" /> رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۵ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۵

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

نیلوفر از اینکه ضایع شده بود حس بدی بهش دست داد برای همین گفت :
_ من فقط چند تا احتمال گفتم بعدش مگه تو با تینا رابطه داشتی ؟
خدایا چرا هنوز داشت حرف میزد نمیتونست برای دو دقیقه هم که شده ساکت باشه و جلوی دهنش رو بگیره یعنی میخواست همینجوری پشت سر هم همش حرف بزنه کاش میتونستم به یه شکلی جلوی دهنش رو بگیرم دختره ی احمق
_ نیلوفر ساکت شو
نیلوفر ساکت شد که من بلند شدم خاله هما نگران گفت :
_ تینا تو که چیزی نخوردی
قبل اینکه من جواب بدم شفق گفت :
_ با شنیدن حرفای نیلوفر خانوم فکر نمیکنم میلی برای غذا موندن هیچکس باقی مونده باشه
و اشاره ای به جمع کرد بعد خودش هم بلند شد همراهش به سمت اتاق من رفتیم همین که داخل شدیم با حرص گفت :
_ وای خدایا چرا همچین کاری انجام میداد این دختره و انقدر روی اعصاب بود
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم :
_ همیشه همینه
_ و تو هم تحملش میکنی ؟
_ چاره ای هست بنظرت ؟
_ نه
چند دقیقه ساکت شدیم که شفق گفت :
_ حالا واقعا مامانت قراره هفته بعد بیاد من دور ایستاده بودم شنیدم
سرم رو تکون دادم :
_ آره قراره بیاد اما نه هفته بعد هر وقت کاراشون درست شد که گفت به زودی درست میشه پیگیر هستیم
چشمهاش رو تو حدقه چرخوند
_ داری درست میگی یا نه ؟.
بهش خندیدم :
_ شک نکن دارم درست میگم

شفق با خنده گفت :
_ خاله فرشته بیاد حال همشون رو میگیره میدونی که چقدر روی تو حساس بود
با شنیدن این حرفش اشک تو چشمهام جمع شد یاد گذشته افتادم راست میگفت مامان فرشته خیلی روی من حساس بود و همیشه نگران حال من بود ، چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که صداش بلند شد
_ تینا
از افکارم خارج شدم و با گریه گفتم :
_ جان
_من باهات حرف نزدم که گریه کنی پس تو رو خدا آروم باش باشه ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ من آرومم نگران نباش
چشم غره ای به سمتم رفت :
_ آره مشخص
غمگین گفتم :
_ یاد مامان افتادم برای همین ناراحت شدم میدونی که چقدر دوستش داشتم
_ آره
_ شفق
_ جان
دستم رو روی شکمم گذاشتم
_ برای بچه ی داخل شکمم نگران هستم
_ چرا ؟
_ پدرش
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ خوب
_ اگه نیلوفر رو دوست داشته باشه واقعا و برای همین اون و آورده باشه اینجا چی من باید چیکار کنم ؟
شفق خیره بهم گفت :
_ من فکر نمیکنم همچین دلیلی داشته باشه اما اگه این بود تو بچت رو بردار و برای همیشه برو جایی که اون اصلا نفهمه این میشه بدترین تنبیه براش
_واقعا ؟
_ آره
_ با عشقی که نسبت بهش دارم چیکار کنم ؟
_ عادت میکنی .

نوشته رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا