" /> رمان ویدیا پارت اول - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان ویدیا پارت اول

با صدای هلهله ی آدینه سر خدمتکار خونه عصبی از خواب پا شدم

دستی به موهای لخت بلندم کشیدم

و با همون لبای خواب بلندم پا برهنه از اتاق بیرون اومدم

از نرده های طبقه بالا آویزون شدم

موهای بلندم روی هوا معلق شد

با صدای خشداری گفتم:آدینه چه خبره کله سحر بابا بذار بخوابم

صدای مهربون آدینه بلند شد

_خواب چیه خانوم جان باید هلهله کنی

از پله ها پایین رفتم

_باز چی شده؟؟مامان اینا کجان؟

آدینه سری تکون داد

من نمیدونم پسر عمارت شاهی چی توی تو دیده که عاشقت شده

یهو چشم هام باز شد

موهامو کنار زدم

_تو چی گفتی؟!

خنده ی ریزی کرد

_چیه خواب از سرت پرید خانوم جان

پشت چشمی نازک کردم

_نخیر،کی گفته فقط واسم سوال شد همین

آدینه سری تکون داد گفت:

_من این موهارو تو آسیاب سفید نکردم خانوم جان

عشق تو چشمات دو دو میزنه

خندیدم و سرمو پایین انداختم

_حالا بگو چی شده

_اول برو دست و صورتو بشور بعد بیا تا بهت بگم

پامو زمین کوبیدم

اه آدینه

_همینه که هست دیگه نمیخوای که هیج

رفتم سمت سرویس بهداشتی

مش رحمان چه زن لجبازی داره

صدای خنده ی آدینه بلند شد

وارد سرویس بهداشتی شدم

آب و باز کردم و صورتم و شستم

نگاهی به چهرم که توی آیینه افتاده بود انداختم

پوست سفید،چشم ابروی مشکی و خال کوچکی که گوشه ی لبم خودنمایی میکرد

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#پارت۲

از چهرم راضیم

دستی به موهای بلندم کشیدم

از سرویس بهداشتی بیرون اومدم

رفتم سمت آشپزخونه

دل تو دلم نبود تا بدونم چه اتفاقی افتاده و عمارت شاهی چه خبره

_پشت میز نشستم و شروع کردم به خوردن

دهن پر گفتم:بگو دیگه

_واه دخترم این چه وضع غذا خوردن

الان اگه خانوم تورو اینطوری ببینه حتما مواخذت میکنه

دستی تو هوا تکون دادم

_الآن که مامان نیست

آدینه روی صندلی نشست گفت:

_جونم برات بگه آقا بزرگ امروز از عمارت شاهی زنگ زد

_خب

_خب به جمالت،

_اه آدینه جوون

_چیه دختر جان

دخترم انقدر هول؟؟

و ریز خندید گفت

_پدرت گوشی و برداشت و انگار تورو برای آقای عمارت خواستگاری کردن

نتونستم ذوقم رو پنهون کنم

دستامو به هم کوبیدم و گفتم:

_وای یعنی من و برای شاهو خواستگاری کرده

آدینه سری تکون داد و گفت:

_اینطور به نظر میاد

_کی میان؟!

_انگار آقا بزرگ خیلی عجله دارن و قرار خواستگاری امشب گذاشتن

تند از جام بلند شدم

_وای چرا زودتر بیدارم نکردی؟

باید حموم برم آماده بشم

_صبر کن خانوم جان

انگار آقا بزرگ شرط کرده تا موقع عقد که بله رو میدی نباید هم و ببینین

_یعنی چی؟!

_لب و لوچه ات و اینطوری نکن ها زشته

یکی ندونه فکر میکنه شوهر ندیده ای

هر چند ندیده ای

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#پارت۳

_اه آدینه جوون

لبخند مهربونی زد و پیشونیم و بوسید

_برو تو سالن الآن خانوم و ماه پری میان

_کجا رفتن مگه؟!

_صبح با راننده رفتن برای خرید

سری تکون دادم…

_نازپری نیومده؟ ؟

_نه شاید شب با شوهرش بیاد

با ذوق رفتم سمت پله ها

پله هارو دوتا یکی رفتم بالا وارد اتاقم شدم

چرخی جلوی آیینه زدم

باورم نمیشه شاهو از من خوشش اومده باشه

نوه ی دوم آقا بزرگ،مرد بزرگ عمارت شاه

عمارتی که هرکسی آرزوی عروس شدن رو داره

آقا بزرگ مرد خیلی پولدار و بزرگ تهرانه…

۵تا نوه داره که هر ۵ تاش پسرن و همه تو دمو دستگاه شاه هستن

ساشا نوه ی بزرگ آقا بزرگه که همه میگن دیوونس…اما تا حالا ندیدمش

شاهو نوه ی دومه آقابزرگه و عزیز کرده ی آقا بزرگ یکی از دست راستی های شاه و بهرام و بهراد و بهزاد

بهرام و بهزاد زن دارن و توی همون عمارت هستن..

بهزاد خارجه..ساشا هم که اصلا نمیدونم کجاست و چیکار میکنه…

دوباره با یادداوری خاستگاری شاهو ته دلم غنچ رفت

چند بار فقط توی مهمونیای بزرگ دیده بودمش همه ی دخترا عاشقش بودن

چشامو بستم و دستامو باز کردم

پرت شدم روی تخت

بالشت و بغل کردم.

با ذوق به سقف خیره شدم

تا اومدن مامان و ماه پری خودمو سرگرم کردم

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#پارت۴

طاقت نیاوردم و از اتاق بیرون اومدم

از پله ها پایین رفتم که در سالن باز شد و مادر با ماه پری وارد شدن

دست راننده هم پر خرید بود

همه رو روی میز گذاشت

تند از پله ها پایین اومدم و رفتم سمت مادر

بوسه ای روی گونه اش زدم

با پشت دست گونه اش رو پاک کرد و گفت:

_نکنه تا الآن خواب بودی؟؟

_نه خیلی وقته بیدارم

کجا رفته بودین کله ی سحر؟!

مادر روی مبل نشست گفت:آدینه برام نوشیدنی بیار

ماه پری خرید هایی که کرده بود و روی میز خالی کرد و گفت:

_ویدیا ببین چیا خریدم

بی حوصله گفتم:مبارکه

و پیش مادر نشیتم

مادر نگاهی بهم انداخت گفت:

_آدینه حتما بهت گفته شب قراره آقا بزرگ برای خواستگاری بیاد

سری تکون دادم

مادر اما انگار کمی ناراحت بود و دیگه چیزی نگفت

ظهر پدر اومد خونه

با دیدنم لبخندی زد و آغوش باز کرد

پریدم بغل پدر

پیشونیم و بوسید گفت:دخترم بزرگ شده

با خجالت سرم و پایین انداختم

ناهار توی سکوت خورده شد

پدر و مادر برای جرت عصرگاهی رفتن اتاقشون

رفتم سمت پله ها تا برم بالا که با شنیدن اسم از دهن مادر گوش وایستادم

نگاهی به اطرافم انداختم

و وقتی مطمئن شدم کسی نیست آروم پاورچین رفتم سمت اتاق مادر و پدر

گوشمو چسبوندم به در تا صدای مادر و بهتر بشنوم

_آقا ویدیا هنوز بچس و زوده ازدواج براش

اونم کجا عمارت شاهی

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#پارت۵

دلشوره افتاد تو دلم

چرا مادر راضی نیست

صدای پدر اومد

_چی میگی خانوم؟!همه آرزوشونه عروس اون عمارت بشن

حالا این شانس نصیب ویدیا ما شده چرا باید از دست بدیم؟!

هرچی صبر کردم دیگه صدایی نشنیدم

رفتم سمت پله ها

اما فکرم درگیر صحبت پدر و مادر بود

اما با یادداوری اینکه قراره عروس عمارت شاهی بشم همه چیو فراموش کردم

تا شب دل تو دلم نبود

آدینه و جند کارگر دیکه خونه رو تمیز کردن

ظرف های بلند میوه و آجیل رو تو سالن پذیرایی چیدن

مادر کت و دامن شیک و مجلسی پوشید

آرایش ملایمی انجام داد و موهای کوتاهش رو سشوار کشید

ماه پری هم آماده از پله ها با من رفت

با لب و لوچه آویزون زیر نرده های طبقه ی بالا نشستم

ناز پری با ناز اومد بالا

با دیدنم خندید گفت:

_آبجی وسطی داری عروس میشی ها

اونم عروس کجا

و چشمکی زد

با اعلام اومدن مهمون ها با استرس خودمو کشیدم کنار تا ببینم

آروم نگاهی به پایین انداختم

آقابزرگ با اون ابهت و عصای دسته مارش که داد میزد چوب علاءست و خودش عتیقه به حساب میاد وارد شد

پشت سرش مرد قد بلند و هیکلی که پشتش به من بود و نتونستم بشناسمش

و در آخر با دیدن شاهو دلم زیر و رو شد و قلبم شروع به تند زدن کرد

وقتی همه از دیدم محو شدن به نرده ها تکیه دادم و با استرس گوشه ی لبم و جویدم

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#پارت۶

نمیدونم چند ساعت مید که داشتن حرف می زدن که با صدای قدم هایی از نرده فاصله گرفتم

با دیدن پدر از جام بلند شدم

پدر با دیدنم نگاه دقیقی بهم انداخت گفت:

_نظرت چیه دخترم؟!

دستامو توی هم قفل کردم گفتم:

_همه چی یهو شد آخه

پدر لبخندی زد گفت:

_ما که آقابزرگ و عمارت بزرگش رو میشناسیم پس حرفی نیست

فقط میمونه جواب تو و انگار شاهد و آقا بزرگ خیلی عجله دارن

_هر چی شما بگین

_این که نشد جواب گل دخترم

تو آقابزرگ و قانون های اون عمارت رو میدونی

زبونم لال هر اتفاقی بخواد بیوفته باید تا زنده هستی توی اون عمارت زندگی کنی

ببین دلت چی میگه

سرم و بلند کردم

_پدر من..

نتونستم ادامه بدم که پدر گفت:

_توچی؟!

_من،من شاهو رو دوست دارم

پدر پیشونیم و بوسید

_پس مبارکه عزیزم

میرم بگم جواب توام مثبته

لبخندی زدم..پدر رفت

و بعد از نیم ساعت مهمون ها رفتن

با رفتن مهمون ها تند از پله ها پایین رفتم

که ماه پری کل کشید و تبریک گفت

مادر بغلم کرد و با بغض گفت:

_دوست نداشتم عروس اون عمارت بشی اما اینکه قسمت اینه..خوشبخت بشی دخترم

صدای ماه پری بلند شد

_چقدر این آقا دوماد عجله داره

آخه کی تو یه هفته عروس میشه؟!

که آدینه گفت:یه هفته بعد جشن باشه

_چی

_بله خواهرم هفته دیگه جشنته

هم خوشحال شدم هم استرس اومد سراغم

مادر دستی به سرم کشید

_نگران نباش همه چی به بهترین نحو صورت میگیره

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#پارت_۷

اما مامان این همه عجله برای چیه…

نمیدونم مادر آقا بزرگ خیلی اسرار داشت.

اما تو غصه نخور لباست رو که خیاط خانوادگیشون آماده می‌کنه.

و بقیه ای کارها رو خدمتکار ها طلا ها رو قراره بیارن خونه ببینی

عمارتم که برای جشن آماده می‌کنن پس دیگه استرس نداشته باش.

لبخندی زدم که شاه پری زد به پام گفت :

ببند نیشتو

چشم و ابرویی براش اومدم .

بعد از رفتن شاه پری و شوهرش رفتم اتاقم.

با خوشحالی در بستم و روی تخت پرت شدم.

با اشوق بالشتک تختم و بغل کردم

از یادآوری اینکه تا چند وقته دیگه شاهو کنارم می‌خوابه دلم قیلی ویلی رفت.

مشتی با بالشتک زدم و زیر لب گفتم :

لعنت به این رسم ، لعنتی که تا لحظه عروسی نباید عروس داماد همو ببینن.

اما با یادآوری اینکه کم تر از چند روزه دیگه قرار برای همیشه برای شاهو بشم با لبخند چشم هامو بستم.

همه مشغول کارهای جشن بودیم.

خیاط خانوادگی آقا بزرگ اومد و بعد از گرفتن اندازه هام و مدل لباس عروسی که یقه ای باز قایقی داشت و آستین هایی حریر روی بازو هاش گیپور کار شده بود

و دنبال داری رو انتخاب کردم.

طلا هایی که لازم بود رو آوردن خونه انتخاب کردم.

آرایشگر مخصوص خانوادگیشون قرار بود بیاد خونه برای مراسم آماده ام کنه.

حنا بندون تو خونه خودمون بود.

جشن عمارت آقا بزرگ یک هفته مثل برق گذشت.

شب قرار بود عقد بشیم از صبح ….

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#پارت_۸

زیر دست آرایشگر بودم.

تمام سالن دکور کردن سفره ای عقد بزرگی پهن کردن و گلدون های بزرگ با پایه بلند که گل رز قرمز توشون بود.

استرس داشتم . بعد از اصلاح شروع به آرایش صورتم کرد.

لباسی بلند نباتی رنگ مخصوص شب عقد رو پوشیدم .

طلاها مو سرو گردنم کردن.

خانم بزرگ همسر آقا بزرگ با اون عصای چوب اصلش و ابهت خاص خودش اومد

طرفم با غرور نگاهی به سر تا پام انداخت.

وقتی نگاه خریدارانه اش تموم شد.

لبخندی زد با اشاره دستش آرایشگر وسایلشو جمع کرد و از اتاق خارج شد.

مادر همراه خدمتکاری که اسپند دود می‌کرد وارد اتاق شد

با دیدن من اشک توی چشماش حلقه زد. ناز پری کل کشید .

صدای بلند ارکستر از پایین می اومد که داشت می‌خوند.

از استرس گوشه ای لبم رو از داخل گاز گرفتم.

ماه پری اومد کنارم آروم گفت : ساشا برادر خل شاهو هم اومده.

میدونستم منظورش به نوه ای بزرگ آقا بزرگه…

شنل روی سرم انداختن همراه مادر و خانم بزرگ از اتاق بیرون رفتیم.

حالا صدای ارکستر واضح تر بود.

شهلا و نیلا با حرص و نفرت نگاهی بهم انداختن.

پشت چشمی براشون نازک کردم با کمک مامان رفتم سمت پله هایی که به طبقه پایین ختم می‌شد.

با دیدن زن و مرد های که دست از رقص برداشته بودن و همه ….

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#پارت_نه

نگاهشون به پله ها بود.

هل شدم مادر دستم و فشرد.

به جایگاه عروس و داماد رفتیم

پسرها شاهو رو آوردن.

از زیر تور روی سرم نگاهی به قد و بالای بلندش که توی کت و شلوار کرمی رنگ بلوز سفید چقدر زیبا و برازنده شده بود.

.

با نشستنش کنارم بوی ادکلن فرانسویش پیچید توی دماغم.

هیجان و استرس با هم به جونم افتاده

عاقد شروع به خوندن خطبه عقد کرد

بعد از بله ای که گفتم شاهو تور روی سرم بالا داد

صدای هلهله جوون ها بلند شد و دوباره ارکستر شروع به نواختن کرد.

سرم و آروم بالا آوردم و نگاهم به نگاهش دوختم قلبم تند تند می‌زد.

نگاه خریدارانه ای کرد و گفت : خوشحالی که همسر من شدی

با اینکه حرفش بهم برخورد اما فقط لبخندی زدم.

بوسه ای روی گونه ام زد

نازیلا خواهر نیلا اومد طرفمون دست شاهو رو گرفت

گفت : آقا داماد قبل رقص با عروسشون یه دور با من برقصین.

شاهو از جاش بلند شد و گفت : با کمال میل پرنسس.

عصبی حلقه ای توی دستمو چرخوندم .

از این حرکتش دیگه واقعا ناراحت شدم

من زنش بودم نه نازیلا نگاهمو رو به جمعیت که در حال رقص بودن دوختم.

اما نگاه خیلی ها روی من بود.

چشمم چرخید و روی ساشا خیره موند.

کنار بار کوچیک کنار سالن ایستاده بود.

جام بزرگ مشروب آلبالویی رنگ تو دستش بود.

این مرد برام همیشه ناشناخته است

با اینکه نوه ای بزرگ آقا بزرگه اما همه کاره بعد آقا بزرگ شاهو هست

مرد مغرور من….

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#پارت_ده

نگاهم به نازیلا و شاهو افتاد

بغل هم میرقصیدن.

نگاه شاهو بهم افتاد بوسه ای برام فرستاد

که باعث شد دلگرم بشم.

از نازیلا جدا شد اومد طرفم .

دستشو سمتم دراز کرد دستم و توی دستاش گذاشتم

ارکستر گفت :به افتخار عروس و داماد.

شاهو دستشو دور کمرم حلقه کرد و به خودش چسبوندم و آروم کنار گوشم زمزمه کرد

دو شب دیگه مالکیتم رو میزنم .

از خجالت خون دوید توی صورتم و احساس گرما کردم.

دستش رو آروم تا روی باسنم برد .

بدون حرفی توی بغلش آروم به رقصیدن کردم .

تا آخر شب کنار هم بودیم و ساشا اونقدر مست کرده بود که با اشاره آقا بزرگ بردنش

مهمون ها بعد از خوردن شام رفتن.

خانواده آقا بزرگ هم رفتن شاهو هم همراهشون رفت .

وارد اتاقم شدم و نگاهی به دختری که حالا عقد کرده بود انداختم .

نگاهی به آرایش روی صورتم کردم

ابروهای کمان کشیده و چشم های مشکی موهامو باز کردم.

لباس و در آوردم و خسته خزیدم توی تخت .

با یادآوری بوسه ای شاهو دوباره قلبم شروع به تپیدن کرد .

میدونستم با شاهو خوشبخت میشم بهترین زوج

دست چپیم و بالا آوردم نگاهی به حلقه ای برلیان بزرگ توی دستم انداختم.

بوسه ای روی حلقه زدم چشم هامو بستم صبح زود باید بیدار می‌شدم .

چون حنا بندون….

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#قسمت_یازده

حنابندون خونه ای ما بود .

صبح با نوازش های مادر بیدار شدم.

نمی‌دونم چرا از وقتی عروس عمارت آقا بزرگ شدم مادر نگران و ناراحته .

بوسه ای روی موهام زد.

پاشو خوشگلم یه چیزی بخور الان آرایشگر میاد.

محکم بوسیدمش چشم عشقم .

لبخند غمگینی زد.

وا مامان چی شده چرا ناراحتی.

دستی به صورتم کشید ناراحت نیستم دخترم کمی نگرانم اونم چیزی نیست.

آدینه با دیدنم کل کشید و اسپند دود کرد .

با زور مادر و آدینه صبحانه خوردم. وارد حموم شدم.

از حموم اومدم بیرون که آرایشگر هم اومده بود.

خانم زود بشینین روی صندلی تا من کارمو شروع کنم.

روی صندلی نشستم. صورتمو آرایش کرد.

موهامو بابیلیس کشید.

لباس سبز خوش رنگی تنم کرد.

ماه پری وارد اتاق شد سوتی زد و گفت :

کوفت اون شوهر یالغوزت بشی

اِ ماه

پشت چشمی نازک کرد خاک تو سر شوهر ندیدت

خندیدم .

نچ نچی کرد.

دوباره خانم بزرگ وارد اتاق شد

بعد از اینکه تائید کرد باب میلش هستم ، آرایشگر مرخص کرد.

دوباره صدای ارکستر بود که بلند شد

سینی های بزرگ حنا تزئین شده

دست به دست می چرخید.

جون ها دختر و پسر نوبتی با ظرف حنا میرقصیدن.

شاهو کنارم نشسته بود و دست های ظریفم رو تو دست های مردونه اش گرفت و نوازش کرد.

صدای خواننده بلند شد.

حالا نوبت گذاشتن حنا تو دست عروس و داماده …..

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#قسمت۱۲

هفت دختر و هفت پسر صف شدن تا روی دستمون حنا بزارن

بزرگ ترها هم تماشاچی بودن

با شوخی و مسخره بازی روی دستامون حنا گذاشتن

نگاهی توی جمعیت انداختم اما ساشا نبود پس نیومده..

بعد از رقص و پای کوبی خوردن شام نیمه های شب مهمون ها شروع به رفتن کردن

سرجام ایستاده بودم که شاهو دستشو دور کمرم حلقه کرد

سرم و چرخوندم نگاهش کردم که یهو لب هاش روی لب هام گذاشت

لب های داغش که لب های رژ زده ام رو اسیر کرد

حس جدیدی پیدا کردم

با هیجان و لذت چشم هامو بسته بودم

گاز ریزی از لبم گرفت که به خودم اومدم

با صدای مرتعشی گفت:

_بقیه اش برای فردا شب

چشمکی زد

با هول سرم و پایین انداختم

گونه ام رو بوسید رفت

اما من هنوز به فکر لذت اون بوسه ی یهوییش بودم

کفش های پاشنه بلندم رو از پام دراوردم

پابرهنه سمت اتاقم رفتم

نگران فردا شب بودم

میدونستم باید دستمال باکرگیمو به زن هایی که پشت در می ایستن بدیم

حالم از این رسم های مزخرف بهم می خورد

انقدر استرس داشتم که شب چندین بار از خواب بیدار شدم

صبح زود رفتم دوش گرفتم

مادر همش نگران بود و دورم میچرخید

انقدر استرستش زیاد بود که به من سرایت کرد

حالت تهو بهم دست داد….

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#قسمت۱۳

از صبح لب به چیزی نزدم

دوباره آرایشگر اومد و کاراشو انجام داد

موهای بلندم رو بافت های ریز کرده بود و پشت سرم حالت گل در آورد

لباس سفید عروس پوشیدم

چرخی زدم

در اتاق باز شد و شاهو کت شلوار پوشیده آراسته وارد اتاق شد

با دیدنم نگاه خریدارانه ای کرد

اومد طرفم گفت

_نه خوش هیکلی

دستی به گردن لختم کشید

_پوستتم سفیده

بوسه ای روی گردنم زد که حالم یه جوری شد

_امشب دیگه مال خودم میشی

دستم و گرفت با هم از اتاق خارج شدیم

زن ها کل کشیدن

آدینه اسپند دود کرد

راننده در ماشین و باز کرد

هر دو عقب ماشین نشستیم

و بقیه هم با ماشین هاشون حرکت کردن

ماشین دم در عمارت بزرگ آقا بزرگ ایستاد

راننده بوقی زد و در های بزرگ فلزی باز شدن

ماشین با سرعت داخل حیاط بزرگ سرسبز عمارت شد

صدای بلند گوش خراش ارکستر تمام فضای بزرگ عمارت و برداشته بود

راننده در و باز کرد

اول شاهو پیاده شد

دستش و طرفم دراز کرد

دستم و توی دستش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم

از زیر تور روی سرم نگاهی به چراغونی حیاط انداختم

همه چیز زیبا و به نحو احسنت دکور شده بود

دستم و دور بازوی شاهو حلقه کردم

با هم به سمت عمارت رفتیم

دو خدمتکار در ورودی رو باز کردن

مهمون ها همه سر پا ایستادن…

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#قسمت۱۴

خدمتکاری اومد طرفم شنل و از روی موهام برداشت

با تک تک مهمون ها سلام احوال پرسی کردیم

و به جایگاهی که در صدر مجلس برای ما درست کرده بودن نشستیم

خواننده آهنگ شادی رو شروع به خوندن کرد

جوون ها ریختن وسط شروع به رقص کردن

نگاهم به وسط سالن و رقص جوون ها بود که ساشا اومد سمتمون

نگاه دقیقی بهش انداختم

برعکس چهار برادرش چشم های رنگی داشت

مثل سبز عسلی اما گیرا

توی دو قدمی ما ایستاد

یه دستش گوشه ی کتش بود

کمی خم شد

دستم و گرفت

متعجب به کارهاش نگاه میکردم

بوسه ای پشت دستم زد

دوباره به حالت اولیش برگشت

نگاه خیره ای بهم انداخت

گفت:از چشم سیاه ها خوشم میاد

فقط تونستم لبخندی بزنم

خدمتکاری رو صدا کرد

از توی سینی جامی برداشت

یک سره رفت بالا گفت:به افتخار عروس خانواده

و ازمون دور شد

نگاهی به شاهو انداختم که گفت:

_ساشا بخاطر مصرف زیاد الکل عقلش و از دست داده

شونه ای بالا انداختم تا آخر مجلس نگاه خیره ی ساشا و نگاه پر از نفرت نازیلا روی اعصابم بود

هرچی به پایان مراسم نزدیک تر میشدیم استرس منم بیشتر می شد

شاهو لیوانی برداشت گفت:به افتخار عروس خوشگلم

و یه سرع رفت بالا

با دلهره گفتم:مست نشی

دستی به گونم کشید…..

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#قسمت_۱۵

فقط میخوام کمی گرم بشم تا لذتش بیشتر بشه

تو نگران نباش

لبخندی با استرس زدم

مهمون ها همه رفتن و فقط خانواده ی من و شاهو موندن

ساشا اومد طرفمون

با مستی گفت:خوش باشین و از امشب لذت ببرین

بوسه ای فرستاد و رفت سمت پله ها

خانوم بزرگ اومد

_ باید برای مراسم امشب آماده باشین

توی دلم گفتم آخه این چه رسمیه پوووف

با راهنمایی خانوم بزرگ سمت اتاقی که طبقه ی بالا بود رفتیم

شاهو در اتاق و باز کرد

با دیدن اتاق لحظه ای نفسم حبس شد

یه اتاق شیک دو نفره

دور تا دور اتاق شمع چیده بودن

و گل های رز کف اتاق و روی تخت پر پر بود

تخت مجلل سفید

صدای خانوم بزرگ از پشت سرمون بلند شد

_ما بیرون منتظریم

نگاه هراسونم و به مادر دوختم

مادر اومد داخل

بوسه ای رو گونم زد زیر گوشم زمزمه کرد

_آروم باش چیزی نیست

_من میترسم

_هیس ترس نداره یه لحظه ست

مادر بیرون رفت

شاهو کتش رو درآورد و پرت کرد روی زمین

وسط اتاق ایستاده بودم و به حرکات شاهو نگاه میکردم

آروم آروم دکمه های پیراهن سفید مردونش رو باز کرد

از تنش در آورد

با دیدن بالا تنه ی برهنش سرم و پایین انداختم

صدای محکم پاهاش که بهم نزدیک میشد دمای بدنم رو بالا برد

با نشستن دست های گرمش رو شونه ام قلبم زیر و رو شد

بوسه ای پشت گردنم زد و زیپ لباسم رو کشید….

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#پارت۱۶

از هیجان زیاد قلبم تند تند می زد

با افتادن لباسمو نمایان شدن بدن برهنه ام با خجالت دستم ردی بدنم گذاشتم

شاهد چرخید رو به روم قرار گرفت

دستهاش اومد سمت دستهای سرد شدم

با آرامش توی دستاش گرفت

_تو الان زن منی و خجالت نداره

خم شد و قفسه ی سینم و بوسید

یهو روی دستش بلندم کرد و روی تخت گذاشت

روم خیمه زد

نگاهمون خیره ی هم بود

لباشو روی لب هام کذاشت

بدن داغش که به بدنم میخورد هزاران حس میومد توی وجودم

بوسه هاش کم کم رفت پایین

با آرامش شروع به پیش نوازی کرد

صدای نفس هامون اتاق و برداشته بود

حالا با تمام وجودم میخواستمش با صدای بم و مردونش نفس زنان کنار گوشم گفت:

_حالا رسیدیم به اصل کاری

از خجالت لبم و زیر دندون گرفتم

بوسه ای روی لبم زد و رفت پایین

با احساس درد زیر دلم چنگی به پهلوی شاهو زدم که لب هامو به دهان گرفت تا صدای فریادم بیرون نره

با لبخن ازم فاصله گرفت

هنوز کمی درد داشتم

نفس های هر دومون هنوز تند بود

با فاصله گرفتنش هر دو نگاهی به دستمال سفیدی که زیرم پهن بود انداختیم

اما هیچ خونی روی دستمال نبود

با ترس و دلهره نگاهی به شاهو انداختم

پوزخندی زد

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#پارت۱۸

از درد زیاد مثل مار به خودم میپیچیدم

اما انگار خون جلوی چشم هاشو گرفته باشه فقط می زد

باورم نمیشد

بهترین شب زندگیم به بدترین شب تبدیل شده باشه

اومد طرفم و موهامو پیچید دور دستش

با جنون کشیدم

برد سمت در در اتاق و باز کرد

با درد ملافه رو چسبیدم

نگاهی به زن های پشت در انداختم

انگار با دیدن ما همشون شوکه شده بودن

شاهو چنان پرتم کرد روی زمین لحظه ای احساس کردم سرم از جا کنده شد

با جیغ مامان نگاه بی فروغم و به شاهو دوختم

اما با دیدن دستی از موهای بافته ام دست های لرزونم و روی سرم گذاشتم و جای خالی موهامو احساس کردم

بغضم شکست

مامان روی زمین کنارم نشست

خانوم بزرگ با ابهت عصاشو زمین زد و گفت:چی شده پسر؟!

شاهو موهامو پرت کرد توی صورتم گفت:از این هرزه بپرسین

مامان عصبی بلند شد

_حرف دهنتو بفهم دختر من از گل پاک تره

_آره دیدم پاکیشو

کو دستمالش..

دختر خرابتون رو زدین به من اما فکر نکنین به این راحتی از دست من راحت میشین

لحظه ای نفرت تمام وجودمو گرفت

و با تمام نفرت به شاهو چشم دوختم

صدای پوزخند نیلا و شهلا از کنار گوشم بلند شد

دختره ی هرجائی میخواست خودش به شاهو قالب کنه

غرورم شکست

خدایا تو شاهدی که من دختر بودم…

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#پارت۱۷

از تخت پایین اومد

تمام کارهاش با خونسردی بود

شلوارشو پوشید

ملافه رو دورم پیچیدم

با صدای لرزونی گفتم:

_شاهو به خدا من…

برگشت و با پشت دست محکم زد توی دهنم

ضربه ی دستش چنان محکم بود که پرت شدم روی تخت

طعم خون و توی دهنم احساس کردم

با پشت دست کشیدم روی لبم

نگاهی به پشت دستم انداختم..خونی بود…

خودم هنوز توی شوک بودم

با بغض گفتم:به خدا من نمیدونم چرا خونی نیومد

من دخترم شاهو باور کن

اومد روی تخت و از ریشه ی موهای بافته شدم گرفت و کشید

_خفه شد هرزه

بگو اون عوضی کی بوده که اول با زن من هم خواب شده

کی تونسته دخترانگیتو تصاحب کنه

دستم و روی دستش گذاشتم

اشک هام تمامی نداشت

_به خدا با کسی نبودم شاهو باور کن

گردنمو توی دستش فشار داد

_خفه شو هر جائی اسم من و توی دهن کثیفت نیار

تف تو ذاتت

برم به پدرت جایزه بدم با چنین دختر تربیت کردنش…

_اما من هیچ اشتباهی نکردم

_هه نکردی

از روی تخت پرتم کرد پایین

تمام بدنم درد گرفت

کمربندشو باز کرد

_تو چی فکر کردی اینکه میتونی سره من کلاه بذاری و خودتو به من بندازی

اما من و نشناختی دختر خانوم

هر چند دختر نبودی…

کمربندشو بالا برد و محکم فرود آورد روی پشتم

از دردش جیغی زدم

صدای هلهله ی زن ها بلند شد

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#پارت۱۹

خانوم بزرگ عصبی گفت:

_وای این بی آبرویی رو چیکار کنیم؟!

به آقابزرگ چی بگیم؟!

پوزخند دردناکی زدم

مادر زیر بازومو گرفت

ماه پری اومد کنارم با گریه گفت:

_بمیرم برای خواهر سیاه بختم

همین که مادر بلندم کرد

شاهو عصبی بازومو کشید

_کجا این اینجا میمونه

اون پدر خوش غیرتش کجاست؟!

با سر و صدای ما پدر و آقابزرگ هم اومدن

از خجالت نمیدونستم چیکار کنم

پدرم با دیدن سر و وضعم هراسون شد گفت:

_چی شده؟!

ویدیا چرا اینطوریه؟!

_از من میپرسین چی شده؟!

از دختر خانومتون بپرسین

_چی میگی پسر جون؟؟

_حقیقت

دخترت دختر نبود آقای سیروان

لحظه ای دیدم رنگ از رخ پدر پرید

با صدایی که هول و ندامت بود گفت:

_چی میگی؟؟

_حقیقت دخترت قبلا خودشو به یکی دیگه عرضه کرده بود و شما به من قالبش کردین

_این حرفا چیه تو از کجا میدونی؟!

_مرد مومن حرفا میزنی دخترت تا چند دقیقه پیش زیر من بود

با زدن این حرفش از خجالت سرم و انداختم پایین

آقابزرگ گفت:درست صحبت کن شاهو

_نمیتونم آقابزرگ

پدرم با قدم های لرزون اومد طرفم

روی زمین کنارم زانو زد گفت:بگو دروغ میگن

با بغض نگاش کردم

هر کاری کردم تا چیزی بگم زبونم نچرخید

فقط قطره اشکی از گوشه ی چشمم سر خورد افتاد رو گونم

پدرم دستش و گذاشت روی قلبش گفت

_کمرمو شکستی

از جاش بلند شد

لب زدم:بابا

دستشو به علامت سکوت بالا برد…

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]

#پارت۲۰

خفه شدم

با کمری خمیده رفت سمت پله ها گفت:

_بیاین بریم

مادر و ماه پری زیر بغلم و گرفتن که پدر گفت:

_اون الآن عروس این خانوادس و هر تصمیمی بگیرن به ما ربطی نداره

_اما سیروان

_ساکت باش نازنین ابرو برام نذاشتی با این دختر بزرگ کردنت

دست مامان و چسبیدم

_منم ببر مامان من میترسم

سرم و توی بغلش گرفت گفت:گفتم دلم راه نمیده عروس این خانواده بشی

_نمیای زن؟؟

با داد پدر، مامان ازم جدا شد و با چشم های اشک بار رفت

صدای پر صلابت آقابزرگ بلند شد

_جمع کنین ببرینش زیرزمین تا فردا تکلیفش روشن بشه

خانوم بزرگ با داد گفت:شما دو تا چرا اینجا وایستادین برین براش لباس بیارین

شهلا و نیلا رفتن سمت اتاق خوابمون

شاهو لگدی بهم زد رفت توی اتاق

حقارت تا کجا…

با مظلومیت به خانوم بزرگ نگاه کردم لب زدم

_به خدا من با کسی رابطه نداشتم من دخترم

حرفی نزد

لباسام توی سکوت تنم داد

و با کمک اون دو تا افریته از ساختمون بیرون آوردنم

از چند تا پله رفتیم پایین

در زیر زمین تاریک و نم رو باز کردن

پرتم کردن روی زمین

نیلا خندید و گفت:اوخی خوش بگذره

و درو محکم بستن رفتن

با درد خودم و روی زمین کشیدم

تمام تن و بدنم درد میکرد

اما درد حقارت بیشتر از درد تنم بود …

سرم از شدت کنده شدن موهام درد می‌کرد. هق زدم خدایا تو شاهدی من با کسی نبودم. من وقتی زن مردی که یه زمانی عاشقش بودم ازدواج کردم دختر بودم. خدایا چرا چرا اینطوری شد؟ آخه مگه می‌شه! هق زدم زجه زدم اشک ریختم .تا روشن شدن هوا از استرس پلک روی هم نذاشتم. مژه هام از گریه زیاد خشک شده بود چشم هام می سوخت. پوزخندی زدم به این همه درد و حقارت. با باز شدن در زیر زمین چشم هامو تنگ کردم با دیدن قامت شاهو از ترس توی خودم مچاله شدم. با غرور وارد زیر زمین شد. کت و شلوارشی و آراسته بوی ادکلنش فضای نم زیر زمین برداشت. اومد طرفم خم شد گفت: چطوری هرجائی اومدم تا ببرمت محاکمه کنمت.اما قبلش… سکوت کرد نگاهی به بدنم انداخت گفت : دلم می‌خواد یبار دیگه زیرم باشی اما اینبار از لطافت دیشب خبری نیست . می خوام صدای فریادت کل این زیرزمین پر کنه . با نفرت نگاهش کردم. انگار نفرت توی نگاهم رو فهمید که کشیده‌ای زد تو صورتم صورتم یه روی شد. دستم روی صورتم گذاشتم و خیره شدم بهش یهو گلمو چسبید و گفت : نه انگار دلت می خواد برای آخرین بار باهام باشی . با صدای که به زور در می اومد گفتم : متأسفم برای خودم که مرد نفرت انگیزی مثل تو رو دوست داشتم. لحظه ای شوکه شده . دقیقه ای نگذشت که ولم کرد گفت : توی هرزه هیچیت برای من مهم نیست دوست داشتنت پیش کش …. رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳] #پارت_۲۲ حالا هم خفه شو کارمو بکنم. آخه میدونی حیفه این همه خرجت کردم. بعد ازت فقط یبار کام بگیرم نچ نچ … با این حرفش دکمه‌ی شلوارش و باز کرد و اومد طرفم از موهام گرفت . از دردش جیغی کشیدم. _ خوبه فریاد بزن ، داد بزن التماس کن. -بمیرمم التماس آدمی مثل تو رو نمی‌کنم. _ خواهیم دید . یهو شلوارمو محکم کشید. پرتم کرد روی زمین صورتم با زمین اثابت کرد. با دستش سرمو محکم به زمین فشار داد. بی توجه به زجه ها و ناله هام کار خودشو کرد. لحظه ای حس یه متجاوز بهم دست داد. به بدترین نحو ممکن بهم تجاوز کرد . از درد فریادی زدم که محکم زد به صورتم و گفت : داد بزن خوبه لذت می‌برم. اشک از چشم هام روان شد. توی دلم با نفرت قسم خوردم یه روزی انتقام تمام این کاراشو می‌گیرم. وقتی کارش تموم شد . لگدی بهم زد : پاشو گم شو خودتو جمع کن باید بریم بالا . از درد زیاد نمی تونستم از جام تکون بخورم به زحمت شلوارمو کشیدم بالا . لباسشو مرتب کرد. نفس زنان گفت : لذتش از دیشب بیشتر بود. با خشونت زیر بازومو گرفت ، کشون کشون از پله ها بردم بالا. زیر دلم و پایین تنه ام درد می‌کرد. دلم می‌خواست فریاد بزنم . احساس میکنم یه شبه پیر شدم. و به جای تموم آرزوهام نفرت نشسته توی دلم . ترس و با تک تک سلول های وجودم… رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳] #پارت_۲۳ در سالن باز کرد و پرتم کرد وسط سالن . سرم و بلند کردم همه ی اعضای خانواده شاهو توی سالن جمع شده بودن. آقا بزرگ صدر مجلس نشسته بود نیلا و شهلا پشت چشمی برام اومدن . نگاهم به ساشا افتاد با دقت نگاهم می کرد. اما هیچی از چشم های رنگیش متوجه نشدم. آقا بزرگ عصاشو به زمین کوبید همه سکوت کردن. ترس افتاد تو وجودم . آقا بزرگ با صدای مردونه و پر ابهتش گفت : چرا به ما نگفته بودی دختر نیستی … با ترس و لرز لب زدم : اما من … نتونستم ادامه بدم مکثی کردم و گفتم : من جز با شاهو با مرده دیگه ایی نبودم. صدای شاهو از پشت سرم بلند شد : خفه شو دختره هرزه . ساکت شاهو شاهو دیگه حرفی نزد. آقا بزرگ ادامه داد ننگ برای ما عروسمون رو برای اینکه دختر نیست جایی ببریم البته تو دختر نبودنت معلومه تصمیم با شاهو هست هر تصمیمی گرفت باید قبول کنی. _ من یه زن هرزه رو نمیتونم قبول کنم و با خودم اینور و اونور ببرم. من طلاقش میدم . اما حق نداره از این عمارت بره. ساشا از جاش بلند شد و گفت : وقتی می خوای طاقش بدی برای چی می‌خوای نگهش داری؟ _ هه من اینو نگهدارم ، بود و نبودش برام مهم نیست. فقط برای این می‌گم چون خونه ی پدریش جایی نداره. بدبخت باید بره کاواره ها تا نون خودشو در بیاره . خون خونم رو می‌خورد . اما کاری ازم برنمی اومد آقا بزرگ گفت پس می خوای طلاقش بدی . _ بله آقا جون ساشا گفت : اگه شاهو این دختر نمی خواد من باهاش ازدواج می‌کنم…. با شوک نگاهی به ساشا انداختم انگار همه تعجب کرده بودن که یهو صدای قهقه ی شاهو بلند شد با پوزخند گفت : تو مگه مردونگی داری ؟! منظور شاهو چیه …. رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳] #پارت۲۴ دیدم رنگ ساشا پرید دستش مشت شد و گفت: _تو به اونش کاری نداشته باش _نه آخه میخوام بدونم چطوری میخوای نیاز هاشو بر طرف کنی _تو به اونش کاری نداشته باش _ساکت باشین هر دو تاتون امروز میریم دفترخونه و طلاق ویدیا رو میدی بعد از اینکه عده اش پر شد به عقد ساشا در میاریم _هرچه زودتر میخوام اسم این مایه ننگو از توی شناسنامم در بیارم دیگه کسی چیزی نگفت خانم بزرگ اومد طرفم زیر بازومو گرفت _پاشو دختر جان یه حموم کن یه چیزی بخور بعد بریم به سمت پله ها رفتم که شاهو داد زد _خانوم جون اون پاشو تو اتاق من نمیذاره حتی برنگشتم قیافه ی نحسشو ببینم یک شبه تمام عشقم تبدیل به نفرت شد راسته که مرز باریکی از عشق تا نفرته سمت یه اتاق نا آشنا بردم و گفت: _برو تو اتاق حموم هست من برات لباس میارم با بدنی پر از درد و قلبی شکسته در و باز کردم نگاهم به اتاق بزرگ و شیکی افتاد که کیسه بکس کمی نماشو خراب کرده بود بی توجه به سمت دری که احتمال میدادم حموم باشه رفتم درست حدس زدم سرویس بهداشتی با حموم… وان و پر از آب کردم هر لباسی که در می آوردم یه قطره اشک میچکید روی گونم سرمو بلند کردم لب زدم:خدایا داری چیکار میکنی این همه حقارت برای چیه؟! نگاهی به کبودی های بدنم انداختم توی آب وان فرو رفتم که سوزش بدی رو پایین تنم احساس کردم دلم میخواست بخوابم دیگه بیدار نشم رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳] #پارت۲۵ اما میدونستم روزای سختی رو در پیش دارم از ضعف زیاد چشم هام تار میدید موهامو باز کردم تا بشورم که دستم به جای خالی دسته ای از موهام خورد دوباره بغض نشست توی گلوم لب زدم:خفه شد ویدیا اشک نریز نو گناهی نکردی یه روزی تقاص تمام کارایی که باهام کردی رو میگیرم آقای شاهو زرین با صدای خانوم بزرگ آب و بستم _دختر جان بیا برات لباس آوردم رفتم سمت در حوله رو گرفتم _لباست رو تخته زود بپوش بریم _بله ممنونم حرفی نزد رفت بر عکس قیافه ی جدیش قلب مهربونی داشت حوله رو پیچیدم دورم و از اتاق بیرون رفتم یهو در اتاق باز شد با دیدن ساشا هول کردم نمیدونستم چیکار کنم اما اون بدون هیج گونه واکنشی گفت: _نمیدونستم اتاق منی، میرم بیرون و درو بست رفت اما من هاج و واج مونده بودم لحظه ای یاد حرف شاهو افتادم منظورش از نداشتن مردونگی چی بود؟! نکنه ساشا مرد نیست یعنی چی آخه؟؟ مرد به این گندگی چطور مرد نیست؟؟ عصبی سری تکون دادم تا فکر و خیال از سرم بیرون بره لباسای روی تخت و پوشیدم با شونه ای که روی دراور بود موهاشو شونه کردم سرم از شدت ضربه های دیشب درد میکرد و پوست سرم انگار نازک شده نگاهی به موهای بلندم انداختم با دقت نگاهی به دسته ای از موهام که حالا جاش خالی شده بود انداختم چون زیر موهام بود جاش دیده نمیشد خاستم برم بیرون که با دیدن تلفن دو دل شدم با استرس گوشی رو برداشتم و شماره ی خونمونو گرفتم با هر بوقی که میخورد قلبم لحظه ای تند میزد رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳] #پارت۲۶ خدا خدا کردم کسی نیاد با پیچیدن صدای ماه پری توی گوشی دوباره بغض کردم _الو _ماه پری انگار از شنیدن صدام شوکه شد چون لحظه ای هیچ صدایی ازش به گوش نرسید _ماه _ویدیا خودش خواهری دیدی _جونم ماه تو خوبی مامان بابا خوبن؟؟ صدای گریش بلند شد _نه خوب نیستم بابا قبلش گرفته _چی کی؟؟ _دیشب _چرا به من نگفتین؟؟ سکوت کرد . _ماه پری چیزی شده؟؟ _بابا گفت دیگه دختری به اسم تو نداره _اما ماه پری شماها دارین اشتباه می کنین تو که دیگه خواهرمی وقتی فکر میکنی من قبل عروسیم با کسی بودم دیگه از اینا چطور توقع داشته باشم قبول کنن… من میام دیدن بابا _تورو خدا نیا نذار حالش بدتر بشه هروقت حالش بهتر شد بهت خبر میدم با بغض سری تکون دادم چیزی نگفتم و به ویدیا ویدیا گفتنای ماه پری توجه نکردم و گوشی رو قطع کردم قطره اشکی با سماجت سر خورد روی گونم با پشت دست محکم صورتی پاک کردم از اتاق بیرون اومدم درست نمیتونستم راه برم روی پله ها ایستادم و نگاهم رو به این عمارت بزرگ و مجلل انداختم همه این عمارتو به اسم عمارت شاهی می شناختن پوزخندی زدم که صدایی از پشت سرم گفت: _فکر کردی اینجا یه زندگی در انتظارته چرخیدم و با نیلا رو به رو شدم پوزخندی زد _تا آخر عمرت باید بسوزی میفهمی بسوزی تازه اولشه هه فکر کردی زن اون پسر شیرین عقل بشی خوشبخت میشی؟! نه جانم اون حتی قدرت برقرار کردن رابطه جنسی رو نداره رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳] #پارت۲۷ نگاهم میخ پشت سرش شد.. ساشا با خونسردی دست به جیب ایستاده بود از این همه خونسردیش تعجب کردم نگاهی بهم انداخت _حرفات تموم شد زن داداش؟! یهو نیلا به عقب برگشت من من کنان گفت: _از کیه اینجایی؟؟ پوزخندی زد _برای شما چه فرقی میکنه و از وسط من و نیلا رد شد لحظه ی آخر شونه ای به شونم زد پوزخندی به نیلا زدم _تو نمیخواد نگران دیگران باشی مراقب زندگی خودت باش و از پله ها بالا رفتم همه توی سالن جمع بودن آقا بزرگ بلند شد _بریم دل نگران از دنبالشون راه افتادم تمام فکرم پیش پدرم بود پدری که حالا گفته دیگه دختری به اسم ویدیا نداره نفس عمیقی کشیدم تا اشکم در نیاد تمام کارها انقدر سریع انجام شد که احساس میکنم دارم خواب میبینم باورم نمیشه فردای روز عروسیم مهر طلاق به شناسنامم بخوره با ضعف از ماشین پیاده شده به نمای سنگ عمارت نگاهی انداختم دیگه کاخ رویاهام نبود و برام مثل یه زندون بود صدای شاهو از پشت سرم بلند شد _چیه نمیتونی راه بری درد داری.. برگشتم و نگاهی بهش انداختم گوشه ی لبش کج شد گفت: _چیه فکر کردی میبخشمت و طلاقت نمیدم؟؟ نه دیدی طلاقت دادم اونم به چه راحتی تو یه ساعت الان تو یه زن بی کس و کار مطلقه هستی البته تا چند وقت دیگه میشی زن داداشم اما قدمی سمتم برداشت دستش اومد طرف صورتم گفت:اون مردونگی نداره بهت حال بده خواستی لطف میکنم و زدم زیر دستش _دست کثیفتو به من نزن از تو مردونگی دیدم برای هفت پشتم بسه رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳] #پارت۲۸ کوبیدم به بدنه ی ماشین گلومو چسبید و عصبی غرید _دُم در آوردی دختر هر جایی.. بهت لطف میکنم میگم زیر خوابم بشی آب از سر من گذشته آب دهنم و جمع کردم و پاچیدم توی صورتش لحظه ای انگار نفهمید چی شد اما وقتی از شوک اومد بیرون لگدی لای پام زد که از درد خواستم فریاد بزنم دستشو گذاشت روی دهنم کنار گوشم گفت: _دختره ی بی کس و کار با چه جرأتی روی من تف میندازی نکنه دلت برای رابطه ی توی زیر زمین تنگ شده از درد اشک توی جشم هام جمع شده بود داشتم خفه میشدم که صدای ساشا از پشت سرمون بلند شد _چه خبره اینجا؟! شاهو نیشگون محکمی از رون پام گرفت و ولم کرد به سرفه افتادم نمیدونستم به کجای بدنم برسم رون پام یا وسط پام که هنوز درد میکرد از این همه حقارت حالم از خودم و ضعفم بهم میخورد ساشا نگاه دقیقی بهم اندلخت شاهو کتش و مرتب کرد _حواست باشه ساشا تو کارای من دخالت نکنی فهمیدی؟؟ و راهشو کشید رفت سمت ساختمون دیگه جونی نداشتم روی زمین نشستم سرپا کنارم روی زمین نشست سرمو بلند کردم نگاهم و به چشم های سبز عسلیش دوختم دستشو سمتم دراز کرد دستم و توی دستش گذاشتم گرمای خاصی داشت دستش.. با کمکش از جام بلند شدم _باید قوی باشی اگه از اول بهشون اجازه بدی باهات بد رفتاری کنن تا آخر باید غلام همشون باشی حالام برو داخل و پشت بهم به سمت در حیاط رفت رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳] #پارت۲۹ شونه ای بالا انداختم . دستی روی رونه پام کشیدم و با قدم های آروم سمت عمارت رفتم نیلا و شهلا رو به روی تلوزیون نشسته بودن با دیدنم پوزخندی زدن. کلافه نفسم و بیرون دادم . رفتم سمت آشپزخونه خدمتکار در حال آماده کردن غذا بود . میشه یه چیزی بیارین بخورم. برگشت نگاهی بهم انداخت. نمی بینی کار دارم چیزی می خوای خودت بردار . متعجب نگاهش کردم . زیر لب گفت : چقدرم رو داره معلوم نیست با چند نفر بوده. نون توی دستم و پرت کردم روی میز تند رفتم سمتش انگشتم و گرفتم طرفش ببین خانومی که نمیدونم اسمت چیه حواستو جمع کن و ببین با کی داری حرف میزنی با صدای دستی به عقب برگشتم با دیدن شاهو که توی چهارچوب در آشپزخونه ایستاده بود . لحظه ای حرفم یادم رفت پوزخندی زد و گفت : تو بهتره حواستو جمع کنی دفعه ی بعدی ببینم به خدمتکار من توهین کردی یا حرفی زدی من می‌دونم و تو اینجا خونه منه و تو فقط یه موجود اضافه ای خودت باید کارای خودتو بکنی کسی اینجا نوکر یه نون خور اضافه نیست. حرفاشو زد و آشپزخونه بیرون رفت. هاج واج به جای خالیش نگاه کردم با صدای پوزخند خدمتکار چشم از در گرفتم عصبی دستمو مشت کردم از آشپزخونه بیرون اومدم خانم بزرگ با دیدنم گفت : وسایلاتو اتاق پایین گذاشتم تا زمانی که عده ات تموم بشه اونجاست اتاقته …. رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳] #پارت۳۰ ممنون خانوم بزرگ رفتم سمت اتاق در اتاق و باز کردم یه اتاق کوچیک با یه تخت یه نفره تمام لباسام روی تخت پخش و پلا بود. باورم نمی شد این ادم های الان همون آدم های با شخصیت و مهربون بیرون باشن همیشه آرزو داشتم عروس عمارت شاهی بشم. اما حالا دلم میخواد چشم هامو ببندم و برگردم به شب خواستگاری یک کلمه بگم نه.. اما و اگر دیگه سودی نداره لباسام رو توی کمد چیدم . دلم غذا می خواست از دیشب چیزی نخورده بودم . چند ضربه به در خورد وصدای همون خدمتکاری که صبح توی اشپزخونه بود از پشت در بلند شد خانم گفتن بیای نهار. نگاهی توی ایینه به صورت بی روحم انداختم از اتاق اومدم بیرون . همه دور میز بزرگ غذا خوری روی صندلی ها نشسته بودن . رفتم سمت میز روی صندلی نشستم . کمی غذا برای خودم کشیدم . توی سکوت شروع به خوردن کردم . بعد از صرف غذا نیلا رو به شاهو گفت : شاهو امشب چه ساعتی میای ؟ سرمو بلند کردم . شاهو دور لبشو پاک کرد چطور؟ همین طوری نازیلا می‌خواست بیاد. _ واقعا بخاطر نازیلا هم که شده زودتر میام. پوزخندی زدم که از نگاه تیز بین ساشا دور نموند . دور لبم و پاک کردم از جام بلند شدم . تشکری زیر لب گفتم دلم می خواست دیدن پدرم برم. رفتم طرف خانم بزرگ ببخشید خانم بزرگ عینک مطالعه اش رو برداشت نگاهی بهم انداخت من من کردم چی می‌خوای دختر جون پدرم بیمارستانه می‌خوام برم دیدنش می‌تونم برم؟ سری تکون داد به ساشا میگم ببرتت… رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳] #پارت۳۱ خوشحال لبخندی زدم _من برم آماده بشم سری تکون داد و عینک مطالعه اش رو دوباره زد تند لباسامو پوشیدم از اتاق بیرود اومدم ساشا کت و شلواری از اتاق بیرون اومد رفت سمت در سالن از دنبالش راه افتادم سوار شد روی صندلی کناریش نشستم ماشین و روشن کرد بوقی زد باغبان در و باز کرد با سرعت از عمارت بیرون زد با یاداوری اینکه یادم رفته از ماه پری نپرسیدم کدوم بیمارستانه وای بلندی گفتم… _چیزی شده؟! _بله یادم رفت از ماه پری بپرسم پدر کدوم بیمارستانه _اوهوم من میدونم نفسم و راحت بیرون دادم دست دست کردم آخر دل و زدم به دریا _یه سوال میتونم بپرسم؟! _آره اما خیلی خصوصی نباشه نگاهی به نیم رخش که خیره ی خیابون بود انداختم و گفتم: _چرا پیشنهاد دادی با من ازدواج میکنی؟! _ناراحتی پیشنهادم و پس میگیرم و تا زنده ای مثل خدمتکار تو اون عمارت زندگی کن اوف اینم چقدر روکه… لب زدم:من فقط برام سوال بود _سوال نباشه حتما تا حالا فهمیدی ازدواجم بکنیم من برای تو ضرری ندارم بعد از مکثی گفت:میدونی توان برقرار کردن رابطه رو ندارم از این همه رکیش از خجالت خون دوید زیر پوستم سرم و انداختم پایین که دوباره گفت: _فکر نکنم برقراری رابطه همچین چیزه دلچسبی باشه _میشه راجب یه چیزه دیگه صحبت کنیم _چرا صحبت راجب این موضوع رو دوست نداری؟! رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳] #پارت۳۲ با رسیدن به بیمارستان دیگه صحبت شیرین رابطه نیمه تمام موند کارتی به نگهبان نشون داد ماشین و پایین بیمارستان پارک کرد به سمت بیمارستان رفتیم انگار قبلا هم دیدن پدر اومده بود چون مستقیم راه رفت با ترس و دلهره از دنبالش راه افتادم کنار دری ایستاد _اینجا اتاق پدرته برو من همینجا منتظر میمونم _باشه آروم دستگیره درو گرفتم قلبم تند تند میزد همین که وارد اتاق شدم پدر و دیدم که روی تخت دراز کشیده بود با دیدنش اشک توی چشم هام حلقه زد آروم آروم به تختش نزدیک شدم خم شدم تا صورت مهربونش و ببوسم که چشم هاشو باز کرد اول با تعجب نگاهم کرد یهو اخمی وسط هردو ابروش نشست گفت:تو اینجا چیکار میکنی؟! _بابا _من دختری به اسم ویدیا ندارم برو بیرون…. _اما بابا.. _گفتم من بابای تو نیستم برو بیرون _اشکام گونه هامو خیس کرد در اتاق باز شد با نگاه اشک باروم سرم و چوخوندم مادر بود با دیدنم قدمی به سمتم برداشت خواست بغلم کنه که پدر گفت: _نازنین اینو از اینجا بیرون کن و روشو اونور کرد قلبم شکست هضم اینکه خوانواده ای خودت قبولت نداشته باشن سخته قدمی برداشتم با بغض گفتم: _باشه بابا میرم یه کاری میکنم دیگه این مایع بی آبرویی رو نبینی اما یادتون باشه یه آدم بی گناه و قصاص کردین میرم تا دیگه با دیدنم عذاب نکشین فکر کنید ویدیا مرد…. رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳] #پارت۳۳ پا تند کردم و از اتاق بیرون زدم مادر هرچی گفت : ویدیا نه ایستادم بی توجه به ساشا از بیمارستان بیرون زدم توی حیاط بیمارستان روی نیمکت نشستم با صدای بلند زدم زیر گریه هق زدم از امروز تنهاترین آدم روی زمین میشدم چون دیگه خانواده ای ندارم که پشتم باشن دلگرم باشم از وجودشون نمیدونم چقدر نشسته بودم که با صدای ساشا به خودم اومدم _اگه گریه هات تموم شده بریم من کار دارم آدم به بیخیالی و خونسردی این آدم ندیدم از جام بلند شدم و همراه ساشا از بیمارستان بیرون اومدم تا خود عمارت کلمه ای حرف نزدیم کنار عمارت نگه داشت _میتونی پیاده بشی من باید برم کار دارم _ممنون و از ماشین پیاده شدم که صدا زد _دختر _مگه من اسم ندارم _بله ! بیا این کلیدای حیاط دست دراز کردم تا کلیدا رو بگیرم که لحظه ای دستامون بهم خورد تند کلید و انداخت توی دستم و گاز ماشین گرفت شونه ای بالا انداختم کارای این مرد برام عجیب بود نه به صبح که من و اونطوری دید و بی خیال بود نه به حالا سری تکون دادم با کلید در حیاط و باز کردم دوباره نگاهی به حیاط سرسبز و بزرگ عمارت انداختم دیگه هیچ جذابیتی برام نداشت در سالن و باز کردم با صدای نیلا سرجام ایستادم _باید یه کاری کنیم تا شاهو نازیلا رو بگیره فهمیدی شهلا؟!

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]

#پارت۳۴

لبخند پر دردی روی لبم نشست

پس بگو چرا نازیلا انقدر از ازدواج ما ناراحت بود

و نیلا همش نیش و کنایه..

وارد سالن شدم

بی توجه بهشون رفتم سمت اتاقم و در و بستم

خسته روی تخت دراز کشیدم

از دیشب چشم روی هم نذاشته بودم

با ذهنی مشغول و تنی پر از درد گوشه ی تخت مچاله شدم

و خیلی زود خوابم برد

چرخی به پهلو زدم

نگاهم به ساعت افتاد

شب شده بود

تند از جام بلند شدم

با یادداوری اینکه اون دختر افریته قراره بیاد آه از نهادم بلند شد

یه لباس کوتاه بالای زانو از جنس کرپ به رنگ کالباسی که کمربند طلائی داشت از توی کمد برداشتم

جوراب شلواری مشکی پام کردم

با کفش های مشکی ورنی براق

موهامو باز گذاشتم

آرایشی انجام دادم تا صورتم از بی روحی در بیاد

از اتاق بیرون اومدم

نازیلا با دیدنم پوزخندی زد

نگاهی به تیپش انداختم

تاپ سفید با شلوار آبی پاش بود

و موهاش و بالای سرش جمع کرده بود

با نیلا و شهلا در حال بگو بخند بودن

خانوم بزرگ بی توجه به اون سه تا داشت کتابی مطالعه میکرد

در سالن باز شد

بهراد و بهزاد با هم اومدن رفتن طرف خانوم بزرگ و خم شدن دستشو بوسیدن

از کنارم رد شدن

سلامی زیر لب گفتم

مثل خودم جوابم و دادن و کنار همسراشون نشستن

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]

#پارت۳۵

رفتم و روی دور ترین مبل و انتخاب کردم نشستم

خدمتکار در حال پذیرایی از اونا بود

سینی رو آورد طرفم

دست دراز کردم تا فنجون قهوه رو بردارم که صدای شاهو از پشت سر خدمتکار بلند شد

_کسی بهت گفت از این پذیرایی کنی؟!

اون همینطوریشم نون خوره اضافس

خودش باید کاراشو بکنه

دستم روی هوا خشک شد

احساس کردم یه پارچ آب سرد ریختن روی سرم

وقتی لبخند پیروزمندانه نازیلارو دیدم خورد شدم..

خدمتکار ازم فاصله گرفت

نفسی کشیدم

با کنار رفتن خدمتکار قیافه ی منحوس شاهو رو دیدم

پوزخندی زد پشت چشمی نازک کردم و با ناز پام روی پام انداختم

عصبی شد

لابد فکر کرده الآن گریه میکنم

نازیلا از پشت دستش و دور کمر شاهو حلقه کرد

با صدای نازکی گفت:سلام شاهو جوون

ایی چندشم شد

شاهو دستشو گرفت و چرخوندش طرف خودش

بوسه ای روی گونش زد

_سلام نانا خانوم کجایی؟!

دلم برات تنگ شده

پوزخند صدا داری زدم انگار شنید

روی مبل رو به یی من کنارهم نشستن

از جام بلند شدم و رفتم آشپزخونه و برای خودم یه فنجون قهوه آوردم

و روی مبلی نشستم تا دیگه نبینمشون

کمی از قهوه رو خوردم تا بغضی که راه گلومو گرفته بود بره پایین تا رسوا نشم

بیشتر از این نشکنم

همه دور هم بودن اما ساشا هنوز نیومده بود

در حال خوردن شام بودیم که صدای در سالن اومد

بی توجه به صدای در سالن همه مشغول خوردن بودن

رو به روی در بودم

ساشا تلو خوران در و بست….

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]

#قسمت_۳۶

انگار مست بود

قدمی برداشت که پخش زمین شد

هیچ کدومشون از جاشون بلند نشدن

دلم سوخت از جام بلند شدم

آقا بزرگ و خانوم بزرک نگاهی بهم انداختن

قدمی برداشتم که برم سمتش

با صدای شاهو لحظه ای سرجام ایستادم

_چیه هرزه حالا نوبت ساشاس تا عاشق خودت کنی

هه کارت بی فایدست

اون نه حسی داره نه مردانگی

دستم و مشت کردم

بی توجه بهش رفتم سمت ساشا که هنوز پخش زمین بود

خم شدم و دستش و دور گردنم انداختم

_پاشو میبرمت اتاقت

سرشو بلند کرد

انگار توی چشم های سبز عسلیش حاله ای از اشک بود

با مستی و صدای خماری گفت:

_رنگ چشمات مثله زندگی من سیاهه

_میشه خودتم کمک کنی ببرمت توی اتاقت

هیکل ظریفم زیر هیکل تنومند و بزرگش گم شده بود

با هزار زحمت با کمک خودش از روی زمین بلندش کردم

نفسم به شماره افتاد

از پله ها بالا بردمش

هیچ کدوم از جاشون بلند نشدن

لحظه ای از این همه بی مهری و بی محبتیشون شوکه شدم

در اتاقش رو باز کردم

پاهاشو به زور روی زمین میکشید

انداختمش روی تخت

کمره دردناکم و صاف کردم و نفسم و بیرون دادم

پاهاش از تخت آویزون بود

پاهاشو کشیدم روی تخت و کفشش و با جوراباش در آوردم

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]

#قسمت_۳۷

مثل جنین تو خودش جمع شد.

پتو رو کشیدم روش چشم هاش بسته بودن

کمی روی صورتش خم شدم احساس کردم زیر مژه هاش خیسه دلم براش سوخت.

عقب گرد کردم از اتاق خارج شدم

که یهو دستم کشیده شد و محکم تخت دیوار خوردم .

از درد آخی گفتم .

سرم و بلند کردم با قیافه حق به جانب شاهو رو به رو شدم.

اخمی کردم .

خواستم از کنارش رد بشم دو دستاشو گذاشت دو طرفم روی دیوار

پاشو خواست وسط پاهام بذاره که فهمیدم .

پاهامو تند جفت کردم .

پوزخندی زد با سر زانوش محکم زیر دلم زد .

لحظه ای نفسم بند اومد .

سرشو نزدیک صورتم آورد و کنار گوشم

گفت : چیه فکر کردی می‌تونی از دست من در بری …

هرم نفس هاش به گوشم می‌خورد .

سرش و لای موهام فرو کرد .

دستش کم کم اومد بالا قلبم تند تند می‌زد

که صدای نازیلا اومد

شاهو کجایی

با شنیدن صدای نازیلا عصبی موهامو کشید ولم کرد .

دستی به لباش کشید رفت سمت پله ها

_اومدم عزیزم

پاهام توان نگهداری وزنم و نداشت سرخوردم و روی زمین نشستم .

لبمو محکم گاز گرفتم تا اشکم سرازیر نشه.

کمی که حالم بهتر شد از جام بلند شدم .

با قدم هایی آروم از پله ها پایین رفتم

آقا بزرگ و خانم بزرگ برای استراحت رفتن اتاقشون .

اونا هم دور هم نشسته بودن پاسور بازی می کردن .

نازیلا با وقاحت تمام روی پای شاهو نشسته بود

راهمو سمت اتاقم کج کردم .

کنار پنجره ای قدی اتاق ایستادم و نگاهم به باغی که حالا توی سیاهی شب فرو رفته بود دوختم….

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]

#پارت۳۸

حالا که کسی نبود و تنهابودم

بغضم شکست و چشم هام اشکی شد

یاد روزای خوبی که خونه ی پدریم با خواهرام داشتم افتادم

دستمو روی شیشه گذاشتم

لب زدم:خدایا نذار بشکنم

نفسم و با آه بیرون دادم و روی تختم دراز کشیدم

دو ماه از شبی که به این عمارت نفرین شده اومدم میگذره

دو ماهه که از پدر و مادرم خبر ندارم

توی این دو ماه شاهو خون به دلم کرد

توی سالن نشسته بودیم که شاهو

گفت:آقابزرگ من میخوام ازدواج مجدد کنم

نگاهی به من انداخت

_از اولی که خیری ندیدم

نگاهم و از نگاهش گرفتم

خوب کسی رو هم انتخاب کردی؟؟

_بله نازیلا

تعجب نکردم چون منتظر چنین روزی بودم

خانوم بزرگ جدی پرسید

_چرا اون؟!

نگاهم و به نیلایی که حالا قیافش ناراحت به نظر می رسید انداختم

_خانوم جون من نازیلا رو دوست دارم و میشناسمش

پوزخندی زدم

خانوم بزرگ سری تکون داد

_باشه کی بریم برای خواستگاری؟!

_فردا شب

_چرا انقدر عجله داری؟!

_عجله ای ندارم

دلم میخوام یه زن اصل و نصب دار بگیرم

و نگاهی به سرتا پای من انداخت

پدر جون رو به ساشا کرد

_ساشا تو هنوز میخوای با ویدیا ازدواج کنی؟!

ساشا توی جاش جا به جا شد

نگاهی بهش انداختم گفت:

_مگه قراره ازدواج نکنم؟!

مرده و قولش

شاهو قهقهه ای زد گفت:

_مگه تو مردی؟!

اگه مردانگی به اونیه که تو داری من نامردم…

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]

#پارت۳۹

شاهوعصبی دندوناشو روی هم فشار داد

چشم و ابرویی براش اومدم که عصبی ترش کرد

ساشا از جاش بلند شد

_شبتون بخیر

رفت سمت پله ها

منم از جام بلند شدم رفتم سمت اتاقم

وارد اتاق شدم

خواستم درو ببندم که در با ضرب باز شد

چون پشت در بودم محکم خورد به کمرم

آخ بلندی گفتم

خواستم برگردم دستی از پشت گردنم گرفت و صدای عصبی شاهو از پشت سرم بلند شد

_دختره ی عوضی به من چشم و ابرو میای پوزخند میزنی؟؟؟

و فشار دستش و روی گردنم بیشتر کرد

از درد نفسم گرفت

با هر جون کندنی گفتم:

_آقای خوش غیرت زورت و به یه زن تنها نشون میدی؟؟

پرتم کرد روی تخت

تا اومدم از جام بلند شم سنگینی بدنشو روی بدنم انداخت

غرید:خیلی حرف میزنی دلت برای دو ماه پیش نکنه تنگ شده

یا نه شایدم هوس رابطه کردی

آخه دوماه نداشتی

سرش اومد جلو تا لب هاش روی لب هام بذاره

آب دهنم و پاچیدم رو صورتش

عصبی با پشت دست صورتش و پاک کرد

_حالا انقدر پررو شدی که روی من تف میندازی آره؟؟

دستش برد بالا و کشیده ای زد رو صورتم

شدت ضربه انقدر زیاد بود که صورتم یه وری شد

نشست روی شکمم و تمام سنگینیش و انداخت روم

نفسم از سنگینی هیکلش بند اومد

و احساس کردم تمام خون بدنم توی صورتم جمع شد

_چیه داری میمیری؟؟

خوبه تا یاد بگیری به آقای خودت کسی که لطف کرده و داره نونتو میده احترام بذاری

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]

#پارت۴۰

_می‌خوام آرزو به دل نشی امشب افتخار میدم که زیرم باشی

تکونی توی جام خوردم

_چیه عجله داری اینقدر مشتاقی خوب زودتر می گفتی

_از روم بلند شد

احساس سبکی کردم و نفسم و راحت بیرون دادم

داشت دکمه های لباسش رو باز می‌کرد

پوزخندی زدم و گفتم :

_ تو که نمی‌خوای با زنی که ماهانه است نزدیکی داشته باشی کثیف میشی

دستش روی دکمه لباسش موند

چرخید سمتم و مشکوک به چشم هام نگاه کرد و گفت :

_هه می خوای سرم من کلاه بذاری

شونه ای بالا انداختم

_نه می‌تونی امتحان کنی

اصلا چطوره خودم نشونت بدم و ادای اینکه دارم شلوارمو در میارم انداختم

دستمو گرفت پیچوند گفت :

_برای تو که بد شد که نمی تونی زیرم باشی ولی من می‌تونم یجور دیگه تنبیهت کنم

_منظورت چیه ؟!

_می فهمی

و انداختم روی تخت

تند هر دو تا دستم رو گرفت بالای سرم وبه تاج تخت بست

_داری چیکار می‌کنی ؟!

_یه تنبیه کوچیک خودتو بکشی تا صبح نمی‌تونی بازش کنی

تکونی به دستام دادم اما اینقدر گره محکم بود که دستم درد گرفت

_به خودت زحمت نده تو تا صبح همینطوری میمونی و بلکه صبح یکی پیدا شد دستتو باز کرد

لباسشو مرتب کرد از اتاق رفت بیرون

لحظه ای آخر یه چشمکی زد و دستی تکون داد

پسره ی عوضی عقده ای

… رو تخت ایستادم

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۳]

#پارت۴۱

و شروع کردم به تکون دادن دستام

اما باز بی فایده بود

با دندونم شروع به باز کردن گره کردم

اما دوباره نتونستم

خسته به تاج تخت تکیه دادم

و با حرص پامو محکم به تشک کوبیدم

لعنتی…

از ضعفم اشک حلقه زد توی چشم هام

همونطور نشسته خوابم برد

صبح با صدای خنده ی چند نفر چشم باز کردم

نگاهم لحظه ای مات و شوک زده به در اتاق خیره موند

اومدم از جام بلند شم که تازه فهمیدم از دیشب دستام به تاج تخت بسته شدن…

شاهو قهقهه ای زد گفت:خوب شد طلاقت دادم

با چه خل و چلی میخواستم زندگی کنم

شبا دستای خودشو میبنده

صدای خنده ی نیلا و شهلا بلند شد

با حرص و نفرت نگاش کردم

نیلا با ناز گفت:شاهو جون هنوز دیر نشده و بهترین انتخاب و کردی ازدواج با نازیلا

_آره نیلا راست میگه

شاهو سری تکون داد گفت:اوخی دستات درد میکنه میخوای برات باز کنم؟؟

حیف دیرم شده باید برم شرکت از اونجا که برگشتم باز میکنم

نگاهم به ساشا افتاد که با تعجب اومد سمت اتاقم گفت:

_چیزی شده؟!

_نه ویدیا خل شده دیشب دستای خودش و بسته

ساشا ابروهاش از تعحب بالا رفت و از وسطشون رد شد

اومد داخل اتاق

اومد طرف تخت

مکثی کرد و چرخید طرف در جدی گفت:

_نمایش تموم شده حالا میتونید برید

و در روی شاهو و نیلا و شهلا بست…

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

#پارت۴۲

اومد بالای سرم گره ی دستامو باز کرد

مچ دستامو ماساژ دادم

دور مچ هر دوستم یه حلقه ی قرمز افتاده بود

یهو دستامو گرفت و نگاهی به موچ دستم انداخت

گرمی دستاش یه جور خاصی بود

انگار گوله ای آتیش باشه

ساشا دستامو نگاه میکرد

اما من محو گرمی دستاش بودم

و خیره نگاهش میکردم

انگار سنگینی نگاهم و حس کرد

سرش و بلند کرد

نگاهمون خیره ی هم شد

دستامو ول کرد گفت:

_اینجوری پیش بره تا چند وقت دیگه به عنوان یه دیوونه توی این خونه شناخته میشی

_توام فکر کردی خودم دستامو بستم؟!

شونه ای بالا انداخت

_ من هیچ فکری نمیکنم

از آدما هیچ چیزی بعید نیست

رفت سمت در

سرجاش ایستاد و گفت:

_بیشتر مراقب خودت باش

و از اتاق بیرون رفت

از جام بلند شدم

تا شب همه در حال تکاپو بودن

نزدیک غروب بود که شاهو آماده همراه خانوم بزرگ و آقا بزرگ به خونه ی نازیلا رفتن

ساشا هنوز نیومده بود

هوای باغ خنک و دلچسب بود

از عمارت بیرون اومدم

رفتم طرف آلاچیق روی صندلی حصیری نشستم و به درخت ها که با وزش باد شاخه هاشون اینور اونور می رفتن خیره شدم

اما ذهنم به دو ماه پیش پرید

شبی که شاهو قرار بود بیاد خواستگاریم

چی فکر میکردم چی شد..

نفسم و با آه بیرون دادم

هنوزم باورم نمیشد چطور وقتی با هیچ کس نبودم اما دخترانگی نداشتم

لحظه ای یاد دوستم شبنم افتادم

گفته بود عمه اش دکترای مامایی از آمریکا داره …

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

#قسمت_۴۳

باید یه جوری از این خونه می رفتم بیرون .

باید به شبنم زنگ بزنم.

استرس افتاد تو دلم از جام بلند شدم .

رفتم سمت اتاق با فکر پریشون خوابم برد.

با تابش نور خورشید چشم هامو باز کردم نگاهی توی آینه به قیافه انداختم.

وقتی از مرتب بودنم مطمئن شدم. از اتاق بیرون رفتم.

همه دور میز نشسته بودند ، آبی به صورتم زدم و رفتم سر میز همین که نشستم

شاهو گفت : اینجا برای بخور و بخواب نیومدی ما نون اضافه نداریم به یه موفت خور بدیم.

بغض نشست توی گلوم لقمه ای توی دستمو گذاشتم سر جاش هیچ کس هیچی نمی گفت سرم و انداختم پایین

که با صدای ساشا سر بلند کردم :

من که قرار بود یه مشاور بگیرم این دختر رو به عنوان مشاور من شرکت می یاد

تا شاهو اومد حرف بزنه آقا بزرگ گفت : خوبه

آقا شاهو یادت باشه تا چند روز دیگه این دختر می‌شه زن برادرت پس احترامش واجبه همون طور که من به شماها احترام می‌ذارم .

کتش و برداشت خم شد دست آقا بزرگ و خانوم بزرگ بوسید رفت .

اما ذوق من و ندید.

لبخندی روی لبم نشست .

که از دید شاهو دور نموند.

شاهو از جاش بلند شد گفت : تو هم یادت بمونه ساشا شاید از لحاظ سن بزرگ‌تر از من باشی اما همه کاره ای عمارت بعد از آقا بزرگ منم پس هر کاری دلم بخواد می‌کنم

ساشا در بست رفت .

شروع به خوردن صبحانه ام کردم…..

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

#قسمت_۴۴

نیلا و شهلا داشتن درباره مراسم صحبت می کردن.

من نمی‌دونم چرا این مجسمه ابوالهول نرفته بود شرکت.

با صدای زنگ نیلا خندید گفت : شاهو فکر کنم نازیلا اومد.

با تعجب بهشون نگاه کردم مگه تا شب عقد ممنوع نیست عروس و دوماد و ببینه …

در سالن باز شد نازیلا با خنده وارد شد .

نگاهی به تیپش انداختم .

چون هوا کمی سرد بود یه پالتو پائیزه پوشیده بود و کلاهش یه وری گذاشته بود موهاشو به دو طرفش روی شونه هاش رها کرده بود.

اومد سمت شاهو خم شد و گونه اش رو بوسید .

کنارش روی مبل نشست گوشه ای لبم پوزخند درد ناکی نشست .

تمام حس دوست داشتن من یه شب هم نبود .

حتی یه شب با ارامش کنار مردی که یه زمانی عاشقش بودم نبودم و لمسش نکردم

برای من همه چی ممنوع بود .

خدمتکار از نازیلا پذیرایی کرد .

گوشه ای سالن نشسته بودم .

سرویس های طلا رو به روی نازیلا گذاشتن .

شاهو و نازیلا با بگو و بخند طلا انتخاب می‌کردن .

لحظه ای نگاه شاهو به من افتاد خیره نگاهم کرد نگاهمو از نگاهش گرفتم.

از جام بلند شدم باید به شبنم زنگ می‌زدم .

اما چطوری وقتی اینا همه تو سالن بودن .

آروم از پله ها بالا رفتم خدا خدا می‌کردم در اتاق ساشا باز باشه چون اونجا تلفن دیده بودم .

پست در اتاقش ایستادم.

قلبم تند تند می‌زد.

می‌دونستیم بدون اجازه رفتن به اتاقش بده

اما نمی تونستم از پایین زنگ بزنم .

آروم دستگیره رو پایین دادم .

همین که در باز شد…..

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

#پارت_۴۵

با ذوق تند وارد اتاق شدم در بستم.

رفتم سمت تلفن شماره خونه ای شبنم رو گرفتم.

بعد از چند بوق صداش پیچید توی گوشم :

_ سلام شبنم.

-سلام شما؟

_منم؛ویدیا!

– ویدیا تویی!؟بی معرفت کجایی تو؟

_ببخشید عزیزم سرم کمی شلوغه.

خندید و گفت:

-منم عیال وار بشم سرم شلوغ می‌شه! هر شب حموم خوش گذرونی.

به خیال خوش شبنم پوزخند زدم و گفتم :

_شبنم

-جونم

_گفتی عمت ماماس؟

-آره؛وای نکنه به این زودی حامله شدی؟

_نه دیونه کارش دارم ایرانه؟

-نه همین دیروز رفت آمریکا.

با نا امیدی گفتم :

_دیگه نمیاد؟

-چرا تا یکی دوماه دیگه بر می گرده.

_هر وقت اومد ایران بهم اطلاع میدی؟

-آره عزیزم حتما

_ممنون

بعد از کمی صحبت با شبنم گوشی قطع کردم.

از اتاق اومدم بیرون؛ با دیدن شاهو دست و پام

شل شد با ترس به دیوار پشت سرم تکیه دادم.

پوزخندی زد و گفت :

– تو توی اتاق ساشا چه غلطی می‌ کردی؟

نمی دونستم چی بگم.

_ لال شدی؟ تخم کفتر بدم یا نه تخم کفتر چیه من راه های بهتری بلدم.

تا اومدم بفهمم چی می‌گه لباشو گذاشت روی لبهام شروع به بوسیدنم کرد.

دو تا دستامو گذاشتم تخت سینه اش و فشاری به سینه اش آوردم تا ازم فاصله بگیره.

با یه دستش هر دو دستم و گرفت.

نفسم داشت بند می اومد.

زبونم رو گاز گرفت از شدت درد اشک تو چشمام حلقه زد متنفر بودم از این همه ضعف و ناتوانی.

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

#پارت_۴۶

سرش و کنار سرم روی دیوارگذاشت و نفس زنان با صدای مرتعشی گفت :

_ فکر نکن که حالا چون ساشا پشتت من کاری به کارت ندارم؛سخت در اشتباهی من هر کاری دلم بخواد می‌کنم.

دستش اومد سمت بدنم؛ از دیوار فاصله گرفتم عصبی غریدم :

_ شما برو به نازیلا جونتون برس ، بعدشم فکر نکنم اومدن توی اتاق همسر آینده ام و رفع دلتنگی نیاز به اجازه از کس دیگه ای باشه.

پا تند کردم و از پله ها پایین اومدم.

رفتم آشپزخونه یه لیوان آب سرد خوردم تا از التهاب بدنم کم بشه.

دستم و با بغض روی لبم کشیدم.

نوک زبونم از گازی که گرفته بود؛هنوز درد می‌کرد.

یهو غم تمام عالم اومد توی دلم بغضم و با آب پایین دادم.

لعنت به این دل لعنتی که هنوزم به اون مرد حس داره!

از اشپزخونه بیرون اومدم.

اما با دیدن صحنه ای رو به روم نفسم گرفت .

کسی توی سالن نبود شاهو و نازیلا در حال معاشقه بودن.

دستم رو مشت کردم قطره ای اشک از چشمم روی گونه ام چکید.

پشت بهشون کردم و از در آشپزخونه که به حیاط راه داشت رفتم توی باغ.

همین که هوای آزاد به صورتم خورد نفسمو رو بیرون فرستادم.

روی تاب زیر درخت بید مجنون نشستم و آروم شروع به تاب خوردن کردم.

با پشت دستم محکم روی لبم کشیدم هنوز داغی لباش رو احساس می کردم.

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

***************

#پارت_۴۷

عمارت شلوغ بود؛ توی این چند روز نازیلا همه اش اینجا بود؛شاهو هم شرکت نمی رفت و تمام وقتش رو با نازیلا می گذروند.

بعد از اون شبی که ساشا مست کرده بود؛دیگه ندیده بودمش؛کم تر تو جمع خانواده اش بود .

ساعت از ۱۲ شب گذشته بود؛نازیلا هنوز نرفته بود؛کنار شاهو نشسته بود و در مورد ماه عسلی که قرار بود برن صحبت می کردن؛شاهو یا دستش روی پای نازیلا بود یا لای موهاش.

کتاب توی دستم بود به نوشته های ریز کتاب نگاه می کردم اما تمام حواسم پیش اون دو تا بود.

در سالن باز شد و ساشا اومد داخل از راه رفتنش فهمیدم دوباره مست کرده؛ از جام بلند شدم و به سمت ساشا رفتم که صدای نازیلا بلند شد :

_حالا ساشا می‌خواد با این ازدواج کنه؟

آره عشقم؟هر دو لنگه ی همن به درد هم می‌خورن.

دست بزرگ و تنومند ساشا رو دور گردنم حلقه کردم و دست دیگه م رو دور کمرش گرفتم

با صدای کشیده و خماری گفت:

_من خوبم.

– میدونم فقط می‌خوام ببرمت اتاقت.

دلم نمی خواست بیشتر از این تو سالن بمونه و مضحکه ای شاهو و نازیلا بشه.

با کمک خودش بردمش؛تا خواستم از اتاق برم بیرون مچ دستمو چسبید متعجب برگشتم که گفت :

_ می‌شه نری؟

لحظه ای دلم براش سوخت؛روی تخت کنارش نشستم که سرش روی پاهام گذاشت دستش دورم حلقه شد چیزی تو دلم تکون خورد!

دستم و آروم لای موهای پر پشت و مشکیش سوق دادم.

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

#پارت_۴۸

سرش و روی پام فشار داد

گاهی دلم براش می سوخت

اصلا نمیدونستم چطور مردی هست

مثل یه سایه توی این عمارتِ

کمی که با موهاش بازی کردم که خوابش برد دستاش از دور کمرم شل شد

خوابم گرفته بود

سرش و آورم روی بالشت گذاشتم

روی صورتش خم شدم

صدای در اومد

سرم و بلند کردم که با قیافه ی عصبی شاهو رو به رو شدم

هم ترسیدم و هم تعجب کردم

از جام بلند شدم

دست به سینه کنار در ایستاده بود

با قدم های لرزون خواستم از کنارش رد بشم که هولم داد بیرون اتاق

_داری چیکار میکنی؟!

_فقط خفه شو

_ولم کن.

با پاش زد پشت پام و گفت:

_منو عصبی نکن.

تکونی خوردم

اما بی فایده بود

کشون کشون بردم ته راه رو

کبوندم به دیوار

با دستش چونم رو گرفت فشار داد

از درد اخمی نشست روی صورتم

سرش و آورد جلو به اندازه ی یه بند انگشت با هم فاصله داشتیم

هرم نفس های داغش به صورتم میخورد

عصبی غرید

_ کی به تو گفت بالای سر اون باشی ها؟!؟

متعجب نگاهش کردم

لب زدم:

_چی میگی تو؟!

_هه من چی میگم؟؟یه کاری نکن فکتو بیارم پایین کمتر دور و بر ساشا باش.

_فکر کنم یادت رفته تا چند وقت دیگه من باهاش ازدواج میکنم

خیره نگاهم کرد

چشم هاش دو دو میزد

فشاری به هیکلش آوردم

اما از جاش تکون نخورد….

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

#پارت۴۹

_برو اونور میخوابم برم بخوابم

ولم کرد

قدمی برداشتم که گفت:

_حق نداری با اون ازدواج کنی

برگشتم نگاهی بهش انداختم

_کی این حق و به من نمیده؟!

من با هرکی دلم بخواد ازدواج میکنم

_رو اعصاب من راه نرو فهمیدی؟!

فردا میگی نه

_لازم نمیبینم به حرف تو گوش بدم

بهتره بری پیش همسر عزیزت

رفتم سمت پله ها

صداش از پشت سرم اومد

_روزگارت و سیاه میکنم

با اینکه از حرفش ترسیدم اما دیگه نه ایستادم

از پله ها پایین اومدم

رفتم سمت اتاقم

باید فردا با ساشا شرکت میرفتم

نگاهی به لباسام انداختم و یه دست لباس که مناسب شرکت باشه کنار گذاشتم

صبح بعد از خوردن صبحانه زیر نگاه های غضب آلوده شاهو سوار ماشین ساشا شدم

ماشین از عمارت بیرون رفت و بعد از چند دقیقه کنار ساختمون بزرگی نگه داشت

نگهبان زود اومد سمت ماشین و در ماشین و باز کرد

همراه ساشا سمت شرکت رفتیم

همین که وارد سالن بزرگ شرکت شدیم لحظه ای همه دست از کار کشیدن و سلام کردن

ساشا سری تکون داد و گفت:همراه من بیا اتاقم

_بله

همراه ساشا سمت اتاقش رفتیم

منشی گفت:آقا چایی یا قهوه؟!

ساشا نگاهی به من انداخت

_چی میخوری؟!

_چایی

دو تا چایی بیار اتاقم

و در اتاق رو باز کرد…

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

#پارت_۵۰

یه اتاق بزرگ و دل باز با یه میز بزرگ و

صندلی چرخشی مشکی چرم و یه دست مبل.

روی مبل نشست و گفت:

_بیا بشین

رفتم روی مبل رو به روش نشستم

پاشو روی پاش انداخت؛در اتاق باز شد و

منشی با یه سینی چائی وارد اتاق شد و سینی رو روی میز

گذاشت رفت بیرون

دستش و زیر چونه اش گذاشت و گفت:

_شرکت ما یه شرکت بزرگ برند لباسه که هر سال تو شوی لباس شرکت می‌کنه کار تو فقط هماهنگی جلسات هست؛فکر نکنم اینقدر بی دست و پا باشی که این یه ذره کارو نتونی انجام بدی!

بی توجه به توضیحاتش گفتم:

_چرا خواستی بیام شرکت کار کنم؟

دستش و از زیر چونه اش برداشت و گفت :

_ انگار به تو خوبی نیومده؛هر کاری آدم برات می‌کنه دنبال دلیلی بهتره کمتر به این چیزا فکر کنی به کارات برس الانم می‌تونی بری پیش منشی اون کمی راجب کار بهت توضیح میده.

از جام بلند شدم بدون حرف از اتاق

بیرون اومدم رفتم سمت منشی؛ کمی

راجب کارها توضیح داد. تا بعد از ظهر شرکت بودم.

بعد از اخرین صحبتم با ساشا دیگه

ندیده بودمش؛ کنار منشی نشسته بودم

که ساشا از اتاقش بیرون اومد و گفت:

_بریم

از جام بلند شدم و همراه ساشا از شرکت بیرون رفتم

نگهبان در برامون باز کرد و با یادآوری

اینکه باید دوباره به اون عمارت نفرین شده

برگردم غم نشست توی دلم اما مجبور

بودم اون عمارت آدم هاشو تحمل کنم

ساشا چند تا بوق زد و باغبان در های بزرگ عمارت و باز کرد….

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

#پارت_۵۱

ماشین پارک کرد و هر دو پیاده شدیم

وارد خونه شدم که چشمم به خانواده نازیلا افتاد.

مادرش با دیدنم پشت چشمی نازک کرد

ساشا رفت طرف خانوم بزرگ مثل

همیشه خم شد دستشو بوسید

سلامی گفتم رفتم طرف اتاقم از نازیلا و شاهو خبری نبود

لباس هامو عوض کردم از اتاق بیرون اومدم

میدونستم شاهو اونقدر زهر چشم از

خدمه ها گرفته که بمیرمم یه لیوان آب

دستم نمی دن

برای خودم چائی ریختم و از آشپزخونه نگاهی به سالن انداختم

ساشا لباسشو عوض کرده بود

یه فنجون چائی ریختم همراه یه قندون

گز تازه توی سینی گذاشتم رفتم سالن

در سالن باز شد شاهو همراه نازیلا

اومدن

نیم نگاهی بهشون انداختم رفتم سمت ساشا سینی گرفتم طرفش با تعجب سرش و بلند کرد

لبخندی زدم

_برات چائی آوردم.

ابرویی بالا انداخت فنجون چائی رو برداشت

لیوان چائی خودم رو برداشتم که نگاهم

به نگاه عصبی شاهو افتاد روی مبل

نشستم و آروم شروع به خوردن چائیم

کردم.

نازیلا با ناز از کارهایی که کرده بودن حرف می زد

مثل اینکه تصمیم گرفته بودن یه شب

مراسم داشته باشن

عروسیشون توی عمارت باشه

از اینکه باید توی مراسم باشم و کلی

حرف از دیگران بشنوم غمگین شدم

شاهو رو مبل رو به رویم نشست

پا روی پا انداخت و با تمسخر گفت :

_کار خوش گذشت؟

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

#پارت_۵۲

یهو مادر نازیلا گفت :

_وا پسرم مگه این سر کار می ره؟

نگاهی به مادر نازیلا انداختم که شاهو گفت :

_ باید بره دیگه؛ زندگی خرج داره ما نون اضافی نداریم که هر کی از راه رسید خرجشو بدیم.

تا اومدم دهن باز کنم نازیلا با عشوه دستشو دور بازوی شاهو حلقه کرد و گفت :

_عزیزم این آدم این قدر مهم نیست که داریم راجبش حرف میزنیم ما حرف های مهم تری داریم.

دیگه تحمل نداشتم از جام بلند شدم گفتم :

_این نه ویدیا

پوزخندی زدم و ادامه دادم

_حتما خیلی مهمم که ذهن ایشون رو

با ابرو اشاره ای به شاهو کردم

_ در گیر کردم .

نازیلا عصبی شد و گفت :

_هه تو تا…

اومد ادامه بده دستی تکون دادم و خونسرد گفتم :

_من وقت اضافه ندارم برای حرف های بی سر و ته دیگران.

هیچ کس هیچ حرفی نمی زد.

خواستم برم طرف اتاقم که نازیلا گفت :

_ چرا هیچی بهش نمیگی؟

_تو خودتو ناراحت نکن اون ارزشی نداره .

حرفی که نازیلا زد مثل خنجر توی قلبم فرو رفت.

_راست می‌گی عزیزم دختره ی هرزه ، هرجائی رو چه به حرف زدن با ما.

دستم و مشت کردم و با بغض وارد اتاقم شدم

سرم و بلند کردم

_خدایا تو می‌دونی دارم تقاص گناه نکرده رو پس میدم

تا موقع شام از اتاق بیرون نرفتم

موقع شام یکی از خدمه ها امد و گفت:

_آقا میگن برای شام بیاین.

از جام بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

#پارت۵۳

همه دور میز نشسته بودن

رفتم روی صندلی خالی کنار ساشا نشستم

شاهو و نازیلا رو به رومون نشسته بودن

همه توی سکوت شام خوردیم

بعد از شام قرار شد کارت هایی که نوشته بودن و فردا پخش کنن

برای پس فردا شب که مراسم بود

خسته رفتم سمت اتاقم

کاش جایی رو داشتم میرفتم و شب مراسم نمیموندم

اما میدونم همچین اجازه ای و بهم نمیدن

صبح زود بیدار شدم

بعد از آماده شدن از اتاق بیرون اومدم رفتم سمت آشپزخونه

برای خودم صبحانه آماده کردم که ساشا وارد آشپزخونه شد

_میخوری؟!

نگاهی به صبحانه انداخت

_یه لقمه

لقمه ای و درست کردم

از جام بلند شدم

رفتم طرفش رو به روش ایستادم

خم شد و لقمه ی توی دستم و تو دهنش کرد

لحظه ای نگاهمون بهم گره خورد

محو رنگ چشماش شدم

گفت:

_من بیرون منتظرتم

سرم و پایین انداختم

ساشا از آشپزخونه بیرون رفت

رفتم سمت میز و لقمه ای درست کردم و خوردم

کیفم و برداشتم

برگشتم که به کسی برخورد کردم

سرم و بلند کردم تا بگم چرا نرفتی که حرف تو دهنم موند

شاهو پوزخندی زد گفت:

_چطوری؟!

کمی عقب رفتم که به میز خوردم

قدمی که برداشته بودم و پر کرد

با صدایی که لرزش داشت گفتم:

_میشه بری اونور؟!

هر دو پامو وسط پاش اسیر کرد

خم شد روم گفت:

_نخوام برم چی؟!

نگاهم و جای دیگه ای دوختم

عصبی چونم رو گرفت….

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

#پارت۵۴

و صورتم و طرف خودش گرفت

_وقتی دارم حرف میزنم خوش ندارم نگاهت جای دیگه ای باشه

فهمیدی؟!

_من هرکاری دلم بخواد میکنم

زد تخت سینه ام

بالا تنم خورد به میز

دستشو گذاشت روی گلوم

خم شد روی صورتم

هرم نفس های عصبیش میخورد به صورتم

_برای من منم منم نکن فهمیدی؟!

بخوام اراده کنم همین الان زیر خوابم باید بشی

تو که نمیخواد مثل اون روز تو زیر زمین مثل مار به خودت بپیچی

نگاه نفرت باری بهش انداختم

دستشو گذاشت روی بالا تنه ام و فشاری داد

از درد آخی گفتم

پوزخندی زد ولم کرد

_گمشو از جلو چشمام

کیفم و برداشتم و با سرعت از آشپزخونه بیرون اومدم

_عوضی عوضی

تند از ساختمون خارج شدم

ساشا توی ماشین بود

رفتم و سوار ماشین شدم..ِ…

یه روزه دیگم بدون اتفاق خاصی توی شرکت گذشت

غروب به خونه برگشتیم

همه جارو چراغونی کرده بودن

فردا شرکت نمیرفتیم

استرس فردا شب و گرفتم

میدونستم مامان بابا نمیان

تا صبح با ناراحتی و دل نگرونی توی اتاقم راه رفتم

هیچ دوستی توی این عمارت لعنتی نداشتم

نگاهی به لباس های توی کمد انداختم

نگاهم به پیراهن بلندی افتاد ..ِِ…

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

#پارت۵۵

پیراهن بلند گیپور قرمز آستین های تور و پشتش تا کمرم باز بود

رنگ قرمزش به پوست سفیدم می اومد

خوشحال از اینکه لباس مناسبی پیدا کردم لبخندی زدم

دوست داشتم امشب بدرخشم

برای صرف صبحانه از اتاقم بیرون رفتم

سالن شلوغ بود و کلی خدمتکار مشغول کار کردن بودن

نگاهی به اطراف انداختم اما خبری از بقیه نبود

شونه ای بالا انداختم

صبحانه مختصری خوردم

رفتم و اتاقم دوش گرفتم

حوله رو دور موهام پیچوندم تا نم دار بمونه و حالتشو از دست نده

روی تخت نشستم

هنوزم حولم دورم بود

نگاهی به لباسم انداختم و

با صدای بلند خندیدم

اشک توی چشم هام حلقه زد

دوباره خاطرات چند ماه پیش جلو چشمام زنده شد

فکر میکردم خوشبخت ترین زن دنیا می شم

لب پایینم لرزید و اشک از چشم هام سرازیر شد

خیره ی دیوار رو به روم شدم

امشب اینجا جشن بود،شب عروسی آقای عمارت

لابد بازم زن ها پشت در می ایستن و با گرفتن دستمال بکارت نازیلا کل میکشیدن

با حرص اشکامو پاک کردم

از جام بلند شدم

که در اتاق باز شد

با ترس دستمو روی بالا تنم گذاشتم و به در چشم دوختم

با دیدن ساشا هم خیالم راحت شد و هم هول کردم

نمیدونستم چیکار کنم

نگاهی به سر تا پام انداخت

نگاهش یه جوری بود

انگار گنگ بود..ِ..

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

#پارت۵۶

دستم رفت سمت زنجیر گردنم

_کاری داشتی؟!

به خودش اومد

_آره بیا اتاقم

_باشه باشه میتونی بری

درو بست

نفسم و آسوده بیرون دادم که نگاهم به خودم توی آیینه افتاد

با دیدن وضعم یکی زدم توی سرم

حوله ی سفید کوتاه تا زیر باسن

تمام هیکلم پیدا بود

سری تکون دادم

لباسی پوشیدم

حوله ی دور موهامو دست نزدم

از اتاق بیرون اومدم

پا تند کردم رفتم طبقه ی بالا

پشت در اتاق ساشا ایستادم

چند ضربه به در زدم

اما کسی جواب نداد

مجبور دستگیره رو پایین دادم

سرم و آروم داخل کردم

اما نبود

وارد اتاق شدم

در و بستم

نگاهی به کل اتاق انداختم

اما بازم پیداش نکردم

تا اومدم دهن باز کنم در حموم باز شد

بوی شامپو و صابون خوشبو خورد به مشامم

سرم و چرخوندم

اما با دیدن ساشا قلبم یهو انگار ایستاد

حوله ی کوچکی دور کمرش بسته بود

بالا تنش لخت بود و قطرات آب هنوز روی بازوش بودن

محوش شدم که با صدای سرفه اش به خودم اومدم

خجالت زده سرم و پایین انداختم

_گفتی بیام اتاقت کارم داری

قدمی برداشت

و از حموم فاصله گرفت

رفت سمت میزه اینه گفت:

_میخوام برام لباس آماده کنی

_من؟

چرخید طرفم

_مگه جز تو کسی دیگه ای هم هست؟؟

چرا یهو اخلاقش عوض شد؟

شونه ای بالا انداختم و بدون حرف رفتم سمت کمد بزرگ لباس هاش

در کمد و باز کردم و نگاه سرتاسری به داخلش انداختم….

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

#پارت۵۷

_نمیدونستم سلیقه اش چطوره…

انگشتمو به دندون گرفتم و به کمد چشم دوختم

که یهو احساس کردم کسی پشتمه

چرخیدم که تو سینه ی ساشا رفتم

ناخودآگاه دستمو روی سینه ای لختش گذاشتم

بدنش خیلی گرم بود

لپام گل انداخت

سرم و بلند کردم

کاملا تو بغلش بودم

نگاهم به نگاهش گره خورد

دستم و آروم از روی سینه اش برداشتم

قدم دیگه ای برداشت که به کمد چسبیدم و ساشا به من…

نمیدونستم چیکار کنم

انگار هل شده بودم

دستش از پهلوم رد شد

نمیدونستم میخواست چیکار کنه

سرش خم شد

شوک زده به حرکاتش نگاه می کردم که سرش و بلند کرد با دستش چیزی رو بهم نشون داد

_اینو میخاستم بردارم تو به کارت برس

و رفت سمت آینه

دستی روی گونه های ملتهبم گذاشتم

قلبم هنوز تند می زد و گرمی بدنشو هنوز حس می کردم

چقدر این مرد عجیب بود

نفسم رو بیرون دادم و بعد از کلی کلنجار رفتن کت و شلوار خوش دوخت قهوه ای سوخته ای با پیراهن سفید و کروات از رگال برداشتم

یه جفت کفش هم ست کردم

روی تخت گذاشتم

ساشا روی صندلی نشسته بود

_لباسو گذاشتم

_خوبه بیا موهامو سشوار بگیر

رفتم طرفش سشوار و به برق زدم

خم شدم سشوار و بردارم که حوله از دور موهام افتاد

سرم و بلند کردم موهام پخش شدن

دوباره خواستم خم بشم که موهام به چیزی گیر کرد

سرم بلند کردم تا ببینم موهام به چی گیر کرده که دیدم به زنجیر گردن ساشا گیر کرده

همونطور حالت خم روی ساشا خم شدم گفتم :

_الان جدا میکنم…

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

#پارت۵۸

گرمی نفس هاش به گردنم میخورد

دستام کمی میلرزید

موهامو از لای قفل زنجیر باز کردم

اومدم فاصله بگیرم که صدای در اتاق اومد

متعجب چرخیدم با دیدن شاهو شوک زده شدم

نگاه عصبی به من و ساشا انداخت

یهو دست ساشا دور کمرم حلقه شد و کشیدم تو بغلش

پشت سرم ایستاد از پشت کامل توی بغلش بودم و دستش دور شکمم حلقه شد

_کاری داشتی؟!

شاهو پوزخندی زد گفت:

_انگار بد موقعه مزاحم شدم

و با خشم نگاهم کرد

دست دیگه ی ساشا روی شونم نشست

شاهو گفت:تو که وسط راه کم میاری پس وسوسش نکن

چرخید از در رفت بیرون درو محکم کوبید

منظورش چی بود؟!

روم نمیشد از ساشا بپرسم

ساشا عصبی ازم جدا شد گفت:برو بیرون

برگشتم که پشتشو بهم کرد و عصبی دستی به گردنش کشید

تا خواستم چیزی بگم دستی رو هوا تکون داد

_برو بیرون

فهمیدم عصبیه

اما نمیدونستم حرف شاهو انقدر روش تاثیر داشته

از اتاق اومدم بیرون

شاهو دست به سینه به دیوار تکیه داده بود

قدمی عقب برداشتم که از دیوار فاصله گرفت گفت:

_چیه نتونست راضیت کنه؟!

عیب نداره من از خود گذشتگی میکنم و قبل اینکه با همسر عزیزم باشم یه ساعتی و با تو میگذرونم

یه حالی بهت داده باشم

ابرویی بالا انداخت

_چطوره؟!

با نفرت نگاهی بهش انداختم که مچ دستم گرفت….

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]

#پارت۵۹

کشیدم سمت اتاقی که حتی یه شب کامل هم توش نبودم

پرتم کرد تو اتاق در و بست

همینطور که می اومد طرفم و دکمه های پیراهنشو باز میکرد عقب عقب رفتم

نگاهی به اطرافم انداختم که گفت:

_بهت گفته بودم حق نداری بری سمت ساشا نگفته بودم؟!

اما تو توی بغل اون جولون میدی

بدبخت اون اگه میتونست زنی رو راضی نگه داره تا این سن مجرد نمیموند

ساشا فقط به درد همون شرکت میخوره تا خر حمالی کنه

اما من خوب میتونم زنا رو راضی نگه دارم

پیراهنشو پرت کرد طرف تخت

قلبم تند تند میزد

میدونستم از این مرد هیچی بعید نیست

باید کاری میکردم

نگاهم به مجسمه ی روی میز کنار تخت افتاد

برش داشتم

پوزخندی زد

_میخوای خودکشی کنی؟؟

با صدای لرزونی گفتم:

_دستت به من بخوره خودمو می کشم

_بچه میترسونی؟؟بندازش

_نمیندازم

اومد طرفم

ترسیده پرتش کردم طرفش خورد به بازوش و افتاد زمین هزار تیکه شد

دستشو روی بازوم گذاشت

پا تند کردم سمت در که موهام از پشت کشیده شد

انقدر محکم کشید که پرت شدم روی زمین

صدای آخم بلند شد

اومدم بلند شم که پاشو گذاشت روی سینم و فشاری داد

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵] #پارت۶۰ خم شد _میخواستی چه غلطی بکنی؟ها؟؟؟ و فشار پاشو بیشتر کرد دستمو روی پاش گذاشتم خواستم پاشو دور تر کنم که بدتر فشار داد _دختره ی احمق هر جایی تو حتی لیاقت زیر خوابی منم نداری پاشو برداشت لگدی به پهلوم زد _گمشو از اتاقم بیرون از جام بلند شدم خواستم برم سمت در که زد تخت سینم خوردم به دیوار دستشو روی گلوم گذاشت سرش رو روی صورتم خم کرد از بین دندون های کلید شده گفت: _فقط کافیه از این موضوع به کسی حرفی بزنی اون وقت سگ تر از الانم میشم تو که نمیخوای هر روز و هر لحظه آرزوی مرگ کنی؟ نگاهم و به چشم هاش دوختم لب زدم: _خیلی پستی سرش و به گوشم چسبوند _خوبه فهمیدی پس حواست و جمع کن حالام از اتاقم گمشو بیرون ازم فاصله گرفت با غروری خورد شده و پاهایی که تحمل وزنمو نداشتن رفتم سمت در اتاق آروم درو باز کردم و مثل یه سایه از طبقه بالا رفتم پایین وارد اتاقم شدم دلم میخواست فریاد بزنم هرچی دم دستم بودو بشکنم اما میدونستم این کارم فقط باعث میشه تا دیگران از ضعف و ناتوانی من خوشحال بشن نگاهی تو آیینه به خودم انداختم خشم و نفرت از چشم هام میبارید… رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸] #پارت_۶۱ با صدای ارکستر مجبور شدم از اتاق بیرون برم نگاهی توی آینه به خودم انداختم موهای بلندم روی شونه هام باز گذاشته بودم تا جای موهایی که چند ماه پیش کنده شده بود و حالا تازه در اومده بود دیده نشه آرایش ملایمی داشتم اما نگاهم خالی ا ز هر احساسی بود . ادکلن و روی خودم خالی کردم و نفس عمیقی کشیدم استرس داشتم اما باید بیرون می‌رفتم از اتاق بیرون اومدم. اتاق من تو راه روی سالن پایین بود خیلی به سالن اصلی دید نداشت با قدم های آروم سمت سالن رفتم هنوز شاهو و نازیلا نیومده بودن با دیدنم چند نفری که در حال حرف زدن بودن دست از حرف زدن برداشتن و نگاهشونو بهم دوختن یکی شون گفت : _ این همون دختری نیست سر شاهو کلاه گذاشت و دخترانگی نداره؟ سرم پایین انداختم که صدای اون یکی اومد _آره چقدرم رو داره که توی این مراسم اومده چرا ننداختنش بیرون نفسم و پر از درد بیرون دادم رفتم سمت خانم بزرگ و آقا بزرگ که صدر مجلس نشسته بودن شهلا و نیلا در حال رقص بودن خم شدم تا دست آقا بزرگ ببوسم که دستش و پس کشید و نگاهش رو ازم گرفت نگاه پر دردی به خانم بزرگ انداختم چشماش روی هم گذاشت به معنی سکوت… رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸] پارت ۶۲ نگاهی به اطراف انداختم نگاه خیلیا روم سنگینی می‌کرد و کاری کرده نمی تونستم گوشه رو انتخاب کردم و رفتم نشستم. ساشا توی جمعیت نبود . نگاهم به زن و مردای که وسط در حال رقص بودن انداختم. یه روزی منم همچین شبی داشتم چقدر خوشحال بودم … اما آخرش چی شد … هیچ با شنیدن اسم خودم از میز کناریم. گوش هامو تیز کردم. شنیدی می‌گن زن سابق شاهو رو قراره ساشا بگیره. آره توام شنیدی خدا شانس بده. پوزخندی زدم پس جز خانواده اش دیگه کسی نمی دونست که ساشا توانی برقرار کردن رابطه رو نداره. سری تکون دادم برای من چه فرقی می‌کنه. نگاهم خیره ای در سالن شد. صدای سوت و کل بلند شد قلبم شروع به تند تپیدن کرد. شاهو دست تو دست نازیلا با لبخند وارد سالن شدن. لحظه ای بغض نشست توی گلوم. به جرم کار نکرده مجازات شدم. با همه سلام و احوالپرسی کردن و هر چی به سمتی که من نشسته بودم نزدیک تر می‌شدن استرسم بیشتر می‌شد. تا اینکه به میزی که من تنها نشسته بودم رسیدن. نازیلا پشت چشمی نازک کرد و شاهو نگاهی به سر تا پام انداخت . از کنارم با غرور رد شدن صدای پیچ پیچ بقیه توی گوشم زنگ می‌زد. چندمین بار بود غرورم می شکست…. رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸] #پارت۶۳ نه میتونستم سر بلند بکنم و نه میتونستم این مراسم لعنتی و ترک کنم با صدای بلند ارکستر سر جام نشستم و لیوانی که روی میز بود یه سره سر کشیدم تا کمی خنک بشم خیلی سخته تنها فقط روی میز باشی و باهات مثل یه جزامی رفتار کنن موهامو کنار زدم که نگاهم به نگاه خیره ای ساشا افتاد مثل همیشه کنار بار ایستاده بود نگاهی به تیپش انداختم برازنده بود نگاهم از نگاهش گرفتم و به میز رو به رو خیره شدم با صدای ارکستر سر بلند کردم که عروس و داماد و به یه رقص دونفره دعوت می‌کرد شاهو دست نازیلا رو گرفت و باهم وسط سالن رفتن چراغا خاموش شدن و نورای رنگی روشن و صدای خواننده پیچید توی سالن شاهو دستش و دور کمر نازیلا حلقه کرد نازیلا پشتش به من بود و من تو دید شاهو بودم نگاهش و بهم دوخت خیره نگاهش کردم اون قدر که سوزش اشک رو توی چشم هام حس کردم و نگاهم رو از نگاهش گرفتم ساشا جام بزرگ مشروب توی دستش بود و چند تا دکمه ای بالای یقه اش رو باز گذاشته بود کاش زیاده روی نکنه جشن به نصفه رسیده بود که با اشاره آقا بزرگ دو تا خدمتکار زیر بازوی ساشا رو گرفتن و بردنش سمت طبقه ی بالا نگرانش شدم نگاهی به اطراف انداختم و از جام بلند شدم رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸] #پارت۶۴ وقتی دیدم کسی متوجه نیست رفتم سمت پله ها و پا تند کردم رفتم سمت اتاقش نفسی تازه کردم در اتاق و باز کردم نگاهم به ساشا افتاد پاهاش از تخت آویزون بود رفتم طرفش خم شدم روی صورتش چشم هاش باز بودن با دیدنم با صدای خماری گفت: _بهت گفته بودم از رنگ چشم هات خوشم میاد؟؟ _چرا اینقدر میخوری که از خود بی خود بشی؟؟ پوزخندی زد _بذار کمکت کنم _معدم درد میکنه نیم خیز شد _جایی میخوای بری؟! با دستش سرویس بهداشتی رو نشون داد خم شدم تا کمکش کنم دستشو دور گردنم انداخت با زحمت سمت سرویس بهداشتی بردمش در سرویس بهداشتی و باز کردم دستش و به دیوار گرفت کنار وان زانو زد نمیدونستم چیکار کنم یهو هر چی خورده بود و بالا آورد و بی حال سرش و به وان تکیه داد تکونی به خودم دادن رفتم سمت آب بازش کردم وقتی حموم تمیز شد کنارش زانو زدم دکمه های پیراهن سفیدشو دونه دونه باز کردم از تنش در آوردم هنوز بی حال بود یهو آب سرد و روی سرش گرفتم تکونی خورد نالید : _سردمه از جام بلند شدم حوله ی کوچکی و آوردم و بالا تنه اش و آروم خشک کردم شلوارش هنوز پاش بود و خیس شده بود دوباره کمکش کردم و آوردمش سمت تخت باید شلوارش رو هم در میاوردم رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸] #پارت۶۵ روی تخت خوابوندمش نگاهی به هیکل تنومندش انداختم پتویی روش انداختم دستامو از زیر پتو سمت کمربندش بردم و با لمس کردن بالاخره بازش کردم قلبم تمد تند میزد هم خجالت میکشیدم و هم باید شلوار و از پاش در میاوردم زیپ شلوارش و باز کردم چشمامو بستم با اینکه پتو روش بود اما بازم خجالت میکشیدم شلوارش و به زحمت کشیدم کمی ناله کرد اما انگار چیزی نمی فهمید شلوارش و انداختم تو سبد توی حموم و نفسی از سر آسودگی کشیدم روی پیشونیم که عرق بود دستی کشیدم رفتم سمتش پتو و روش مرتب کردم موهاش نم دار روی پیشونیش ریخته بود با سر انگشتام موهای روی پیشونیش و عقب دادم پلک های بلندش روی هم افتاده بودن و چهرش و معصوم تر نشون میداد نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم از نیمه گذشته بود قلبم دوباره با استرس شروع به زدن کرد رفتم سمت در اتاق و آروم در اتاق و باز کردم اما با دیدن عده ای که داشتن شاهو و نازیلا رو به طبقه ی بالا می آوردن دستم روی دستگیره ی در خشک شد خواستم درو ببندم و توی اتاق بمونم اما یه حسی مانع میشد درو کمی بستم تا ببینن منم بالا هستم صدای شادی و خندشون هر لحظه نزدیک تر میشد تا اینکه شاهو و نازیلا از کنار در اتاق رد شدن خانوم بزرگ و بقیه از دنبالشون صدای خانوم بزرگ اومد که خیلی جدی گفت: _بیرون منتظریم دلهره به دلم انداخت منم چنین شبی داشتم اما تا زندم برام یه شب پر از نفرت و کابوسه رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸] #پارت۶۶ دستامو مشت کردم آروم سرخوردم به دیوار تکیه دادم. در هنوز نیمه باز بود. زانو هام و بغل کردم گوشام خود به خود تیز شد هر لحظه منتظر اتفاقی بودم اشک تو چشم هام حلقه زد تو خاطراتم غرق شدم با صدای هلهله و کل زن ها به خودم اومدم از در نیمه باز بیرون و نگاه کردم زن ها با شادی چیزی رو توی دستشون جا به جا کردن صدای خانوم بزرگ که به شاهو تبریک گفت توی گوشم زنگ زد با چه شوقی پا توی این خونه گذاشته بودم حالا دیگه نازیلا خانوم خونه شده بود. سرم و روی زمین گذاشتم و مثل یه کودک سرما زده توی خودم جمع شدم کم کم چشم هام گرم شد لحظه ای احساس کردم از روی زمین کنده شدم و تویه جای گرم فرورفتم انقدر خمار خواب بودم که دوباره چشم هام گرم شدن دوباره به خواب رفتم احساس کردم چیزی زیر گوشم می‌زنه آروم چشم هام و باز کردم که نور کمی به چشم هام خورد چشم هام و دوباره بستم و سرم خواستم جا به جا کنم اما با احساس ضربان و گرمی چیزی که زیر سرم بود چشم هام از هم باز شدن این بار با دقت به چیزی که سرم و روش گذاشته بودم انداختم یه سینه لخت مردونه! ترسیده سر بلند کردم نگاهم به دو گوی سبز افتاد گیج نگاهی به ساشا انداختم با صدای خشداری گفتم رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸] #پارت۶۷ _اینجا کجاست؟ گوشه لبش بالا رفت با دستش اشاره ای به بالا تنه اش کرد و گفت : _ اینجا بالا تنه منه اما تو اینجا چیکار می‌کنی؟ باید از تو بپرسم. چشم هام و یکم تنگ کردم و با یادآوری دیشب ناراحت خواستم فاصله بگیرم که کمرمو چسبید سوالی نگاهش کردم که گفت : _نگفتی اینجا چیکار می‌کنی. معذب خواستم فاصله بگیرم _من نمیدونم چرا رو تخت شما هستم اما اینکه چرا تو اتاق شما هستم اینکه شما دیشب دوباره زیاده روی کرده بودین و من مجبور شدم بیارمتون اتاقتون نگاه دقیقی بهم انداخت اخمی کرد گفت : _کی من و لخت کرده بود؟ با خجالت سرم و پایین انداختم _لباساتون خیس بودن مجبور شدم در بیارم. یهو نیم خیز شد که پرت شدم روی تخت خیمه زد روم عصبی گفت : _ حق نداری به کارای من دخالت کنی. انگشتشو جلوی صورتم گرفت _دفعه آخرت باشه تو کارای من فضولی می‌کنی و لباسای منو در میاری. چشم هام توی صورتش در گردش بود _من منظوری نداشتم فقط خواستم کمک کرده باشم. پوزخندی زد _ هه تو گفتی منم باور کردم دفع بعد ببینم توی کارای من دخالت کردی من می‌دونم و تو حالاهم از اتاق من برو بیرون. شوک زده از رفتارش آروم از تخت پایین اومدم. رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸] #پارت۶۸ دلشوره داشتم دلم نمیخواست از این اتاق بیرون برم با قدم های سست که وزنم رو به زور میکشید دستم و به دستگیره در گرفتم بدون اینکه برگردم درو آروم باز کردم از اتاق بیرون اومدم نگاهی به اطرافم انداختم کسی نبود با خیال راحت پا تند کردم رفتم سمت اتاق خودم همین که پامو تو اتاق گذاشتم نفسم و آسوده بیرون دادم رو به روی آیینه ایستادم نگاهی به خودم توی آیینه انداختم هزاران فکر اومد تو سرم با صدای در به خودم اومدم _بیا تو خدمتکاری اومد داخل _آقا گفتن همه سر میز صبحانه باید حاضر باشن _باشه برو رفت لباسامو از تنم در آوردم همونطور برهنه با یه لباس زیر و موهای باز رفتم سمت کمد سرم و توی کمد فرو کردم نگاهی به لباس هام انداختم باید یه لباس شیک و مناسب پیدا میکردم نباید میذاشتم فکر کنن یه آدم ضعیفم احساس کردم در باز و بسته شد تند سرم رو از توی کمد در آوردم اما کسی نبود شونه ای بالا انداختم پیراهن کوتاهه لیموئی رنگی برداشتم پوشیدم آماده از اتاق بیرون اومدم دل تو دلم نبود رفتم سمت سالن پذیرایی آقابزرگ و خانوم بزرگ کنار هم روی صندلی نشسته بودن نیلا و شهلا با همسراشون کنار هم نشسته بودن ساشا و شاهو و نازیلا هنوز نیومده بودن چون یه روز تعطیل بود همه کنار هم بودن… رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸] #پارت۶۹ سلامی زیر لب گفتم و رفتم روی صندلی نشستم سرم و بلند کردم تا چیزی بردارم که نگاهم به پله ها خیره موند شاهو دست تو دست نازیلا از پله ها پایین اومدن نازیلا یه لباس کوتاه زرشکی تنش بود و دستشو دور بازوی شاهو حلقه کرده بود آروم از پله ها پایین اومدن احساس کردم چیزی تو دلم تکون خورد غم نشست روی قلبم سرم و انداختم پایین تا چشم تو چشم باهاشون نشم دستام کمی لرزید و قلبم تند میزد نیلا با خنده از جاش بلند شد گفت: _به به عروس دوماد میموندین تو اتاقتون صبحانه رو اونجا براتون میاوردیم صدای نازک و پر عشوه ی نازیلا تمام گوشم و پر کرد _نه خواهر جون من به شاهو اسرار کردم صبحانه رو دور هم بخوریم پوزخندی زدم شاهو و نازیلا از شانس گندم رو به روی من نشستن خدمه در حال پذیرایی بود اشتهام کور شده احساس خفگی میکردم اما باید تا تموم شدن صبحانه سر میز میموندم با صدای قدم هایی سر بلند کردم که لحظه ای نگاهم به نگاه خیره ی شاهو افتاد چشم ازش گرفتم و به ساشا که داشت می اومد سمت میز دوختم صبح بخیری گفت و مثل همیشه خم شد دست آقابزرگ و خانوم بزرگ و بوسید صندلی کنار من و کشید نشست گفت: _برام چایی بریز کمی از جام بلند شدم و از قوری کنارمون یه فنجان چایی ریختم کنار ساشا گذاشتم زیر چشمی نگاهی به شاهو انداختم که دستاشو مشت کرد نازیلا گفت:شاهو عزیزم برام لقمه میگیری؟! رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸] #پارت۷۰ سرم و بلند کردم نازیلا پشت چشمی نازک کرد طوری که من بشنوم گفت: _شاهو هنوز زیر دلم درد میکنه خندید _بس که دیشب وحشی شده بودی شاهو لقمه ای رو گرفت طرفش _بخور عزیزم کجاشو دیدی نگاهمو ازشون گرفتم و تا آخر صبحانه دیگه سرم و بلند نکردم بهزاد گفت: _نظرتون راجب رفتن به چالوس چیه؟! شاهو گفت:ما داریم میریم ماه عسل بقیه رو نمیدونم ساشا هم گفت:منم با دوستام قرار دارم پس فقط من و بهزاد میمونیم آروم از سالن بیرون اومدم نگاهی به درخت ها که تک توک سبز بودن انداختم رفتم سمت آلاچیق روی صندلی چوبی نشستم دلم برای خانواده ام تنگ شده کاش میتونستم حتی اگه شده از دور میدیدمشون دستی به صورتم کشیدم تا بعد از ظهر از اتاقم بیرون نیومدم بهزاد و بهرام که رفته بودن چالوس شاهو و نازیلا هم برای یه هفته ماه عسل رفتن ساشا هم مثل همیشه پیش دوستایی که فقط مستش میکردن و تا می تونستن ازش می چاپیدن یه هفته از رفتن شاهو و نازیلا میگذشت همه چی امن و امان بود با ساشا میرفتم شرکت برمیگشتم پشت میزم نشسته بودم که ساشا پیغام فرستاد برم اتاقش از جام بلند شدم رفتم سمت اتاق ساشا دو ضربه به در زدم و با صدای بفرماییدش وارد اتاق شدم… رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۴] #پارت۷۱ درو باز کردم _با من امری داشتین؟! با دست اشاره کرد تا داخل برم رفتم جلو رو به روش ایستادم.. خودکارو توی دستش چرخوند گفت: _فردا شب تو خونه ی یکی از شرکت دار ها جشنی هست و قراره قرار داد مهمی ببنیدیم تو هم باید همراه من بیای به طراح لباس گفتم برات لباس آماده کنه سری تکون دادم _بله _میتونی بری از اتاق بیرون اومدم کمی فکرم درگیر فردا شب شد عصر همراه ساشا به عمارت برگشتیم همین که وارد سالن شدیم صدای خنده ی نازیلا و شاهو مثل خنجر رو قلبم کشیده شد همه دور هم نشسته بودن و چمدون بزرگی کنار پای نازیلا روی زمین بود نازیلا با دیدن من پوزخندی زد _سلامی خطاب به خانوم بزرگ کردم خواستم برم اتاقم که دستم کشیده شد متعجب به عقب برگشتم نگاهم به صورت خشمگین شاهو افتاد ابرویی بالا انداختم فشاری به دستم آورد همه سکوت کرده بودن _اولین بار و آخرین بارته وقتی وارد این عمارت میشی بدون سلام به من و زنم سرتو مثل چی میندازی پایین میری اینجا اون طویله ای که زندگی میکردی نیست فهمیدی؟! لب زدم:اگه نخوام بفهمم؟! فشار دستشو بیشتر کرد طوری که فقط خودم بشنوم گفت: _نکنه دلت برای زیر خوابگی تنگ شده هوس کردی _خیلی پستی پوزخندی زد دستمو ول کرد پا تند کردم وارد اتاقم شدم درو بستم و به در تکیه دادم نفسم و پر درد بیرون دادم مردک احمق نبود راحت بودم.. رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۴] #پارت۷۲ لباسام و عوض کردم موهای بلندم و بستم بعد از یک ساعت از اتاق بیرون اومدم ساشا و شاهو نبودن نازیلا و اون دوتا کنار هم نشسته بودن حرف میزدن نگاهی به اطراف انداختم خانوم بزرگ نبود رفتم سمت آشپزخونه خدمه سینی کوچکی دستش بود متعجب نگاهش کردم _برای کی میبری؟! _خانوم بزرگ کمی کسالت دارن _تا چند دقیقه پیش که خوب بودن _بله اما زمان داروهاشونه _بده من میبرم و بهش سر میزنم از خدا خواسته سینی و دستم داد سینی به دست به سمت اتاقی که زیر پله های مارپیچ بالا بود رفتم آروم دوتا تق به در زدم با صدای خانوم بزرگ در و آروم باز کردم اتاق بزرگ و مجللی بود خانوم بزرگ روی تخت دراز کشیده بود وارد اتاق شدم لبخندی زدم رفتم جلو خودشو کمی بالا کشید گفت: _بیا رو تخت بشین رفتم لبه ی تخت نشستم سینی و روی پام گذاشتم _شنیدم کمی کسالت دارین _دیگه عمری ازم گذشته اینطور مریض شدن طبیعیه _این چه حرفیه انشاالله صد و بیست ساله بشین به قاب عکس رو به روش خیره شد سرم و کمی چرخوندم نگاهم به عکس زن و مرد جوانی افتاد مرد بی شباهت به ساشا نبود با صداش نگاهی بهش انداختم که هنوز خیره ی عکس بود _رامیار عاشق شبنم بود… وقتی ساشا به دنیا اومد خوشی هامون چند برابر شد رامیار چون تک فرزند بود دوست داشت بچه زیاد داشته باشه و همین کارم کرد

#پارت۷۲

لباسام و عوض کردم

موهای بلندم و بستم

بعد از یک ساعت از اتاق بیرون اومدم

ساشا و شاهو نبودن

نازیلا و اون دوتا کنار هم نشسته بودن حرف میزدن

نگاهی به اطراف انداختم

خانوم بزرگ نبود

رفتم سمت آشپزخونه

خدمه سینی کوچکی دستش بود

متعجب نگاهش کردم

_برای کی میبری؟!

_خانوم بزرگ کمی کسالت دارن

_تا چند دقیقه پیش که خوب بودن

_بله اما زمان داروهاشونه

_بده من میبرم و بهش سر میزنم

از خدا خواسته سینی و دستم داد

سینی به دست به سمت اتاقی که زیر پله های مارپیچ بالا بود رفتم

آروم دوتا تق به در زدم

با صدای خانوم بزرگ در و آروم باز کردم

اتاق بزرگ و مجللی بود

خانوم بزرگ روی تخت دراز کشیده بود

وارد اتاق شدم

لبخندی زدم رفتم جلو

خودشو کمی بالا کشید گفت:

_بیا رو تخت بشین

رفتم لبه ی تخت نشستم

سینی و روی پام گذاشتم

_شنیدم کمی کسالت دارین

_دیگه عمری ازم گذشته

اینطور مریض شدن طبیعیه

_این چه حرفیه انشاالله صد و بیست ساله بشین

به قاب عکس رو به روش خیره شد

سرم و کمی چرخوندم

نگاهم به عکس زن و مرد جوانی افتاد

مرد بی شباهت به ساشا نبود

با صداش نگاهی بهش انداختم که هنوز خیره ی عکس بود

_رامیار عاشق شبنم بود…

وقتی ساشا به دنیا اومد خوشی هامون چند برابر شد

رامیار چون تک فرزند بود دوست داشت بچه زیاد داشته باشه و همین کارم کرد

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۴]

#پارت۷۳

لبخند پر از دردی زد ادامه داد

_شبنم سالی یه بچه برای رامیار میاورد و هر سال یه پسر تپل مپل

خوشی هامون زیاد بود

یه خانواده ی خوشبخت که هیچ دردی نداشتیم

یه روز صبح که رامیار مثل همیشه با شبنم سر کار میرفتن بعد از ربوسیدن بچه ها سوار ماشین شدن

بی خبر از همه جا تو خونه مشغول بازی با نوه هام بودم

که خبر آوردن پسر و عروست ماشین شون ترمز بریده و هر دو در جا تموم کردن

دنیا دور سرم چرخید

کمر آقابزرگ شکست

اون مو قعه ها ساشا فقط ۱۵ سال داشت

مرگ پدر و مادرش براش گرون تموم شد

تمام اون روز هایی که همه زجه میزدیم اشک می ریختم اون یه گوشه می نشست و ساعت ها به رو به روش خیره میشد

بعد از رفتن رامیار و شبنم من موندم و بچه ها

۵بچه ی بی پدر و مادر بزرگ کردنشون خیلی سخته

الان نزدیک به ۲۰ سال میگذره

همه سر و سامون گرفتن

اما ساشا هنوزم مثل ۱۵ سالگیشه

حالام داره خودشو با قمار و مشروب خفه میکنه

دستم و روی دستش گذاشتم

_نگران نباشید

حتما از پس خودش و کاراش بر میاد

بچه نیست

سری تکون داد

دارو هاش و بهش دادم

بلند شدم تا از اتاق بیرون بیام که گفت:

_مراقب ساشا باش بچه ام خیلی تنهاست

و با این مشکلی که داره(منظورش و فهمیدم)کمتر با دیگران بخصوص جنس مخالف خو میگیره

اما من بزرگش کردم میدونم چقدر تنهاست و به یه همدم نیاز داره

ازت میخوام تنهاش نذاری

_سعیم و میکنم..

با اجازه…

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۵]

#پارت۷۴

از اتاق بیرون اومدم

نفسم که از صحبت های خانم بزرگ سنگین شده بود و دادم بیرون

صدای خنده ی اون سه تا کل عمارت و برداشته بود

نازیلا انگار داشت چیزی رو تعریف میکرد

با دیدن من صداشو بلند تر کرد

_وای شاهو نذاشت آب تو دلم تکون بخوره

کلی خوش گذشت

همشم رابطه میخواست

پوزخندی زدم

بیا یه باره بگو باهات چیکار کرد دیگه…

بعد از شام داشتم میرفتم سمت اتاقم که ساشا از دنبالم اومد

متعجب نگاهش کردم

گفت:فردا بعد از شرکت میریم

اگه چیزی لازم داری بردار

_اما من باید آماده بشم

اون لباسم ندیدم

_همه چیز آمادست نگران اوناش نباش

چیزی نگفتم

هر دو خیره ی هم بودیم

نمیدونم دنبال چی تو چشمام بود

فقط زمزمشو شنیدم

_چشمات من و یاده یه نفر میندازه

_چی؟!

انگار از هپروت بیرون اومده باشه دستی به گردنش کشید

_هیچی

و پشت بهم رفت سمت پله های طبقه ی بالا

شونه ای بالا انداختم

وارد اتاقم شدم

بعد از اینکه در و قفل کردم رفتم حموم

دوشی گرفتم

وسایل مورد نیازم رو برداشتم

و تو کیف دستی کوچیکی گذاشتم رو تختم

دراز کشیدم

اما دوباره فکر و خیال اومد تو سرم

دلم برای دیدن خانوادم پر میکشید

باید یه روز میرفتم نزدیک خونمون

و از دورم که شده میدیدمشون

شاید دلم آروم میشد

با ذهنی خسته به خواب رفتم

صبح مثل همیشه بیدار شدم

صبحانه ای خوردم

لقمه ای برای ساشا برداشتم

دلم براش میسوزه….

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۵]

#پارت۷۵

از آشپزخونه بیرون اومدم

که سینه به سینه ی کسی شدم

سرم و بلند کردم

با دیدن شاهو یه قدم به عقب برداشتم

پوزخندی زد

دستشو بالای سرم روی در ورودی آشپزخونه گذاشت

سرم و بلند کردم

خیره تو چشم هام شد گفت:

_خوشم میاد از صاحبت خوب حساب میبری

خوشم میاد..

همینطوری باش..

پوزخندی زدم

_خیالات برت نداره آقا من تا چند روز دیگه میشم زن آقا داداشت..

شاید به نظر تو مردونگی نداشته باشه اما مرده…

دستش اومد سمت صورتم

_آخه دلت و الکی خوش نکن

دستش و کشید روی گونم

_شاید تورو هم تو قمار باخت

تو براش مثل کالا میمونی

نه حس مردونگی داره عاشقت بشه و مطمئنم نه دوست داره

پس بهش تکیه نکن…

آقای این عمارت منم پس آقای توام هستم…

تو که دلت برای اون دو شب تنگ نشده…

_از آدم بی وجدانی مثل تو همه چی بر میاد…تو…

هنوز حرفم تموم نشده بود که با کشیده ای که زد صورتم یه وری شد

از درد و سوزش لحظه ای چشم هامو بستم

دستم و روی گونم که میسوخت و داغ شده بود گذاشتم

با نفرت نگاهی بهش انداختم

و از زیر دستش رد شدم

پشت بهش سمت در سالن رفتم..

دستمو گوشه ی لبم کشیدم کمی خونی شده بود

بغضم و قورت دادم

راننده در و برام باز کرد

عقب ماشین کنار ساشا نشستم

ساشا با جدیت و صدای سردی گفت:

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۵]

#پارت۷۶

_اگه دل تنگیاتون تموم شده بریم

متعجب برگشتم طرفش

_منظور

_حرکت کن

ماشین و روشن کرد

سرم و انداختم پایین

پوزخندی به فکری که ساشا راجبم میکرد زدم

دستی به گونم کشیدم

نگاهی به لقمه ی توی دستم انداختم

انداختمش ته کیفم

و نگاهم رو به پنجره دوختم

تا شرکت حرفی بینمون رد و بدل نشد

راننده در و باز کرد

پیاده شدم

رفتم سمت شرکت که بازوم کشیده شد

نگاهی به دستی که بازوم و چسبیده بود انداختم

سرم و بلند کردم

نگاهم به صورت عصبی ساشا افتاد

_چیزی شده؟!

_فکر نمیکنی نباید سرتو بندازی پایین و بری

امروز اینا یه چیزشون شده

با ساشا هم قدم شدم و با هم وارد شرکت شدیم

ساشا رفت سمت اتاق خودش

پشت میزم نشستم و شروع به کار کردم

مشغول کارام بودم با ایستادن سایه ای کنار میزم و سنگینی نگاهش سرم و بلند کردم

با دیدن شاهو نگاهی بهش انداختم

با دستش ضربه ای روی میز زد

صدامو صاف کردم

_امری داشتین؟!

پوزخندی زد

_هه امر که زیاد دارم

برام چایی بیار

_اما فکر کنم آبدارچی داره این شرکت

خم شد روی میز

چسبیدم به پشتی صندلیم

_کور نیستم

میخوام تو بیاری

تو برای من آبدارچی فهمیدی؟!

تا پنج دقیقه دیگه چای توی اتاقم روی میزم باشه

چرخید رفت سمت اتاقش

خودکار و پرت کردم روی میز

لعنتی….

از جام بلند شدم

رفتم سمت آشپزخونه ی شرکت

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۵]

#پارت۷۷

توی فنجون چائی ریختم روی سینی کوچیکی گذاشتم رفتم سمت اتاق شاهو

دو ضربه به در زدم و منتظر جواب نموندم و در باز کردم …

نگاه عصبی بهم انداخت

_ مگه من اجازه دادم وارد اتاق بشی که سرتو انداختی پایین میای تو ؟؟؟

می ری بیرون دوباره در می‌زنی تا اجازه ندادم وارد اتاق نمی شی

_اما ….

اما اگر نشنوم زود باش.

دندون قروچه ای کردم

در باز کردم و از اتاق بیرون رفتم.

دوباره به در زدم .

اما جوابی نداد ،

عصبی گوشه لبمو گاز گرفتم

دوباره در زدم بعد از چند دقیقه صدای نحسش بلند شد

در باز کردم

بی حرف چائی روی میزش گذاشتم .

خواستم بیام بیرون که گفت : چائی سرد شده ببر عوضش کن.

_ می‌خواستین اینقدر من و معطل نکنین حالا هم خودتون…

هنوز حرفم تموم نشده بود زد زیر سینی

با ضرب پخش زمین شد صدای بدی ایجاد کرد از ترس لحظه ای چشم هامو بستم …

_این فنجون خورد شده رو میبینی دفع بعد یه کلمه روی حرف من حرف بزنی مثل این فنجون تیکه تیکه ات می‌کنم..

حالا هم کاری که گفتم رو انجام میدی

اول اینجا رو جمع می‌کنی بعد یه چائی داغ تازه میاری

میدونستم از این مردک هرکاری برمیاد .

بی هیچ حرفی رفتم آشپزخونه جارو رو آوردم

فنجون شکسته رو جمع کردم و با سینی بردم آشپزخونه

یه چائی دیگه ریختم رفتم سمت اتاقش ..

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۵]

#پارت۷۸

چند ضربه به در زدم

با صداش وارد اتاق شدم

سینی رو روی میز گذاشتم

از اتاق خارج شدم و رفتم سمت میزم

روی صندلیم نشستم

حتی برای ناهار هم نرفتم

بعد از ظهر بود که ساشا اومد

_همراه من بیا

وسایلاتم بردار

میزو مرتب کردم و وسایلامو جمع کردم

همراه ساشا از اون قسمتی که برای کار بود بیرون اومدیم

به یه سالن بزرگی رفتیم

اولین بارم اونجا می اومدم

دختر جوونی اومد طرفم و نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت :

— همون خانمه ست آقا ؟

ساشا سری تکون داد

_اره زود آماده ش کن باید بریم

_ چشم الان

همراه من بیا

همراه همون دختر به سمت اتاقی رفتیم

نگاهی به اتاق پر از لباس انداختم

رفت سمت لباسا و یک لباس قرمز بلند که یقه قایقی داشت و پاینش تا بالای رونم یه چاک بزرگ داشت برداشت اومد طرفم

— بگیر بپوش ببینم چطوره

لباس رو از دستش گرفتم و به قسمی که برای پرو لباس بود رفتم

و لباس رو پوشیدم

لباس فیت تنم بود و هیکلم رو به خوبی نمایان میکرد

با هر راه رفتنم پاهای سفیدم بیشتر جلوه نمایی میکرد

از اتاق بیرون اومدم

چرخی دورم زد

_بشین روی اون صندلی

رفتم رو روی صندلی نشستم

شروع به بابلیس کشیدن موهام کرد

موهام رو یه وری روی شونه ام انداخت

آرایش ماتی کرد و دوباره خیره ام شد

سری تکون داد :

_عالی شدی برم آقا رو صدا کنم تا نظر بده

دختره که از اتاق بیرون رفت ،

نگاهی توی آیینه به خودم انداختم.

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۵]

#پارت۷۹

با دیدن ساشا توی چهارچوب در هول شدم

قدمی داخل اتاق گذاشت

چرخی دورم زد

نگاهی به سرتا پام انداخت

سری تکون داد

_عالیه همون چیزی که میخوام شده

دختره خندید

_من و دست کم گرفتی عزیزم..

من کارم عالیه

پانجوی مخملی روی دوشم انداخت

کلاهی کج روی سرم گذاشت

کیف دستی قرمزی دستم گرفتم

همراه ساشا از ساختمان بیرون اومدیم

هوا تاریک شده بود

راننده در و باز کرد

با هم عقب ماشین نشستیم

کمی استرس داشتم

چون جایی که میرفتیم نمیدونستم کجاست

بعد از تقریبا نیم ساعت ماشین جلو عمارت ایستاد

راننده بوقی زد..

در های عمارت باز شد

همه جا چراغونی بود

و ماشین ها پشت سر هم پارک کرده بودن

راننده تند در و باز کرد

ساشا پیاده شد و دستشو طرفم دراز کرد

دستم و توی دست ساشا گذاشتم

همراه هم به سمت ساختمان رفتیم

خدمه ای تعظیم کرد و در سالن و باز کرد

با باز شدن در سالن بوی ادکلن های رنگارنگ و مشروب پیچید توی دماغم

صدای خواننده ی زنی همه ی فضا رو برداشته بود

خدمتکار پانجو از روی دوشم برداشت

با تعجب نگاهی به زن و مرد های رو به روم انداختم

زنی با لباس کاملا لخت عربی؛ روی سکو در حال رقص بود

و مردها جام به دست خیره اش….

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۵]

#پارت۸۰

مثل کاوار میموند

ترسیده بازوی ساشا رو چسبیدم

آروم لب زدم:اینجا چه خبره؟!

ساشا از گوشه ی چشمش نگاهی بهم انداخت

پوزخندی زد

_بهتره خیلی حرف نزنی و همراه من بیای

_با ساشا هم قدم شدم

همینطور که میرفتیم قسمت بالای سالن زیر چشمی نگاهی به اطراف مینداختم

ساشا رو به روی چند تا مرد و زن ایستاد..

دستشو دراز کرد و با هم دست دادن

مرد ها نگاه خریدانه ای بهم انداختن

یکیشون که از همه جوون تر بود گفت:

_این بانوی زیبا و معرفی نمیکنی ساشا؟؟

ساشا دستشو گذاشت روی کمرم گفت:

_ویدیا،منشی شخصی جدیدم

مرد ابرویی بالا انداخت

_خوب لیدی تور کردی

ساشا فقط سری تکون داد

حالم یه جوری بود

از محیط و فضای خونه خوشم نیومد

یکی از زن ها لبخندی زد و با دستش اشاره ای به مبل ها کرد

همراه ساشا روی مبل نشستیم

نگاهی به زنی که با طنازی خاصی میرقصید انداختم

مردی از جاش بلند شد و اسکناسی روی سر زن ریخت

زن با عشوه دور مرد چرخید

مردی سینی به دست طرفمون اومد

و جام های بلند شراب و به همه تعارف کرد

جلوی ساشا خم شد و سینی و گرفت طرفمون

ساشا لیوانی برداشت

نگاهی به من انداخت

خیلی جدی گفت:بردار

متعجب نگاهش کردم

_نشنیدی گفتم بردار

دلم نمیخواد فکر کنن با یه امل اومدم مهمونی

دست دراز کردم و جام آلبالویی رنگ و برداشتم

بدون اینکه به لبم نزدیک کنم روی میز کناریم گذاشتم…..

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۸۱

ساشا لیوانشو یه سر بالا کشید

حس میکردم نگاه کسی روی ماست

اما هرچی زیر چشمی به اطرافم نگاه انداختم اون شخص و پیدا نکردم

با دیدن شاهو که از در اومد تو لحظه ای نگاهمون بهم گره خورد

اول کمی متعجب شد

اما انگار به خودش اومده باشه نگاهش و ازم گرفت

و با قدم های محکم و بلند اومد سمتی که ما نشسته بودیم

بقیه با دیدنش از جاشون بلند شدن

و با هم دست دادن

مجبور من و ساشا هم از جامون بلند شدیم

شاهو پوزخندی زد

و دستشو طرفم دراز کرد

با نفرت دستم و توی دستش گذاشتم

فشار محکمی به دستم آورد که آخ آرومی گفتم

انگار براش لذت داشت که فشارش و بیشتر کرد

دستم و از توی دستش کشیدم بیرون

جامی برداشت و لیوانشو به لیوان ساشا زد و یه سره بالا کشیدن

با اومدن شاهو بحث کار وسط کشیده شد

چیز زیادی از حرفاشون سر در نیاوردم

شاهو دقیقا با فاصله ی کمی کنار من نشسته بود

آروم گفتم:همسر عزیزتون و نیاوردین؟!

یکی از ابروهاش و بالا داد گفت:

_هه اینجور جاها فقط برای زنای خرابه نمیدونستی بدون

توام که این کاره ای

دندون قروچه ای کردم اما لبخندی زدم

ادامه دادم

_اینم برای خودش شغلیه و کار هرکسی نیست

رومو ازش گرفتم

و تا آخر صحبت ها که بین شرکت دارها رد و بدل شد با شاهو هم کلام نشدم

ساشا بعد از تموم شدن جلسه شیشه ی بزرگ مشروب و برداشت

تکونی داد و درش با فشار باز شد….

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۸۲

با باز شدن در شیشه کف بود که پخش شد

صدای جیغ و دست بلند شد

و خواننده شروع به خوندن آهنگ شاد کرد

همه دو نفره رفتن برای رقص

ساشا دکمه ی بالای پیراهنش و باز کرد

و شیشه مشروب و سر کشید

و روی مبل ولو شد

واقعا نمیدونستم چرا من همچین جایی اومدم

پام و روی پام انداختم و نگاهم و به زن و مردایی که در حال رقص بودن دوختم

با نشستن دست گرمی روی پای لختم لحظه ای تکونی خوردم

و چرخیدم سمت شاهو

با دیدن دستش روی پام عصبی خواستم پام و جا به جا کنم

که فشاری روی پام آورد

_دستت و بردار

_نخوام بردارم چی؟!

پامو تکونی دادم

اما انقدر محکم فشار داد که دردم اومد

_زور نزن تا من نخوام این دست از روی این پا برداشته نمیشه

_لعنتی دست از سرم بردار

خودشو کشید کنارم

کنار گوشم لب زد:دلم میخواد یه بار دیگه زیرم باشی..

چرخیدم که دماغمون بهم خورد

_کورخوندی چنین اجازه ای و بهت نمیدم

هر دو خیره ی هم بودیم

_چیه زنت خوب بلد نیست راضی نگهت داره

و دستم و با عشوه سمت گردنش بردم

انگار شوکه ی کارم باشه دستش از روی پام شل شد

از فرصت استفاده کردم

تند از جام بلند شدم

پوزخندی زدم

_زود وا میدی آقا شاهو

نمیدونستم این همه زبون و از کجا آوردم

با چشم و ابرو دنبال ساشا گشتم همین دو دقیقه پیش روی مبل بود سرم و چرخوندم

و با دیدنش کنار میز قمار رفتم سمتش

پشت میز بزرگی کنار چند مرد و زن که از رفتارشون معلوم بود چه کاره هستن نشسته بود…..

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۸۳

ساشا هنوز شیشه ی مشروب توی دستش بود

دختری آویزونش شده بود و هی دره گوشش وزوز میکرد

میدونستم باز میخوان یه کاری کنن تا ساشا ببازه

با قدم های محکم رفتم جلو و دقیقا کنار ساشا ایستادم

با دیدن من یکی از اون مردا گفت:تو کی هستی؟!

_لازم نمیدونم معرفی کنم

قمارتو بزن

مرد پوزخندی زد

نگاهی به دختری که آویزون ساشا بود انداختم

و خیلی جدی گفتم:ازش فاصله بگیر

_به تو ربطی نداره

پوزخندی زدم

و با دستم تخت سینه ی دختره زدم که تکونی خورد

_بهتره تورتو جای دیگه پهن کنی

خم شدم و برای اولین بار گونه ی ساشا رو بوسیدم

سرش چرخید

و نگاهمون خیره ی هم شد

همیشه تو چشماش نم اشک داشت

با صدای خماری گفت:دفعه آخرت باشه من و میبوسی

لحظه ای متعجب شدم

اما دوباره خودم و به دست آوردم

لبخندی زدم و آروم لب زدم

_من هرکاری دلم بخواد میکنم

دستم و زیر بازوش زدم

پاشو بریم فکر کنم به اندازه ی کافی خوش گذروندی

دستشو از توی دستم بیرون آورد

_تازه سر شبه من باید اینارو ببرم و با دستش میز قمار نشون داد

_تو اگه بخوای ببری نباید انقدر بخوری تا عقل تو از دست بدی

و اینا ازت سوءاستفاده کنن

_بهت گفتم حد خودت رو بدون و به کارای من کاری نداشته باش

هولم داد

که به کسی خوردم

اومدم فاصله بگیرم که دستش و دور شکمم حلقه کرد….

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۸۴

ترسیدم

صدای شاهو از بغل گوشم بلند شد

_چیه پست زد؟!

بهت گفته بودم دور و بر ساشا نباش اون بدردت نمیخوره

یه روزی روی همین میز قمار تو رو هم میبازه

تا وقتی مشروب نمیخوره روش میشه حساب کرد اما وای از روزی که مشروب بخوره

خدا رو هم بنده نیست

دستم و روی دستای گرم و مردونش گذاشتم

و خواستم ازش فاصله بگیرم

سرش و لای موهام برد و با صدای مرتعشی گفت:

_کمتر وول بخور بذار خوش باشیم

نگاهی به ساشای خمار که کمتر از چند دقیقه ی دیگه توی قمار می باخت انداختم

بغضم و قورت دادم

با صدایی که سعی داشتم نلرزه گفتم:

_دستتو بکش

کمتر از یه هفته ی دیگه من میشم زن برادرت

_برام مهم نیست

برادری که نتونه با زنش رابطه برقرار کنه پس زنی نداره

تکونی خوردم

_تو اگه برادر بودی که نمیذاشتی برادرت خودشو اینطور غرق قمار و شراب کنه

_هرکی مختاره تو زندگیش هرجوری زندگی کنه

ساشا هم حتما دوست داره اینطور زندگی کنه…

با پاشنه پا محکم رو پاش زدم

آخی گفت و ولم کرد

_دفعه آخرت باشه به من دست درازی میکنی

_دختره ی وحشی چیه چند نفر و دیدی دم در آوردی

تو باز با من تنها میشی ببینم اون موقع هم میتونی زبون درازی کنی یا نه

رو پاشنه پا چرخید و پشت بهم رفت

نفسم و کلافه بیرون دادم

رفتم سمت ساشا و پشت سرش ایستادم

دستم روی شونش گذاشتم

نگاهم و به میز قمار دوختم….

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۸۵

مرد نگاهی به ساشا انداخت که داشت مشروب میخورد

خواست مهره ای رو جا به جا کنه

فکر میکرد کسی حواسش بهش نیست

همین که خواست مهره رو جا به جا کنه زودتر از اون مهره رو جا به جا کردم

همیشه با ماه پری و ناز پری بازی میکردیم

مرد متعجب به دست من نگاه کرد

دستی زدم گفتم:کیش و مات

صدای قهقه ی زن و مرد ها بلند شد

ساشا گیج گفت:چی شد؟!

یکی از اون مرد ها گفت:برای اولین بار بردی پسر

و نگاه خریدارانه ای بهم انداخت گفت:

_کاش ما هم از این لیدیا داشتیم

نگاه غضب آلودی بهش انداختم

و رو به مرد گفتم:سر چی شرط بسته بودین؟!

_به تو ربطی نداره

_فکر کردی مثل بقیه وقتا میتونی ساشا رو تلکه کنی

کور خوندی،چیزی که باختی رو بده بالا

عصبی دست کرد تو جیبش و بسته ی اسکناسارو رو میز پرت کرد

پولارو برداشتم

دست زیر بازوی ساشا که حالا خماره خمار بود انداختم

با نگاهم دنبال راننده کل سالن و نگاه کردم

کنار دره ورودی ایستاده بود

اشاره کردم تا بیاد

راننده تند اومد سمتمون و زیر بازوی ساشارو گرفت

خدمتکار پانجومو روی دوشم انداخت

از دنبال ساشا و راننده راه افتادم

که کسی محکم بازوم و کشید

کارش انقدر ناگهانی بود که پرت شدم تخت سینه اش

سرم و بلند کردم

نگاهم به قیافه ی پر از خشم شاهو افتاد….

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۸۶

سوالی نگاهش کردم که یعنی چی میگی

پوزخندی زد

_چیه؟

_دختره ی هرزه دایه عزیزتر از مادر شدی برای برادر من

_کجا شو دیدی اون قراره شوهرم بشه

و من پا به پا باهاشم

دیگه نمیذارم تواین منجلاب فروبره

تو ام بهتره حواست به زندگی خودت باشه

و عصبی بازومو از توی دستش بیرون کشیدم

از ساختمون بیرون اومدم

راننده در و برام باز کرد

کنار ساشا روی صندلی عقب نشستم

راننده ماشین و روشن کرد

یهو سر ساشا کج شد و روی شونم افتاد

انگار چیزی و زیر لب زمزمه کرد

نا مفهموم بود حرفهاش

دستم و دراز کردم و دستای مردونش و توی دستم گرفتم

راننده ماشین و توی باغ عمارت نگهداشت

اومد در سمت ساشا روباز کرد

و کمک کرد ساشا از ماشین پیادت بشه

از ماشین پیاده شدم

راننده ساشا رو ول کرد

که اگه نگرفته بودمش پخش زمین شده بوده

نفس زنان عصبی گفتم:

_این چه کاریه؟!

چرا نمیبریش؟!

_ببخشید خانوم ما اجازه نداریم

اگه آقا شاهو ببینن اخراجم میکنن

باورش برام سخت بود یه برادر انقدر سنگ دل باشه

ساشا تلو خوران ازم فاصله گرفت

خمارگفت:

_تو هم دست از سرم بردار برو پی کارت

خودم میدونم دارم چیکار میکنم

قدمی برداشت که خورد زمین

کنارش روی زمین نشستم

_کاریت ندارم فقط تا اتاقت میبرمت

باشه؟؟

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۸۷

چیزی نگفت

دستش و دور گردنم انداخت و دستم و دور کمر مردونش حلقه کردم

_خودتم کمک کن تا ببرمت اتاقت

از زمین بلندش کردم

و به سختی سمت ساختمان رفتیم

همین که وارد سالن شدم

با دیدن نازیلا لحظه ای تعجب کردم

یه لباس کوتاه دکلته تنش بود

و آرایش غلیظی کرده بود

پاش و روی پاش انداخته بود

پوزخندی زد و روش و ازم برگردوند

بی توجه بهش سمت پله های طبقه ی بالا رفتیم

ساشا روروی تخت گذاشتم که پرت شدم تخت سینش

سرم و بلند کردم و دستم و روی سینه ی مردونش گذاشتم

خمار چشماش و باز کرد

و خیره ی لب هام شد

گرمی بدنش و زیر بدنم احساس میکردم

قلبم شروع به تپیدن کرد

و گونه هام داغ شد

دستش اومد سمت صورتم و آروم زیر لبم دست کشید

یهو مثل اینکه جنون بهش دست بده زد تخت سینم

از تخت پرت شدم

نفس زنان روی تخت نیم خیز شد

فریاد زد

_ بهت گفتم بدم میاد از ترحم

دست از سرم بردار وگرنه میکشمت

از اتاقم برو بیرون،بروبرو

از جام بلند شدم

_باشه میرم آروم باش

و قدمی برداشتم

روی تخت ولو شد

میدونستم حالش خوب نیست

و کارهاش دست خودش نیست

از اتاق بیرون اومدم

اما با دیدن شاهو و نازیلا لحظه ای سر جام ایستادم

شاهو نازیلا رو چسبوند به دیوار

و لب هاشو وگذاشت روی لب های نازیلا

دستش رفت سمت بالا تنه ی نازیلا…

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۸۸

خودم و کشیدم سمت دیوار تا نبینتم

چون باید از جلوشون رد میشدم

نمیخواستم ببینم اما چشم های نا فرمانم به حرف من نبودن

چشم هام چرخید و روی معاشقه ی نازیلا و شاهو ثابت موند

دست شاهو که روی بالا تنه ی نازیلا نشست صدای آه ناله اش بالا رفت

دستم روی گوشام گذاشتم

و قطره اشکی از چشم رو گونم چکید

دیگه تحمل اونجا موندن و دیدن معاشقه ی اون دو تا رو نداشتم

با پشت دست صورتم و پاک کردم

نفس کشیدم و بی تفاوت از کنارشون رد شدم

با پوزخند گفتم:اتاق خواب برای چنین مواقعیه،همه میدونن شما مردونگی داری دیگه لازم نیست ثابت کنی

و نموندم تا عکس العملشون و ببینم

پا تند کردم از پله ها پایین رفتم

وارد اتاقم شدم

و با همون لباسا خوابیدم

صبح با صدای وحشتناک کوبیدن چیزی به در اتاق بیدار شدم

هراسون رفتم سمت در وبازش کردم

با دیدن ساشا حرفی که میخواستم بزنم تو دهنم ماسید

درو محکم هل داد و اومد داخل

قدمی به عقب برداشتم

_کی به تو گفت دیشب سر میز قمار بیای ها؟؟

کی بهت این اجازه رو داده بود؟!

_من فقط میخواستم تو..

با نشستن دستش روی صورتم حرفم نا تموم موند

با تعجب و شوک بهش نگاه کردم

عصبی دستش و لای موهاش فرو برد

_یه بار بهت گفتم حد خودتو بدون

اما انگار تو حرف حالیت نمیشه…

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۸۹

و پشت بهم از اتاق بیرون رفت

هاج و واج موندم

باورم نمیشد جواب محبتم سیلی باشه

بدون حرفی آماده از عمارت بیرون زدم و سوار ماشین شدم

راننده منتظرم بود

ساشا و شاهو انگار رفته بودن

وارد شرکت شدم

پشت میزم نشستم لحظه ای دلم برای مادر و بقیه تنگ شد

شماره ی خونه روگرفتم

بعد از چند بوق صدای آدینه پیچید توی گوشم

_بفرمایین

_سلام

لحظه ای صدایی به گوشم نرسید

بعد از چندلحظه صدای غمگین آدینه بلند شد

_ویدیا دخترم تویی؟!

_آره منم بچه ی نا خلف پدرم

_اینطور نگو مادر خوبی؟!

_خوب یابد میگذره آدینه دلتنگم

_الهی دورت بگردم ما هم دلتنگتیم

_آدینه مادرم کجاست دلم براش تنگ شده؟؟

پری ناز و ماه پری چی؟

دیگه منو دوست ندارن؟

منم دخترشونم..

پدر خوبه؟!

_چی بگم مادر

حال اون دو تا هم خوب نیست

_آدینه امروز میخوام بیام خونه

دیگه طاقت ندارم

دارم از دلتنگی میمیرم

_قدمت سر چشم مادر

بیا دورت بگردم

با خدافظی از آدینه تا بعد از ظهر دل تو دلم نبود

بدون اینکه به کسی اطلاع بدم از شرکت بیرون زدم

و یه راست خونمون رفتم

رو به روی در فلزی بزرگ خونمون ایستادم

یاد روزای خوبی که داشتم افتادم

بغض نشست توی گلوم

کاش هیچ وقت به خاطر شهرت شاهو و اون عمارت وعشقی که تبدیل به نفرت شد با شاهو ازدواج نمیکردم

اون عمارت با اون همه شکوه برام زندانه

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۹۰

با قدم های لرزوو رفتم سمت خونه

با دلی نگران دست لرزونم رو روی زنگ گذاشتم

با باز شدن در آروم قدم گذاشتم توی حیاط کوچک با صفامون

در سالن باز شد

نگاهم روی ناز پری ثابت موند

با دیدنم تند اومد طرفم و خودشو انداخت تو بغلم

همدیگرو محکم بغل کردیم

زدم زیر گریه

_خیلی بی معرفتی ناز پری نگفتین یه خواهریم داشتیم؟

_ببخش ویدیا بابا نذاشت بیایم

نه من نه مامان

_تو…

دستم و کشید

با هم به سمت خونه رفتیم

_بابا کجاست؟ !

_نگران نباش بابا نیست

_مامان چی؟؟

_تو اتاقشه

آدینه با دیدنم اشک نشست توی چشم هاش و بغلم کرد

چقدر از این زن دانا ممنون بودم

هیچ سوال و جوابی نمیکرد

رفتم سمت اتاق مامان

نگاهی به ناز پری انداختم

_برو ویدیا،از دیدنت خوشحال میشه

آروم دستگیره رو پایین دادم

نگاهم به مادرم افتاد که روی تخت به پهلو دراز کشیده بود

_ناز پری برو بیرون

چقدر دلم برای صداش تنگ شده بود

رفتم سمت تخت

_مامان منم

یهو مامان از جاش نیم خیز شد

با دیدنم شکه نگاهی بهم انداخت

_بگو که خواب نمیبینم

خودمو انداختم تو بغلش و دستامو دورش حلقه کردم

عطر تنشو بلعیدم

با بغض نالیدم

_خواب نیستی مامان

منم ویدیا…

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۹۱

مامان سر و صورتم و بوسید

با دوتا دستاش صورتم و قاب گرفت

_کجا بودی مادر؟؟

نمیگی دق میکنم

نمیگی میمیرم

دستاشو بوسیدم

_من کجام شما کجایین

یه حالی از من نپرسیدین

نگفتین پیش خودتون یه دختری هم دارین

مامان من بد نیستم

من بد نبودم

نمیدونم چرا اینطوری شد

چرا بابا پشتم و خالی کرد؟؟

چرا شماها تنهام گذاشتین؟؟

_ما تنهات نذاشتیم

همیشه به یادتیم

اما کمر پدرت شکست

آبروش رفت

_مگه من چیکار کردم؟؟

منم دخترشم

_میدونم مادر میدونم..

یهو در اتاق باز شد

چرخیدم

نگاهم به پدرم که تو چهارچوب در ایستاده بود افتاد

خوشحال از جام بلند شدم

رفتم سمتش

خواستم بغلش کنم که دستش رفت بالا و روی صورتم نشست

احساس کردم قلبم هزار تیکه شده

دستم و روی صورتم گذاشتم و اشکام روی گونه هام افتاد

لب زدم:بابا

_بهت گفته بودم تو خونه ی من جایی نداری

با اجازه کی اومدی؟؟

کی بهت گفت بیای؟؟

من دختری به اسم تو ندارم میفهمی؟!؟! ندارم

حالام از خونه ی من برو

_مرد این رفتار چیه؟؟

ویدیا دخترمونه چرا نمیفهمی؟

چرا انقدر سنگ دل شدی؟

یهو بابام دستم وگرفت و کشون کشون از اتاق بردم بیرون

در سالن وباز کرد

پرتم کرد تو حیاط گفت:

_وقتی آبروی من و داشت میبرد فکر کرد پدری داره؟….

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۹۲

صداش انگار میلرزید

_بابا من دختر بدی نیستم

اشتباه میکنین

_هه اشتباه؟!

راست میگی اشتباه کردم بهتون بها دادم

از خونم برو بیرون اگه میخوای ما در آرامش باشیم

اگه مارو دوست داری دیگه هرگز اینجا نیا میفهمی؟؟نیا

و پشت بهم سمت در وردی رفت

مادر اومد سمتم که گفت:

_برای آخرین بار با دخترت خداحافظی کن..

و رفت داخل

مامان کنارم روی زمین نشست

و سرم و توی بغلش گرفت

زدم زیر گریه

میون هق هقم گفتم

_مامان چرا تنهام میذارین من دوست ندارم به اون عمارت برگردم

_چیکار کنم؟ منم نمیدخوام تو بری

پدرت روی دنده ی کج افتاده

اشکام و پاک کردم

از بغل مامان بیرون اومدم

_من باید برم مامان

خوشحال شدم دیدمتون

شاید دیگه هیچ وقت من و نبینین

و پشت به مامان به سمت در حیاط دویدم بی توجه به ویدیا ویدیا گفتن های مامان

از خونه زدم بیرون

با قلبی شکسته سوار ماشین شدم

و آدرس اون عمارت نفرین شده رو دادم

هوا تاریک شده بود

با ترس و لرز در بزرگ فلزی عمارت و زدم

همین که در باز شد باغبون با دیدنم زد رو دستش گفت:

_کجایی تو دختر جان هان؟؟

از زندگیت سیر شدی؟؟

آقا میکشتت

ترس افتاد تو جونم

_چی شده مشتی؟!

_میخواستی چی بشه؟؟

کجایی تو همه توی عمارت جمع شدن

آقا گفته فرار کردی

وارد باغ عمارت شدم

کیفم وسفت چسبیدم

و با قدم های لرزون رفتم سمت عمارت

زیر لب همش دعا دعا میکردم

و از اینکه چه اتفاقی قراره بیوفته لرز تو تنم میوفته

در سالن و باز کردم که….

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۹۳

با دیدن کل خانواده ترسیده قدمی به عقب برداشتم

آقا بزرگ عصاشو زد زمین گفت

_کجا بودی تا حالا

نمیدونستم چطور بگم کجا بودم

_مگه با تو نیست آقا بزرگ؟

نگاهی به قیافه ی برزخی شاهو انداختم

آروم لب زدم:دلم برای خانوادم تنگ شده بود

_تو غلط کردی رفتی

حقته تنبی بشی

خواست بیاد سمتم که آقا بزرگ گفت:

_صبر کن شاهو

چرا به من اطلاع ندادی که رفتی؟

سرم و پایین انداختم

_ببخشید یهو شد

دیگه تکرار نمیشه

_تو غلط کردی تکرار کنی

چنان درسی بهت بدم تا یادت نره

خواست بیاد سمتم که آقا بزرگ گفت:

_دیگه تکرار نمیکنی

دفعه آخرت باشه

_آقا بزرگ بذار ادبش کنم

آقا بزرگ نگاهی به شاهو انداخت گفت:

_حق داره دیدن پدر و مادرش بره

ولی چون بدون اجازه رفته دیگه این اجازه رو نداره

و توام بهتره کاری بهش نداشته باشی

عصاشو گرفت سمتم

_برای فردا آماده باش

سوالی نگاهش کردم که ادامه داد

_فردا قراره عاقد بیاد و تو و ساشا رو به عقد هم در بیاره

سرم و انداختم پایین گفتم:چشم

آروم با ترس قدمی داخل گذاشتم

هرکسی رفت سمت کار خودش

رفتم سمت اتاقم

آروم در اتاق و باز کردم

وارد اتاق شدم

خواستم در و ببندم که یکی محکم درو هول داد خورد به کمرم

با ترس به عقب برگشتم…

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۹۴

با دیدن نازیلا یکی از ابروهام بالا رفت

عصبی غریدم

_ اون طویله ای که بودی در نداشت که سرتو میندازی پایین میای اتاق دیگران؟

دستشو برد بالا تا بزنه تو صورتم

مچ دستشو گرفتم

_چیه دور برت داشته

فکر کردی کی هستی؟

عصبی دستشو از تو دستم کشید گفت:

_دور و بر شوهرم نباش

_هه من دور بر شوهر توام؟؟

کی گفته؟

آخه نکنه میترسی از اینکه از روی لج و لجبازی اومده گرفتت؟؟

سرم و بردم جلو

چشم هام و به چشم هاش دوختم

_ببین دختر جون آدم چیزی رو که بالا بیاره دوباره نمیخوره

شاید از نظر تو و بقیه من خراب بیام

و شاهو من و پس زده اما این و آویزه ی گوشت کن دندونی که درد میکنه رو میکنن میندازن دور

و چه خوب شد که شاهو زود از زندگیم رفت

دست به سینه شدم

پوزخندی زدم

_اما اینکه شوهرت هنوزم شاید به من حسی داره دست من نیست

حالا هم از اتاقم برو بیرون

نفس های کش دار عصبی کشید

چرخید بره که برگشت گفت:

_یه کاری میکنم سگ روت تف نندازه

هنوز من و نشناختی دختره ی هر جایی

و از اتاق رفت بیرون

عصبی کیفم روی تخت پرت کردم

امروز به اندازه ی کافی ناراحتی و تنش داشتم

از فردا معلوم نبود چه در انتظارمه

چرا بابا قبولم نکرد؟

چطور دلش اومد؟

لامپ اتاق و خاموش کردم

و زیر پتو خزیدم

فردا روز پر کاری برام بود

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۹۵

هوا گرگ و میش بود که از خواب پریدم

نگاهی به ساعت انداختم رفتم سمت حموم زیر دوش ایستادم .

از حموم بیرون اومدم بدنم و خشک کردم و کت و دامن عنابی رنگی پوشیدم موهامو جمع کردم

بعد از کمی به صورتم رسیدن از اتاق بیرون اومدم صدای کفشای پاشنه بلندم تمام فضا رو برداشت

همین که به سالن اصلی رسیدم نگاها چرخیدن روم

شاهو عصبی نگاهشو ازم گرفت

اما نگاه خیره ی ساشا رو هنوز حس میکردم

با قدم های محکم رفتم سمت میز و روی صندلی نشستم با ارامش شروع به خوردن صبحانه ام کردم

اقا بزرگ از روی صندلیش بلند شد همین که آقا بزرگ رفت

صدای پچ پچ بقیه بلند شد

بی توجه بهشون صبحونه ام رو خوردم کم کم بقیه هم از جاشون بلند شدن

خواستم از جام بلند شم که شاهو

گفت

_بشقابی که خوردی رو می بری اشپزخونه اینجا کسی نوکرت نیست

نمیخواستم دوباره اتو دستش بدم

بشقابم رو برداشم و رفتم سمت اشپزخونه و تو سینک گذاشم

از اشپزخونه بیرون اومدم که کسی دستم و کشید و محکم کوبیدم به دیوار

پشتی اشپزخونه

که دید به سالن نداشت

ترسیده سرم و بلند کردم نگاهم به قیافه حق به جانب شاهو افتاد

بهم چسبید و دستاشو روی دیوار کنارم سرم گذاشت

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۹۶

_داری چیکار میکنی ؟

_هیچی دارم یادت میارم هر کاری بخوام میکنم یادت نرفته که من کی هستم

_نه یادم نرفته ، یه موجود سودجو

یهو گلومو چسبید

_داری زر زیادی میزنی

یا نه دور برت داشته که داری شوهر میکنی

خیالاتی نشو اون الدنگی که من میشناسم برای تو شوهری نمیکنه

بازم باید زیر خواب خودم بشی

یادت که نرفته

_کور خوندی

پوزخندی زد

تا اومدم بفهمم درد بدی پیچید تو سینه ام و صدای اخم بلند شد

_چیه دردت اومد ؟

کثافت سینه ام رو محکم گرفته بود و فشار میداد

_ولم کن

فشار دستشو بیشتر کرد و کنار گوشم غرید:

_لازمه چند وقت یبار یادت بیارم واسه چی اینجائی حتی اگه زن اون بشی

انقدرم بزک دوزک نکن

و باصدای قدم های تند ازم دور شد

دستم رو روی سینه ام گذاشتم و رفتم سمت سالن

ساشا روی مبل نشسته بود

اما انگار کمی عصبی به نظر میرسید

با اشاره اقا بزرگ کنار ساشا نشستم

مردی میانسال وارد سالن شد کمی با اقابزرگ صحبت کرد و کتابشو باز کرد

و شروع به خوندن خطبه عقد کرد

دوباره خاطرات چند ماه پیش جلو چشمام اومدن

تمام حقارت هایی که کشیدم تحقیرهای که دارم میشم

انقدر غرق خاطرات شدم که با خوردن چیزی به پهلوم به خودم اومدم

سوالی به ساشا نگاه کردم

پوزخندی زد

_اگه خاطراتتون تموم شده جواب بدید

سرمو چرخوندم همه منتظر بودن

_ با اجازه یگانه خدا بله

نه سوتی نه تبریکی

ساشام بله داد

و عاقد خداحافطی کرد و رفت…

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۹۷

ساشا از جاش بلند شد

خانوم بزرگ نگاهی بهش انداخت

_سرم درد میکنه میرم اتاقم استراحت کنم

شاهو دستی به لب پایینش کشید

پوزخندی زد

خانوم بزرگ نگاهی بهم انداخت

_وسایلاتو جمع کن برو اتاق ساشاا

یهو صدای خنده ی شاهو و بهرام بلند شد

شاهو با تمسخر گفت:

_آره مثل خواهر برادر زندگی کنین

فقط نگاهش کردم

رفتم سمت اتاقم

وسایلامو جمع کردم

دوتا چمدون بزرگ شدن

به زور برشون داشتم و از پله ها بالا رفتم

پشت در اتاق ساشا نفسی تازه کردم

در اتاق و باز کردم

تا اومدم وارد اتاق بشم ساشا در و گرفت و گفت:

_برای چی در نزدی؟

بلاتکلیف وسط اتاق ایستادم

_کری؟

میگم چرا در نزدی؟

فکر نکن چون حالا زنم شدی هر کاری دلت بخواد میتونی بکنی

واقعا آدم عجیبی بود و شناختنش سخت

نگاهی بهش انداختم

_معذرت میخوام

حق با توست

اما من فکر کردم اتاق مشترک هست و لازم به در زدن نیست

اما اگه تو اینطور میخوای دیگه بدون در زدن نمیام

متعجب نگاهم کرد

رو ازم گرفت رفت سمت تخت

_سر و صدا نکن سرم درد میکنه

_باشه

در چمدون و آروم باز کردم

لباسامو توی کمد چیدم

کارم که تموم شد آروم رفتم سمت تخت

ساشا چشم هاش بسته بود

گوشه ی تخت دراز کشیدم

نگاهم رو به سقف دوختم

باید خیلی کارا تو زندگیم میکردم

اینطور بی برنامه نباید میموندم

اول از همه باید کاری کنم ساشا کم تر تو قمار خونه ها بره

بعد باید بدونم علت مریضیش چی هست؟!

#پارت۹۸

از اتاق بیرون اومدم

خانم بزرگ روی صندلی کنار شومینه نشسته بود

رفتم سمتش

با دیدنم عینک مطالعه اش رو از چشم هاش برداشت

نگاهی بهم انداخت

با دستش به صندلی رو به روش اشاره کرد

نشستم روی صندلی

_تو الان زن ساشا هستی

شاید بداخلاقی و بد عنقی کنه

ازت میخوام صبوری کنی

بهش کمک کن خودشو پیدا کنه

از این باتلاق بیرون بیاد

_تمام سعیم و میکنم

_خوبه

تا شب دیگه بالا تو اتاقم نرفتم

بعد از شام قبل از اینکه ساشا بالا بیاد رفتم اتاقمون

نمیدونستم چطور برخورد کنم

گاهی ازش میترسیدم و گاهی دلم براش میسوخت

لباس خوابم و پوشیدم

موهای بلندم و باز گذاشتم

یهو در اتاق باز شد

ساشا وارد اتاق شد

نگاهی بهم انداخت

رفتم سمت تخت

پیراهنش و در آورد

دوباره نگاهم به خالکوبی روی بازوش افتاد

سرم و چرخوندم که با صداش راست سر جام ایستادم

_رو تخت من نمیخوابی فهمیدی؟

_پس کجا بخوابم؟

_من نمیدونم کجا میخوای بخوابی اما رو تخت من نمیخوابی

کلافه نگاهی به اتاق انداختم

از توی کمد پتویی برداشتم و رو ی کاناپه گوشه ی اتاق دراز کشیدم

ساشا برق و خاموش کرد و رفت سمت تختش

کلافه تو جام جابه جا شدم

نا امید چشم هام و بستم

تا کی این وضعیت ادامه داره؟

اصلا معلوم نیست چی در انتظارمه

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۹۹

یک هفته از ازدواجم با ساشا میگذره

هنوز روی کاناپه میخوابم.

تو این یک هفته ساشا جایی نرفته بود.

توی سالن دور هم نشسته بودیم که

آقا بزرگ گفت :

فردا شب اقای عزتی جشنی داره و همه رو دعوت کرده حضور ما تو این جشن لازمه و برای اعتبار شرکت هم خوبه پس حواستون رو جمع کنید .

نگاهشو به ساشا دوخت و گفت :حداقل یه شب زیاده روی نکن و ابروی من و نگهدار.

_ اگه فکر میکنید حضور من مایه آبرو ریزی هست نیام .

اقا بزرگ عصاشو کوبید زمین کسی حق اعتراض کردن و نداره تو باید بیای

بایدم حواستو جمع کنی تا مایه تمسخر دیگران نشیم.

ساشا از جاش بلند شد و رفت بالا

بعد از چند دقیقه خواستم برم بالا که پشیمون شدم.

رفتم سمت اشپزخونه با دیدن شاهو سرجام ایستادم.

پودری رو ریخت توی لیوان بزرگ شربت و همش زد .

یعنی چی بود اون پودر؟

وارد اشپزخونه شدم با دیدنم اخمی کرد و گفت:

از کی اومدی ؟

_چطور ؟

پرسیدن از کی اومدی ؟

_همین الان نکنه باید اجازه میگرفتم ؟

اون که وظیفه ات هست .

و لیوان و برداشت و رفت .

بعد از چند دقیقه از اشپزخونه بیرون اومدم

رفتم بالا در اتاق ساشا باز بود و شاهو داشت اون شربت و به خورد ساشا میداد .

این وسط یه چیزی جور در نمیومد

شاهو از اتاق بیرون اومد

_پوزخندی زدم

_مهربون شدی !

زیادی داری حرف میزنی سرت به کار خودت باشه و تنه ای بهم زد و رفت

وارد اتاق شدم

_اون چی بود خوردی؟

شربته ،هر وقت حالم بده شاهو برام میاره

متفکر سری تکون دادم .

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]

#پارت۱۰۰

ساعتی نشد که ساشا آماده شد

جای میخوای بری؟

نگاهی بهم انداخت بهت گفته بودم تو کارای من دخالت نکن

ازاتاق بیرون رفت نگاهی به ساعت انداختم

ساعت ۱۰شب رو نشون میداد از اتاق بیرون اومدم.

رفتم سمت اتاق مطالعه که بیشتر وقت ها برای مطالعه میرفتم

نگاهی به قفس های بزرگ و پر کتاب انداختم

رفتم ته کتاب خانه که دیدی نداشت و هر کی وارد اتاق میشد فکر میکرد کسی تو اتاق نیست .

کتابی برداشم که صدای شاهو و بهرام اومد .

چرخیدم و از لای قفسه کتاب ها نگاهی بهشون انداختم .

_شاهو داری چیکار میکنی ؟

_ هیچی دارم از مالم محافظت میکنم

_به چه قیمتی

به هر قیمتی بشه این کارخونه مال منه میفهمی

_به قیمت دیوانه کردن ساشا ؟

اره مگه تو حقتو نمیخوای ؟

اگه ساشا دست از این کاراش برداره اقا بزرگ این وصیتنامه رو رو میکنه و هیچی دست ما رو نمیگیره .

منظور شاهو چیه داره چی کار میکنه؟

دلم برای تنهایی ساشا سوخت یه برادر چقدر میتونه سنگ دل باشه

خداخدا میکردم زودتر از اتاق بیرون برن

بهرام گفت:زودتر کارو تموم کن .

_تو نگران نباش حواستو جمع کن کسی بویی از ماجرا نبره

نه خیالت راحت.

و هردو با هم از اتاق بیرون رفتن کتاب و با ذهن مشغول سرجاش گذاشتم از اتاق مطالعه بیرون اومدم

رفتم سمت اتاق مشترکم با ساشا و روی تخت دراز کشیدم

حالا تا اومدن ساشا وقت زیاده …

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۰۷]

#پارت۱۰۱

نگاهم و به تیک تاک ساعت دوختم

اما ذهنم هی تو حرفای شاهو و بهرام میچرخید .

اینجا یه چیزی با هم جور نیست

ذهنم به هیچ جایی نرسید آروم آروم چشمامو بستم .

با احساس گرمی چیزی چشمامو باز کردم

با دیدن ساشا اونقدر نزدیک به خودم لحظه ای شوکه شدم

دستش اومد سمت صورتم اروم و نوازش گونه دستی به صورتم کشید

گرمی دستش حالم و یه جوری کرد .

دستش اروم اومد زیر لبم و چونه ام .

هرم نفس های گرمش با فاصله گرمی رو صورتم میخورد

فقط نگاش کردم

دستشو روی بازوی لختم کشید و اروم اروم اومد پایین

چشماش قرمز بودن و از بوی دهنش میشد فهمید که مسته

اومد روی تخت و روم خیمه زد

بدنامون مماس هم بود

قلبم تند تند میزد و قفسه سینه ام از هیجان بالا پایین میشد

گرمی تنشو حس میکردم سرش روی صورتم خم شد

لباش با فاصله کمی از لبام قرار گرفته بود و نفس نفس میزد

سرش پایین اومد .

اروم چشمام و بستم که صدای عصبیش بلند شد .

لعنتی لعنتی چشمهامو باز کردم

عصبی از جاش بلند شد و شیشه عطر و کوبید تو آئینه

آئینه با صدای بدی شکست.

ترسیده از جام بلند شدم رفتم سمتش

ساشا حالت خوبه ؟؟

_لعنتی ساکت شو

وبا پشت دست زد روی میز و هر چی رو میز بود پخش زمین شد.

رفتم سمتش که دستشو بگیرم که زد تخت سینه ام و پرت شدم روی زمین

دراتاق یهو باز شد

شاهو اومد داخل اتاق….

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۰۸]

#پارت۱۰۲

لباس خواب کوتاهم بالا رفته

بود

نگاه شاهو بهم افتاد.

لباسم و کشیدم پایین و با درد از جام بلند شدم .

چی شده ساشا حالت بده؟

برای چی اومدی توی اتاقم ها؟

برای چی نمیگی زن من شاید لخت باشه ؟

باورم نمیشد

ساشا از اومدن شاهو توی اتاق انقدر عصبی شده باشه

کمی توی دلم از این حرفش گرم شد

شاهو اما بی خیال اومد نزدیک .

اروم باش میخوای برات دوباره شربت بیارم؟ حالتو خوب میکنه

با اوردن اسم شربت توی سرم زنگ خطری زده شد

شاهو دستشو روی شونه ساشا گذاشت اروم باش الان میرم میارم

ساشا چیزی نگفت

شاهو از اتاق بیرون رفت

ساشا پیراهنشو در آورد و با بالاتنه ی لخت روی تخت نشست

خم شدم و خرده شیشه هارو جمع کردم

از جام بلند شدم که شاهو وارد اتاق شد

تند رفتم سمتش بده من میدم بهش .

نمیخواد خودم میدم

دستمو دراز کردم شما برین استراحت کنید خودم به همسرم میدم

نگاهی بهم انداخت لب زد خفه شو

اما دست بردار نبودم

بشقابو کشیدم سمت خودم و شاهو کشید سمت خودش لیوان بزرگ شربت چپ شد

وتمام شربت روی سرامیکا ریخت

شاهو غرید:دختره ی نفهم ببین چیکار کردی.

از اینکه به خواستم رسیدم و شربت روی زمین ریخت خوشحال شدم

وای ریخت من مقصر نبودم شما بد گرفتین

الان میرم یکی دیگه میارم

_نمیخواد خودم میرم میارم

یهو ساشا گفت نمیخورم

شاهو برو توی اتاقت

توام بهتره بری سرجات …ِ

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۰۹]

#پارت۱۰۳

_ حسابتو میرسم صبر کن

شاهو اینو گفت از اتاق بیرون رفت .

ساشا سرشو گرفته بود .

آروم رفتم طرفش با ترس کنارش روی تخت نشستم .

– از دست من کاری بر میاد ؟؟

+ اره دست از سرم بردار …!

– اگه انقدر از من نفرت داری ، چرا قبول کردی زنت بشم ؟؟

یهو سرشو بلند کرد و نگاهش و به نگاهم دوخت

گفت :بد کردم نذاشتم آواره بشی ؟؟؟؟

نگاهش رو ازم گرفت اروم گفت : زن و شوهر ؟!

مردی که نتونه با زنش باشه چطور زن و شوهر میشه ؟؟

از این حرفش یهو دلم گرفت . دستمو روی شونه ی برهنش گذاشتم .

+ دست به من نزن می فهمی ؟؟؟؟؟؟

دستمو برداشتم .

– باشه باشه آروم باش . میخوای سرتو ماساژ بدم ؟؟؟ حالت بهتر میشه ها….!

+ تو حرف حالیته ؟؟؟؟ میگم به من نزدیک نشو ،

بد تو میخوای سرمو ماساژ بدی ؟!

نفسمو کلافه بیرون دادم . از جام بلند شدم ، قدمی برداشتم که مچ دستمو گرفت و کشید .

چون کارش ناگهانی بود ، پرت شدم روی سینه اش .

دستم روی سینه اش گذاشتم و کمی ازش فاصله گرفتم .

دستشو دور کمرم حلقه کردو به پهلو روی تخت دراز کشید .

متعجب و شوکه از کارش همونطور موندم .

پاشو انداخت روی پاهامو وسط پاهاش حلقه کرد .

با صدای مرتعشی کنار گوشم گفت : – فقط بخواب . خستم !

حرفی نزدم و خودمو بیشتر توی بغل گرمش جا کردم .

هیچ وقت از کاراش سر در نیاوردم نه به رفتار چند دقیقه پیشش و نه به رفتار الانش…

گرمای بالا تنه ی برهنه اش که به بازوهای لختم میخورد ، یه حس و حال عجیبی داشتم .

این مرد با تمام رفتار هایی که داشت ،

گاهی عجیب دوست داشتنی میشه .

چشمامو بستم .

سرشو لا به لای موهام و روی گردنم گذاشت …………

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۱۱]

#پارت۱۰۴

لباس شیکی انتخاب کردم تا برای شب بپوشم .

آرایشی انجام دادم ، لباس هامو پوشیدم .

درگیر زیپ پشت لباسم شدم . هرکاری میکردم ، لعنتی بسته نمیشد .

در اتاق باز شد .

برگشتم عقب که شاشا وارد اتاق شد .

نگاهی بهم انداخت .

– میشه زیپ لباسم و درست کنی ؟؟؟

با قدم های محکم اومد سمتم ، زیپ لباسمو کشید .

+ کارت اگه تموم شده بریم .

کلاهمو سرم گذاشتم و پانچومو از روی لباسم انداختم .

– آماده ام !

همراه ساشا از خونه بیرون اومدیم .

راننده منتظرمون بود . با دیدن ما در ماشین رو باز کرد

اول من و بعد ساشا سوار شد .

راننده حرکت کرد .

دو دل بودم به ساشا بگم یا نه ؟؟؟

دلم و زدم به دریا و دستمو روی دستش گذاشتم .

برگشت سوالی نگام کرد .

کمی بهش نزدیک شدم ، تعجبش بیشتر شد .

– میتونم یه خواهشی ازت بکنم ؟؟

یکی از ابروهاشو بالا داد

+ چه خواهشی ؟؟؟؟؟

سرم و انداختم پایین

– میشه امشب مشروبات الکلی نخوری ؟؟؟

+ یکی از ابروهاشو بالا داد

برای چی نباید بخورم نکنه تو ام از اینکه ابروت بره و بگن چه شوهری داری میترسی ؟

سرمو بلند کردم

– نه من برای خودت میگم دوست ندارم کسی باهات بد برخورد کنه .

+ تو لازم نکرده دلت برای من بسوزه سرت به کار خودت باشه .

میدونستم چنین برخوردی میکنه اما باید خودم مواظبش می بودم .

تا رسیدن به مهمونی استرس داشتم .

ماشین کنار در فلزی بزرگی نگهداشت .

راننده درو باز کرد ، همراه ساشا از ماشین پیاده شدیم .

بازوش و گرفت سمتم .

دستمو دور بازوش حلقه کردم و باهم سمت در رفتیم ………

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۱۲]

#پارت_۱۰۵

چند تا خدمتکار کنار هم ایستاده بودن .

با دیدن ما سری خم کردن .

__خوش اومدین آقا ساشا .

ساشا سری تکون دادو با هم وارد حیاط شدیم .

از جاده ی سنگ فرش حیاط رد شدیم تا به در چوبی سالن رسیدیم .

دوباره چند تا خدمتکار کنار هم ایستاده بودن .

پانچومو در آوردم و دست یکی از خدمتکارا دادم .

دستم و دوباره دور بازوی ساشا حلقه کردم .

با هم وارد سالن بزرگی شدیم .

با نگاهم همه رو از نظر رد کردم .

نگاهم به شاهو و نازیلا افتاد که کنار چند تا زن و مرد ایستاده بودن .

با اشاره آقا بزرگ ، ساشا به سمت جایی که آقا بزرگ و چند مرد دیگه ایستاده بودن ، رفتیم .

با دیدنمون از جاشون بلند شدن .

پیرمرد میانسالی دستشو سمتم دراز کرد .

__ تو باید همسر ساشا جان باشی ؟؟!

دستم و توی دستش گذاشتم ،

– بله از آشنایی شما خوشبختم .

لبخندی زد .

با همسر آقای عزتی هم احوال پرسی کردم .

ساشا کنار آقا بزرگ ایستاده بود و آقا بزرگ داشت چیزی بهش میگفت با نگاهش جایی رو

اشاره کرد .

زیر چشمی جایی که اقا بزرگ اشاره کرده بود و نگاه کردم .

فقط تونستم نیم رخ چند تا مردو ببینم .

آقای عزتی راجب کارو همکاری با یه شو بزرگ لباس هندی صحبت کرد .

شاهو دست تو دست نازیلا اومدن طرفمون .

آقای عزتی با دیدن شاهو گفت :__من به قدرت و تدبیر شما ایمان دارم .

شاهو دوتا انگشتشو بند گوشه ای کتش کرد گفت : تمام این تجربیات رو ما مدیون شما و

آقا بزرگ هستیم….

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۱۲]

#پارت_۱۰۶

عزتی از این تعریف شاهو گل از گلش شکفت .

با تعارف عزتی روی مبل ها نشستیم .

با فاصله ای کمی کنار ساشا نشستم .

مشغول صحبت بودیم که مرد قد بلند ، چشم ابرومشکی و پوستش برنزه اومد طرفمون .

همه با دیدنش از جاشون بلند شدن .

مرد با لهجه ی هندی ، فارسی گفت :_ سلام به همه !

عزتی پیش دستی کردو

گفت :__آقای بارما کاپور از دوستان بسیار عزیز ما که از هند

اومدن .

مرد لبخندی زد ، عزتی اشاره ای به آقا بزرگ کرد .

__ ایشون آقای زرین بزرگ هست و بزرگترین شرکت توی تهران مال ایشون و نوه هاش

هست و این دوتا گل پسر ، نوه های ایشون ، شاهو و ساشا .

مرد به آقا بزرگ و شاهو و ساشا دست داد .

نگاهی به ما انداخت و لحظه ای نگاهش روی من سنگین شد …!

از نگاهش خوشم نیومد .

گارسونی سمتمون اومد . با دیدن لیوان های پایه بلند ،

دوباره استرس افتاد تو دلم .

اگه ساشا زیاده روی می کرد چی ؟!

همه یه لیوان برداشتن .

مرد هندی با لهجه ی جالبی شروع به صحبت کرد .

از اینکه قراره با اینا همکاری کنه خشنود بود .

برای اولین بار دیدم ساشا دقیقا به حرفای مرد گوش میکنه و گاهی باهاش صحبت میکنه و

سوالاتی میپرسه .

شاهو پاش و روی پاش انداخت .

کمی عصبی به نظر می رسید ؟!!

خواننده که زن جوانی بود شروع به خوندن کرد .

چند تا زن و مرد رفتن وسط ،

زن با مهارت میرقصید .

محوه رقص زن بودم که سنگینی نگاهی رو حس کردم .

سرم چرخید …..

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۱۲]

#پارت_۱۰۷

نگاهم به نگاه بارما کاپور افتاد ،

لبخندی زد و نگاهشو گرفت .

ساشا از جاش بلند شد ، تند از جام بلند شدم .

نگاهی بهم انداخت و سرشو آورد جلو طوری که کسی نفهمه

گفت :+ چیه دنبال من

راه افتادی ؟؟؟

لبخندی زدم – دوست دارم همراه همسرم باشم ، اینجا احساس غریبی میکنم ….!

ساشا نگاه دقیق بهم انداخت ، حرفی نزد .

دستمم دور بازوش حلقه کردم .

ساشا دست دراز کردو لیوانی از توی سینی یکی از خدمه ها برداشت .

نگاهش کردم ، یه سره بالا رفت .

– بریم برقصیم ؟؟؟؟

سری تکون داد .

با هم وسط سالن رفتیم . دستشو دور کمرم حلقه کرد . دستمو روی شونه اش گذاشتم و

سرمو روی سینه اش تکیه دادم .

گرمی تنشو دوست داشتم . شاید عاشقش نباشم ،

ولی یه جور عجیب دوسش دارم …!

اون یکی دستمو بند انگشتای دستش کرد .

آروم باهم شروع به رقص کردیم . آرامش عجیبی داشتم .

آهنگ که تموم شد ، لبم و روی سینه اش گذاشتم و عمیق ، بوسیدم .

احساس کردم لحظه ای تنش لرزید .

با صدای عجیبی

گفت :+ بشینیم ؟؟

– بشینیم عزیزم !

باید به ساشا نزدیک میشدم .

پیش بقیه برگشتیم ، بارماکاپور از جاش بلند شد رو به ساشا

گفت : __ چند دقیقه میتونم

وقتتو بگیرم ؟؟؟

+ البته !

ساشا همراه بارما رفتن ، با نگاهم دنبالشون کردم ، گوشه ای کنار هم ایستادن .

سرم چرخید که با قیافه ی عصبی و غضب آلود شاهو مواجه شدم .

اما آقا بزرگ لبخندی به لب داشت .

خوشحال از این که ساشا امشب مست نکرده سر جام نشستم .

تا آخر مجلس اتفاق خاصی نیوفتاد و شب به خونه برگشتیم .

وارد اتاقمون شدیم …….

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۱۲]

#پارت_۱۰۸

لباسامو در آوردم ، لباس خواب کوتاهی پوشیدم .

نگاهی به ساشا انداختم که رفت سمت تخت ،

رفتم طرفش

– میتونم رو تخت بخوابم ؟؟؟؟

ساشا چرخید و دست به سینه شد .

+ برای چی باید رو تخت بخوابی ؟؟؟؟

قیافه ام رو مظلوم کردم

– خوب رو کاناپه کمردرد میشم ، قول میدم آروم بخوابم ،

حالا بخوابم ؟؟؟؟

چهره اش باز شد مثل کسی که خنده اش رو کنترل کنه .

رفت سمت تخت .

+ باشه بخواب .

خوشحال رفتم سمت تخت و گوشه ای تخت دراز کشیدم .

کم کم چشمام گرم شد که حس کردم دست ساشا دورم حلقه شد و توی بغل مردونه اش

فرو رفتم !

لبخندی روی لبم نشست …….

یک هفته از شب مهمونی می گذشت .

این مدت هواسم به کارای شاهو و بهرام بود .

میدونستم یه چیزی تو سرشون میگذره .

ساشا حالش بهتر بودو کمتر مست به خونه برمیگشت .

بعد از ظهر کارم توی شرکت تموم شد ، وسایلامو جمع کردم رفتم اتاق ساشا .

– کارت تموم نشده ؟؟؟؟

سرشو بلند کرد .

+ تو با راننده برو من شب دیر میام .

– جایی میری ؟؟؟

+ تو کار من دخالت نکن ….! حالام میتونی بری .

دوباره رو دنده چپ افتاده بود .

از شرکت زدم بیرون ، همراه راننده به خونه برگشتم .

راننده دوباره برگشت .

موقع شام از اتاق بیرون اومدم .

همه اومده بودن ، جز ساشا !

آقا بزرگ گفت :__ ساشا هنوز برنگشته ؟!

بهرام پوزخندی زد :_این مدت نرفته بود به کاراش برسه ، انگار دلش برای تو قمار باختن تنگ

شده که دوباره رفته .

دلشوره گرفتم ، موقع شام اصلا نفهمیدم چی خوردم .

دل تو دلم نبود .

از عمارت زدم بیرون ،

رفتم سمت راننده ……………..

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۱۲]

#پارت_۱۰۹

نگاهی به اطرافم انداختم .

– سلام

راننده متعجب نگاهی بهم انداخت .

+ سلام خانم .

– ساشا رو کجا بردی ؟؟؟؟

+ برای چی ؟؟؟

– می خوام منم ببری !

+ اما خانم اقا بفهمن دعوا میکنن

– همین که گفتم زود باش .

+ چشم .

در عقب و باز کردم نشستم .

راننده ماشین و از عمارت خارج کرد ،

+ آقا بفهمن دعوا میکنن .

– کاریت نباشه میگم من مقصرم .

راننده دیگه حرفی نزد .

بعد از نیم ساعت کنار خونه ای نگهداشت .

نگاهی به اطراف انداختم .

اطراف خونه زمین خاکی بود .

کمی ترس نشست توی دلم ، اما باید می رفتم و مردی که اسمش به عنوان همسر توی

شناسنامه ام درج بود کمک می کردم .

با دستهام محکم به در زدم .

تو تاریک روشن فضا ،

مردی درشت هیکل ، در رو باز کرد .

+ با کسی کار داری ؟؟؟؟

– با آقای ساشا زرین .

+ چیکارشی ؟؟؟

– وسی و کیلشم برو کنار .

مرد قدمی عقب برداشت با راننده وارد حیاط مخروبه ی خونه شدیم .

قدم هامو محکم و بلند برداشتم و به در کهنه ای رسیدم .

راننده درو باز کرد . بوی تند عرق و مشروب زد زیر دلم و حالت تهوع بهم دست داد .

با دیدن صحنه های روبه روم حالم بدتر شد .

دست کمی از فاحشه خانه نداشت .

زنا با لباسای زننده دور مرد ها میچرخیدن و زنی با لوندی می رقصید .

با چشم دنبال ساشا توی جمعیت گشتم ، اما انگار نه انگار اصلا نبود .

دور تا دور سالن تخت های چوبی گذاشته بودن و مردای سیبیل کلفت ، چهارزانو نشسته

بودن .

بوی تریاک خورد به دماغم .

استرس افتاد تو جونم ….!

پس ساشا کجاست ؟؟؟

با نگاه سرگردان اطرافمو نگاه کردم ،

تا اینکه با دیدنش از ترس قدمی به عقب برداشتم ……

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۱۲]

#پارت_۱۱۰

ساشا شیشه ی بزرگ شراب توی دستش بودو بالا تنه اش لخت .

زنی روی پاش نشسته بودو با عشوه داشت به بالا تنه اش دست می کشید .

حالم یه جوری شد ….!

مردی رو به روش نشسته بودو مثل همیشه بسات قمار به پا بود .

با قدم های محکم رفتم سمتشون .

انقدر عصبی بودم که کارام دست خودم نباشه .

زدم زیر میز قمار ، با صدای بدی خورد زمین .

مرد مست اومد سمتم .

+ زنیکه داری چیکار میکنی ؟؟

و خواست بهم دست بزنه که زدم زیر دستش .

– جمع کن این بساطتو .

زن از روی پای ساشا بلند شد .

__ تو کی هسی ؟؟

– تو یکی خف شو .

به راننده اشاره کردم . راننده اومد سمت ساشا .

ساشا سرشو بلند کرد ، انقدر خورده بود که چشماش قرمز بود و مثل کسی که توی خواب

باشه .

دستش اومد سمت صورتم .

+ دوباره خواب میبینم ؟؟؟

بغض توی گلوم نشسته بود .

زیر بازوشو گرفتم

– ساشا چرا با خودت این کارو میکنی ؟؟؟

نوه ی زرین بزرگ باید همچین جایی باشه ؟؟؟

پوزخندی زد . مرد هاج و واج مونده بود .

– دفعه آخرت باشه که نوه ی زرین بزرگو تو همچین جاهایی می کشی ؟!

منتظر نموندم تا جوابشو بشنوم

با کمک راننده ساشا رو سوار ماشین کردیم .

کنارش روی صندلی عقب نشستم .

نگاهم و به تاریکی شب دوختم ،

زاننده پیاده شد . در عمارتو باز کردو ماشین و داخل برد ،

با کمک راننده ساشارو تا جلوی در عمارت بردیم .

دوباره خودم زیر بغلشو گرفتم .

در عمارتو باز کردم ، همه ی چراغ های سالن خاموش بود ، و فقط نور کمی سالن و روشن

کرده بود .

شاهو روی مبل رو به روی در نشسته بود ……..

#پارت_۱۱۱

با ورود ما از جاش بلند شد ،

اومد سمتمون .

نگاهی بهم انداخت

+ برو اونور خودم میبرمش .

– واقعا ؟؟؟

اون موقع که تو اون خراب شده بود کجا بودی ؟؟؟؟؟

+ زیادی حرف میزنی .

و دستشو زیر بغل ساشا زد .

از دنبالشون راه افتادم . شاهو ساشارو از پله ها بالا برد .

ساشا رو روی تخت گذاشت .

ساشا اصلا حالیش نبود چه خبره .

وارد اتاق شدم .

شاهو اومد سمت در همین که بهم رسید ، مچ دستمو گرفت و دنبال خودش از اتاق بیرون کشیدم

– چیکار میکنی ؟؟؟؟

+ خفه شو .

در اتاق و بست و پرتم کرد رو زمین .

محکم به زمین خوردم و زانوهام درد گرفت .

اومد طرفم و روی زمین سر هر دو پاش نشست ،

خیره شد بهم

گفت : میبینم هار شدی دل و جرات پیدا کردی.

– چیه مشکلی داری ؟؟؟ چون زنت مثل من نیست حسودیت میشه ؟؟؟؟

با پشت دست محکم کوبید تو دهنم .

+ خفه شو دیگه داری زیادی میخوری .

دستی به لب دردناکم کشیدم

– تو مراقب باش نخوری ؟!

یهو از پشت موهامو گرفت بلندم کرد ،

برد سمت نرده ها ، کوبیدم به نرده ها و از کمرم خمم کرد .

ترسیده به پایین نگاه کردم .

کنار گوشم غرید :- بهت گفته بودم حدو حدود خودتو بدون اما نه ،

تو انگار دلت برای خیلی چیزا تنگ شده ؟!

و پشت گردنمو محکم فشار داد

+ الان از همین بالا پرتت کنم پایین ، هیچ کس و کاری نداری تا بیاد یقم رو بگیره ،

همه فکر می کنن خود کشی کردی .

به نفس نفس افتاده بودم کشیدم بالاو به پشت به نرده چسبوندم .

با دستش چونه ام رو تو دستش گرفت .

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]

#پارت_۱۱۲

با نفرت نگاهش کردم ، پوزخندی زد و سرش اومد جلو .

دستم و روی سینه اش گذاشتم تا از زیر دستش بیرون بیام ، که با اون یکی دستش ، کمرم و چسبید

سرش روی صورتم خم شد .

لباشو روی لبهام گذاشت .

حالم از ضعف و تنهایی خودم به درد اومد .

قطره اشکی از چشمم روی گونم چکید .

گاز محکمی از لبم گرفت و ازم فاصله گرفت .

زبونش و دور لبش کشید .

با نفرت و انزجار روی زمین تف کردم .

+ این کارو کردم تا یادت بمونه ، من هر وقت اراده کنم ،

همه کاری میتونم بکنم ، حواستو جمع کن ، حالام از جلو چشمام گمشو .

با قدم های لرزون سمت اتاق رفتم .

از این عمارتو همه ی آدماش نفرت داشتم .

در اتاق و باز کردم ،

نگاهم به ساشای غرق خواب افتاد .

لباسام و کندم و روی کاناپه مچاله شدم .

با تکونای دستی چشم هام و باز کردم ، نگاهم به ساشا افتاد .

تند سر جام نشستم .

– سلام ….!

+ کی منو آورد خونه ؟؟؟؟

– چطور ؟؟

+ گفتم کی منو آورد خونه ؟؟؟؟؟؟

– من آور……

هنوز حرفم تموم نشده بود که یه ور صورتم از سیلی که خورد سوخت .

+تو غلط کردی اومدی اونجا ،

کی بهت گفته بود بیای اونجام .

چیه نکنه واقعا اینکاره هستی آره ؟؟؟؟؟؟

و محکم از یقم گرفتدو بلندم کرد .

+ یه ماه نشده خسته ات کردم آره ؟؟؟؟؟؟

چون نمیتونم بهت حال بدم رفتی دنبال همون کثافت کاریات ؟؟؟

فقط نگاهش کردم .

پرده ی اشک جلوی دیدم و گرفت و دیدم تار شد .

+ لعنتی …

یقم و ول کردو پرت شدم روی کاناپه .

ساشا از اتاق بیرون رفت ….

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]

#پارت_۱۱۳

سرمو توی دستام گرفتمو هق زدم .

همه ی حرفای ساشا توی سرم هی صدا میداد ،

اینم حتی فکر میکنه من هرجایی هستم .

یه هفته از اون شب لعنتی میگذره ،

ساشا سر سنگین شده .

یهو یاد شبنم دوستم افتادم .

رفتم سمت تلفن و با دلشوره شماره ی خونه ی شبنم رو گرفتم .

بعد از چند بوق صداش پیچید توی گوشم ،

– شبنم ….

+ سلام ویدیا تویی ؟؟؟؟؟

– آره عزیزم ، عمه ات اومد ؟!

+ آره ، می خواستم بهت زنگ بزنم اما شمارتو نداشتم .

– وااااای ….. واقعا ؟؟؟؟

+ آره ، نگفتی چیکارش داری …؟

– باید حضوری بهت بگم ، شبنم عمه ات نمیتونه بیاد خونه ی من ؟؟؟؟

+ تو چرا نمیای ؟؟؟

– شبنم نمیتونم ، خواهش میکنم راضیش کن بیاد .

+ باشه باهاش صحبت میکنم ، بهت خبر میدم ، فقط شماره بده .

– منم شماره ی اینجارو نمیدونم ،

بگو کی زنگ بزنم ؟

فقط شبنم میخوام هر چه زودتر ببینمتون .

+ من باهاش صحبت میکنم ، تو یه ساعت دیگه زنگ بزن .

– ممنونم .

+ خواهش میکنم گلم ، کاری نداری ؟؟؟؟

– نه عزیزم ، یه ساعت دیگه زنگ میزنم .

+ باشه خداحافظ

– خداحافظ .

بعد از قطع کردن تلفن روی صندلی نشستم .

استرس داشتم ،

باید همه چیزو به شبنم و عمه اش می گفتم .

یه ساعت به تندی گذشت ،

شماره ی خونه ی شبنم و دوباره گرفتم

با هر بوقی که میزد قلبم زیرو رو میشد .

صدای شبنم پیچید توی گوشی .

– چیشد ؟؟؟؟

+ سلام چه هولی دختر ، آره راضیش کردم .

اشک نشست توی چشمام .

– ممنونم شبنم ممنونم ، فردا صبح منتظرتونم .

+ باشه عزیزم ، اما ویدیا نگرانم کردی ، چیزی شده ؟؟

– فردا بهت میگم .

+ باشه گلم هر جور راحتی ، تا فردا ….!

– تا فردا …..

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]

#پارت_۱۱۴

دستی به صورتم کشیدم و از اتاق بیرون اومدم .

نگاهی به ساعت انداختم ،

ساعت ۷ شب رو نشون میداد .

دیگه باید همه اومده باشن ،

آقا بزرگ و خانم بزرگ در حال صحبت بودن .

ساشا و شاهو هنوز برنگشته بودن .

روی مبل دو نفره ای نشستم ، مثل همیشه اون سه تا در حال بگو بخند بودن .

گاهی عجیب توی این عمارت احساس تنهایی میکنم .

در سالن باز شد .

ساشا و شاهو وارد سالن شدن .

نازیلا با دیدن شاهو تند از جاش بلند شد رفت سمت در و از گردن شاهو آویزون شد .

شاهو دستشو دور کمرش انداخت و خم شد گونشو بوسید .

بغض و حسرت نشست روی دلم .

سنگینی نگاه کسی رو حس کردم .

نگاهم و از شاهو نازیلا گرفتم که با پوزخند ساشا رو به رو شدم .

یعنی ساشا فکر میکنه من هنوز حسی به شاهو دارم ؟؟

ساشا رفت بالا تا لباساش و عوض کنه ،

خدمه چای آورد .

ساشا اومد پایین و کنارم نشست .

فاصلمون خیلی کم بود

بوی عطرش پیچید توی دماغم ، از این فاصله هم گرمی تنشو حس میکردم .

آقا بزرگ گفت : __ به زودی بهرام به ایران بر میگرده .

ساشا دستشو روی شونم گذاشت ، حالا کامل توی بغلش بودم .

لحظه ای احساس کردم قلبم لرزید .

شاهو پوزخندیی زد .

+ چه عجب آقا دل کند و قراره برگرده .

__درسش تموم شده و باید برگرده ، دیشب باهم صحبت می کردیم ، گفت تا آخر هفته ی

آینده ایران میاد و برای همیشه میمونه .

نا محسوس خودم و بیشتر سمت ساشا کشیدم .

لحظه ای نگاهم کرد اما چیزی نگفت ،

حالا جام خوب بود …………

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]

#پارت_۱۱۵

یهو احساس کردم دست ساشا اروم آروم رفت زیر موهای بلندم .

حالم یه جوری شد .

دستای گرمش که به گردنم رسید لحظه ای نفسم حبس شد .

آروم و نوازش گونه پشت گردنم دست می کشید و تا لاله ی گوشم پیش می رفت .

گونه هام گل انداخته بودن .

با صدای خدمتکار که همه رو برای شام دعوت کرد از جام بلند شدم .

ساشا نفسشو داد بیرون ..

انگار حالش خوب نبود .

رفت سمت میز شام .

قدمی برداشتم که کسی محکم بهم تنه زد ،

کنترلمو از دست دادم و روی مبل افتادم .

صدای خنده ی نازیلا و شهلا بلند شد .

شاهو پوزخندی زد .

_ نمیتونی صندل پاشنه دار بپوشی ، چرا میپوشی ؟؟؟؟

با نفرت نگاهی بهش انداختم .

کسی زیر بازوم و گرفت .

سرم و بلند کردم نگاهم به خانوم بزرگ افتاد .

لب زد :__ پاشو عزیزم ، بیشتر مراقب خودت باش .

بغض نشست تو گلوم ، دستی به لباسم کشیدم . – ممنون .

رفتم سمت میز ، کنار ساشا نشستم .

اشتها نداشتم .

کمی با غذام بازی کردم .

فکرم در گیر فردا بود .

فردا همه چیز مشخص میشد .

بعد از شام رفتم بالا ، حوصله ی توی جمعشون نشستن و نداشتم .

لباس خواب کوتاهی پوشیدم و روی کاناپه دراز کشیدم و ملاحفه رو انداختم روی پاهام .

چشمامو بستم ، ساعتی نشده بود که صدای بازو بسته شدن در اومد .

احساس کردم کسی کنار کاناپه روی زمین نشست .

چشمامو باز نکردم ، دستی آروم موهامو کنار زد .

سر انگشتای دستش که روی بازوی لختم نشست ، لحظه ای مور مورم شد .

یهو دستش و انداخت زیر زانوهام و یه دستش زیر سرم از روی کاناپه بلندم کرد ،

تند چشمامو باز کردم که نگاهم به ……….

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]

#پارت_۱۱۶

نگاهم ساشا افتاد

لحظه ای نگاهم کرد و

گفت دور برت نداره دیدم اونجا

اذیتی گفتم روی تخت بخوابونمت

سرمو توی سینه ی برهنه اش فرو کردم

_انقد به من نچسب

دماغم و به نوک سینه اش چسبوندم

یهو ولم کرد جیغی کشیدم و از

گردنش محکم گرفتم سرش روی صورتم خم شد

_ قیافه ام رو مظلوم کردم ولم نکن

_ ابرویی بالا انداخت برام چیکار میکنی تا ولت نکنم؟

نگاهش و به نگاهم دوخت

سرم و بالا

بردم و تند روی لبش و بوسیدم فقط

نگام کرد و بدون هیچ حرفی روی تخت گذاشتم

ازم فاصله گرفت رفت پشت پنجره

(وا چرا یهو اینطوری شد؟)

از روی تخت پائین اومدم وپشت سرش ایستادم

دستم و بردم جلو روی شونش گذاشتم با صدای گرفته ای گفت: برو بخواب

_ ساشا؟

_ گفتم برو بخواب

نفسمو بیرون دادم و سرجام دراز کشیدم اما هنوز گرمیه تنشو حس میکردم

نمیدونم چرا دارم حس میکنم نسبت به این مرد حس هائی پیدا میکنم

کم کم چشام گرم شد

صبح با هول بیدار شدم نگاهی به ساشا که با فاصله ازم خوابیده بود کردم

تند از تخت پائین اومدم لباس مناسبی پوشیدم از اتاق بیرون اومدم

برای ساشا صبحانه آماده کردم و با سینی به اتاق برگشتم حوله به دست از سرویس بهداشتی بیرون اومد

لبخندی زدم و گفتم: سلام صبح بخیر

با تعجب گفت: صبح توأم بخیر

_ برات صبحونه آوردم

و سینی رو روی میز عسلی گذاشتم ساشا روی کاناپه نشست براش لقمه گرفتم….

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]

#پارت_۱۱۷

با تعجب لقمه رو از دستم گرفت

_ خودم میخورم بدم میاد کسی بهم لقمه بده بچه نیستم

_باشه

ساشا صبحونشو خورد و رفت شرکت

نگاهی به ساعت انداختم چیزی تا اومدنه شبنم و عمه اش نمونده بود

با استرس طول و عرض اتاق و طی کردم

کلافه از اتاق بیرون اومدم

با صدای زنگ قلبم زیرو رو شد دستام سرد شدن از پله ها پائین رفتم

خدمتکار با دیدنم گفت: خانم با شما کار دارن

_ راهنمائیشون کن بیان داخل

_ بله خانوم

و خدمت کار رفت خانوم بزرگ سؤالی نگام کرد

_ دوستم اومده دیدنم

سری تکون داد

شبنم و عمه اش وارد سالن شدن لبخند پر استرسی زدم

شبنم بغلم کرد زیر گوشم گفت: بابا اینجا کجاست؟

آدم خوفش میگیره

-هیسس می شنون

با لبخند به عمه ای شبن رو کردم خوش اومدین و روبوسی کردم

_ممنون عزیزم

دعوت به نشستن کردمشون

خدمتکار رفت قهوه وکیک آورد

همه اش دلم میخواست زودتر بریم بالا تو اتاق تا با عمه اش راحت صحبت کنم

_ ویدیا اتاقت و نشونمون نمیدی؟

با لبخند به شبنم نگاه کردم چقدر این دختر فهمیده بود فهمید پیش خانوم بزرگ معذبم

نگاهی به خانوم بزرگ انداحتم

_ ببرشون به اتاقت عزیزم

از جام بلند شدم شبنم و عمه اش هم پا شدن باهم به سمت پله های طبقه ی بالا رفتیم در اتاقو باز کردم باهم وارد شدیم

شبنم نفسش و آزاد کرد کلاهشو از سرش برداشت

_ وای تو چطور اینجا زندگی میکنی؟ داشتم خفه میشدم

_ شبنم

_ راست میگم دیگه عمه

عمه اش لبخندی زدو گفت: خب عزیزم مشکلت چیه؟

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]

#پارت_۱۱۸

اشاره به کاناپه کردم ،

– میشه بشینین…!

+ بله عزیزم .

شبنم و عمه اش روی کاناپه نشستن .

روی صندلی گهواره ای روبروشون نشستم .

دستامو قلاب هم کردم .

__ ویدیا بگو دیگه جون به لب شدیم .

لبم و خیس کردم ،

– چطور میشه که دختری شب اول ازدواجش هیچ خون بکارتی نداشته باشه ؟؟؟؟؟

عمه ی شبنم نگاهی بهم انداخت .

+ و تو نداشتی ! درسته ؟؟؟؟

سرم و پایین انداختم

– بله متاسفانه .

خانواده ی همسرم فکر میکنن من قبلا با کسی بودم ،

الان میخوام بدونم چرا شب اول ازدواجم خونی دیده نشده ؟؟؟؟؟

+ چه مدتی از ازدواجتون میگذره ؟؟؟

و چند بار رابطه داشتین ؟؟؟

– تقریبا ۵ ماهی میشه ، فقط دوبار رابطه داشتیم .

شب اول و فرداش .

از جاش بلند شد .

+ روی تخت دراز بکش معاینه ات کنم .

– برای چی ؟؟؟؟؟

لبخندی زد .

+ ترس نداره عزیزم باید بدونم علتش چی بوده یا نه ؟؟؟

نگاهی به شبنم انداختم .

__ من رومو اونور میکنم .

رفتم سمت تخت و پرده های حریر دو طرف تخت و انداختم .

با استرس ساپورتو دامن کوتاهم و در اوردم و روی تخت دراز کشیدم و ملاحفه رو روم

انداختم .

قلبم از ترس و استرس تند تند میزد .

عمه ی شبنم دستکش به دست اومد روی تخت .

+ حدس میزدم به اینا نیاز داشته باشیم ، مجهز اومدم .

لبخندی زدم .

+ یه بالشت بزار زیر پایین تنه ات .

بالشتی برداشتم و زیرم گذاشتم .

ملاحفه رو داد بالا از خجالت چشم هام و بستم ،

دستش که به بدنم خورد آخ خفه ای گفتم .

+ پاتو باز کن .

دستامو مشت کردم .

کمی احساس درد کردم .

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]

#پارت_۱۱۹

+ میتونی بلند شی .

و از تخت پایین رفت .

دامنم و پوشیدم و با استرس نگاهی بهش انداختم .

با دست به در سرویس بهداشتی اشاره کرد ،

+ میتونم برم دستامو بشورم ؟؟؟؟؟

– بله…. بله..!

و درو براش باز کردم .

دستاشو شست و بیرون اومد .

– شیرین جون مشکلم چی بود ؟؟؟

+ ببین عزیزم تو هیچ مشکلی نداری و اینطور که من تشخیص دادم پرده ی بکارت شما

ارتجاعی هست .

– یعنی چی ؟؟؟؟

+ یعنی این که شما پرده داری اما خون نداره ،

ارتجاعی فقط از طریق دخول فهمیده میشه و هیچ لک یا خونی دیده نمیشه و با دخول کش

میاد و چون شما رابطه ی دیگه ای نداشتی ، تشخصی خیلی راحت بود .

متاسفانه مردم ما دیدگاهشون از دختر باکره ، یعنی شب اول ازدواج خون داشته باشه .

و خیلی ها به خاطر همین اتفاق ساده ، فاحشه خونده میشن .

باز خوانواده ی همسر شما خوبه برخورد بدی نداشتن .

پوزخندی زدم .

– ممنون که اومدین، میشه یه برگه مبنی بر این که من بکارت داشتم بدین ؟؟؟؟

+ بله عزیزم .

دست توی کیفش کردو توی برگه ی ویزیتش چیز هایی نوشت و مهر زد .

برگه رو طرفم گرفت .

+ خیالت راحت باشه نصف مردم تهران من و میشناسه و مهر من تایید بر اینه که شما باکره

بودی .

– چطور لطفتونو جبران کنم ؟؟؟؟

خندید

+ کاری نکردم عزیزم امیدوارم مشکلت حل بشه ،

اگه بخوای میتونم بهشون توضیح بدم .

__ آره ویدیا بزار عمه بهشون بگه .

سری تکون دادم

– به خانم بزرگ بگین .

کیفش و برداشت و باهم از اتاق بیرون اومدیم .

هنوز باورم نمیشد ، بیگناه قصاص شده باشم و انگ هرزگی بهم زده باشن….

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]

#پارت_۱۲۰

حالا که فهمیده بودم تمام این مدت بی گناه قصاصم کردن ،

از همشون نفرت پیدا کردم و شدم یه ادم کینه ایی.

دلم حتی از پدر رو مادرمم هم گرفت .

می تونستن بیان و کاری برام بکنن ، فقط ابروشون براشون مهم بود نه من .

خانم بزرگ مثل همیشه در حال مطالعه ی کتاب بود .

با دیدن ما کتابش رو بست و روی میز کنارش گذاشت .

شیرین جون لبخندی زدو نگاهی به من انداخت که چشم هامو بازو بسته کردم به معنی این که شروع کنید

+ ببینید خانم بزرگ شما و بقیه دچار سوء تفاهم شدین .

خانم بزرگ سوالی نگاهی بهم انداخت

_ شما راجب چی صحبت میکنید ؟؟؟

شیرین جون ادامه داد .

+ راجب این که شما و بقیه فکر میکنید ویدیا قبل از ازدواجش

با کسی بوده ،

اما اینطور نیست و ویدیا باکره بوده ،

اما اگر خونی دیده نشده ، فقط به خاطر نوع پرده اش بوده .

و توضیح کامل و راجب به پرده به خانم بزرگ داد .

نگاهم به خانم بزرگ بود .

کمی ناراحت به نظر می رسید .

وقتی حرفای شیرین جون تموم شد .

خانم بزرگ گفت : پس ویدیا از شما خواسته اینجا بیاین به خاطر همین موضوع ؟؟

+ بله به نظر شما ایرادی داره ؟؟

_ نه اما باید مارو در جریان میذاشت .

+ از خانواده ی تحصیل کرده ای مثل شما متعجبم که چطور این مدت عروستون رو پیش

یه پزشک زنان نبردین ؟؟

_ فکر نمیکنم مسایل خانوادگی ما به شما مربوط بشه ،

ممنون از اینکه اومدین .

حالا میتونید برید .

خانم بزرگ علنی داشت شبنم و عمه اش رو بیرون میکرد .

شیرین جون لبخندی زد و از جاش بلند شد …..

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]

#پارت_۱۲۱

از جام بلند شدم و تا کنار در سالن همراهیشون کردم .

موقعی خداحافظی ، شرمنده سرم و پایین انداختم .

– ببخشید فگر نمیکردم انقدر باهاتون بد برخورد کنن ..!

شیرین جون دستشو روی دستم گذاشت .

+ عیب نداره عزیزم .

– خیلی لطف کردین اومدین .

بعد از خداحافظی با شبنم و عمه اش به سالن برگشتم .

خانم بزرگ توی فکر فرو رفته بود .

دیگه موندن توی این عمارت فقط خفت و خاری بود .

اما باید قبل رفتن به این خونواده و شاهویی که با خفت انگ هرزگی رو بهم زد ثابت

میکردم که من پاک بودم .

چمدون کوچکی برداشتم کمی لباس توش چیدم ،

رفتم حموم دوش گرفتم .

موهامو نم دار جمع کردم و کت شلوار مشکی پوشیدم .

آرایش ملایمی روی صورتم انجام دادم .

نگاهی به ساعت انداختم چیزی به اومدن مردهای این عمارت نمونده بود

از اتاق بیرون اومدم و روی صندلی طبقه ی بالا که به سالن پایین دید داشت نشستم .

نگاهم رو به در دوختم .

چند دقیقه بیشتر نشده بود که در سالن باز شدو آقا بزرگ مثل همیشه با ابهت وارد سالن

شد .

بعدش شاهو بعد ساشا .

برگه ی شیرین جون و که تصدیق میکرد من باکره بودم رو برداشتم .

با قدم های محکم از پله ها پایین اومدم .

صدای پاشنه ی کفش هام توی فضا پیچید و باعث شد تا همخ برگردن و نگاهی به پله ها بندازن .

شاهو پوزخندی زدو

گفت :عقده ی دیده شدن داری ؟؟؟؟

– نه آقای زرین امروز اینجام تا جواب تمام حقارت هایی که شده ام رو بگیرم ……

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]

#پارت_۱۲۲

با تمسخر سری تکون داد .

+ خوبه خوبه ، ببینم چطوری میخوای بگیری ؟؟؟؟

برگه ی توی دستم و بالا آوردم و گفتم : – این همون چیزی هست که شما ها هیچکدومتون

نخواستین دنبالش رو بگیرین و فقط مهر هرزگی به من زدین .

ساشا از جاش بلند شدو برگه رو از دستم کشید .

آقا بزرگ عصاشو کوبید زمین

__ درست صحبت کن ببینم داری چی میگی ؟؟؟؟

تا اومدم چیزی بگم خانم بزرگ گفت :_ این برگه نوشن میده ویدیا باکره بوده !

شاهو پوزخند صداداری زد . – با اجازه ی کی رفته بود دکتر ؟؟؟؟

از کجا معلوم جعلی نباشه ؟؟؟

دست به سینه شدم .

فک کنم اسم خانم شیرین تاج دین به گوشتون خورده باشه ؟؟؟

من نرفتم ،

ایشون اومدن و این برگه نشون میده شما به خاطر خودخواهی خودتون ،

باعث بی آبرویی من شدین . من از هیچکدومتون نمیگذرم .

آقا جوون از جاش بلند شد ،

با قدم های محکم اومد طرفم .

از ترس قدمی عقب برداشتم .

__ ادامه بده …

با ترس گفتم – انقدر شنیدن حقیقت براتون سخته ؟؟؟؟

صدای سیلی که به صورتم خورد ، توی سرم اکو شد .

دستم و روی صورتم گزاشتم .و نگاه مرد میانسالی انداختم که همه روی اسمش قسم

میخوردن .

اما به خاطر شنیدن حقیقت ، دست روی یه زن بلند کرده بود .

قدمی به عقب برداشتم .

– من از این خونه میرم .

آقا بزرگ __ جرآت داری قدمی از این عمارت بیرون بزار ،

دفه آخرت باشه راز این خونرو پیش غریبه ها برملا میکنی ،

سمت پله ها دوییدم ، وارد اتاق شدم .

چمدون کوچیکمو برداشتم .

حالا حتما پدر قبول میکنه تا به خونه برگردم …!

یهو در اتاق باز شد….

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]

#پارت_۱۲۳

ساشا وارد اتاق شد ..

درو بست و بهش تکیه کرد

_جایی تشریف میبرین.?

_دارم برمیگردم خونه ی پدریم..

_با اجازه ی کی داری میری?

_فکر نکنم نیاز به اجازه داشته باشم

یهو عصبی برگه رو به سمتم پرت کرد

_چیه ها فکر کردی اینقدر بی غیرتم یا نه نکنه این برگه رو گرفتی تا شاهو دوباره بهت نگاه کنه اره?

_درست صحبت کن

با دو قدم بلند خودشو رسوند بهم و

یقم رو گرفت

_لامصب تو بگو چطوری صحبت کنم

تو جای صحبتی هم برای من گذاشتی?

من که قبولت کردم وقتی که خانواده ات قبولت نداشتن..

چون نمیتونم باهات باشم..

صداش می لرزید

چشمای رنگیش دو دو میزد و سینه اش عصبی بالا پایین میشد

_اون شاهو تورو مثل آشغال از زندگیش بیرون کرد

_من اون گواهی رو فقط برای این گرفتم تا به همتون ثابت کنم من پاک بودم و هستم..

_هه الان به نظرت اونا فهمیدن و مدال بهت میدن/?

یقه ام رو از توی دستش کشیدم

_برام مهم نیست ساشا

چمدونم و برداشتم و رفتم سمت در اتاق

دستمو کشید که پرت شدم تو بغلش..

سرشو توی گردنم فرو کرد و بوسه ای پر حرارت زیر لاله ی گوشم زد..

لحظه ایی حس کردم قلبم زیر و رو شد..

با دوتا دستش صورتمو قاب گرفت…

سرشو خم کرد چشم هاش بسته بود و گوشه لبمو بوسید و پشت بهم کرد..

از کاراش سر درنمی اوردم..

بغض نشست تو گلوم..

دلم حتما برای این مرد تنگ میشد..

با پاهای لرزون رفتم سمت در و در اتاق و باز کردم نگاه اخری به ساشا انداختم هنوز پشت به من رو له پنجره ایستاده بود ….

از اتاق بیرون اومدم که سینه به سینه ی شاهو شدم..

_به به داری میری به سلامتی ?

_به تو ربطی نداره

مچ دستمو چسبید و محکم پیچوند…

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]

#پارت_۱۲۴

_ بهت گفته بودم گنده تر از دهنت حرف نزن و کاری نکن.

_ دستم و ول کن .

_نخوام‌ چیکار میکنی؟

_تو یه پست و عوضی بیشتر نیستی.

با پشت دست کوبید توی دهنم ، شوری خون رو توی دهنم احساس کردم با نفرت نگاهش کردم .

گلومو سفت چسبید

+ به من اونطوری نگاه نکن .

_پوزخندی زدم بهتره با نازیلا جونتون خوش باشین آقای عاشق پیشه.

فشار دستشو بیشتر کرد داشتم خفه

میشدم.

_شب خواستگاری اگر تو نبودی من بودم

بذار یاد آوری کنم که تو خودت قبول کردی هر اتفاقی هم توی این عمارت برات بیوفته

تو باز تو این اینجا می مونی یادت که نرفته؟

_من چیزی یادم نیست .

پاشو گذاشت لای پاهام و بهم نزدیک

شد .

نگاهی به کل صورتم انداخت .

_من یادت میارم . تو حق نداری پاتو از

اینجا بیرون بذاری .

و سرش و خم کرد که صدای ساشا اومد .

_فریاد زد چه خبره اینجا؟

با ترس به ساشا نگاه کردم ، شاهو با

خونسردی ازم فاصله گرفت .

یهو ساشا

یقشو محکم چسبید.

_تو به زن من چیکار داری؟

شاهو دستش و روی دست ساشا گذاشت.

_کاریش ندارم آروم باش .

اما ساشا عصبی داد زد .

_ خودم دیدم چی داشتی بهش میگفتی.

_ساشا آروم باش من با این کاری ندارم.

_بهش نزدیک نشو .

شاهو عصبی زد تخت سینه ی ساشا.

_از چی می ترسی ؟ این برای تو زن

نمیشه اشتباه کردی از اول هم قبول

کردی باهاش ازدواج کنی . تو که

نمی تونی…

هنوز حرفش تموم نشده بود که ساشا کشیده ای زد.

هین بلندی گفتم و دستم را روی دهنم گذاشتم.

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]

#پارت_۱۲۵

_تو الان چیکار کردی؟

_کاری کردم که باید چند ماه پیش می کردم.

_تو بخاطر این روی من دست بلند کردی؟

_اینی که تو داری میگی زن منه.

_هه زنت . آخه تو اصلا میدونی زن چیه؟

_نه تو فقط میدونی . زن برای تو یه زیر خوابه .

_خفه شو ساشا.

_نخوام بشم چی ؟ فکر کردی من نمیدونم اطرافم چه خبره ! تو بهتره حواست و جمع کنی و زن خودتو بپای.

با این حرف ساشا یهو شاهو به سمتش هجوم آورد .

با کف دست زد تخت سینه اش ، لحظه ای نگاهم به فاصله ی کم ساشا و پله افتاد.

تا اومدم بگم ساشا مراقب باش ؛ پاش به لبه ی پله اول گیر کرد و با سر پرت شد پایین.

جیغی زدم و روی زمین نشستم.

صدای ای وای گفتن شاهو رو شنیدم.

وتجمع افراد خانواده پایین پله ها با ترس و شوک به ساشایی که غرق خون بود نگاه کردم.

اشک از چشمام سرازیر شد.

صدای داد بهزاد که میگفت:

_دکتر خبر کنید.

باعث شد از شوک بیرون بیام .

از نرده ها گرفتم و از جام بلند شدم .

همش تقصیر من بود . با قدم های لرزون از پله ها پایین اومدم.

خانم بزرگ کنار جسم پر از خون ساشا نشست.

پام به پله اخر نرسیده بود که صدای داد اقا بزرگ بلند شد

_همش تقصر توئه با اومدنت فقط نحسی رو اوردی توی این خونه .

وای به حالت بلایی سر نوه ام اومده باشه تا ابد توی همین زیر زمین باید زندگی کنی.

بلندش کنید باید به بیمارستان ببریم.

خواستم برم سمتش که اقا بزرگ گفت:

_تو بمون تا تکلیفت رو روشن کنم.

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]

#پارت_۱۲۶

قبل اینکه دکتر بیاد ، بهزاد وشاهو ، ساشا رو بلند کردن وهمه باهم به بیمارستان رفتند.

با تنی خسته روی پله ها نشستم .

نگاهم به خونی که از سر ساشا ریخته بود و حالا تمام سرامیک های سفید و قرمز کرده بود خیره موند .

اشکم جاری شد؛اگر ساشا بمیره…

دستام و روی صورتم گذاشتم وسرم و تکون دادم تا فکرای بد از سرم برن

یاد چند دقیقه پیش که بوسه ای کنج لبم گذاشته بود افتادم.

باصدای بلند گریه کردم .

خدایا چرا اینطور شد؟چرا نمی تونم از این عمارت نفرین شده برم؟

هراسون از جام بلند شدم.

خدمه سرامیک ها رو تمیز کرده بودند.کف سالن خیس بود.

بی توجه خواستم برم که پام سر خورد ، محکم زمین خوردم .

عصبی و پریشون مشتی زدم با کمر درد از جام بلند شدم .

دلم مثل سیر و سرکه بود ، آروم قرار نداشت.

همه اش لحظه افتادن ساشا جلوی چشمام می اومد .

ساعت ها توی سالن راه رفتم ، اشک ریختم نمی دونستم ثابت کردن به باکره بودن این همه بلا به دنبال داره.

در سالن باز شد .

قامت خمیده ی اقا بزرگ که شاهو زیر بازوشو گرفته بود . تو چارچوب در نمایان شد .

ترسیده از جام بلند شدم

شاهو اقا بزرگ و برد اتاقش .

نازیلا و شهلا وارد سالن شدن .

نازیلا پوزخندی زد و گفت:

_دلت خنک شد ، اون بدبخت و راهی بیمارستان کردی الان داره با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کنه تو اینجا برای خودت راست راست راه برو.

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]

#پارت_۱۲۷

چرخیدم سمتش

_ازت نخواستم راجب زندگیم نظر بدی ! اونی که ساشا رو …

یهو شاهو عصبی اومد سمتم ، مچ دستمو گرفت کشید.

_چیکار می کنی ؟ دستمو ول کن .

_خفه شو

_ پرتم کرد تو اتاق در و بست . قدم به قدم اومد سمتم .

هر قدمی بر می داشت یک قدم عقب تر می رفتم .

انقدر عقب عقب رفتم که کمرم به بدنه تخت خورد .

توی دو قدمیم ایستاد عصبی دستش و سمتم گرفت .

_وای به حالت بقیه بفهمن که ساشا رو من هول دادم . نه تو فهمیدی .

_ شوکه نگاهش کردم

_منظورت چیه؟

پوزخندی زد دست به سینه شد

_واضحه نفهمیدی؟ تو با شوهرت دعوات شد و هولش دادی.

عصبی پوزخندی زدم .

_منم بی دست و پا هر چی تو بگی میگم چشم ؟ نخیر آقا کور خوندی .

باخونسردی دستشو توی جیب شلوارش کرد شونه ای بالا انداخت.

_تو شاهدی نداری که ثابت کنه کار تو نبوده.

_ساشا خودش میگه .

_هه . اون فعلا تو مرگ و زندگی خودش مونده .

بعد خم شد روم که ترسیده دستامو جلوی صورتم گرفتم .

قهقه ای زد

_اوخی می ترسی از من ؟ خوبه خوبه بایدم بترسی چون روزای خوبی برات نمی بینم .

انگشت اشاره اش را گرفت سمتم .

_وای به روزگارت بفهمم که کلمه ای حرف زدی ، روزگارت و بدتر از این می کنم .شاید دیگه ساشایی هم نباشه تا سنگتو به سینه بزنه .

چرخید از اتاق بیرون رفت .

سر خوردم و روی زمین نشستم.

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]

#پارت_۱۲۸

سرم را توی دستام گرفتم .

اگر بلایی سر ساشا بیاد .

هیچ وقت از این عمارت خلاصی ندارم . بس که دلشوره دارم حالت تهوع بهم دست داد .

توی خودم مچاله شدم . و همونطور خوابم برد

با بدن درد چشمامو باز کردم با دیدن روشنی هوا تند از جام بلند شدم که رگ های گردنم گرفت .

اما بی توجه از اتاق بیرون اومدم .

خونه توی سکوت عجیبی فرو رفته بود .

آبی به دست وصورتم زدم .

با دیدن مونس خانوم که سرکار گر همه بود تند گفتم :

_مونس خانم بقیه کجان ؟

نگاه چپکی بهم انداخت .

_آقابزرگ دارن استراحت میکنن بقیه بیمارستان رفتند .

سری تکون دادم .

باید قبل اومدن شاهو با آقابزرگ صحبت می کردم .

با قدم های لرزان رفتم به سمت اتاق آقابزرگ . دو تا تق به در زدم .

باصدای ضعیف آقابزرگ که گفت:

_بیا تو

در آروم باز کردم ، وارد اتاق شدم .

آقابزرگ روی تخت دراز کشیده بود .

قلبم تند تند می زد ؛ استرس داشتم . سرم و پایین انداختم .

_برای چی اومدی اتاق من؟

سرمو بلند کردم .

_ می خوام باهاتون حرف بزنم.

_چه حرفی بزنی در حالی که پسر دسته گلمو راهی بیمارستان کردی ! حرفی هم مونده ؟

_اما آقابزرگ من بی تقصیرم .

_هه اگه تو بی تقصیری پس الان ساشا تو بیمارستان چیکار میکنه ؟

با بغض نالیدم

_به جون مادرم کار من نبود .

از جاش بلند شد .

_یعنی چی که کار تو نبود پس کار کی بود ؟

_بگم باور نمی کنید .

دستش و به لبه تخت گرفت .

_حرفت و کامل بزن .

_آقابزرگ ساشا و شاهو باهم …

مکثی کردم .

_باهم چی ؟

_باهم دعواشون شد شاهو رو ساشا هول داد….

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]

#پارت _۱۲۹

عصاشو گرفت طرفم .

_حواست و جمع کن دختر جان داری چی میگی .

یهو در اتاق باز شد .

به عقب برگشتم با دیدن شاهو احساس کردم رنگ از روم‌ پرید نگاهی اول به من و بعد به آقابزرگ انداخت .

آقابزرگ گفت :

_شاهو این داره چی میگه؟

_آقابزرگ هرچی این گفت و نباید که باور کنید .

آقابزرگ نگاه دقیقی بهش انداخت .

تو مگه میدونی چی میگه ؟؟؟

شاهو هول کرد

که اقا بزرگ گفت:

_شاهو من بزرگت کردم .

شاهو سرش پایین انداخت .

_وای به من که چی تربیت کردم . برادر برادرشو بکشه

_اما من نمی خواستم اینطوری بشه .

_بسه نمی خوام صدایی بشنوم بیرون ، هردوتاتون بیرون .

شاهو قدمی برداشت .

آقابزرگ دستشو رو قلبش گذاشت .

_نزدیک نیا برو بیرون با هر دوتونم .

_اما آقابزرگ شما حالتون خب نیست .

_گفتم بیرون .

ترسیده از اتاق بیرون اومدم . شاهو در اتاق بست .

دستمو کشید .

_آخر زهرت و ریختی ؟ آره کار خودت کردی ؟

_من فقط حقیقت گفتم .

_حقیقت و بهت نشون میدم حیف الان کار دارم .

از خونه رفت بیرون . دستی به مچ دستم کشیدم .

حالا کمی سبک شده بودم . اما هنوز نگران ساشا بودم .

الان حالش چطوره ؟ بهشو اومده یا نه ؟

ظهر خدمه رفت تا آقابزرگ و برای ناهار بیدار کنه که نیومد .

کمی نگران حال این پیرمرد شدم .

بعد ازظهر بود که خانم بزرگ با صورتی خسته وارد سالن شد .

تند رفتم سمتش .

خانم بزرگ نگاهی بهم انداخت ،سرشو تکون داد رفت سمت اتاقشون .

با نگاهم رفتنش و دنبال کردم

هنوز کنار در سالن ایستاده بودم که

لحظه ایی نگذشته بود که صدای فریاد خانم بزرگ بلند شد .

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]

#پارت_۱۳۰

هراسون سمت اتاق رفتم بقیه هم اومدن .

بهزاد در اتاق و باز کرد .

خانوم بزرگ کنار تخت روی زمین نشسته بود .

با دیدن ما فریاد زد :

_ بدبخت شدیم آقا……

دیگه نتونست ادامه بده .

بهزاد وارد اتاق شد .

رفت سمت آقا بزرگی که انگار آروم خوابیده بود .

همین که به آقا بزرگ دست زد

با اون یکی دستش زد رو سرش و روی زمین نشست .

صدای شاهو از پشت سرمون بلند شد .

+ چی شده ؟؟؟؟

بهزاد نگاهی به شاهو انداخت

_ بدبخت شدیم ، آقا بزرگ ….!

شاهو با قدم های محکم رفت سمت تخت + پاشو زنگ بزن دکترش بیاد .

_ اما داداش …

+ خفه شو بهزاد …..

بهزاد از اتاق خارج شد

**** اما من وای من سر خوردم و کنار در نشستم .

دکتر آقا بزرگ زود خودشو رسوندو با دیدن آقا بزرگ سری تکون داد .

_ سکته کردن توی خوابشون چطور شما نفهمیدین ؟؟؟؟

شاهو یهو با غضب اومد سمتم از موهام گرفت

+ دختره ی عوضی آقا جوونم و تو کشتی ،

بس نبود ساشارو راهی بیمارستان کردی ؟؟؟؟

دستمو روی دستش که موهامو گرفته بود گذاشتم .

– من کاری نکردم سرمو فشار داد

+ تو کاری نکردی ؟؟؟؟

الان بهت نشون میدم ….!

دکتر اومد سمتمون

_ شاهو داری چیکار میکنی پسرم ؟

+ آقای شفایی شما نمیدونین این دختر با اومدنش بد بختی و فلاکت آورد تو زندگی ما ….

و کشون کشون از سالن بیرون آوردم .

پرتم کرد روی زمین ، لگدی محکم به پهلوم زد .

سرمو بلند کردم و خیره نگاهش کردم .

+ تو مقصر مرگ آقا بزرگی فهمیدی تو ؟

یهو سمتم یورش آورد .

جیغی زدم و دستم و روی صورتم گذاشتم …..

رمان ویدیا, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۲]

#پارت_۱۳۱

لگدی به سینه ام زد و از موهای بلندم گرفت .

نفس زنان کنار گوشم غرید

+ بد بخت روزای بدت از الآن شروع شده ،

ساشا که مثل یه مرده است .

آقا بزرگیم دیگه نیست ،

این عمارتو اون شرکت همه و همه ماله منه ، تو ام میشی کنیز زنم .

صدای ضعیف خانوم بزرگ از پشت سرمون اومد .

_ شاهو ولش کن الآن وقت این کارا نیست .

شاهو ولم کردو از جاش بلند شد

خانوم بزرگ نگاهی بهم انداخت .

نگاهش دیگه اون مهربونی قبلو نداشت .

_ تو ام برو آشپزخونه کمک بقیه خدمه ها .

از جام بلند شدم تا شب کل خونه پر مهمون شد .

صدای جیغ و گریه بود که از هر طرف می اومد .

عکس بزرگ آقا بزرگ در راس مجلس بود .

نگاهش هنوز ابهت داشت .

جنازه ی آقا بزرگ و به سرد خونه منتقل کردن .

نگاهم به عکس دوختم .

اشک توی چشم هام حلقه زد

صدای مونس از پشت سرم بلند شد .

+ چرا اونجا ایستادی ؟؟؟؟

زود باش برو دیس خرما و حلوا رو ببر .

دستی به زیر چشم هام کشیدم .

دیس حلوا رو برداشتم .

شاهو کت و شلوار مشکی پوشیده بود و روی صندلی که یه روزی آقا بزرگ روش

می نشست ، نشسته بود .

خانم بزرگ حال ندار بودو همه اش گریه می کرد .

اون سه تا عفریته هم انگار نه انگار بهترین لباس های مشکیشون تنشون بود .

پدرو مادرم هنوز نیومده بودن .

چقدر دلتنگشون بودم .

حلوارو بین مهمونا پخش کردم .

نگاه فامیل های آقا بزرگ روم سنگینی میکرد و برام آزاردهنده بود

رمان ویدیا, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۲]

#پارت_۱۳۲

سه روز از مرگ آقا بزرگ میگذره .

ساشا هنوز بهوش نیومده ، حتی نمیزارن برم دیدنش .

امروز قراره بهراد برگرده .

همه آماده شدن تا فرودگاه برن .

این روزا کارم شده بشور بساب .

خسته روی مبل نشستم ،

شاهو با دیدنم پوزخندی زد

گفت : بهت گفته بودم با من بازی نکن .

سرم و چرخوندم تا چهره ای منحوسشو نبینم .

همین که سوار ماشیناشون شدن تند رفتم سمت اتاقم .

یه مانتو دم دستی پوشیدم ، از تراس پایین اومدم و پاورچین پاورچین سمت در باغ رفتم

تند از در زدم بیرون .

تا خیابون اصلی دوییدم

دستمو بلند کردم

– آقا دربست .

آدرس بیمارستانو دادم .

از ماشین پیاده شدم .

– میشه همینجا وایستین تا برگردم ؟؟؟

+ باشه ….

پا تند کردم سمت بیمارستان ،

از بخش اتاق ساشا رو پرسیدم .

پرستار گفت : بخش مراقبت های ویژه Icu .

با قدم های بلند رفتم سمت اتاقش .

هرچی به اتاقش نزدیک تر میشدم دلهره ام بیشتر میشد .

پشت شیشه ایستادم .

نگاهم به قامت بلند ساشا افتاد .

کلی دستگاه بهش وصل بود

بغضم شکست و اشکام روی گونه ام جاری شد .

آروم لب زدم :- زود خوب شو خواهش میکنم .

پرستاری از اتاق بیرون اومد .

رومو اونور کردم و از بیمارستان خارج شدم .

سوار تاکسی شدم و آدرس خونه ی پدریم و دادم .

باید برای آخرین بار شانسمو امتحان میکردم .

ماشین کنار خونه ی پدریم ایستاد .

همین که از ماشین پیاده شدم ، ماشین بابا پیچید توی کوچه .

سرجام ایستادم .

بابا ، با دیدنم از ماشینش پیاده شد

قدمی سمتش برداشتم .

– برای چی اومدی اینجا ؟؟؟؟؟؟؟

رمان ویدیا, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۲]

#پارت_۱۳۳

_بابا منم ویدیا! چرا اینطوری رفتار می کنید احساس می کنم دخترتون نبودم.

بابا کلافه شد.

_برای چی اومدی ویدیا؟

قدمی سمتش برداشتم.

_بابا من…

سرمو پایین انداختم.

_من… دختر بودم، باور کن دکتر خودش گفت.

_خوب؟

سرمو بلند کردم و با تعجب به بابا نگاه کردم.

_یعنی چی بابا؟ شما مگه نمی خواستین بدونین من اشتباهی مرتکب نشدم و بی گناهم.

_فهمیدم ویدیا اما نمی خوای که جدا بشی؟

_بابا من اون عمارت دوست ندارم.

_این حرفا چیه ویدیا؟ الان که شوهرت بهت نیاز داره داری تنهاش میذاری؟ من جلو مردم چطور سرمو بلند کنم وبگم دخترم شوهرش تو کما هست و ازش جدا شده، برگرد سر خونه زندگیت.

_بابا

_همین که گفتم. مادرتم با ندیدنت کنار اومده.

تو میدونی تو خاندان ما طلاق بی ابروییه ماشالا بهترین خانواده ای شوهر داری پس بمون زندگیتو بکن

سری از روی تاسف برای تفکر پدرم تکون دادم

قدمی عقب برداشتم .چشم هام پر اشک شد

_باشه بابا میرم .اما یادت باشه دیگه منو نمی بینید. فکرکنید ویدیا مرده، دیگه نه مرده نه زنده ام براتون مهم باشه.

صورتم خیس از اشک بود.

پا تند کردم و سریع سوار ماشین شدم.

آدرس عمارت دادم. تا رسیدن به عمارت فقط اشک ریختم.

کرایه تاکسی رو حساب کردم.

نگاهی به عمارت که برام طلسم شده بود انداختم.

با کلیدی که همراهم بود درو باز کردم و آروم وارد باغ عمارت شدم.

خدا رو شکر انگار هنوز نیومده بودن.

آروم رفتم سمت پنجره ی بلند سالن تا ازش بالا برم.

دستم و لبه ی پنجره گذاشتم و خواستم برم بالا که دستی نشست رو شونه ام.

از ترس زیاد دستم از لبه ی پنجره ول شد و پرت شدم عقب.

جیغ خفیفی زدم و چشمامو بستم.

رمان ویدیا, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۲]

#پارت_۱۳۴

دستی دورم حلقه شد ونگهم داشت.

آروم چشمامو باز کردم که نگاهم به چهره پسر جوانی افتاد.

از بغلش بیرون اومدم.

+ ببینم یه زمانی این عمارت در داشت الان دیگه نداره که از پنجره مثل دزدا میری؟

مِن مِن کردم.

_من دوست دارم از پنجره رفتن و.

سری تکون داد.

سرم و بلند کردم.

_شما؟

با دست به خودش اشاره کرد. گفت:

_من بهراد زرین، دارای دکترا از انگلیس.

با تعجب و شوک نگاهش کردم پس این بهراد بود.

_تعجب داره؟ اصلا بگو ببینم خودت کی هستی؟

_من ویدیا

_ویدیا؟

_بله؛ نمی شناسین؟

شونه ای بالا انداخت.

_نه خدمتکار جدیدی؟

_چی؟!

_آها این یعنی نیستی؟

_ببینم شما با کی اومدی؟

نگاهی به اطرافش انداخت.

_ما؟! من یه نفرم و تنها اومدم البته دوست دخترم خیلی دلش میخواست ایران ببینه اما حوصله جیغ جیغاشو نداشتم.

سری تکون دادم.

_مگه با بقیه نیومدی؟

_حالت خب نیستا بقیه ندارم فقط همینم.

_اووووف بابا؛ خانم بزرگ و بقیه دنبالت اومده بودن فرودگاه.

بشکنی زد.

_آها اونارو میگی؛ خوب بابا زودتر بگو. من پروازم زود نشست ومنتظر نموندم اومدم.

صدای در حیاط اومد.

تند از نرده گرفتم

_من میرم لباسمو عوض کنم.

_از در برو دختر میوفتیا.

بی توجه به حرفش وارد سالن شدم و رفتم سمت اتاق مشترک خودم و ساشا.

لباسم و عوض کردم و از پله ها پایین اومدم.

خانم بزرگ بهراد بغل کرده بود و قربون صدقه اش می رفت.

روی پله آخر بودم که بهراد گفت:

_آقابزرگ و ساشا کجان؟ دلم براشون تنگ شده.

همه سکوت کردند….

رمان ویدیا, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۲]

#پارت_۱۳۵

از پله ها پایین اومدم.

شاهو با دیدنم گفت:

_برو چایی بیار.

بهراد متعجب نگاه کرد، گفت:

_تو مگه خدمتکاری؟!

موندم چی بگم که خانم بزرگ گفت:

_برو دیگه

رفتم سمت آشپزخونه

لحظه ی آخر صدای بهراد شنیدم.

_نمی گین آقابزرگ و ساشا کجا هستن؟

شاهو قبل رفتن به فرودگاه تمام بنرهای سیاه و عکس آقابزرگ و جمع کرده بود.

با سینی چایی وارد سالن شدم.

بهراد گفت:

_آخه آقابزرگ به من نگفت که داره میره مسافرت اونم با ساشا.

با تعجب به بقیه نگاه کردم.

شاهو نگاه بدی بهم انداخت.

به معنی خفه شو.

اخرم سر از کارای آدمای این عمارت در نمیاوردم .

بهراد از هیچ چیز اینجا خبر نداشت.

سینی چایی رو جلو بهراد گرفتم که خندید گفت:

_دیدی خدمتکار جدیدی؟

شاهو با تعجب گفت:

_تو اینو کی دیدی؟

_وقتی که داشت از…

سرفه ایی کردم.

نگاهی بهم انداخت.

نگاه ملتمسی بهش انداختم.

انگار معنی نگاهم را فهمید که حرف عوض کرد گفت:

_قبل اومدن شما تو سالن دیدمش.

نفس راحتی کشیدم.

اما شاهو با نگاهی که انگار باور نکرده بود سری تکون داد.

چایی بقیه رو دادم و روی مبل نشستم که بهراد دوباره گفت:

_وا مگه خدمتکارا هم می شینن.

نگاهمو بهش دوختم.

_من همسر ساشا هستم.

_چی! کی باهاش ازدواج کردی؟

_چند ماهی میشه.

پاشو رو پاش انداخت.

_پس چرا مثل خدمتکارا باهات رفتار میکنن؟!

رمان ویدیا, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۲]

#پارت_۱۳۶

موندم که چی بگم.

یهو شاهو گفت:

_بعدا برات تعریف می کنم، حالا از خودت بگو؛خودت خوبی؟

_می بینی که سالمم.

خنده ام گرفته بود بر عکس خانواده اش شوخ طبع بود.

شاهو نگاه خصمانه ای بهم انداخت گفت:

_ببینم بهراد تو هنوز این اخلاق مسخره کردنتا از خودت دور نکردی؟

_دوست دخترای فرنگیمم عاشق همین اخلاقم بودن. من خسته ام کجا باید استراحت کنم؟

_اتاق بالا

بلند شد.

_زنداداش میشه راهنماییم کنید.

همه با تعجب نگاهش کردن.

خانم بزرگ با تعجب بهش گفت:

_منظورت کدومشونه؟

بادست به من اشاره کرد.

_این جدیده دیگه، زن ساشا؛ ازش خوشم اومده. دستاشو بالا برد بد برداشت نکنیدا منظورم به زن داداشه بودنشه

بیا ویدی.

از جام بلند شدم گفتم:

_ویدی چیه؟!

خندید دست شو پشت کمرم گذاشت

_باید عادت کنی.

شونه ای بالا انداختم با هم به طبقه بالا رفتیم.

با سر درگمی به اتاقای بالا نگاه کردم.

_کدوم اتاقته؟

خندید و گفت:

_بیا نشونت بدم و سمت آخرین اتاق رفت.

در اتاق باز کرد این و با دستش به داخل اشاره کرد.

نگاهی به اتاقی ، که هنوز دکور یه پسر نوجوان داشت انداختم.

در بست و رو به روم قرار گرفت.

_می شنوم

_چی رو؟

خودتو به اون راه نزن تو این عمارت یک خبرایی هست که من بی خبرم.

_من چیزی نمی دونم میتونی از بقیه بپرسی.

_به وقتش، حالا بگو چرا خانوادم از تو خوششون نمیاد؟

شونه ای بالا انداختم.

_نمی دونم

پوزخندی زد.

_چرا دارید ازمن یه چیزایی مخفی میکنید؟

رفتن به پارت بعد

نوشته رمان ویدیا پارت اول اولین بار در رمان خونه. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید