دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۴۸

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

آرتان عصبی به سمت من اومد بازوم رو داخل دستش گرفت و با خشم کنار گوشم غرید :
_ درست حرف بزن تینا من اصلا اعصاب درست حسابی ندارم بخوام باهات بحث کنم خیلی برات بد میشه
_ مثلا میخوای چیکار کنی کتکم بزنی ؟
ازم فاصله گرفت و گفت :
_ بشین تو اتاقت تو نمیتونی از عمارت خارج بشی بخاطر بچه ای که تو شکمت هست آروم باش
بعدش از اتاق خارج شد دوست داشتم یه تیر تو مخم بزنم و تمومش کنم اما نمیشد .
* * *
_ حالت بهتر شده انگار
به سمت نیلوفر برگشتم و با غیض گفتم :
_ دهنت رو ببند
خندید
_ چرا انقدر عصبی هستی حالا منم زن آرتان هستم اونی که زن دوم هست تویی من باید شاکی باشم .
خاله هما قبل من گفت :
_ بهتر نیست ساکت باشی !
_ نه
_ قاتلی مثل تو هیچوقت نمیتونه زن پسر من باشه نمیدونم چرا تو رو اورده عمارت اما شک ندارم دلیلی داره چون من پسرم رو میشناسم هیچ علاقه ای نسبت به هرزه ی قاتلی مثل تو نداره
نیلوفر عصبی گفت :
_ تو هم هرزه ای هستی که روی خرابه های زندگی مادرم زندگیت رو ساختی غیر اینه ؟
خاله هما پوزخندی بهش زد
_ مثل اینکه یادت رفته زن سیاوش خان من بودم تا قبل اومدن تو و مادرت بیست و هشت سال با هم زندگی عاشقانه ای داشتیم مادرت با هزار تا کلک خودش رو به شوهر من انداخت و اخرش هم پرت شد بیرون درست مثل تو .
خندیدم و با رضایت به خاله هما خیره شدم خیلی خوب جوابش رو داده بود .
نیلوفر بهم خیره شد و با عصبانیت داد زد :
_ به چی میخندی ؟
با خونسردی بهش خیره شدم و گفتم :
_ به قیافت
سیانا با شوخی گفت :
_ خیلی زشت شدی نیلوفر
نیلوفر عصبی گذاشت رفت که شروع کردیم به خندیدن
صدای آرتان اومد :
_ چخبره اینجا ؟
خاله هما به سمتش برگشت
_ اون دیوونه عصبیم کرد جوابش رو دادم گذاشت رفت داشتیم به اون میخندیدیم
آرتان با حرص گفت :
_ مامان
خاله هما اخماش رو تو هم کشید
_ توقع نداشتی وقتی بهم بی احترامی میکنه ساکت باشم ؟

آرتان با تاسف سرش رو تکون داد و گذاشت رفت ، با ناراحتی به مسیر رفتنش خیره شده بودم چرا نسبت به نیلوفر داشت توجه نشون میداد ! با قرار گرفتن دست خاله هما روی دستم بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ ناراحت هستی ؟
_ بیشتر افسرده شدم نمیدونم چرا آرتان این شکلی شده و دوباره اون قاتل رو آورده ارتان هر بار که فکر میکنم همه چیز داره درست میشه گند میزنه به تصوراتم نمیتونم اینبار به همین راحتی ببخشمش باشه همینجا میمونم اما باعث میشم دوتاشون اذیت بشن .
_ تینا ما هممون بهت کمک میکنیم نگران نباش و خودت رو ناراحت نکن من سعی میکنم بفهمم چرا دوباره اون قاتل رو آوردن تو این خونه
لبخندی بهش زدم
_ شما همیشه حواستون به من هست ممنونم !
_ تو مثل دختر خودم هستی من دوستت دارم مگه میشه حواستم به تو نباشه آخه .
صدای خانوم بزرگ اومد :
_ تینا
نگاهم رو بهش دوختم
_ جان
_ نیاز نیست به این چیزای بیخود فکر کنی اون پسره بی عقل رو هم ول کن تو الان فقط باید بفکر سلامتی بچت باشی فهمیدی ؟
_ چشم خانوم بزرگ
با رضایت سرش رو تکون داد ، بلند شدم که سیانا گفت :
_ کجا ؟
_ برم اتاق سردرد شدید ….

با دیدن کسی که همراه سیاوش خان اومده بود ، حرف تو دهنم ماسید اصلا نمیتونستم چیزی بگم شکه شده بودم ، سیانا گفت :
_ تو چرا ساکت ش..
اون هم با دیدن مامان نیلوفر کنار سیاوش خان ساکت شد و با بهت بهش خیره شد باورش نمیشد ، خدایا اصلا مشخص نبود تو این خونه چخبر هست و دارند چه غلطی میکنند
خاله هما با دیدن سکوت ما بلند شد نگاهش به سیاوش خان و اون زن افتاد اخماش بشدت تو هم رفت اما چند دقیقه بیشتر طول نکشید اخماش باز شد لبخندی زد و به سمتشون رفت با خوش رویی گفت :
_ خوش اومدید
نگاهم به سیاوش خان و مامان نیلوفر افتاد که متعجب شده بودند لابد توقع نداشتند انقدر نرم باهاشون برخورد بشه البته منم متعجب شده بودم اما اصلا نمیتونستم به روی خودم بیارم .
_ هما
به سیاوش خان خیره شد و گفت :
_ جان ؟
با تعجب پرسید :
_ حالت خوبه ؟
حالا خاله هما با تعجب بهش خیره شد
_ آره خوب هستم چرا باید خوب نباشم ؟
_ هیچی

نوشته رمان همسر دوم خان زاده پارت ۴۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا