" /> رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۷ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۷

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

آرتان رو به نیلوفر گفت :
_ عزیزم بیا باهات کار دارم
نیلوفر لبخندی بهش زد بلند شد و همراهش رفت که مامان نیلوفر رو به من گفت :
_ میبینی چقدر دخترم رو دوست داره ؟
با شنیدن این حرفش پوزخندی بهش زدم و گفتم :
_ آره دارم میبینم چقدر دوستش داره
بعدش با تاسف سرم رو براش تکون دادم چقدر این آدما احمق بودند واقعا فکر میکردند واسه من مهم دوست داشتن یا نداشتن کسی چرا یخورده با اون عقل ناقصی که داشتند به این چیزا فکر نمیکردند چی باید بهشون میگفت آخه فقط باید تحمل کنیم تا ببینیم چی پیش میاد
_ تینا
با شنیدن صدای سیاوش خان به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
لبخندی زد
_ به حرفاش توجه نکن آرتان دوستت داره مخصوصا با وجود بچه ای که قراره به دنیا بیاد
مامان نیلوفر عصبی بهش خیره شد و گفت :
_ ببینم تو چی داری میگی ؟
سیاوش خان خونسرد بهش خیره شد
_ به تو مربوط هست من چی دارم میگم که هی میپری وسط ؟
با شنیدن این حرف سیاوش خان چشمهاش گرد شد چند تا نفس عمیق کشید و گفت :
_ پشیمون میشی
سیاوش خان با خنده سرش رو تکون داد :
_ باشه حتما پشیمون میشم !
هممون ساکت شدیم یه مشت احمق دور من جمع شده بودند چی باید بهشون میگفتم آخه ، اون زن بلند شد رفت که سیاوش خان نفسش رو آسوده بیرون فرستاد خاله هما با طعنه گفت :
_ خیلی از دستت ناراحت شد
بیتفاوت شونه ای بالا انداخت
_ مهم نیست ناراحت بودنش واسه من

خاله هما چشمهاش گرد شد :
_ مگه زنت نیست ؟
سیاوش خان زل زد تو چشمهاش و گفت :
_ نه نیست من فقط یه زن دارم که تو هستی اونم یه مزاحم هست که یه مدت دیگه گورش رو گم میکنه پس نیاز نیست نقش بازی کنم اما اون آرتان احمق زیادی تو نقشش فرو رفته میترسم بهش ضربه بزنن
_ یعنی چی ؟
سیاوش خان بلند شد :
_ چیزی نیست
بعدش گذاشت رفت خاله هما شکه گفت :
_ الان چیشد ؟
_ هیچی اصلا انگار چیزی نشده دیدید که گذاشت رفت بعدش من فکر میکنم یه خبر هایی هست .
شفق با خنده گفت :
_ خیلی باهوش هستی تینا
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم :
_ شفق
دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت :
_ باشه !
صدای خانوم بزرگ بلند شد :
_ با شوهر هاتون مدارا کنید همونطور که میدونید وقتی این دوتا عفریته رو آوردند تو این خونه یعنی مسئله مهمی هست پس زیاد بهشون فشار نیارید ، مخصوصا تو تینا همش با شوهرت سر جنگ داری .
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ من باهاش سر جنگ ندارم خودش همش میخواد دعوا کنه شما اشتباه فهمیدید
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ باشه
_ دخترم
به سمت خاله هما برگشتم و گفتم :
_ جان
_ باهات کار دارم میشه صحبت کنیم تنها چند دقیقه ؟
سری تکون دادم :
_ آره

نوشته رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا