" /> رمان همسر دوم خان زاده پارت ۶۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۶۱

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

_ چه برخوردی بود که داشتید ؟
شفق به خاله هما خیره شد :
_ دوست داشتید تماشا میکردم تا هر بلایی دلش خواست سر تینا بیاره
_ اون هیچ غلطی نمیتونست انجام بده چون آرتان بهش همچین اجازه ای نمیداد ، بهتر هست تو این موارد بیشتر حواستون رو جمع کنید نیلوفر نباید بفهمه تو چیزی فهمیدی میفهمی ؟
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم :
_ چرا نباید چیزی بفهمه ؟
_ چون این خواسته ی سیاوش و آرتان هست
_ اما آرتان بهم نگفت
_ یادش رفته ، بعدش تینا این واسه سلامتی خودت هست پس بهتره احتیاط کنی
سرم رو تکون دادم :
_ از این به بعد بیشتر مراقب هستم
لبخندی روی لبهاش نشست
_ ممنون
_ ببخشید هما خانوم ؟
خاله هما به شفق خیره شد و گفت :
_ جان
_ شما پشت تینا هستید یا نیلوفر ؟
اخماش رو تو هم کشید
_ این چه سئوالی هست که میپرسی ؟
_ میشه جواب بدید ؟
خاله هما بدون تردید جواب داد :
_ تینا
شفق به سمتش رفت و گفت ؛
_ خیلی چیز ها هست که باید درموردش صحبت کنیم وقت دارید ؟
خاله هما سرش رو تکون داد و جفتشون رفتند بیرون متعجب به مسیر رفتنشون خیره شده بودم یعنی این دوتا چه کاری میتونستند با هم داشته باشند ، از بس فکر و خیال کرده بودم داشتم دیوونه میشدم از اتاق خارج شدم که نگاهم به نیلوفر افتاد با دیدن من دندون قروچه ای کرد و گفت :
_ فکر نکن چون اون دوستت هست تو قراره همیشه سالم باشی !.

_ مثلا میخوای چه بلایی سر من بیاری ؟
موزی گفت :
_ اول بچت میمیره بعدش خودت
با شنیدن این حرفش عصبانی بهش خیره شدم و فریاد کشیدم :
_ درست حرف بزن اصلا حوصله ی شنیدن حرفای مفت تو رو ندارم شنیدی !؟
با شنیدن این حرف من خندید
_ نه چون من دست برنمیدارم
_ هر غلطی دوست داشتی بکن
صدای ارتان اومد :
_ چخبره ؟
با غیض دوباره داخل اتاق شدم بهتر بود خودشون حرف بزنند ، آرتان نباید اون قاتل رو میاورد تو عمارت تا به خودش اجازه بده همه رو تهدید کنه ، چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که صدای باز شدن در اتاق اومد و پشت بندش صدای آرتان پیچید :
_ تینا
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ نباید اجازه میدادی اون قاتل بیاد
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ نمیدونستم قراره همچین اتفاق هایی بیفته درک میکنید ؟
_ من و تهدید کرد
اخماش رو تو هم کشید
_ چی گفت ؟
_ گفت اولش بچت میمیره بعدش خودت
با خشم داد زد :
_ گوه خورده
نیشخندی بهش زدم :
_ بگو گوه خورده اما واقعیت همین هست میفهمی ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
بعد مکث کوتاهی گفت ؛
_ نگران نباش اون باید جواب پس بده .

هر چقدر وانمود میکردم قوی هستم اما واقعیت این بود من بشدت از نیلوفر میترسیدم نه بخاطر خودم بلکه بخاطر بچه ای که داخل شکم من هست چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که صدای خاله هما اومد :
_ تینا
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه !؟
سری واسش تکون دادم :
_ آره خوب هستم نگران من نباشید
_ چرا پس صورتت رنگ پریده هست ؟
دستی روی صورتم کشیدم
_ چیزی نیست درست میشه
_ چیشده تینا بهم بگو دارم نگرانت میشم
با شنیدن این حرفش اشک تو چشمهام جمع شد
_ نیلوفر
اخماش رو تو هم کشید
_ باز چیکار کرده !؟
_ تهدید کرد واسه همین میترسم
_ واسه چی تهدید کرده میشه بگی چیشده ؟
_ آره
بعدش همه چیز رو واسش تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد خاله هما اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ غلط کرده
_ نمیدونم باید چیکار کنم دیگه دارم دیوونه میشم !.
با شنیدن این حرف من دستش رو روی شونم گذاشت
_ نیاز نیست نگران باشی ما همه حواسمون به تو هست و مراقبت هستیم .
_ ممنون
_ نیاز به تشکر نیست این وظیفه منه که مراقب دخترم باشم
با قدر دانی بهش خیره شدم خاله همیشه دوستم داشت بدون منت واسه همین بود که اندازه مامان فرشته دوستش داشتم !.

نوشته رمان همسر دوم خان زاده پارت ۶۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا