" /> رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۳

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

شروع کردم به خوردن که آرتان خیره به خاله هما شد و گفت :
_چیشده ؟
خاله هما با تاسف سرش رو تکون داد :
_ انقدر مشغول هستی که اصلا حواست به زنت نیست تینا تو این چند مدت که گذشته حتی درست حسابی غذا هم نخورده بعدش تو میگی چیشده ؟
آرتان بهم خیره شد :
_ مامان چی داره میگه ؟
دست از خوردن غذا کشیدم و گفتم :
_ چیزی نیست داره شلوغش میکنه
خاله هما چشم غره ای به سمتم رفت و گفت :
_ من دارم شلوغش میکنم ؟
نیشم رو براش باز کردم و گفتم :
_ آره
با تاسف سرش رو تکون داد
_ دیوونه شدی
_ تینا
با شنیدن صدای آرتان به سمتش برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم که گفت :
_ حرفای مامان درسته ؟
سرم و تکون دادم
_ آره تا حدودی
_ میشه بپرسم چرا غذا نخوردی ؟
با حرص نفسم رو بیرون فرستام
_ چون گرسنه نبودم بعدش چجوری باید بخورم وقتی احساس گرسنگی نداشتم ؟
آرتان کلافه بهم خیره شد :
_ تو حامله هستی میفهمی تینا ؟
لبخندی بهش زدم ؛
_ مشخص که میفهمم مگه من مثل توام
چشم غره ای بهم رفت و عصبی گفت :
_ تینا
_ جان
_ دو دقیقه مثل آدم باش دارم باهات صحبت میکنم
سرم رو تکون دادم
_ باشه
_ خوب میشنوم

_ چی رو میخوای بشنوی آرتان ؟
به چشمهام زل زد و با جدیت گفت :
_ تو حامله هستی اما اصلا لب به غذا نزدی برای چی میشه دلیلش رو بدونم ؟
سرم رو تکون دادم :
_ منم دلیلش رو بهت گفتم آرتان چون گرسنه نبودم فکر نمیکنم عقلت رو از دست داده باشی و نفهمی من چی بهت گفتم درسته ؟.
با شنیدن این حرف من با تاسف سرش رو تکون داد
_ واقعا متاسف شدم برات اصلا انتظار همچین چیزی رو از تو نداشتم حتی به بچه ی خودت هم رحم نمیکنی با اینکه میدونی حامله هستی و باید تغذیه درست داشته باشی اما عمدی کاری میکنی که به سلامتیت ضرر برسونه تو همچین آدمی هستی میفهمی ؟
با شنیدن این حرفش عصبی بلند شدم و بدون اینکه جوابش رو بدم به سمت اتاقم رفتم همین ک در رو بستم طولی نکشید باز شد آرتان اومد و محکم در رو بست به چشمهام خیره شد و با عصبانیت داد زد :
_ خوب میشنوم
_ اه بسه دیگه خستم کردی همش میشنوم میشنوم چی رو میخوای بشنوی ؟ اول تو باید بگی تا من بشنوم برای چی اون ### ی قاتل رو آوردی عمارت هان ؟

آرتان با خشم فریاد کشید :
_ به تو هیچ ربطی نداره
با شنیدن صدای فریاد بلندش چند دقیقه خشک شده بهش خیره شدم بعدش چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ پس به تو هم ربطی نداره من غذا میخورم یا نمیخورم ، حالا گمشو بیرون
عصبی به سمتم اومد بازوم رو تو دستش گرفت و محکم فشار داد
_ بازوم و ول کن دردم گرفت
فشار دستش رو بیشتر کرد
_ من شوهرت هستم هر کاری بهت میگم باید انجام بدی نه اینکه زبون درازی کنی .
نیشخندی بهش زدم :
_ شوهرم هستی درسته اما برده ی تو نیستم که هر کاری گفتی انجام بدم پس مراقب رفتارت باش بفهم داری چیکار میکنی
آرتان چند دقیقه بدون حرف بهم خیره شد بعدش دستش رو برداشت و گذاشت رفت نفسم رو با حرص بیرون فرستادم که خاله هما اومد داخل اتاق بهم خیره شد و گفت :
_ چیشده ؟
_ چیزی نیست
_ اما آرتان با عصبانیت رفت
پوزخندی زدم :
_ مرتیکه ی پرو
خاله هما چشمهاش گرد شد
_ نمیخوای بگی چیشده ؟
سرم رو تکون دادم :
_ نه
_ دیوونه شدی تینا چت شده تو یهو !

نوشته رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا