دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۴۷

۱ / ۵ ( ۱ vote )

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

_ آخه همه ی این مشکلات بخاطر من هست !
_ میدونی چیه مشکلات تو مشکل منم هست پس دیگه اصلا دوست ندارم درموردش حرف بزنی و ناراحت بشی شنیدی ؟
_ آره
_ خوبه
بعدش دستم رو گرفت و گفت :
_ حالا بریم پیش بقیه ترانه هم خیلی ترسیده بود
خندیدم
_ باید بترسه اون زن خیلی خطرناک
_ میدونم بهش گفتم دیگه حق نداره از عمارت خارج بشه به هیچ عنوان اونم گفت نمیدونسته .
با شنیدن صدای زنگ موبایلم متعجب به آرتان خیره شدم که پرسید :
_ کیه ؟
بیتفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم :
_ نمیدونم
خندید
_ مطمئنی نمیدونی ؟
سرم رو تکون دادم و گفتم :
_ آره
_ جواب بده کشت خودش و
جوابش رو دادم :
_ بله بفرمائید
_ دختر عزیزم حالت چطوره ؟
با شنیدن نیایش چشمهام رو با درد باز و بسته کردم من هر چقدر تلاش میکردم فراموشش کنم اون بدتر سعی میکرد خودش رو بهم یاد آوری کنه
_ برای چی باهام تماس گرفتی ؟
_ امروز دختر خاله ی شوهرت دیدم و …
وسط حرفش پریدم :
_ هر گوهی خواستی بخور فقط به من زنگ نزن دوست ندارم صدای نحست رو بشنوم .
بعدش گوشی رو دادم به آرتان اون مشغول تهدید کردن نیایش شد وقتی گوشی رو قطع کرد به سمت من برگشت و گفت :
_ حالت خوبه ؟
سرم رو تکون دادم و گفتم :
_ آره
_ این زن قصدش فقط اذیت کردن نه آسیب رسوندن یه بیمار روانی که لذت میبره از کاراش
با تاسف سرم رو تکون دادم و گفتم :
_ میدونم
_ پس انقدر بهش فکر نکن
_ باشه
رفتیم پایین همه نشسته بودند و داشتند میخندیدند
_ بابا
سیاوش خان نگاهش رو به آرتان دوخت
_ جان
_ بیا تو حیاط باهات کار دارم
_ باشه
بعد اینکه سیاوش خان و آرتان رفتند ، رفتم کنار خاله هما نشستم به صورتم خیره شد لبخندی زد
_ بهتری ؟
_ آره ممنون
_ نیاز نیست بترسی ما هممون کنارت هستیم .
لبخندی روی لبهام نشست و گفتم :
_ با وجود شما من از هیچی نمیترسم خیلی ممنون که کنارم هستید ‌
خاله هما خم شد پیشونیم رو بوسید

چند مدت گذشته بود دیگه اصلا خبری از نیایش نبود خیال منم بابت این موضوع راحتر شده بود چون میدونستم آرتان هم بشدت پیگیر این ماجرا هست و به این زودی بیخیال ماجرا نمیشه
_ تینا
با شنیدن صدای آرتان به سمتش برگشتم و با عشق بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان عزیزم
_ چیزی نیاز نداری برات فراهم کنم ؟
_ نه فقط مراقب خودت باش
به سمتم اومد خم شد لبهام رو کوتاه بوسید
_ هستم تو هم مواظب خودت و فسقلمون باش
_ چشم
_ آرتان بیا بریم دیر شد زن ذلیل
آرتان با حرص گفت :
_ باشه بابا میام
وقتی آرتان رفت بهش خندیدم ، دستی روی شونم نشست به عقب برگشتم با دیدن خاله هما گفتم :
_ جان
_ داشتی با شوهرت خداحافظی میکردی ؟
_ آره
_ یه هفته میرن میان
_ از همین الان دلم براش تنگ میشه .
خاله هما خندید و گفت :
_ چرا از همین الان دلت براش تنگ میشه
_ چون عاشقش هستم
_ دیوونه
همراه خاله هما به سمت بیرون رفتیم داخل حیاط نشستیم بقیه هم اومدند تا شب گرم صحبت شدیم ، نیمه شب بود که هممون خوابیدیم ، صبح با صدای داد و فریاد ‌کسی از خواب بیدار شدم اصلا نمیشد تو این عمارت باشی و یه شب خیلی معمولی داشته باشی همیشه باید جنگ و جدل داشته باشی ‌
_ تینا
با شنیدن صدای خاله هما بهش خیره شدم
_ جان
_ برو اتاقت نیاز نیست بیای پایین بااین وضعیتت
_ اما چیشده ؟
_ چیزی نیست
_ من زن آرتان هستم
با شنیدن صدای آشنای نیلوفر چشمهام گرد شد با بهت داد زدم :
_ اون نیلوفر هست
_ نه
_ صدای خودش بود خودم شنیدم .
بعدش با عجله به سمت پایین رفتم با دیدنش چشمهام گرد شد خودش بود چقدر عوض شده بود ، خوشگلتر شده بود اما مگه آرتان اون و نفرستاده بود بره پس اینجا چیکار میکرد ؟
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟.
با شنیدن صدام به سمتم برگشت نیشخندی زد
_ حامله شدی عروس خانوم ؟
_ به تو ربطی نداره
_ مگه میشه بهم ربطی نداشته باشه بلاخره من زن اول آرتان هستم و تو زن دومش هستی !

به همتا خانوم خیره شدم و گفتم :
_ با آرتان تماس بگیرید بهش خبر بدید تا بیاد این و پرت کنه بیرون
نیلوفر با شنیدن این حرف من زد زیر خنده اخمام رو تو هم کشیدم وقتی خنده اش تموم شد به من خیره شد و گفت :
_ ببخشید نتونستم جلوی خودم و بگیرم
بعدش به سمت همتا خانوم برگشت
_ حتما باهاش تماس بگیر
نمیدونستم چرا انقدر خونسرد خودم رفتم سمت گوشی و با آرتان تماس گرفتم اما اشغال بود دوباره گرفتم شماره اش رو اما نمیتونستم باهاش تماس برقرار کنم عصبی شده بود صدای نیلوفر اومد :
_ زیاد به خودت زحمت نده عزیزم آرتان تا چند دقیقه دیگه میرسه
با عصبانیت بهش خیره شدم و داد زدم :
_ عوضی چی میخوای دوباره برگشتی هان ؟
بیتفاوت شونه ای بالا انداخت
_ آرتان من و آورد !
_ داری عین سگ دروغ میگی
بلند شد اخماش رو تو هم کشید و گفت ؛
_ نیازی نیست دروغ بگم آرتان خودش تا چند دقیقه دیگه میاد از خودش بپرس .
استرس گرفته بودم یعنی ارتان باهاش چیکار داشت دعوتش کرده بود خیلی دلشوره داشتم اصلا نمیتونستم این زن رو درک کنم به هیچ وجه ممکن نمیشد درکش کرد
با اومدن آرتان به سمتش رفتم و گفتم :
_ آرتان نیلوفر باز پیداش شده همش داره چرت و پرت میگه
آرتان کلافه بهم خیره شد
_ کجاست ؟
_ تو سالن
آرتان به سمت نیلوفر رفت و داد زد :
_ مگه بهت نگفتم منتظر باش اگه اتفاقی برات میفتاد چی ؟
چشمهام گرد شد باورم نمیشد این آرتان بود داشت سر نیلوفر داد میزد یعنی دوستش داشت خدایا خودت بهم صبر بده با صدای لرزون شده ای گفتم :
_ چخبره اینجا ؟
آرتان به سمتم برگشت و گفت :
_ چیزی نیست برو تو اتاقت
نیلوفر خندید
_ نگران نباش حالا که چیزی نشده بعدش من مواظب خودم نیاز نیست نگران باشی
دیگه داشتم دیوونه میشدم این رفتار آرتان رو روی حساب چی میذاشتم با خشم به آرتان خیره شدم و گفتم :
_ همین الان برام توضیح بده
به سمتم برگشت و سرد گفت :
_ نیلوفر از این به بعد همراه ما تو همین عمارت زندگی میکنه تموم .
با بهت داد زدم :
_ میفهمی چی میگی آرتان ؟ یه قاتل رو آوردی باهامون زندگی کنه تو عقلت سرجاشه ؟
محکم اسمم رو صدا زد
_ تینا
_ من میرم به هیچ عنوان جایی که این قاتل باشه نمیمونم جون بچه ام رو تو خطر نمیندازم تو هم با عشق اولت خوش باش .

داشتم وسایلم رو جمع میکردم ، رسما تو این عمارت داشتم دیوونه میشدم همش اتفاق های عجیب غریب و حالا هم قرار شده بود با یه قاتل زندگی کنم اصلا مگه این شدنی بود صدای پا اومد میدونستم آرتان اما دیگه اصلا برام اهمیت نداشت مگه من براش اهمیت داشتم !
_ تینا داری چیکار میکنی ؟
_ کور که نیستی دارم وسایلم رو جمع میکنم .
_ دست از مسخره بازی بردار هیچ جا نمیتونی بری شنیدی ؟
به سمتش برگشتم و پوزخندی بهش زدم
_ اتفاقا میرم خیلی خوب هم میرم جایی که یه قاتل باشه اصلا نمیمونم من زندگی بچم رو تو خطر نمیندازم فهمیدی ؟
_ داری اشتباه میکنی
_ باشه من اشتباه میکنم دست از سرم بردار آرتان خسته شدم نمیتونم همش با اتفاق های عجیب غریب اینجا سر و کله بزنم .
_ تو زن منی بچه ی من تو شکمت هست کجا میخوای بری ؟
_ جایی که اذیت نشم و جون خودم و بچم تو خطر نباشه
آرتان اخماش رو تو هم کشید
_ بسه خیلی داری کش میدی
_ من دارم کش میدم ؟
_ آره
_ یا نفهمی یا خودت رو زدی به خریت متوجه هستی چند دقیقه پیش چیکار کردی ؟
_ چیکار کردم مگه ؟
_ یه قاتل رو برداشتی آوردی بینمون بعدش میپرسی چیکار کردم
_ ببین داری شلوغش میکنی !
_ باشه من شلوغش میکنم حالا دست از سرم بردار
به سمت چمدون رفتم که دستم رو گرفت و فریاد کشید :
_ بسه
با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم ، دستی داخل موهاش کشید و کلافه گفت :
_ داری با اعصاب من بازی میکنی داری دیوونم میکنی دست بردار از اینکارت میفهمی ؟
_ نه
_ بس که نفهم هستی !
_ نفهم تویی نه من
_ ببین تینا حق نداری جایی بری .
_ باشه من جایی نمیرم
نفسش رو آسوده بیرون فرستاد که گفتم :
_ اما یه سئوال دارم !
سئوالی به من خیره شد و گفت :
_ چی ؟
_ اون قاتل رو برای چی آوردی تو این خونه ؟
روش رو ازم برگردوند
_ نیلوفر هنوز زن منه
با بهت گفتم :
_ مگه طلاقش ندادی ؟
_ نه
چشمهام پر از اشک شد
_ تمام این مدت بهم دروغ گفتی آره ؟
_ نه
با خشم سرش فریاد کشیدم
_ مثل سگ داری دروغ میگی ، گفته بودی طلاقش دادی اما الان میگی نه تو تمام مدت من و بازیچه کرده بودی آرتان فقط برو گمشو از اتاق نمیخوام ببینمت !.

نوشته رمان همسر دوم خان زاده پارت ۴۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا