل گرفت لعنت کردن؟

چندنفر ارزو کردن که ای کاش هیچوقت به دنیا نمیومدن؟
چندنفر خودشونو آدم نمیدیدن بلکه یه دستاویز برای تخلیه *** و کینه یه آدم سنگدل!

با باز شدن در نگاهم به در کشیده شد که دامیار با پیراهن آبی رنگش وارد اتاق شد و با کلافگی زیادی درو بست.

وقتی نگاهش بهم خورد انگار کلافگیش به اوج خودش رسید که برای لحظه ای چشم بست و آخی گفت‌‌.

پوزخندی روی لبم نقش بست و گفتم :
-اونروزو یادته؟
روزی که منو کشون کشون وارد این عمارت کردی؟ وقتی منو بردی توی حمومش و کوبوندیم به دیوار و بیرحمانه لباسامو دراوردی و گفتی شما رعیتها واسه لمس بدن ما اربابزاده ها باید شسته بشین.
که سه دور منو با کیسه و لیف شستی و اخرش راضی شدی و با دور انداختن اون لیف، مردونگی خودتم دور انداختی!
که دستت رفت رو سگک کمربندت و بازش کردی و هرچی داشتم و نداشتم ازم گرفتی؟
اونروز من تموم امیدم این بود که تو با گرفتن تنها چیز با ارزشم دست از سرم برمیداری و بیخیال زندگی برادرم میشی!
اما چندروز بعد که خبر زیرخواب بودنم تو روستا پیچید و بابام سکته کرد فهمیدم تو دست بردار نیستی و اونروز با خودم گفتم بکارتم با ارزش نبوده و جون داداشم با ارزش ترین چیزمه!
اما امروز که دیگه قلب داداشم نمیزنه! که دیگه اصلا قلبی نیست که بزنه! که اون بیرون واسش حجله گذاشتن واسه ناکام موندنش.
که صدای مهری داره تو گوشم میپیچع که از شوهرش میگه و کو تا ببینه شوهرش کو!
امروز من فهمیدم تو زندگی من، هیچکسی به غیر خودم با ارزش نیست.
برادرمو بکارتم فدا شدن اما…
نمیذارم خودم فدای اون عمارت نحس و پیرزاده ها بشیم!
یه روز از عمرم مونده باشه از اونجا بیرون میرم و نامردی شماها رو توی بوق و کرنا میکنم!
من از بچه‌ی توی وجودم کسی رو بار میارم که حاضر نباشه ثانیه ای نگاهتون کنه!
که اگه من لال شدم، اگه لالم کردن، اون بشه زبونم و کابوس شماها!

با چشمای خیسم پوزخندی زدم و گفتم :
-اینطوری نگاهم نکن پیرزاده اصل! اینطوری که انگار خیلی دلت سوخته!
پیراهن رنگ آسمونت مشخص میکنه که چقدر عزاداری!

به سمتم قدم برداشت و گفت :
-آره عزادار نیستم اما خیلی دلم سوخته.
اونم نه برای اون داداش عوضیت…

هیچوقت فکر نمیکردم بتونم تو اون طیف صوتی، جیغ بزنم اما انگار مرگ تنها برادرم بهم قدرت زیادی برای وایسادن جلوی این کثافت داده بود.

-عوضی خودتی و هفت جد و آبادت. خودتی و اون خواهر حرومزاده ات. اون برادر دیوثت و اون داماد پفیوزت. عوضی اون مادرته که بچه بزرگ کردن بلد نبوده‌.
که دخترش هِ رو از بِ نشناخته واسه عالم و آدم شلوار کشیده پایین و گفته بفرما.
عوضی خواهرته که هرشب زیر یکی خوابیده.

اون پیشونی سرخ و گوشهای سرخ تر و رگ برآمده‌ی پیشونی این نوید رو میداد که دامیار تا مرز سکته راهی نداره و چه خوب اگه سکته میکرد!

اونوقت من از دستش راحت میشدم و با خیال آسوده بچه امو بزرگ میکردم.
پوزخندی به چهره‌ی فوق عصبانیش زدم و گفتم :
-چیه؟
داری میترکی نه؟
از اینکه به خواهر اسطوره ات حرف زدم ک*ونت داره جر میخوره نه؟
به قدیسه خانوم توهین شده؟ به ج*نده مفتی روستا حرف زدم چرا به تو برخورده؟
آخ ببخشید خواهرته اون؟ نچ نچ! مگه نمیگن پیرزاده ها اصیلن! پیرزاده ها بافرهنگن!
پیرزاده ها متمدن هستن!
ببین منو دامیار پیرزاده! ببین منو خان روستا!
ببین منو ارباب جون.

محکم و گستاخ توی چشمای سرخش خیره شدم و گفتم :
-من شهرویه احمدی، رعیت روستا ریدم توی تو و خاندان کوفتیت.
جوری که با صدبار آب گرفتن پاک نشه!

هجوم دامیار به سمتم توی ح*** عادی باید باعث میشد که چشمامو ببندم و خودمو جمع کنم اما اون لحظه اون قدری از مرگ برادرم داغ بودم که همونطور صاف نشسته بودم و با چشمای گستاخ نگاهش میکردم‌.

دستش نرسیده به صورتم در جوری باز شد که به دیوار برخورد کرد و صدای بدی داد.
با عصبانیت رو به دانیار که توی چهارچوب ایستاده بود و آشفته نگاهم میکرد داد زدم :
-هوشه!
اینجا طویله بابات نیست که اینطوری میای تو!

چشمای دانیار بدتر از دامیار سرخ شد و نفس عمیقی کشید و رو به دامیار که خشک شده بود گفت :
-ولش کن اینو حالش خوش نیست.

دامیار با خونسردی وحشتناکی به سمتم برگشت و گفت :
-به برادر من فحش دادی؟

جوابی ندادم و فقط خیره نگاهش کردم که قدمی جلوتر اومد و گفت :
-با توام من! به برادر من گفتی هوش، طویله بابام؟
تو گه میخوری زنیکه!

جمله آخرو نعره زد و تا یقه امو گرفت و خواست منو از روی تخت بندازه روی زمین،دانیار به سمتش دوید و دست روی دستش گذاشت و گفت :
-دیوونه ! دیوونه اون حامله اس.
بچه اش میفته احمق.

دامیار عصبی خیره به من نعره زد :
-به جهنم!

دانیار اما گفت :
-داداش گلم! این الآن منتظره تو حرصت دربیاد و بچه رو بکشی تا راحت بندازتت گوشه هلفدونی. که ازت شکایت کنه. ازت طلاق بگیره.
دست روش بلند نکن.
راه فرار نشونش نده. احمق مگه تو نبودی میگفتی دلم واسش رفته؟
مگه خود خرت نبودی که میگفتی میخوامش؟ که دانیار بیا برادری کن دیبا که رفت منو با این بهونه به سرانجام برسون؟

با دهن باز به دامیار نگاه کردم که با حرفای دانیار خشم چشمهاش آروم شده بود و با فکی که میلرزید نگاهم میکرد.

-احمق جون تو که اینقدر اینو‌میخوای چرا نمیگی بهش؟
چرا فقط آزارش میدی؟
چرا کاری میکنی روزی صدبار تن خواهرت توی گور از دست ناله و نفرین هاش بلرزه!
د آخه برادر من ما که دیگه میدونیم خواهرمون مقصر بوده!
ما که میدونیم نامزد عقدی داشته رفته با یکی دیگه!
پس چته تو؟
به ولای علی بگو‌ نمیخوایش، من از سگ کمترم طلاقشو سه سوته ازت نگیرم. اصلاً سه طلاقه اش میکنم.

نگاه دامیار دوباره تو یه ثانیه خشمگین شد و جوری به دانیار نگاه کرد که اینبار من ترسیدم.

من از صدق حرفهای دانیار ترسیدم. از اینکه این آدم دل بسته ام باشه و این همه بلا سرم اورده باشه ترسیدم!
از این‌ که نخواد رهام کنه و نجات پیدا نکنم ترسیدم!
من از این عشق پر از خودخواهی ترسیدم.

-حالا که با اسم طلاق هم چشمات سرخ میشه پس نکن برادر من. داداشش مُرده داغ داره نمیدونه چی میگه!
مگه وقتی دیبا رو کشت، تو سرحال بودی؟
تو نبودی با اون همه دوست داشتنت رفتی اینو خِرکش کردی بردی بهش…لا اله الا الله.‌ببین پس آدم اینجور مواقع کنترل نداره.
نکن برادر من. نکن‌داداش من.‌کاری نکن فردا به گه خوردن بیفتی.

دست دامیار از یقه ام شل شد که دانیار دستشو عقب کشید و دامیار هم چشماشو بست.

نگاه دانیار به سمت من برگشت و رنجیده خاطر نگاهم کرد.

-اگه یه نفر‌! فقط یه نفر توی دنیا تو رو بخواد اون دامیاره!
هرکی بیرونه گوده فکر میکنه اونی که سختی کشیده تویی!
اما نه. تو هیچ سختی ای نکشیدی! فقط از خانوادت جدا شدی! فقط بهت تجاوز شده اما سختی رو کسی کشیده که بین عشق و خانواده اش مونده!
که عشقش کل روز به خودش و خانوادش توهین میکنه!
دامیار آدمی نبود که آفتابه بگیری کل خاندانش رو و اون لب از لب باز نکنه.
نکن شهرویه!
آزادی برای تو جز بودن توی خونه دامیار نیست. با این کارها صبر اینو تموم نکن.

دهن باز کردم چیزی بگم که دامیار گفت :
-برو بیرون داداش.

نگاهم هراسون شد و دانیار گفت :
-شهرویه هم باید بیاد بیرون.

دامیار با سر اشاره ای به سِرُم زد و گفت :
-تموم بشه اوکیه میارمش.

دانیار نگاه طولانی به من انداخت و بعد به سمت در رفت و ازش خارج شد که دامیار پشتش رفت و درو بست.

چند لحظه ای پشت به من، پیشونی اش رو به در تکیه داده بود و نفس های عمیق میکشید.
اونقدر عمیق که صداشون توی اتاق میپیچید.

-من‌ دوستت دارم شهرویه.
خیلی وقته دارم. اونقدری که بخوام دیبا رو دستاویزی کنم برای داشتنت.
پس فکر نکن با این رفتارها، با این حرفها! من عقب میکشم.

من ناله و نفرین به جون خریدم تا خواهر قاتل خواهرمو بیارم تو اون خونه!
من تُف به صورتم پاشیدن و آخ نگفتم.
نکن شهرویه.
دوست داشتن با فحش تموم نمیشه. عطش منو بیشتر نکن. تو اروم باشی خوبه.
بدقلقی کنی واسه گرفتن قلقت ، بدخلقی میکنم.
بشین سر زندگیت. بشین از بارداریت لذت ببر.

صدایی که ازم نشنید به سمتم برگشت و همونطور که نگاهم میکرد به در تکیه داد.
تلخندی زد و با لحن گرفته ای گفت :
-اینا رو که من نباید بهت بگم.
منِ مرد نباید بگم بشین زنونگی کن. بشین دستور بده کیف کن‌ خودتو بزن به بی حالی تا سینی سینی صبحونه بیارت برات.
اینا رو خودت باید بدونی.
خودت بخوای لوس بشی. بخوای بهت رسیده بشه.
یکم شهرویه! یکم دل بده به این زندگی.‌
ببین تا کجا با دلت میرم.

پوزخندی زدم و گفتم :
-چرا تو دل ندادی به من؟ چرا تو دل نمیدی به من؟

با آروم ترین لحنی که ازش انتظار داشتم گفت :
-من که دل دادم بهت. د لامصب من دل دادم بهت که اینجام.
که تو اینجایی.
که داداشت قاتل خواهرمه. قاتل پاره تنمه و من برای پاره تنش خون میریزم.
که من واسه حاملگی پاره تنش خون میریزم!

-تو اینجایی اما نه واسه عزاداری. اومدی ببینی دلت خنک بشه. ببینی که چه طوری داداشم سهم خاک شد. ببینی تا بخندی!

نیشخندی زد و گفت :
-نخندون منو شهرویه! نخندون منو دختر مشتی! نخندون!
من بخوام خوشحالی کنم از به درک واصل شدن برادرت، کل عمارتو آذین میبندم. جشن می‌گیرم. اما نگاهم کن.

جفت دستهاش رو باز کرد و گفت :
-ببین خسته ام. خسته از گریه های سر مزار. خسته از نگاههای سنگین بقیه!
اما هیچکدوم مهم نیست. همشون به یه ورم ولی تو خسته ام نکن.
تو خسته ام نکن‌لعنتی!.سر خواستن تو، سر داشتن تو، دل مادرمو شکوندم.
سر خواستن تو وجدانم رو دفن کردم تا نگه راه رسیدن این نیست!
نشو بلای جونم شهرویه!

روزی که با زور و کتک راهی عمارت شدم و دقیقه های بعدش با چشیدن طعم تلخ تجاوز و حقارت آشنا شدم هیچوقت فکر نمیکردم قاتل جسم و روحم این حرفها رو بهم بزنه!

تا یه نفر از زندگی نا امید می‌شد میگفتم زندگی هنوز قشنگیای خودشو داره و حالا کو؟
یه نفر بیاد و بهم اون قشنگیا رو نشون بده!
یه نفر بیاد و بگه میشه به متجاوزت دل ببندی!
که میشه اون همه حقارت یادت بره و خر بشی!
که درسته اشرف مخلوقاتی اما عرعر کردن هم میتونی یاد بگیری!

من یکیو میخواستم که بشینم سیر تا پیاز قصه رو بهش بگم و ببینم چی جوابمو میده!

ببینم از رفتن میگه یا موندن و خاطره ساختن؟

-بیرون نیا. جو متشنجه برات خوب نیست.

با چشمهای گشاد شده نگاهش کردم و ناباور پرسیدم :
-یعنی چی جو متشنجه؟
میفهمی حرفتو؟ برادرم مُرده مراسمشه میگی بیرون نیا؟ پس چه غلطی کنم؟ واسه برادرم نیام واسه کی بیام؟

خونسرد نگاهم کرد و گفت :
-آره نیا.
خوب میفهمم چی میگم. تو بارداری از قضا بچه منو هم بارداری پس راضی نیستم بری توی جمع و با جیغ و داد و ناله و شیون بچه رو اذیت کنی!

با دستم برو بابایی نشونش دادم و در حالی که با آنژیوی دستم ور میرفتم تا درش بیارم گفتم :
-برو بابا. به جهنم که راضی نیستی! مگه من دنبال رضایت توام؟

به سمتم قدم برداشت و دستمو از روی آنژیو برداشت و جریان سرم رو قطع کرد و پیچ رو برداشت. لوله رو جدا کرد و پیچ رو بست.

نگاه چندشی به آنژیوی توی دستم کردم و گفتم :
-اینو هم باز کن.

با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد و گفت :
-بازم داری. همینجا بخواب تا پرستارو صدا کنم!

نگاه مسخره ای به در و دیوار کردم و گفتم :
-عه! در و دیوار خونه ما شبیه بیمارستانه؟ یا بابام اینجا رو وقف کرده؟

دست به سینه نگاهم کرد و گفت :
-واست پرستار گرفتم!

-هه! بگو برای گل سرسبدتون، دیبا خانوم جدیدتون!برای روح حلول کرده‌ی خواهر خرابت توی بچه ام پرستار گرفتی! نه من.

توجه:

زمان پارت گذاری رمان فوق  هر۳روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

  1. شما ميگيد پارت گذاري هر سه روز هست…در صورتي كه بعد از بيشتر از ٣ روز هم پارت جديد بارگذاري نميشه… هرچند ان زمان ميگيد پارت گذاري هر روز هست هر دو يا سه روز بارگذاري انجام مي دهيد… الان كه ديگه هيچ…
    ولي بازهم ازتون ممنونيم🙏

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا