دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۴۵

۱٫۷ / ۵ ( ۳ votes )

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

آرتان اصلا نمیذاشت من دست به سیاه و سفید بزنم یا از جام تکون بخورم همش مواظب من بود ، خوشحال بودم چون میدونستم این بچه قراره زندگی من رو عوض کنه
_ تینا
با شنیدن صدای خانوم بزرگ بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ میتونم باهات خیلی رو راست صحبت کنم !؟
_ آره
_ باید این روز ها خیلی مراقب خودت باشی ، وضعیت روستا اصلا مناسب نیست همه چیز خیلی آشفته شده تا میتونی داخل عمارت باش و اصلا قصد بیرون رفتن نکن اون هم بدون خبر ممکن برات اتفاق بدی بیفته ، مخصوصا با این وضع حامله شدن تو دوست نداشتم ناراحتت کنم اما خوب من هم نمیتونم ساکت باشم و بهت چیزی نگم بعدا اتفاقی اگه برات میفتاد من نمیتونستم هرگز خودم رو ببخشم
با ترس بهش خیره شدم
_ مگه چیشده !؟
آه تلخی کشید و گفت :
_ تو نمیدونی مگه !؟
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم :
_ نه
_ارباب ده پایین با مشکل داره برای همین
_ اما این چه ربطی داره !؟
_ بخاطر همین موضوع دعواست بین دو طرف و دشمن های هر دو طرف دارند از موقعیت سواستفاده میکنند .
چشمهام گرد شد
_ یعنی چی !؟
_ تینا خنگ شدی مگه خیلی واضح دارم بهت میگم ممکن برای دو طرف اتفاق های ناخوشایندی بیفته فهمیدی حالا !؟
با بهت سرم رو تکون دادم
_ آره اما هضم این اتفاقات برای من خیلی سخت !
_ میدونم
به روبروم خیره شدم که صدای آرتان اومد :
_ تینا عزیزم
به سمتش برگشتم و بی حوصله گفتم ؛
_ جان
متعجب شد
_ حالت خوبه !؟
_ آره
_ اما صورتت این و نشون نمیده
_ من خوبم آرتان نگران نباش بعدش تو چرا امروز انقدر زود اومدی !؟
مشکوک نگاهی به خانوم بزرگ انداخت و گفت :
_ کارام زود تموم شد .
برای آرتان نگران بودم میترسیدم اتفاقی براش بیفته خودم که داخل خونه بودم اما آرتان بیرون بود خدایا خودت مواظبش باش .
_ تینا
با شنیدن صدای خاله هما به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه !؟
_ آره من خوب هستم خاله
_ احساس کردم خوب نیستی آخه رنگت پریده
آرتان اخماش رو تو هم کشید و به سمت اتاق رفت میدونستم از دستم ناراحت شده ، بلند شدم و پشت سرش راه افتادم داخل اتاق شدم در رو بستم که صداش بلند شد :
_ میشنوم …!

متعجب به آرتان خیره شدم :
_ چی !؟
اخماش رو بیشتر تو هم کشید و گفت :
_ چی باعث شده این شکلی بشی هان این چه ریخت و قیافه ای هست برای خودت درست کردی آخه …!؟
_ چیزی نیست آرتان من فقط یخوره امروز سردرد داشتم عزیزم نگران نباش …
_ بسه
با شنیدن صدای عصبی آرتان ساکت شدم ، به سمت من اومد خیره به چشمهام شد :
_ خوب میشنوم
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ چی رو میشنوی !؟
_اینکه چه اتفاقی افتاده وقتی من نبودم که باعث شده تو صورتت انقدر گرفته بشه !؟
_ چیزی …
_ دروغ نگو فقط تینا میدونی با شنیدن دروغ عصبی میشم‌ …!
با شنیدن این حرفش ساکت شدم نفس عمیقی کشیدم و همه چیز رو براش گفتم وقتی حرف هام تموم شد آرتان با حرص گفت :
_ آخه چرا به تو گفت خوبه بهش گوشزد کرده بودم هیچ چیزی بهت نگه ببین چیکار …
_ آرتان
_ جان
اشک تو چشمهام نشست با صدای گرفته ای گفتم :
_ من نگران تو هستم میترسم برات اتفاق بدی بیفته
_ نگران من نباش قرار نیست هیچ اتفاق بدی برای من بیفته شنیدی !؟
_ اما خانوم بزرگ …
دستاش رو دو طرف صورت من گذاشت
_ من همیشه از این مشکلات داشتم و به بهترین نحو ممکن انجامش دادم پس نمیخواد نگران من باشی
خواستم چیزی بهش بگم که منصرف شدم آرتان همیشه لجباز بود و حرف حرف خودش فقط !
_ آرتان
_ جان
_ با مامان صحبت کردی !؟
_ با مامانت نه ولی با پدرت آره گفت حال داداشت بهتر شده و باهاش تماس بگیری
_ باشه
_ تینا
گیج بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ تو حالت خوبه !؟
_ من آره
_ پس چرا دوباره شبیه آدم هایی شدی که گیج هستند
_ داشتم به داداشم فکر میکردم همین که سالم هست خداروشکر انشاالله دوباره به چیز هایی که میخواد برسه .
آرتان به سمت من اومد محکم بغلم کرد و گفت :
_ منم کاری میکنم تو خوشبخت بشی !
لبخندی روی لبهام نشست

دستی روی شکمم کشیدم منتظر بودم بچه ام بدنیا بیاد و من در آغوشش بگیرم لبخندی روی لبهام نقش بسته بود
_ داری به چی فکر میکنی که باعث شدی لبخند روی لبهات بشینه !؟
با شنیدن صدای آرتان به سمتش برگشتم و گفتم :
_ به بچمون
حالا اون هم یه لبخند خیلی قشنگ روی لبهاش نشسته بود اومد کنارم نشست دستش رو روی شکمم گذاشت
_ امیدوارم صحیح و سالم باشه دیگه هیچ چیزی نمیخوام
_ دوست داری پسر باشه یا دختر ؟!
_ دوست دارم پسر باشه
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ چرا مگه دختر دوست نداری !؟
_ عاشق دختر هستم اما دوست دارم پسر باشه و اگه یه وقت من نبودم مواظب تو باشه پناهت باشه ‌…
دستم رو روی لبهاش گذاشتم
_ خودت همیشه کنار من هستی انشاالله هیچوقت سایه ی تو از سر من کم نمیشه .
_ تینا
_ جان
_ من و دوست داری !؟
لبخندی بهش زدم :
_ این چه سئوالیه آرتان خودت میدونی من چقدر عاشقت هستم بخاطر تو حتی دیدن خانواده ام هم نرفتم تا خودشون بیان ، خانواده ای که براشون جون میدم .
_قبل از اینکه تو بیای به زندگیم اصلا احساس خوبی نداشتم همه چیز در نظر من تیره و تار شده بود
خواستم چیزی بگم که صدای خاله هما اومد :
_ خلوت کردید
آرتان به خاله هما و سیاوش خان خیره شد :
_ آره درست مثل شما !
سیاوش خان خندید
_ امیدوارم خیلی زود بچه ی شما به دنیا بیاد و این عمارت شکل تازه ای به خودش بگیره
_ انشاالله
_ راستی امروز خبری از سیانا خانوم نیست پس کجاست !؟
_ نیست رفته جایی
_ کجا !؟
سیاوش خان شونه ای بالا انداخت و گفت :
_ نمیدونم هر چند وقت یکبار غیبش میزنه
_ نگرانش شدم نکنه اتفاقی افتاده باشه
_ نه چند تا نگهبان همراهش هستند
نفسم رو آسوده بیرون فرستادم که خاله هما بهم خیره شد
_ تینا عزیزم تو خوب هستی !؟
_ آره من خوب هستم نگران نباشید
لبخندی زد که آرتان گفت :
_ فردا قراره دکتر بیاد تینا
با تعجب پرسیدم :
_ برای چی !؟
_ معاینه تو
_ خوب چه احتیاجی بود بیاد عمارت خودمون میرفتیم
_ نه میترسم برات مشکلی پیش بیاد
چشمهام گرد شد
_ چه مشکلی !؟
قبل اینکه جواب من رو بده سیاوش خان با شوخی گفت :
_ این پسر خیلی زن ذلیل
_ درسته

_ آرتان
_ جان
با ناراحتی بهش خیره شدم و گفتم :
_ من خیلی خسته شدم همش تو این روستا هستیم از خونه هم که اصلا بیرون نمیریم حداقل وقتی شهر بودیم بیرون میرفتیم اما اینجا بیشتر شبیه زندان !
آرتان آهسته خندید و گفت :
_ تو الان ناراحت هستی ؟!
_ آره
_ چرا !؟
_ چون نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ کدوم وضعیت
کلافه بهش خیره شدم و گفتم :
_ یعنی واقعا نمیبینی هیچکدوم اینارو آرتان ، من خیلی احساس بدی دارم بعدش احساس زندانی شدن دارم ، همش دردسر داریم این روستا انگار طلسم شده اس
آرتان به سمتم اومد دستش رو روی موهام کشید
_ بزار من کار های اینجا رو سر و سامون بدم بعدش همه ی اینارو درست میکنیم اصلا نگران نباش و خودت رو ناراحت نکن شنیدی !؟
_ اما …
حرف من رو قطع کرد
_ به اعتماد داری !؟
_ آره
_پس یه مقدار بهم زمان بده و صبر کن من همه چیز رو درست میکنم نفسم رو آسوده بیرون فرستادم !
_ انشاالله که درست میکنی من ذاتا خیلی خسته شدم
دستش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ ببین من چی میخوام بهت بگم
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ جان
_قراره خیلی زود خانواده ات رو ببینی
ناامید بهش خیره شدم
_ این اصلا ممکن نیست پس نمیخواد الکی من رو امیدوار کنی اونا حالا حالا ها نمیان .
_ افتادن دنبال کارشون قراره بیان
چشمهام برق زد
_ داری جدی میگی !؟
آرتان رو محکم بغل کردم و با شادی گفتم :
_ اگه حقیقت داشته باشه این بهترین خبریه که تو عمرم شنیدم .
بوسه ای روی موهام کاشت و گفت :
_ نمیدونم چی بهت بگم !
_ فقط بگو دوستم داری
_ دوستت دارم
ازش جدا شدم
_ آرتان
با عشق گفت :
_ جان خانوممم
خواستم چیزی بگم که صدای در اتاق اومد ، آرتان متعجب گفت :
_ این وقت شب کی میتونه باشه !
بعدش رفت در رو باز کرد نمیدونم کی بود بهش چی گفت که باعث شد آرتان عصبی و آشفته بشه ، اومد داشت لباس هاش رو عوض میکرد با نگرانی گفتم :
_ آرتان کجا داری میری !؟

بهم خیره شد و گفت :
_ من بیرون یه مشکلی پیش اومده باید برم ، اصلا نگران نباش بخواب و از اتاقت اصلا خارج نشو باشه !؟
نگرانش شده بودم ، دلشوره بدی بهم دست داده بود
_ من نگرانت هستم کجا میخوای بری آخه !؟

نفس عمیقی کشید و گفت :
_ ببین تینا من باید برم به کمکم احتیاج دارند ، اصلا هم چیز خاصی نشده تو فقط بگیر بخواب به چیزی هم فکر نکن قربونت بشم .

بعدش خم شد بوسه ای روی پیشونیم گذاشت ، شک نداشتم یه اتفاق خیلی بد افتاده اما چه اتفاقی خدا میدونست قلبم داشت مثل سیر و سرکه میجوشید ، با رفتن آرتان خواب از چشمهام رفت تا ساعت سه شب من داشتم داخل اتاق راه میرفتم ولی هیچ خبری نشده بود .
از اتاق خارج شدم داخل سالن همه بیدار بودند دیگه شک نداشتم یه چیزی شده .
_ خاله هما !؟

با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت :
_ تینا عزیزم چرا بیدار شدی نصف شب برو بخواب .

با ترس گفتم :
_ چیزی شده !؟
لبخندی زد
_ نه عزیزم چیزی نشده
_ پس چرا همتون جمع شدید اینجا اصلا آرتان کجا رفت !؟

خانوم بزرگ گفت :
_ بهش بگو وگرنه بدتر نگران میشه .
خاله هما بهم خیره شد
_ مثل اینکه تو روستا تیر اندازی شده چند نفر به قتل رسیدند ، آرتان رفت ببینه چیشده سیاوش هم همراهش رفت
چشمهام سیاهی رفت ….

با شنیدن صدا هایی کنار گوشم هوشیار شدم
_ مامان چرا بهش گفتید میدونید تینا حامله اس نباید دچار هیجان بشه
صدای ناراحت خاله هما اومد :

_ من نمیخواستم بهش بگم ، خانوم بزرگ گفت بگو اینجوری بدتر نگران میشه .
_ از دست خانوم بزرگ .
آهسته چشمهام رو باز کردم
_ آرتان
با شنیدن صدام به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت :
_حالت خوبه !؟
_ آره

نفسش رو آسوده بیرون فرستاد و گفت :
_ مردم و زنده شدم دختر تو که من رو کشتی از نگرانی ، مگه بهت نگفته بودم تو اتاقت استراحت کن .
با یاد آوری دیشب اشک تو چشمهام نشست

_ دلشوره داشتم نتونستم اومدم بیرون که شنیدم چیشده ، خیلی نگرانت شدم میترسیدم چیزیت بشه .
کلافه بهم خیره شد :

_ تینا از این به بعد حرف گوش کن انقدر لجبازی نکن شنیدی !؟
_ آره

_ چیزی هم نشده از این اتفاق ها همیشه میفته و من برای کنترل میرم ببینم کی پشت این ماجراس که مشخص شد و به حسابش رسیدم بدترین تاوانی که میتونست رو پس داد .

چند مدت گذشته بود و همه چیز نسبت به قبل خیلی آرومتر شده بود ، دیگه خبری از دعوا و جنگ نشده بود تو روستا شاید هم شده بود اما من اصلا خبردار نمیشدم ، داخل هال تنها نشسته بودم و داشتم با گوشیم بازی میکردم که صدای زنگش بلند شد متعجب به شماره ناشناس خیره شدم یعنی کی میتونست باشه جوابش رو دادم :
_ بله بفرمائید
صدای نیایش اومد :
_ سلام دختر قشنگم ، دلت برای مادرت تنگ نشده ؟.
چشمهام گرد شد بعد این همه مدت چرا به من زنگ زده بود باز چی میخواست از جون من با صدای گرفته ای پرسیدم :
_ برای چی باهام تماس گرفتی باز چی از جون من میخوای ، چرا دست از سر من برنمیداری !؟
با صدای بلندی شروع کرد به خندیدن وقتی خنده اش تموم شد گفت :
_ دلم برات تنگ شده بود !
_ کسشعر نگو تو دلت برای هیچکس تنگ نمیشه تو لابد باز یه نقشه کشیدی
_ خیلی بی ادب شدی تینا .
_ به تو هیچ ربطی نداره
_ مگه میشه بهم ربط نداشته باشه تو دختر من هستی و قراره تا چند مدت دیگه بیای پیش خودم .
دستام مشت شد از عصبانیت باز داشت من رو تهدید میکرد
_ من هیچوقت برنمیگردم پیش تو پس انقدر ادا از خودت درنیار و سعی نکن با حرفات اذیتم کنی الانم گوشی رو خاموش میکنم تا باهات هیچ تماسی نداشته باشم
خواستم گوشی رو قطع کنم که گفت :
_ از داداشت چخبر حالش بهتر شده ؟
چشمهام گرد شد با شک پرسیدم :
_ تو ….
قهقه ی بلندی زد :
_ اصلا باهوش نیستی دخترم به من نرفتی به اون بابات بیشتر شباهت داری ، درسته کار من بود اول میخواستم بفرستمش سینه قبرستون اما بعدش دیگه دلم برای بابات سوخت همچین کاری نکردم
اشک تو چشمهام جمع شد
_ تو چرا انقدر پست هستی آخه چی از جون ما میخوای !؟
_ انتقام
_ با انتقام گرفتن چی بهت میرسه !؟
_ خیلی چیزار
_ بدبخت ترین آدمی که تو عمرم دیدم تو هستی !
_ نه اشتباه نکن بابات و اون فرشته عوضی زندگی من رو خراب کردند فکر میکنی به همین آسونی میزارم از دستم خلاص بشن
_ عوضی
_ به زودی بچه ی تو شکمت رو میکشم پس زیاد بهش وابسته نشو فهمیدی عزیزم
بعدش گوشی قطع شد خشک شده به روبروم خیره شده بودم حرفش داشت تو گوشم زنگ میزد الان من رو تهدید کرده یعنی خدایا چرا این زن انقدر پست شده بود

آرتان نگران به سمتم اومد و گفت :
_ تینا چیشده با کی داشتی حرف میزدی چرا این شکلی شدی جواب بده تینا !؟
با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم
_ نیایش بود
آرتان ساکت شد بعدش اخماش تو هم رفت و با خشم غرید :
_ اون زنیکه برای چی بهت زنگ زده بود چی میخواست ازت هان !؟
_ بچه
آرتان متعجب شد
_ چی !؟
با ترس بهش خیره شدم و نالیدم :
_ بچمون
_ چی داری میگی تینا بچمون چی !؟
همه ی حرف هاش رو برای آرتان تعرف کردم ، رفته رفته صورتش داشت قرمز میشد وقتی حرفام تموم شد با عصبانیت فریاد کشید :
_ میکشم اون حرومزاده رو چجوری جرئت کرده زن من رو تهدید کنه
بعدش بلند شد که دستش رو گرفتم و ترسیده گفتم :
_ آرتان
دستش رو از دستم کشید
_ زنده اش نمیزارم
واقعا ترسیده بودم آرتان صورتش وحشتناک شده بود ، صدای سیاوش خان اومد :
_ آرتان چیشده برای چی داری داد میزنی !؟
آرتان به سمت پدرش برگشت و گفت :
_ نیایش آشغال زنگ زده به تینا گفته بچتون رو میکشم ، بنظرت میتونم آروم باشم !؟
_ گوه خورده زنیکه ی کثافط
_بسه
با شنیدن صدای فریاد من ساکت شدند با گریه به آرتان خیره شدم و گفتم :
_ میخوای چیکار کنی آرتان خودت میدونی اون زن چقدر خطرناک هست نمیدونی !؟
آرتان کلافه گفت :
_ میدونم اما …
_ دیگه اما و اگر نداره پس دست بردار اون قصد داشته داداش من رو بکشه اما منصرف شده میدونی این یعنی چی !؟
آرتان عصبی گفت :
_ پس میخوای چیکار کنم دست روی دست بزارم تا اون هر غلطی دوست داشت بکنه !؟
_ نه ، اما صبور باش صبر کن با فکر پیش برو نیایش خیلی خطرناک من بیشتر از همه میشناسمش .
سرم گیج رفت دستم رو روی سرم گذاشتم که آرتان اومد سمتم و نگران گفت :
_ بشین باز حالت بد شد
آروم نشستم که سیاوش خان هم اومد کنارم نشست و گفت :
_ آروم باش تینا نیاز نیست بترسی !
_ نمیترسم
_ آره مشخص
سیاوش خان با حرص اسمش رو صدا زد :
_ آرتان بسه !

_ ببین تینا اصلا نیازی نیست بترسی ما هم قرار نیست بریم با نیایش کشت و کشتار کنیم اما از همین الان باید یه کار هایی بکنیم تا اون زن نتونه بهت آسیبی برسونه درسته !؟
_ آره
سیاوش خان لبخندی زد و گفت :
_ پس حالا اخمات رو وا کن انقدر خودت رو خسته نکن با فکر کردن به این چیزا
_ باشه
به آرتان خیره شدم که اخماش تو هم بود با صدای گرفته ای گفتم :
_ از دست من ناراحت هستی ؟
_ نه
_ پس چرا اخمات تو همه !؟
_ از دست اون زن عصبی هستم و نمیدونم تا کی باید خودم رو تحمل کنم تا بلایی سرش درنیارم .
بعدش بلند شد رفت که سیاوش خان گفت :
_ درست میشه میدونی که مرد و نمیتونه آروم باشه مخصوصا وقتی یکی عشقت رو اذیت کنه مخصوصا با وضعیتی که تو داری ‌
تلخ گفتم :
_ هیچوقت نمیتونم درک کنم مادرم کسی که من رو به دینا آورده و از گوشت خون خودش هستم چرا همچین رفتار زشتی باهام داره .
_ اون یه مریض بعدش مادر تو فرشته هست چون تو رو به دنیا نیاورده دلیل نمیشه مادرت نباشه اون مثل یه مادر واقعی هست برات و خیلی زیاد دوستت داره .
_ درسته !
_ تینا
_ جان
_ پاشو برو پیش آرتان جفتتون نیاز دارید صحبت کنید تا آروم بشید .
_ چشم
_ چشمت بی بلا
بلند شدم به سمت بیرون رفتم آرتان داخل حیاط ایستاده بود و داشت سیگار میکشید
_ آرتان
با شنیدن صدام به سمتم برگشت اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ برای چی اومدی بیرون !؟
_ اومدم باهات صحبت کنم
_ در چه مورد !؟
_ نیایش
چشمهاش رو محکم باز و بسته کرد ، سیگارش رو پرت کرد روی زمین و پاش رو گذاشت روش تا خاموش شد با عصبانیت به من خیره شد و گفت :
_ نمیخوام درموردش صحبت کنم اون زن فقط باعث عصبانیت من میشه
_ اما ‌…
_ تینا
_ میشه یه دقیقه گوش بدی !؟
_ باشه بگو میشنوم
_ میخوام حواست بهش باشه هر لحظه ممکنه کاری کنه من خودم مهم نیستم اما تو و بچمون …
_ تینا این مزخرفات چیه داری میگی واقعا فکر کردی من میزارم بلایی سر تو بیاد ؟!
_ نه

_ من به فکر خودم نیستم تینا فقط تو برای من مهم هستی اینو بفهم و درکم کن چرا سگ شدم .
ساکت داشتم بهش نگاه میکردم واقعا اعصابم خورد شده بود میدونستم آرتان نگران حال منه اما میخواستم مواظب خودش باشه ، نیایش هر بلایی خواست سر من بیاره من راضی هستم فقط نگران بچه ی داخل شکمم هستم و آرتان ، آه تلخی کشیدم که آرتان دستاش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ به من نگاه کن
سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_هیچوقت فکر نکن من میزارم بلایی سر تو بیاد لازم باشه جونم رو میدم اما نمیزارم بلایی سر تو بیاد .
_ میدونم آرتان اما مواظب خودت باش بلایی سر تو بیاد من دیوونه میشم نمیتونم زنده بمونم
دستش رو روی لبم گذاشت
_ هیس این حرف و نزن
لبخندی بهش زدم و با عشق گفتم :
_ دوستت دارم
اونم خندید و گفت :
_ منم دوستت دارم
_ میگم
_ جان
_ من خیلی گرسنه هستم تو چی ؟
_ باز چیزی نخوردی ؟
مظلومانه بهش خیره شدم و گفتم :
_ منتظر اومدن تو بودم تا کنار هم غذا بخوریم
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ تینا
_ جان
_ صد بار بهت گفتم باید غذات رو بخوری تو حامله هستی دیگه باید به فکر سلامتی جفتتون باشی ‌
_ ببخشید نمیتونستم تنهایی چیزی بخورم میلم نمیکشید

نوشته رمان همسر دوم خان زاده پارت ۴۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا