" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۶۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۶۱

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

#نفس

محکم و مصمم گفتم: من اینجا می‌مونم، هنوز حال رایان کاملا خوب نشده نباید سنگین بلند کنه.
مامان به زن عمو اشاره کرد و عصبی گفت: مادر به این گندگی نمی‌بینی؟
زن عمو تموم مدت انگشتش‌و به لبش می‌کشید تا نخنده.
– می‌بینم اما زن عمو حسابی خسته‌ست، بیشتر کاراش‌و اون انجام داده حالا نوبت منه.
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
بابا کشیدش.
– بیا بریم این نمیاد.
از حمایتش نامحسوس بوسی براش فرستاد که سعی کرد نخنده.
مامان بازوش آزاد کرد و با حرص گفت: بابا من به کی بگم که نمی‌خوام دخترم کنار یه پسری که معلوم نیست…
زن عمو ضربه‌ای بهش زد و حرفش‌و قطع کرد.
– هوی! داری درمورد پسر من حرف میزنیا!
مامان چشم غره‌ی بدی بهش رفت که زن عمو هم متقابلا همین کار رو کرد.
با صدای رایان که روی مبل خوابیده بود نگاه همگی به سمتش چرخید.
– محدثه خانم بذارید باشه دیگه…
با مظلومیت ادامه داد: من هنوز کمرم ناقصه به زور راه میرم، مامانمم تو این چند روز حسابی خسته شده تازه شوهرشم گناه داره می‌خواد زنش کنارش باشه.
انگشت‌هاش‌و توی هم قفل کرد.
– لطفا، گناه دارم نگاه کنید…
به صورتش دست کشید.
– رنگ به صورت ندارم هنوز.
لب‌هام‌و روی هم فشار دادم تا نخندم.
این مدلی رایان‌و ندیده بودم دیگه.
به مامان نزدیک شدم و گونش‌و بوسیدم.
– بذارید دیگه، بهت قول میدم دختر و پسر خوبی باشیم، وقتی توی عمارت بودم و گند اخلاق بود بلایی سرم نیاورد حالا که عاشقمه.
زن عمو: اصلا یه کار می‌کنیم، به مهرداد میگم بره یه خونه‌ی بزرگتر کرایه کنه، همگی میریم اونجا.
ذوق کرده بغلش کردم و با هیجان گفتم: عالیه عالیه موافقم خیلی هم موافقم.
ازش جدا شدم و گفتم: ویلایی هم باشه.
با خنده سرش‌و به چپ و راست تکون داد.
بابا: فکر بدی نیست.
به شونه‌ی مامان زد.
– نظر شما خانم؟
مامان دست به سینه نیم نگاهی بهم انداخت.
– خوبه پس الان نفس همراهمون میاد.
حرص وجودم‌و پر کرد که از شدتش پام‌و به زمین کوبیدم.
– مامان! میگم نیاز به مراقبت داره.
اینبار زن عمو کفری شد که عصبی گفت: بذار بمونه دیگه، رایان پسر منه.
مامان: دقیقا چون پسر توعه نمی‌ذارم، یادم نرفته بچه که بود چه شیطون و پررویی بود.
رایان با خنده گفت: واقعا؟ چطوری بودم؟
زن عمو لبش‌و جمع کرد تا نخنده و جدیتش‌و حفظ کنه.
مامان به رایان نگاه کرد و تا خواست حرفی بزنه زن عمو ضربه‌ای بهش زد.
– نمی‌خواد بگی.
مامان لبخند مرموزی زد که لبم‌و گزیدم و زیر لب گفتم: باز بدجنسیش گل کرد!
رو به رایان گفت: یعنی دقیقا اخلاق اون مهرداد رو به خودت جذب کرده بودی، یه پررویی بودیا.
رایان با ابروهای بالا رفته گفت: اخلاق کی؟ اونم کسی که حتی بابامم نبود؟
نگاهی به زن عمو انداختم.
هم عصبانیت توی نگاهش خوابید و هم خنده.
– یادت نمیاد که این‌و میگی، تو به مهرداد می‌گفتی بابا.
ابروهام بالا پریدند.
رایان کمی خودش‌و بالا کشید.
– داری اینطوری شوهرت‌و خوب جلوه میدی؟*
با اخم گفتم: رایان؟
با اخم ریزی نگاهم کرد.
زن عمو سر به زیر گفت: نه، فیلمات‌و داریم، تو سال‌هایی که نبودی همیشه نگاشون می‌کردم، مخصوصا فیلمی که تازه به حرف اومده بودی‌و اولین کلمتم بابا بود.
اشک نگاهم‌و پر کرد.
تا رایان اومد حرفی بزنه زن عمو گفت: فردا می‌بینمتون.
این‌و گفت و از هال بیرون رفت که رایان بلند گفت: مامان غلط کردم نمی‌خواستم ناراحتت کنم.
سعی کرد بلند بشه که به سمتش رفتم.
بلند گفت: مامان صبر کن.
صدای زن عمو توی راهرو اکو شد.
– من خوبم از تو ناراحت نیستم، بلند نشو، خداحافظ.
روی تخت نشست و دستش‌و توی موهاش تکون داد.
– لعنتی!
بابا: ما هم رفتیم.
مامان: نخیر.
پر حرص نگاهش کردم.
اینبار بابا بازوش‌و گرفت و به زور کشیدش.
– رو اعصاب من راه نرو محدثه.
مامان مشتش‌و به دستش کوبید.
– کتک نمی‌خوای ولم کن.
اما بابا بیرونش انداخت و در رو گرفت.
– خداحافظ.
از اینکه بالاخره بیخیالم شدند لبخند عمیقی زدم.
– خداحافظ بابا جونم.
خندید و چشمکی بهم زد و بعد در رو بست.
با همون لبخند پر ذوق به سمت رایان چرخیدم اما با دیدن حالتش لبم جمع شد.
کنارش نشستم و دستم‌و روی شونش گذاشتم.
– رایان؟
بهم نگاه کرد و لبخند کم رنگی زد.
– جونم.
– ناراحت نباش دیگه.
با شیطنت ادامه دادم: دیدی آخرش کار خودم‌و کردم کنارت موندم؟
آروم خندید و به مبل تکیه داد و بغلم کرد.
دست‌هام‌و دور کمرش انداختم و پاهام‌و روی مبل آوردم.
موهام‌و از جلوی صورتم کنار زد و گفت: از اینکه کنارمی خوشحالی؟
– اوهم خیلی زیاد.
– ازم نمی‌ترسی؟
سرم‌و بالا آوردم و با خنده نگاش کردم.
– اولا با این اخلاق و هیکلت چرا اما الان نه.
نگاهش پر از خنده شد.
– می‌ترسیدی‌و زبونتم دراز بود؟
کنار سرم‌و به سینش تکیه دادم و سعی کردم نخندم.
– خب با حرف‌های زورت کنار نمیومدم.
خندید و بوسه‌ی طولانی به موهام زد.
از آرامشش چشم‌هام‌و بستم.

دستش که روی کمرم بود به پایین به حرکت دراومد، تا رسید پایین کمرم از سر حرص نچی گفتم و دستش‌و پس زدم.
– آدم باش!
پررو خندید.
– یه کم لاغری باید بیشتر چاق بشی.
با یه ابروی بالا رفته سر بالا آوردم.
– لازم نکرده درمورد لاغر بودنم یا نبودنم نظر بدی، خیلی هم خوبم.
با حرص ادامه دادم: لازمم نکرده به هیکل سوگل توجه داشته باشی‌و هیکل من‌و نقد و بررسی کنی.
نگاهش پر از شیطنت شد و رو نوک بینیم زد.
– حسودی می‌کنی هان؟
سریع جبهه گرفتم.
– نخیرم من حسود نیستم، فقط گفتم که اینکار رو نکنی.
نگاه ازش گرفتم و با حرص بیشتری گفتم: حیف اون شب که اومدم نجاتش دادم.
– چه شبی؟
تازه فهمیدم چه سوتی‌ای دادم من!
لبم‌و گزیدم و نیم نگاهی بهش انداختم.
– هیچی، همه خوبن منم خوبم.
نگاه ازش گرفتم و زیرلب با استرس زمزمه کردم: چی دارم میگم؟
– نفس؟
صداش کمی جدی شده بود.
– کی سوگل‌و نجات دادی؟
بهش نگاه کردم و با استرس خندیدم.
– اون شب یادته که تو خواب راه رفته بودم و معاشقتون‌و به هم زدم؟
یه ابروش‌و بالا انداخت.
– خب؟
باز خندیدم.
– تو خواب راه نرفته بودم از عمد اومدم سوگل‌و از دستت نجات بدم.
حرص زیادی نگاهش‌و پر کرد و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
لبخند پر استرسی زدم و همون‌طور که آروم دست‌هاش‌و از دورم باز می‌کردم گفتم: بله دیگه، چه کنم که دل رحمم نمی‌خواستم درد بکشه.
با همون نگاه سرش‌و تکون داد.
یه دفعه یه ضرب از روش بلند شدم اما تا اومدم فرار کنم پیرهنم‌و کشید که با یه جیغ روی مبل افتادم.
یه پاش‌و روم انداخت و با حرص گفت: اونشب از سردرد به زور خواب رفتم.
– چیزه… کمرت درد نگرفت؟ نمی‌خوای بلند بشی؟ گناه داری دردت میاد.
فکم‌و گرفت و تو صورتم خم شد.
– جوجه تو که خودت بهتر می‌دونی من چیزیم نیست.
آب دهنم‌و با صدا قورت دادم.
– میگما رایان، قرار بود بری حموم، چرا نمیری؟
کاملا روم خم شد که لبم‌و گزیدم.
– نظرت چیه به تلافی اون شب یه کم بریم توی تخت بعد برم حموم؟
خودم‌و زدم به نفهمی.
– بریم توی تخت چیکار کنیم؟ مگه توی تختم میشه رفت؟ همه روش می‌خوابند، خب اگه خوابت میاد…
انگشت‌هاش‌و روی لبم گذاشت و خندون نگاهم کرد.
– آی نفس، من تو رو نشناسم کی تو رو بشناسه؟ خودت‌و نزن به نفهمی.
سعی کردم به عقب ببرمش.
– برو کنار دارم خفه میشم.
دستش‌و روی رونم کشید که شروع کردم به زدنش و جیغ زدم: نکن بلند شو.
دستش‌و نوازش‌وار بالا و پایین کرد و خندون گفت: جیغات‌و بذار واسه بعد خوشگلم.
چشم‌هام‌و بستم و همون‌طور که می‌زدمش جیغ زدم: حرف نزن بیشعور الان میرم زنگ مامانم میزنم بیاد من‌و ببره.
سرش‌و تو گردنم فرو کرد و بوسید که وجودم زیر و رو شد.
سعی کردم سرش‌و کنار بزنم.
نالیدم: توروخدا نکن رایان… وقتی می‌گند دختر و پسر تنها بشند نفر سوم شیطونه راست گفتند.
به شونه‌هاش کوبیدم.
– بلند شو.
صدای خندش توی گردنم بلند شد.
– گردنت شلت می‌کنه.
پاهام‌و سفت گرفتم و با فکی قفل شده گفتم: رایان؟
بوسه‌ی دیگه‌ای زد و سر بلند کرد که دست ‌بی‌رمق شدم‌و به گونش کوبیدم.
– عوضی.
چندین بار آروم به گونم زد و با خنده گفت: همین قدر بسته، من رفتم حموم خانمم.
بعد بازم بوسه‌ای به گردنم زد و بدون توجه به نگاه آتیشی من از روم بلند شد و به سمت اتاق رفت.
دست از سفت گرفتن بدنم برداشتم و با خیالی راحت شده روی مبل ولو شدم.
– بیشعور گاو میش.
صداش بلند شد.
– کاری نکن بازم بیاما، اینبار دیگه لختت می‌کنم.
از روی حرص چشم‌هام‌و بستم و دستم‌و نزدیک صورتم مشت کردم.
چیزی نگذشت که صدای دوش بلند شد.
از جام بلند شدم.
– دارم برات.
وارد اتاق شدم که لباس و شلوارش‌و روی تخت دیدم.
تهدیدوار رو به در حموم سر و اشارم‌و تکون دادم.
– صبر داشته باش.
از اتاق بیرون اومدم و وارد آشپزخونه شدم.
فلفل‌و برداشتم و برگشتم توی اتاق.
لباس و شلوارش‌و برعکس کردم و تا تونستم فلفل‌و ریختم روشون.
قراره خارش ‌بگیری عزیزم اونم از نوع زیاد.
درستشون کردم و به همون حالت قبل روی تخت گذاشتمشون.
تا نمی‌دیدم از خارش به خودش می‌پیچه از حرصم کم نمی‌شد.
اومدم پام‌و از توی اتاق بذارم بیرون اما با لرزش گوشیش وایسادم.
کنجکاو شده به سمتش رفتم و از روی میز برش داشتم اما با اسمی که دیدم هیزم بیشتری روی آتیش حرصم ریخته شد و انگار سوختم.
مگه سوگل چندبار بهش زنگ زده که اسمش‌و سیو کرده؟

نگاه کوتاهی به حموم و بعد به گوشی انداختم.
انگشتم‌و روی دکمه‌ی سبز نگه داشتم.
جز به جز بدنم داشتند وادارم می‌کردند جواب بدم و تا می‌تونم فحش بارش کنم.
اونقدر مکثم طولانی شد که قطع کرد.
چشم‌هام‌و بستم و سعی کردم از گر گرفتگی بدنم کم کنم.
انگار داشتم می‌سوختم و لباس تنم بیش اندازه برام گرم شده بود.
آخرش عزمم‌و جمع کردم و گوشی‌و روشن کردم تا برم توی مخاطبینش به سوگل زنگ بزنم اما با دیدن رمز پوفی کشیدم.
با کمی مکث گفتم: رایان؟
صداش تو فضا طنین انداخت.
– جونم عشقم تو هم می‌خوای بیای حموم؟
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– باز کنم در رو؟
سعی کردم به اعصابم مسلط باشم.
– اینقدر چرت و پرت نگو رایان، رمز گوشیت چیه؟
صداش با تاخیر اومد.
– واسه چی می‌پرسی؟
– می‌خوام به آرام زنگ بزنم.
– خودم که بیرون اومدم واست باز می‌کنم زنگ بزن.
گوشی‌و تکون دادم و زیر لب عصبی گفتم: نه انگار یه خبرایی هست که نمیگه!
روی تخت دراز کشیدم و منتظر بیرون اومدنش به سقف چشم دوختم و گوشی‌و توی دستم چرخوندم.
اگه با سوگل رابطه‌ای داشته باشه چی؟
از درد فکرم دستم‌و توی موهام مشت کردم و چشم‌هام‌و بستم.
نمی‌دونم چقدر با موهام بازی کردم که بالاخره بیرون اومد.
همونجا دم در با ابروهای بالا رفته وایساد.
– تو اتاقی!
روی تخت نشستم.
– نباشم؟
همون‌طور که موهاش‌و با کلاه حوله لباسیش خشک می‌کرد بیرون اومد و شیطون گفت: بودنت که خوبه اما روی تخت بودنت خیلی خوب‌تره.
خواست به سمتم بیاد که انگشت اشارم‌و طرفش گرفتم و با تندی گفتم: سمتم نیا.
لباس و شلوارش‌و برداشتم و به سمتش پرت کردم که با تعجب گرفتشون.
– چته بابا! خوردیم که.
با اخم‌های درهم نگاه ازش گرفتم.
با لرزش ناگهانی گوشی که توی دستم بود بی‌اراده از جا پریدم اما تا اومدم نگاهی بهش بندازم از دستم چنگ زده شد که با یه هین سر بالا آوردم و رایان‌و با اخم‌های درهم دیدم.
رد داد و گوشی‌و روی میز برعکس گذاشت.
چشم‌هام‌و بستم و با یه نفس عصبی گفتم: کی بود؟
– اگه فرد خاصی بود جواب می‌دادم.
با چشم‌هایی که مطمئن بودم رگه‌ی قرمز پیدا کردند نگاهش کردم.
– میگم کی بود؟
حوله لباسیش‌و روی تخت انداخت و لباسش‌و برداشت.
– چته تو؟
اینبار بی‌طاقت از جا پریدم و داد زدم: میگم کی بود؟
اخم‌هاش شدید درهم رفت که واسه لحظه‌ای بخاطر داد کشیدنم به خودم لعنت فرستادم.
بدون اینکه لباسی بپوشه به سمتم اومد که بی‌اراده یه قدم به عقب برداشتم.
– قرارمون داد زدن سر هم ‌دیگه نبود!
از عصبانیت و استرس نفس نفس می‌زدم.
رو به روم وایساد که خیره‌ی بدنش شدم و آروم لب زدم: کی بود؟
می‌خواستم خودش اعتراف کنه.
– یکی از دوست‌هام.
همین حرفش کافی بود تا آتیش گرفته نگاهش کنم.
محکم به عقب پرتش کردم و بغض به گلوم چنگ زد.
– دوست هان؟ دختر یا پسر؟
دست‌هاش‌و از هم باز کرد.
– دیوونه شدی؟ یه حموم رفتم برگشتم چرا زمین تا آسمون تغییر کردی؟
این دفعه نتونستم اسمش‌و نگهش دارم و گفتم: سوگل بود آره؟
اخم‌هاش از هم باز شدند و جا خورد.
دستم‌و زیر چشم‌هام کشیدم تا اشکم نریزه.
– باهاشی هان؟
چشم‌هاش‌و بست و یه دستش‌و بالا گرفت.
– آروم باش، برات توضیح میدم.
به قفسه‌ی سینم زدم.
– حتما خودم باید می‌گفتم تا اعتراف می‌کردی؟
چشم باز کرد.
– اینطور نیست که تو فکر می‌کنی.
بغض کرده پوزخندی زدم و به سمت در رفتم اما خودش‌و بهم رسوند و بازوم‌و گرفت و رو به روی خودش کشیدم.
– باور کن چیز خاصی نیست.
عصبی خندیدم.
– چیز خاصی نیست؟ چقدر بهت زنگ زده که شمارشم سیو کردی؟ تازشم تو که شمارتو بهش نداده بودی اون داده بود پس معلوم میشه که…
به قفسه‌ی سینه‌ی لختش زدم.
– تو بهش زنگ زدی، من خر نیستم رایان، گاگولم نیستم.
تقربیا بلند گفت: باشه من بهش زنگ زدم اونم وقتی دبی بودم.
اشک بیشتری نگاهم‌و پر کرد که لبام‌و به هم فشردم.
با همون تن صدا گفت: فهمیدم برگشته دبی، زنگ زدم و خواستم بیاد آرومم کنه…
اینبار داد زد: چون حالم خیلی خراب بود جوری که نزدیک بود کار یکی از خدمتکارا رو بسازم.
لب‌هام‌و محکم‌تر روی هم فشار دادم که درد بکشم اما گریم نگیره.
چشم‌هاش‌و بست و نفس عمیقی کشید.
– زنگ زدم اومد.
با پاهای بی‌رمق عقب عقب به سمت در رفتم.
– تا اتاقمم اومد، حالم خراب بود نفس داشتم دیوونه می‌شدم…
اینبار بغضم شکست و اجازه دادم که اشک‌هام روی گونم سر بخورند.
چشم باز کرد.
– اما یه چیز رو باید بدونی شاید نزدیک بود بینمون اتفاقی صورت بگیره ولی یه دفعه به خودم…
با لرزش گوشیش دیگه حرفش‌و بیشتر از این گوش ندادم و با دردی که انگار داشت به جنونم می‌رسوند با دو خودم‌و به گوشیش رسوندم و قبل از عکس العملش برش داشتم.
با دیدن اسم سوگل دیگه نفهمیدم چی‌کار می‌کنم و با یه جیغ گوشیش‌و روی سرامیک پرت کردم که خورد شد.
نگاه لرزونم‌و که بالا آوردم نگاهم به رایانی خورد که بهت زده بهم نگاه می‌کنه.

با لرزش صدام داد زدم: میرم از اینجا، تو هم بهش خبر برسون نیویورکی که بیاد و زیر دست و پات جون بده و کبود بشه.
از گریه به هق هق افتاده بودم.
لگدی به تیکه‌های گوشیش زدم و از کنارش که هنوزم بهت زده بهم نگاه می‌کرد گذشتم.
پام‌و از اتاق بیرون گذاشتم اما یه دفعه چنگی به موهام زده شد و با یه جیغ به داخل کشیده شدم و تا به خودم بیام محکم به دیوار کوبیده شدم.
با دیدن حالت صورتش جوری ترسیدم که گریه یادم رفت.
فکم‌و گرفت و نزدیک صورتم غرید: حرفم تموم شد که رفتی؟ تموم شد که گوشی‌و شکستی؟… هان؟
با دادی که توی صورتم زد چشم‌هام‌و بستم و لرزیدم.
نفس‌هاش بیشتر تو صورتم پخش شدند.
چشم که باز کردم چشم‌های سبز سرخ شدش‌و تو میلی متری ازم دیدم.
دست‌های لرزونم‌و روی بازوهاش گذاشتم و نفس بریده لب زدم: باشه گوش میدم فقط برو عقب.
شمارش نفس‌هاش تندتر شده بود و همین می‌ترسوندم.
دستش روی گلوم نشست اما فشار نداد.
خشن لب زد: رابطه‌ی من برات مهمه؟ با اینکه می‌دونی اگه تا تختم بیان اما تو قلبم نمی‌تونند بیان دوست نداری رابطه‌ای داشته باشم؟ ولی اینم می‌دونی که من مدت‌ها برده داشتم و کنترل کردن خودم بهتره بگم غیرقابل کنترله!
لبش‌و روی گوشم گذاشت و نفس زنان گفت: باشه منم حرفی ندارم دیگه نمی‌ذارم دختری حتی درمورد تختم حرف بزنه چه برسه پاش بهش باز بشه.
از اذیت شدنم سرم‌و کنار کشیدم اما فکم‌و گرفت و بازم لبش‌و به گوشم چسبوند.
– لطفا برو عقب رایان داری اذیتم می‌کنی.
اما انگار نشنید و حالا با دستش که زیر لباس دکمه‌دار سفیدم پیش روی کرد نفس‌و ازم گرفت.
تقلا کردم و با عجز گفتم: نکن رایان.
بهم نگاه کرد و جوری صورتش‌و جلو آورد که لب‌هامون تو میلی متری از هم بودند.
با فکی قفل شده گفت: هیچ دختری، نه سوگل و نه هیج کس دیگه‌ای…
چشم‌هاش‌و بست و صورتم‌و بو کشید.
از کاراش شدید داشتم می‌ترسیدم، این نگاهش می‌ترسوندم.
– اما خودت باید آرومم کنی.
همین حرفش کافی بود تا جوری بلرزم که حتی لرزش سلول‌هامم حس کنم.
نفسم هرلحظه انگار تنگ‌تر می‌شد.
– را… رایان الان… الان حالت خوب… خوب نیست، برو… برو عقب بعد… بعد درموردش حرف میزنیم.
اما انگار به دیوار گفتم.
سرش‌و تو گودی گردنم فرو کرد و دستش که زیر لباسم بود از پهلوم بالا رفت و تا کمرم پیش روی کرد که مو به تنم سیخ شد و بی‌اراده خودم‌و بیشتر بهش چسبوندم.
از ترس اینکه بلایی سرم بیاره بغضم گرفت.
لب نم‌دارش‌و که روی گردنم گذاشت به بازوش چنگ زدم و با بغض گفتم: را…
اما هنوز حرفم‌و کامل نکرده بودم که با چنان گازی که از گردنم گرفت از شدت درد از ته دل جیغی کشیدم و چند قطره اشک روی گونم چکید.
ناخون‌هاش‌و روی کمرم کشید.
خوب می‌دونستم این رایان دقیقا کی بود، این رایان من نبود، به جاش همونی اومده بود که وادارش می‌کرد اون بلاها رو سر سوگل بیاره.
یه دفعه ازم جدا شد که فرصت‌و غنیمت شمردم و خواستم فرار کنم اما دستش‌و دور گردنم انداخت و به سمت تخت کشوندم.
زدم زیر گریه و همون طور که تقلا می‌کردم گفتم: رایان توروخدا این تو نیستی، رایان منم نفس، تو نمی‌تونی، دلت نمیاد باهام اینکار رو بکنی.
روی تخت پرتم کرد و بلافاصله روم خیمه زد.
نگاهش واسم غریبه بود، سرد بود، بی‌رحم بود، بدجنس بود.
یقم‌و با دو دستش گرفت و تو صورتم خم شد.
– داد بکش اما جیغ نه.
انگار داشتم جون می‌کندم.
امکان نداشت که بتونم از دست همچین هیکلی فرار کنم.
تو یه حرکت جوری پیرهنم‌و پاره کرد که دکمه‌هاش به هر طرفی پرت شدند.
پاهام‌و تکون دادم و همون‌طور که به دست‌هاش میزدم صدای هق هقم بلند شد.
دست‌هاش‌و روی پهلوهام گذاشت و خم شد.
با گازی که از پوستم گرفت دست از تقلا برداشتم و از ته دل جیغی کشیدم اما با تو دهنی که بهم زد سرم چرخید و موهام روی صورتم ریختند.
از درد ضربش اشک‌هام بیشتر شدند.
باورم نمی‌شد بالاخره روزی رسید که این بلا رو بتونه سر منم بیاره.
با خشونت گفت: گفتم جیغ نه.
از تقلا انرژیم کم و کمتر می‌شد.
با فکری که به ذهنم رسید به خیال اینکه به خودش میارتش سیلیه محکمی بهش زدم که کاملا سرش چرخید و چشم‌هاش بسته شدند.
می‌لرزیدم، بدم می‌لرزیدم.
فکر کردم به خودش اومده اما همین که چشم‌هاش‌و باز کرد و بهم نگاه کرد از طرز نگاهش مردم و فهمیدم بیماریش وخیم‌تر از این حرف‌هاست.
– خشونت دوست داری هان؟ باشه برده کوچولو.
جمله‌ی آخرش حسابی شکم کرد.
اون رایان نیست نفس، نیست.
از روی تخت بلند شد و به سمت کمدش رفت.
با لرزش بدنم بلند شدم و خودم‌و به سمت لب تخت کشیدم.
از لرزش و بی‌جون بودن بدنم نمی‌تونستم تند برم و از دستش فرار کنم و گردن و پهلوم هنوزم می‌سوختند.
اونقدر گریه کرده بودم که چشم‌هام می‌سوختند.
پام به زمین نرسیده بود که با کشیده شدن بازوم از پشت روی تخت افتادم و با ضربه‌ای که به کمرم خورد تا مرگ رفتم‌و برگشتم.

از پشت موهام‌و گرفت.
– حالا دست رو من بلندی می‌کنی هان؟ به عنوان اولین شبت کاری به سرت میارم که تا مرگ بری‌و برگردی.
علاوه بر تنم روحمم درد می‌کرد.
همین که موهام‌و ول کرد تا بخواد ضربه‌ی دوم کمربند رو بزنه به هر جون کندنی بود چرخیدم و گفتم: بزن.
دستش روی هوا موند.
به زور کلمات‌و از درد و سوزشی که می‌کشیدم بیرون آوردم.
– بکش، تمومش کن…
یه کم نفس گرفتم و لب خشک شدم‌و با زبون تر کردم.
– کبودم کن و ازش لذت ببر اما این‌و بدون، اگه امشب… زن از این اتاق برم بیرون… واسم می‌میری رایان، تا ابد می‌میری.
دستش همونجا مونده بود و نگاهش کم کم داشت رنگ عوض می‌کرد.
حالا برخلاف ثانیه‌ای پیش سکوت خونه رو پر کرده بود اما این سکوت زیاد دووم نیاورد و صدای آیفون نابودش کرد.
یه دفعه کمربند رو انداخت و وحشت زده سریع از روم بلند شد و از تخت پایین رفت.
نگاهش جوری بود که خودشم باورش نمی‌شد همچین کاری‌و کرده.
خیره بهم اونقدر عقب رفت که آخرش به دیوار خورد و یه دفعه روی زمین افتاد.
مدام دهنش‌و باز و بسته می‌کرد تا حرفی بزنه اما نمی‌تونست.
دیگه نتونستم چشم‌هام‌و باز نگه دارم و بستمشون.
زنگ پی در پی زده شد و صدای آرام توی فضا چرخید.
– نفس؟ رایان؟
صداش پر از خنده شد.
– می‌دونم الان دوست ندارید کسی مزاحم عشق بازیتون بشه اما من و رادمان اومدیم تا به راه هدایت بشید.
بازم زنگ زده شد و اینبار رادمان به حرف اومد.
– آی دوتا دیوونه؟ فکر نکنید نمی‌فهمیم خونه‌اید، خالد رو دیدیم.
اما نه من جون بلند شدن داشتم و نه رایان.
هنوزم تو شک این اتفاق بودم، همینطور خودش.
نمی‌خواستم باور کنم اونی که اونطوری زجرم داد رایان بود، کسی که عاشقمه.
مشت‌هایی به در کوبیده شد.
آرام: نفس؟ رایان؟
اینبار صداش نگران بود.
با صدای کمد به زور چشم باز کردم.
هراسون لباس و شلواری‌و برداشت و پوشید.
داشت فرار می‌کرد؟ یا شایدم شک و ترس فعلا راه حلی جز فرار بهش نمی‌داد.
تند پوشیدشون و به سمت در رفت اما قبل بیرون رفتن چرخید و با نگاه پر از ترس و اشک بهم زل زد.
باز خواست حرفی بزنه اما نتونست و کامل از اتاق خارج شد.
یه دفعه در هال به شدت به دیوار خورد و پس ‌بندش صدای متعجب رادمان بلند شد.
– رایان؟ خوبی؟
صدای قدم‌هاش که بی‌توجه به آسانسور تند از پله‌ها پایین می‌رفت به گوشم رسید
رادمان بلند گفت: رایان؟
صدای آرام‌و داخل خونه شنیدم.
– نفس؟
اونقدر بی‌جون و هنوزم شکه بودم که نتونم جوابش‌و بدم.
به داخل اتاق دوید و صدای جیغش چشم‌هام‌و بست.
– نفس؟
تخت بالا و پایین شد.
گرفتم تا بلندم کنه اما از درد کمرم نفس پر صدایی کشیدم.
– چی… چی شده؟
به گونم زد.

– نفس چشم‌هات‌و باز کن.
صدای پر ترس رادمان بلند شد.
– چی شده؟
آرام جوری که انگار درست نفس نمی‌کشه گفت: نذار رایان بره، برو بگیرش بیارش، به آمبولانسم زنگ بزن.

تا خواست به بابام زنگ بزنه سریع گوشی‌و از دستش چنگ زدم و کنارم پرت کردم که از جا پرید.
– چی‌کار می‌کنی؟
– هیچ کسی خبردار نمی‌شه، بین خودمون می‌مونه.
با صدای رادمان نگاهمون به سمتش چرخید.
– جواب نمیده، نه خالد اینوراست نه خودش.
نگرانی به دلم چنگ زد.
گوشی‌و توی جیبش گذاشت و کنار آرام روی تخت نشست.
– نمی‌خوای بگی چی شده؟
نگاه ازشون گرفتم.
– چیز مهمی نیست.
آرام عصبی خندید.
– مهم نیست؟ کمرت کبوده، جای دندون روی گردن و پهلوته، سرم لازم شدی، رایان چی بلایی سرت آورده؟
بهش نگاه کردم و عصبی گفتم: هیچی، باشه؟ خوردم زمین.
اخم‌هاش‌و توی هم کشید.
– حتما زمین دندونت گرفته نه؟ رنگ به صورت نداشتی، روی تخت همینطور شکه افتاده بودی! از چهره‌ی رایانم مشخص بود حسابی ترسیده.
با تحکم گفت: پس حرف بزن.
پتو رو روی سرم کشیدم و گفتم: من حرفی ندارم.
صدای نفس عصبیش بلند شد.
رادمان: واقعیت‌و بگو نفس، داداش من و آرامه، بخدا اگه اذیتت کرده بگو تا حسابش‌و بذارم کف دستش.
حرفی نزدم.
ضربه‌ای به سرم زده شد.
– هوی، با توعیما!
بازم جوابی ندادم.
کمی سکوت کردند و رادمان بازم به حرف اومد.
– می‌خواست بلایی سرت بیاره؟ می‌خواست به زور باهات تماسی داشته باشه؟
پوست لبم‌و کندم و پشت دستم‌و به لبم کشیدم.
آرام: نفس؟ لطفا یه چیزی بگو.
پتو رو از سرم برداشتم.
– اون نبود.
گیج گفت: یعنی چی اون نبود؟
– یعنی اینکه اونی که گردن و پهلوم‌و گاز گرفت و یه کمربندم حواله‌ی کمرم کرد اون نبود.
هردوشون متعجب و سردرگم نگاهی به هم انداختند.
آرام با ناباوری گفت: یعنی با کمربند زدتت؟
به تندی گفتم: گفتم اون نبود، رایان هیچوقت اینکار رو نمی‌کنه.
رادمان: پس کی اینکار رو کرده؟ به جز رایان که کسی توی خونه نبود!
فکش قفل شد.
– نکنه کار یکی از نگهبان‌هاشه؟
کلافه کنار سوزن سرم توی دستم‌و خاروندم.
– هیولای درونش بود.
آرام ضربه‌ای به دستم زد و با حرص گفت: مگه فیلم تخیلیه؟ درست حرف بزن ببینم.
نفسم‌و رها کردم.
– رایان… مشکلی داره که وقتی بروز بده تمایل شدیدی به زجر دادن دختر رو به روش پیدا می‌کنه.
اخم‌های هردوشون بیشتر درهم رفت.
رادمان: یعنی چی؟ چه مشکلی؟
نمی‌خواستم واضح بگم اما انگار مجبور بودم و آخرش تیر خلاص‌و زدم.
– رایان سادیسم داره.
بهت و ناباوری نگاه هردوشون‌و پر کرد.
با حرص گفتم: راحت شدید؟ ولی خونتون گردن خودتونه اگه کسی از این موضوع بویی ببره.
آرام با همون حالت گفت: دکتر رفته؟
سری بالا انداختم که نگاهی به رادمان انداخت.
رادمان دستی به صورتش کشید.
– وای خدا!
آرام: مامانم نباید بفهمه وگرنه دیوونه می‌شه.
رادمان: خودم می‌برمش دکتر.
پوزخندی زدم.
– فکر می‌کنی حرفت‌و قبول می‌کنه؟ که همراهت بیاد دکتر؟
آرام: تو که میگی اینطوره پس چطور وقتی توی عمارتش بودی بلایی سرت نیاورده؟ نکنه داری چیزی‌و پنهان می‌کنی؟
یه ابروم‌و بالا انداختم.
– تو باز حرف مفت زدی؟!
بازم وجودم از حرص آتیش گرفت.
– تا اون سوگل خانم بود نیازی به من نبود.
چشم‌هام‌و بستم و دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– خدانکنه باز ببینمت.
آرام: ازش ناراحتی؟
چشم باز کردم.
برق اشک توی نگاهش بود.
– می‌دونی که داداشم چقدر دوست داره.
دستش‌و گرفتم.
– هممون خوب می‌دونیم که به خواست خودش نبوده، هیولای درونش مجبورش کرده، ازش ناراحت نیستم اما نمی‌ذارم بفهمه.
– آخه چرا؟
– نه باهاش حرف می‌زنم و نه بهش محل میدم، می‌خوام فکر کنه با این بیماری ممکنه از دستم بده، اینطور ارادش‌و جمع می‌کنه و میره دکتر، اگه تلنگری بهش نخوره می‌خواد اینجا بمونه تا وقتی باباش به هوش بیاد، اینم مشخص نیست کی به هوش میاد، هم بخاطر خودش و هم بخاطر خودم باید درمان بشه، مطمئنم الان بخاطر کاری که کرده کلی داره زجر می‌کشه.
***********
به سختی می‌‌خندیدم و حرف می‌زدم و سعی می‌کردم به رایان نگاه نکنم که بفهمه می‌دونم بهم زل زده.
پشت اپن روی صندلی تک پایه‌ی بلند نشسته بودم و اونم از عمد روی مبلی نشسته بود که بهم دید داشت.
کاهوی بعدی‌و برداشتم و ریز کردم.
عمو حمیدم که برگشت ایران؛ دلم براش تنگ می‌شه.
مامان: نگفتی نفس، این چسب روی گردنت واسه چیه؟
چاقو توی دستم بی‌حرکت موند و با استرس به آرامی که لبش‌و گزیده بود نگاهی انداختم.
– نفس؟
روم‌و چرخوندم و اولین چیزی که به ذهنم رسید رو به زبون آوردم.
– چشمت روز بد نبینه مامان افتادم مثل چی، شکستگی یه مجسمه کشیده شد به گردنم.
اخم‌هاش به هم گره خوردند.
– ببینم.
آب دهنم‌و به زور قورت دادم.
– نه… چیزه دکتر گفته تا یه هفته بازش نکنم تا زخمش بسته بشه و عفونت نکنه.
خداروشکر بیخیال شد و به سیب زمینی خرد کردنش ادامه داد.
– همیشه سر به هوایی! بیشتر مواظب خودت باش.
هم زمان با آرام نفس آسوده‌ای کشیدم.
– چشم.
– چیه پسرم دلت واسه نفس‌ تنگ شده که اینقدر بهش زل زدی؟

با صدای خندون زن عمو خواستم بهش نگاه کنم اما زود جلوی خودم‌و گرفتم.
– نفس کنارمم باشه دلم براش تنگ می‌شه.
زود جلوی لبخندم‌و گرفتم.
مامان‌و دیدم که ابروهاش بالا پریدند و همون‌طور که کار می‌کرد نه بابایی گفت.
نفس‌ پر حرصی کشیدم.
آرام به سمتم خم شد و آروم نالید: نگاه کن داداشم چطوری مظلومانه داره بهت نگاه می‌کنه!
نیم نگاهی بهش انداختم.
– اگه می‌خوای بفرستیمش دکتر پس نشو دایه‌ی مهربان‌تر از مادر.
– دلم طاقت نمیاره اینجور ببینمش.
به کارم ادامه دادم.
-‌ باید بیاره، حالا هم حرف نزن کارت‌و بکن گشنمه.
مامان از جاش بلند شد و رو به زن عمو گفت: به نظرت یکی دیگه پوست بکنم یا بسه؟
زن عمو: یه دونه دیگه می‌خواد ولی برو بشین خودم پوست می‌کنم.
مامان بدون مخالفت از آشپزخونه بیرون رفت.
با دستی که یکی از کاهوها رو برداشت سریع سر بالا آوردم.
با دیدن رایان هل کردم و سریع اخم‌هام‌و توهم کشیدم و نگاه ازش گرفتم.
یکی دیگه برداشت و دستش‌و کنار ظرف نزدیکم به اپن تکیه داد.
– امشب خوشگل‌تر شدی، چی‌کار کردی؟
مثلا اینجوری با مهربونی می‌خواد سر بحث‌و باز کنه.
– برو بشین سرجات.
موهای کوتاه روی صورتم‌و کنار زد که زود به دستش زدم.
– یه کم حرف بزنیم؟
یه کاهوی دیگه برداشتم.
– حرفی نداریم.
شستش‌و که روی صورتم کشید محکم‌تر به دستش زدم و اینبار با اخم بهش نگاه کردم.
– گفتم برو بشین سرجات.
خوب شرمندگی توی نگاهش‌و می‌دیدم.
درمونده گفت: معذرت می‌خوام.
به گردنم دست کشید که دستش‌و پس زدم و نگاه ازش گرفتم.
– نکن رایان برو، حرفی باهات ندارم.
– اما من دارم، حداقل اگه حرفی نداری سکوت کن بذار من حرف بزنم، بیا بریم توی حیاط؛ لطفا نفس.
آرام به بازوم زد.
– برو تا خودم ننداختمت توی حیاط؛ درسته داداشم خطا کرده اما بذار حرفش‌و بزنه.
با یه ابروی بالا رفته بهش نگاه کردم که باز به بازوم زد.
– زود باش وگرنه اینبار میزنم توی کمرت دادت دربیاد.
رایان: هنوز درد می‌کنه؟
نگاهم‌و به سمتش سوق دادم.
– مهمه؟
نم اشک توی چشم‌هاش بود.
سرش‌و پایین انداخت و آروم گفت: آره خیلی.
خیلی خیلی خودم‌و می‌گرفتم تا نقشم‌و خراب نکنم.
از جام بلند شدم.
– خیلوخب بریم.
بعدم بدون نگاه بهش از آشپزخونه بیرون اومدم و به سمت در رفتم که طبق فکرم مامان بازجویی کرد.
– دوتایی کجا؟
دستگیره‌ی تو رفته‌ی در رو گرفتم و چرخیدم.
– می‌خوایم یه کم حرف بزنیم.
تا مامان اومد مخالفت کنه بابا دستش‌و دور گردنش انداخت و دهنش‌و گرفت.
– برو دخترم، مامانت‌و ولش.
رادمان جوگیرم گفت: اگه این دوتا میرند خلوت من و آرامم بریم.
تا خواست بلند بشه عمو محکم روی رونش زد و نذاشت.
– بشین سرجات فیلمت‌و ببین.
زن عمو خندون و معترض گفت: مهرداد! بچم‌و نزن.
عمو: ماشاالله چقدرم بچه داری! پاشو کنارم بشین، اونجا خیلی دوره.
آروم خندیدم و سرم‌و به چپ و راست تکون دادم.
آرام با حرص گفت: بابا خودت نمی‌تونی از مامان دور باشی اونوقت رادمان بدبخت‌و…
عمو دستش‌و بالا گرفت.
– ساکت! کارت‌و انجام بده.
باز خندیدم و بعد از نیم نگاهی به رایان که همون طور بهم زل زده بود در رو باز کردم و بیرون رفتم.
در رو بست و به طرفی اشاره کرد.
– بریم اونجا.
کنار ساختمون و نزدیک ماشین‌‌ها رفتیم.
دست به سینه به ماشین رادمان تکیه دادم که کمرم کمی درد گرفت.
– خب؟
نزدیکم وایساد و سر به زیر گفت: نفهمیدم چیکار می‌کنم.
– خب؟
– انگار خودم نبودم.
– بهت گفته بودم اینطور میشی.
سر بالا آورد.
– ببخشم.
نگاه ازش گرفتم و پوزخندی زدم.
– ببخشم!
بهش نگاه کردم.
– شده کابوسم، می‌فهمی؟ دیگه نزدیکم که میشی ازت می‌ترسم، حالا می‌فهمم وقتی که به اون برده‌هات می‌گفتی شب آماده باشند چرا وحشت می‌کردند.
درمونده نالید: نگیر خودت‌و ازم، می‌دونی که بدونت نمی‌تونم.
نگاه ازش گرفتم تا اشک توی چشم‌هام‌و نبینه.
دستش‌و کنارم به ماشین تکیه داد که سعی کردم بیخیال و خونسرد بشم اما ضربان قلبم با اون اتفاقی که دیروز افتاد تحت کنترلم نبود.
دستش‌و کنار صورتم گذاشت که پسش زدم اما بازم گذاشت که اینبار به عقب انداختمش.
با لج‌بازی بازم تلاش کرد که تقلا کردم.
– نکن رایان.
به ماشین کوبیدم که از درد چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم و دست از تقلا برداشتم.
دو طرف صورتم‌و محکم گرفت و با حرص گفت: تو نمی‌تونی خودت‌و از بگیری.
و بلافاصله لبش‌و روی لبم گذاشت که محکم به عقب انداختمش اما بازم سریع فاصله‌ی بینمون‌و پر کرد و لبم‌و به دام انداخت که تقلا کردم و تو گلو و نامفهوم گفتم: ولم کن.
پر حرص بوسیدم و لب‌هام‌و به ترتیب به بازی گرفت.
نفس کم آوردم که با تموم توانم صورتش‌و به عقب بردم و هلش دادم.
به ماشین دست گرفتم و با نفس‌های عمیق سعی کردم نفس‌هایی که کم آوردم‌و جبران کنم.
خودشم نفس نفس میزد.
– میرم درمان میشم، بهت قول میدم.

آب دهنم‌و به زور قورت دادم.
– دروغ میگی، نمیری، یعنی الان نمیری می‌خوای بذاری بابات…
حرفم‌و قطع کرد.
– نه، از فردا میرم، دیروز که این اتفاق افتاد رفتم پیش یه دکتر خوب که توی دبی یه نفر بهم معرفیش کرده بود و گفته بود ساکن اینجاست، واسه فردا نوبت گرفتم؛ بهت قول میدم کاملا درمان بشم نفس.
از اینکه به خواستم رسیده بودم می‌خواستم از خوشحالی بغلش کنم اما سخت جلوی خودم‌و گرفتم.
– چه تضمینی بهم میدی که وسط راه ولش نمی‌کنی؟
یه کم بهم نزدیک شد.
– عشقم‌و تضمین می‌کنم، اگه وسط راه ولش کردم یعنی اینکه از ته دل عاشقت نبودم اما اگه تا کاملا خوب شدنم ولش نکردم یعنی اینکه اونقدر عاشقتم که حاضرم واست بمیرم.
سریع نگاه ازش گرفتم تا متوجه حس خوبی که بند بند وجودم‌و پر کرده بود نشه.
– قبول می‌کنم، پس تا وقتی که خبر بیاری داره درمانت پیشرفت می‌کنه و به سمت بهبودی میری و دیگه آسیبی قرار نیست بهم بزنی نزدیکم نیا.
این‌و گفتم و سریع ازش دور شدم که با التماس گفت: لعنتی همچین شرطی‌و واسم نذار!
جلوی ساختمون اومدم و قدم‌هام‌و آروم‌تر کردم.
زیر لب زمزمه کردم: مجبورم رایان، بخاطر خودت مجبورم.

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.Aliabdolkmaleki.Eteraf.mp3

علی عبدالمالکی بعد از مدتها ترکوند

لینک دانلود کامل آهنگ اعتراف علی عبدالمالکی: https://xip.li/sTQ8pZ

توجه:دانلود آهنگ از سایت نگین موزیک نیم بها میباشد یعنی اگر فایلی دانلود کنید که ۴ مگ حجمش باشه از حجم اینترنتتون ۲ مگ کم مکینه امتحان کنید

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۶۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا