" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۶۰ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۶۰

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

#نفس

تیکه‌ای از سیب‌و با چنگال بهش دادم که خورد.
ته ریشش‌و با پشت انگشت لمس کردم.
– رایانی؟
همون‌طور که می‌جوید گفت: جونم.
– مامان و بابام‌ دارند تشریف میارند اینجا.
ابروهاش بالا پریدند.
– چرا؟
نفس عمیقی کشیدم و یه کم روی صندلی جا به جا شدم.
– تو که گفتی تا بابات به هوش نیاد نمیای ایران، مامانتم که گفته بدون تو برنمی‌گرده واسه همین به مامانم زنگ زد قضیه رو گفت تصمیم گرفتند بیان اینجا، فرداشب اینجاند، تازه خاله عطیمم داره میاد.
اخم ریزی کرد.
– خاله عطیه؟
دستم‌و زیر چونم زدم و به لمس ته ریشش ادامه دادم.
– راجبش نگفتم بهت، دوست خیلی صمیمیه مامان و مامانته بهش میگیم خاله.
– مامان و مامانت دوست بودند؟
سری تکون دادم.
– از هنرستان باهمند.
با ابروهای بالا رفته گفت: که اینطور!
لبخندی زد و دستم‌و گرفت و روی ته ریشش کشید.
– نفس؟
– جونم.
نگاهش کوتاه لبم‌و شکار کرد.
– تو نمیری مثل مامانم نماز بخونی؟
نگاهم‌و به قفسه‌ی سینش دوختم و موهام‌و پشت گوشم بردم.
– خب… راستش… با خودم قرار گذاشتم وقتی برگشتیم ایران کارام‌و درست کنم فعلا ارادشو ندارم.
– اوکی.
به قفسه‌ی سینش زد.
– حالا هم بخواب اینجا.
سعی کردم لبخندم پررنگ نشه.
– یهو مامانت میاد.
آروم خندیدم.
– مامانم عروسش‌و دوست داره هیچی نمیگه.
خندیدم و سرم‌و روی قفسه‌ی سینش گذاشتم که دستش‌و توی موهام کشید.
– کمرت که درد نمی‌گیره؟
– نگرانش نباش.
از آرامش صدای قلبش چشم‌هام‌و بستم.
– بعضی وقت‌ها میگم چه خوب شد که فرهاد دزدیدم آوردم پیش تو، درسته که اولاش دوست داشتم با تریلی برم روت…
آروم خندید.
– اما الان‌و که دارم می‌بینم دیگه سختی اون روزا یادم نمیاد؛ میگم چه خوب شد که باهات آشنا شدم.
دستم‌و گرفت و بوسه‌ای بهش زد.
– باید اعتراف کنم تو معجزه‌ی زندگی منی.
لبخندم پررنگتر شد.
چه خوب بود که داشتمش و می‌تونستم طعم یه عشق واقعی‌و بچشم.
– امشب کنارم بخواب.
سر بالا آوردم.
– جلوی مامانت خجالت می‌کشم.
لپم‌و کشید.
– خجالت نکش باید بهش عادت کنی.
یه ابروم‌و بالا انداختم و با یه نیم نگاه بهش گفتم: اونوقت چرا عادت کنم؟
– چون قراره زنم بشی، وصله‌ی تنم بشی.
سعی کردم نخندم.
– مامان و باباتم بیان نمی‌ذارم از کنارم جم بخوری.
با اخم نگاهش کردم.
– نخیرم، مامانم پاچمون‌و می‌گیره.
خندید.
– نترس نمی‌گیره پسر دوستشم.
– تو مامانم‌و نشناختی، کلا با مامانت بعضی وقت‌ها جوری لج می‌کنند که بیا و ببین، من و آرام و بابام و عموم فقط می‌شینیم می‌خندیم، اگه زن و شوهر بودند طلاق می‌گرفتند.
با خنده گفت: جدی؟
– آره بخدا.
با تقه‌ای که به در خورد صاف روی صندلی نشستم و چرخیدم.
زن عمو بود.
– مزاحمتون شدم؟
رایان کمی خودش‌و بالا کشید.
– این چه حرفیه مامان؟ میوه آوردند بیا یه چیز بخور.
زن عمو با لبخند به سمتمون اومد.
حالا می‌فهمم که قبلا چه غم پنهانی توی چشم‌هاش بود و نمی‌فهمیدیم؛ سرور توی نگاه الانش کاملا وجود قبلا اون غم‌و صدق می‌کنه‌.
به اونور تخت که رسید بوسه‌ای به موهای رایان زد.
– پسر خوشگل من.
از لبخند عمیق رایان لبخندی روی لب منم نشست.
دستش‌و گرفت و کنارش نشوندش.
رو کرد سمتم.
– بی‌زحمت بشقاب میوه رو بیار.
زن عمو: نمی…
حرفش‌و قطع کردم.
– خیلی وقته لب به چیزی نزدید که! تا شام میارند یه چیز بخورید.
بشقاب‌و برداشتم و به سمتش گرفتم که با یه تشکر ازم گرفتش.
همون‌طور که سیبی‌و پوست می‌کند گفت: خبری از آرام داری؟ هر چی بهش زنگ میزنم جواب نمیده نگرانش شدم.
– نیم ساعت پیش زنگ زدم گفت هتله.
– رادمانم همراهشه؟
– آره؛ گفت خوابه.
نفس عمیقی کشید.
– خداروشکر.
با کمی مکث گفتم: زن عمو؟
سر بالا آورد.
– جونم.
نگاه کوتاهی به رایان انداختم و بعد گفت: می‌شه با مامانم حرف بزنید راضیش کنید که بتونم با رایان باشم؟
خندید.
– تموم تلاشم‌و می‌کنم اما ما رو که دیدی، یه دفعه باهم لج کنیم با تو و رایانم لج می‌کنه.
رایان آروم خندید.
نفسم‌و بیرون فرستادم.
– می‌دونم ولی بازم حرف بزنید.
– باشه عزیزم.
تیکه‌ی سیب‌و به سمت رایان گرفت.
– نخوری از گلوم پایین نمیره.
رایان با لبخند سیب‌و ازش گرفت و خورد.
چقدر احساس توی چشم‌هاش وقتی داره به مامانش نگاه می‌کنه قشنگه‌… حسودیم شد!
زن عمو یه تیکه سیبم طرف من گرفت که بدون تعارف ممنونی گفتم و سیب‌و خوردم.
– می‌بینی چه مادرشوهری خوبی داری؟
هم زمان با زن عمو خندیدم.
با نگاه حق به جانبی گفت: والا.
زن عمو: الهی قربونت برم.
رایان: خدانکنه ننه جونم.
سعی کردم نخندم.
زن عمو خندون چشم غره‌ای بهش رفت و معترضانه گفت: رایان؟
رایان کشیده گفت: جون رایان عشق من.
از سر حسودی نامحسوس پیکی از پهلوش گرفتم که از جا پرید و اوفی گفت.
خنده تو صورت زن عمو محو شد و نگران گفت: چی شد؟ خوبی؟
خودم‌و زدم به کوچه‌ی علی چپ‌.
– خوبی فداتشم؟

نامحسوس چشم غره‌ای بهم رفت و بعد رو به زن عمو گفت: یه دفعه کمرم خارش گرفت.
سعی کردم نخندم.
زن عمو بشقاب به دست از جاش بلند شد.
– اگه کمرت عرق کرد و اذیتت می‌کنه رو دنده بچرخونمت.
– نه مامانم خوبه بشین.
اصراری نکرد و نشست.
– میگما به عمو زنگ زدید یادآوری کنید لباس‌هامون‌و که بهش دادیم ببره خشکشویی؟ یادش میره‌ها؛ من فقط یکی همین‌و دارم و یکی اون‌و، اینم رایان واسم خریده.
گوشیش‌و از جیبش درآورد.
– نه اصلا یادم رفت الان زنگ میزنم.

#آرام

از خواب بودن بابا و عمو حمید استفاده کردم و بی‌صدا به سمت اتاق رفتم.
دنیل فرماندشون بهش زنگ زد مجبور شد بره.
وارد اتاق که شدم با نبودش دلم هری ریخت.
سریع چراغ‌و روشن کردم و نگاهم‌و اطرافم چرخوندم.
آروم گفتم: رادمان؟
اما جوابی نشنیدم.
دستم‌و روی قلبم گذاشتم و پشت در رو نگاه کردم.
نبود!
در دستشویی‌و زدم اما صدایی نیومد که با احتیاط در رو باز کردم.
اینجا هم نبود.
با فکری که به ذهنم رسید وحشت وجودم‌و پر کرد.
با دو وارد بالکن شدم و پایین‌و نگاه کردم که با نبودش از ته دل نفس آسوده‌ای کشیدم.
وقتی توی بالکن هال بودم صدای در اومد؟ فکر نکنم.
وارد اتاق شدم و با استرس مشتم‌و به کف دستم کوبیدم.
نگاهم به گوشیش خورد.
اینکه اینجاست!
با یادآوری حموم سریع بهش نگاه کردم.
مات بودن شیشه‌ش چیزی‌و مشخص نمی‌کرد.
با امید به سمتش رفتم و در زدم.
صدای آب که نمیومد.
آروم گفتم: رادمان؟
اما صداش‌و نشنیدم.
از اضطراب نگرانی ضربان قلبم تند شده بود.
دستگیره رو گرفتم و با کمی مکث بازش کردم اما یه دفعه به شدت بیشتر باز شد و تا بفهمم دستی بازوم‌و گرفت و به داخل پرتم کرد.
از ته دل جیغی کشیدم اما هنوز اوج نگرفته بود که به دیوار کوبیده شدم و دستی روی دهنم نشست.
با چشم‌های گرد شده از ترس به رادمانی که چشم‌هاش می‌خندیدند زل زدم.
با دست‌هایی که از ترسوندنم کمی می‌لرزیدند سعی کردم دستش‌و پایین بیارم.
– ترسیدی فرار کرده باشم؟
کم کم چنان عصبی شدم که مچش‌و محکم گرفتم و با زانو لگدی به شکمش زدم و قبل از داد کشیدنش مشتی به صورتش کوبیدم که روی زمین پرت شد.
روش نشستم و گردنش‌و از پشت گرفتم.
– خاک بر سر نمیگی از ترس زهرترک میشم؟ هان؟
با خنده و درد گفت: بلند شو روانی! وحشی می‌شیا!
محکم به سرش زدم و از روش بلند شدم که خنده کنان به کمک دیوار بلند شد.
– عصبی که میشی خطرناک میشی!
تازه متوجه وضعیتش شدم که از شرم و خجالت گر گرفتم.
فقط یه لباس زیر تنش بود!
عقب عقب رفتم و با استرس گفتم: من رفتم تو هم لباس بپوش بیا.
بعد سریع چرخیدم و با دو به سمت در رفتم اما هنوز دستم رو دستگیره نشسته بود که از پشت کشیده شدم و تو بغلش فرو رفتم.
مشت‌هام‌و کنار پاهای جفت شدم نگه داشتم و همینطور که چشم‌هام‌و روی هم فشار می‌دادم گفتم: ولم کن؛ هنوز که مست نیستی؟
نفس‌هاش به گوشم خورد.
– من وقتی با تو تنهام نیاز به مست بودن ندارم که.
اولین بهونه‌ای که به ذهنم رسید رو به زبون آوردم: بذار برم هنوز نمازم‌و نخوندم.
– آرام؟
– جو… جونم.
– یه امشب بذار لمست کنم، اونم خیلی کوتاه.
نفسم بند اومد.
– چی… چی داری میگی؟ ولم کن رادمان بذار برم.
به خودش فشردم که لبم‌و محکم به دندون گرفتم.
سعی کردم نفس بگیرم.
– رادمان توروخدا ولم کن بابام میاد می‌فهمه تو حمومم.
اما نفهم‌تر از این حرفا شده بود.
– ناز نکن یه باره.
تقلا کردم و سعی کردم عصبانیتم بر استرس توی صدام غلبه کنه.
– میگم ولم کن، بخدا ولم نکنی داد و هوار راه می‌ندازم بابام بیادا، اونوقت دیگه قیافمم نمی‌ذاره ببینی.
– خودت این‌و می‌خوای؟ که نذاره ببینمت؟
– نخیرم نمی‌خوام ولی ولم نکنی مجبور میشم.
پوفی کشید و یه دفعه ولم کرد که از تقلا کردنم توی در فرو رفتم و صورتم جمع شد.
– ولی روزی می‌رسه که دیگه نمی‌تونی نه بیاری‌.
نفس پر حرصی کشیدم و به سمتش چرخیدم.
– حالا تا اونوقت، لباست‌و تنت کن بیا بیرون یه کم حرف بزنیم خوش هیکل بی‌ریخت.
همون‌طور که لباسش‌و برعکس می‌کرد یه ابروش‌و بالا انداخت و سعی کرد نخنده.
نگاهم به سیکس پکش افتاد.
– حسابی ساختیا!
خندون گفت: اگه تا پنج ثانیه‌ی دیگه بمونی لختی آرام.
هل کردم و سریع دستگیره رو پایین کشیدم.
غلط کردی‌ای گفتم و سریع بیرون پریدم و در رو بستم که صدای خندش بلند شد.
دستم‌و روی قلبم گذاشتم و نفس حبس شدم‌و آزاد کردم.
با باز شدن در تند چرخیدم.
– درمورد چی می‌خوای حرف بزنی؟
– اول اینکه یه بار دیگه بترسونیم اینبار سکته می‌کنم، دوم اینکه درست و حسابی لباس بپوش بعد بیا بیرون، سوم اینکه اول با بابام حرف میزنم اجازه بده بریم تو محوطه بشینیم مفصل حرف می‌زنیم.
– خب درمورد چی؟
– درمورد آیندمون، یه سری چیزها هست که باید بدونی، یه سری چیزها هم درمورد یکی از انباراته که من باید بدونم.

– چی می‌خوری؟
– هیچی فقط می‌خوام حرف بزنیم.
با اخم ریزی یه دستش‌و روی میز گذاشت و به صندلی تکیه داد.
– اوکی.
با انگشت‌هام روی میز ضرب گرفتم و چند ثانیه سکوت کردم.
– یکی از انبارات واسه الیور خیلی مهمه، چرا؟
یه ابروش بالا پرید و روی صندلی جا به جا شد.
– از کجا می‌دونی؟
– اتفاقی شنیدم، چیز خاصی اون توعه؟
– میگم اما با کسی نگو؛ حتی به مرکزمم نگفتم.
جمله‌ی آخرش کنجکاویم‌و بیشتر کرد.
– قول میدم که نگم.
خم شد و آرنج‌هاش‌و روی میز گذاشت که به تبعیت ازش همین‌کار رو کردم و نزدیک صورتش به چشم‌هاش خیره شدم.
– من و الیور از اول باهم بد نبودیم، تو یه گروه سه نفره‌ی سری و محرمانه‌ی لندن باهم کار می‌کردیم.
حسابی جا خوردم.
– چه کاری؟
– من و الیور و دنیل یه ایده به ذهنمون رسیده بود، یه ایده واسه ساخت یه پهباد هوشمند، روند کارشم اینطوری بود که یه عکس از چهره‌ی طرف بهش می‌دادی و اون تا وقتی که نکشتش دست از سرش برنمی‌داشت.
با تعجب گفتم: واسه چی همچین پهباد قاتلی می‌خواستید بسازید؟
– واسه دشمنامون، البته بگم که من و دنیل هنوز پلیس نبودیم، راستش می‌خواستم بسازمش تا وقتی قاتل مامانم‌و پیدا کردم همین‌و بفرستم سر وقتش تا کسی حتی به عقلشم نرسه که کار یکی مثل من بوده، هدفی که از ساختنش داشتم انتقام بود.
با یه نفس عمیق نگاه ازم گرفت و سکوت کرد.
بی‌طاقت گفتم: خب، بعدش چی شد؟ چی شد که دوتایی دشمن هم شدید؟ پهباده رو ساختید؟
بهم نگاه کرد.
– سه سال گذشت اما بالاخره ساختیمش، الیورم می‌خواست باهاش چند نفر رو بکشه، مطمئن بودیم ارتش پول خوبی بهمون میده، دنیلم بخاطر پولش کمکمون کرد، می‌گفت وقتی که کارمون باهاش تموم شد بدیمش به ارتش؛ اواخر یه جورایی رفتار الیور تغییر کرده بود حس می‌کردم می‌خواد دورمون بزنه واسه همین پهباده رو برداشتم و یه جا پنهانش کردم، از اون زمان دشمنی ما هم شروع شد، سال هاست فکر می‌کنه تو یه انباره که آدرسش‌و نمی‌تونه پیدا کنه اما برخلاف فکرش توی انبار نیست یه جایی از خونه‌ی پاریسم دفنه؛ تنها کسی که می‌دونه منم‌و دنیل و حالا هم تو.
با حیرت گفتم: واقعا نمی‌دونستم در این حد مخی!
خندید و لپم‌و کشید.
– کجاش‌و دیدی خانم!
– حالا که الیور افتاده توی زندان می‌تونیم امیدوار باشیم که دیگه دنبالش‌و نمی‌گیره؟
دستش‌و زیر چونش زد.
– نمی‌دونم اما جدیدا به یه چیز فکر کردم؛ می‌خوام نابودش کنم لاشه‌هاشم می‌فرستم ببینه‌.
با تردید گفتم: اما… سه سال عمرت‌و واسش گذاشتی!
– مهم نیست، چیزی که ما ساختیم می‌تونه یه فاجعه درست کنه، بیوفته دست ارتش صدها ازش‌و می‌سازند و خدا می‌دونه بعدش چه اتفاقی میوفته.
دستم‌و کنار صورتش گذاشتم و پر نفوذ به چشم‌هاش زل زدم.
– هر کار که می‌دونی درسته رو انجام بده، من بهت ایمان دارم.
لبخندی زد.
دستم‌و گرفت و بوسه‌ای به کف دستم زد که لبخندی روی لبم نشست.
– یه چیز بگم؟
– بگو.
– تو که الان مثلا بچه مثبتی شدی چطوری می‌ذاری ببوسمت؟
اخم کردم و دستم‌و بیرون کشیدم.
– درمورد تو خیلی سخته ترکش کنم، یه لحظه هم نمی‌تونم از حسی که بهم میدی بگذرم.
خندید و پشت سرم‌و گرفت تا ببوستم اما با یادآوری بابا سریع عقب کشیدم که با تعجب گفت: چی شد؟ یهو متحول شدی؟
هل کرده به پنجره‌ی واحدمون نگاه کردم که دیدم بله… طبق فکرم داره نگاهمون می‌کنه.
لبم‌و گزیدم و خیلی خانمانه روی صندلی نشستم.
با لبخند پر استرسی گفتم: بابام داره نگاهمون می‌کنه پس دست از پا خطا نکن.
پوفی کشید و با ضربه‌ای به رونش لعنتی‌ای گفت.
– زنمم نمی‌تونم ببوسم؟
سعی کردم نخندم.
باز پوفی کشید.
– می‌خواستی یه چیز دیگه هم بگی نه؟
سری تکون دادم و بدون معطلی گفتم: من مسلمونم تو هم مسیحی، یه زن مسلمون نمی‌تونه با یه مرد مسیحی ازدواج کنه.
چشم‌هاش که گرد شدند فهمیدم اصلا نمی‌دونه.
– چرا؟
– چون مرد نون آور خونه‌ست، شماها یه عادتی دارید که توی دین من حروم شده، یعنی انجام دادنش مساویه با مخالفت و لج‌بازی با حرف خدا، از اونجایی که ممکنه یه مرد مسیحی طبق عادت‌های خودش باشه یه زن مسلمون نمی‌تونه باهاش کنار بیاد و بنا به دلایل دیگه که درست و حسابی یادم نیست خدا این حکم‌و گذاشته.
– خب تو مسیحی شو.
با شیطنت ادامه داد: یکشنبه‌ها میریم کلیسا.
کوتاه خندیدم.
– نمی‌شه رادمان، نمی‌شه از دین کامل‌تر به عقب رفت.
قیافش درمونده شد.
– پس چی‌کار کنیم؟ بابا من می‌خوام بیام بگیرمت راحت شیم، راحت بتونم ببوسمت، راحت بتونم لختت کنم.
درحالی که سعی می‌کردم نخندم معترضانه گفتم: رادمان؟
– خب راست میگم دیگه، یعنی راه حلی نیست؟
– هست اونم فقط یکی، درصورتی می‌تونیم ازدواج کنیم که تو هم مسلمون بشی.
تند به جلو خم شد.
– فقط همین؟
– آره.
از جاش بلند شد.
– خیلوخب حله بریم من آمادم.

با خنده اخم کردم.
– تو دیوونه‌ایا! مگه الکیه؟ باید دین‌و بشناسی بعد تصمیم بگیری، به این نیست که بری مسلمون بشی اما بعد کارای الانت‌و تکرار کنی، بعضی کارا واست منع میشه یکی همین مشروب خوردن.
قیافش آویزون شد و روی صندلی نشست.
– من اگه هر چیز دیگه رو بتونم ول کنم این یکی‌و نمی‌تونم.
دست به سینه به صندلی تکیه دادم و حق به جانب گفتم: همینه دیگه، سخته، پس الکی نمی‌تونی تصمیم بگیری، نمی‌خوامم بخاطر من خودت‌و راضی کنی باید بخاطر خودت و خدا باشه.

#مطهره

دست‌هام‌و شستم و با دستمال خشک کردم.
هم زمان با انداخت دستمال توی سطل زباله یکی در دستشویی‌و باز کرد و اومد داخل.
چرخیدم و خواستم بدون توجه بهش به سمت در برم اما با کسی که چشم تو چشم شدم بی‌اراده یه قدم به عقب رفتم.
با نگاهی که نفرت ازش می‌بارید دست به جیب به سمتم اومد.
– شکه شدی؟ نکنه فکر کردی من‌و هم دستگیر کردند؟
درحالی که سعی می‌کردم استرسم‌و پنهان کنم نیشخندی زدم.
– کی میاد مدرک بر علیه زن طلاق گرفته‌ی جاستین جور کنه؟
با حرص خندید.
– با نمک شدی مطهره! می‌دونی که اگه طلاق گرفتیم بخاطر این بود که جاستین فکر می‌کرد اینطور تو امنیت بیشتریم.
رو به روم وایساد و صورتش‌و با دلسوزی ظاهری جمع کرد.
– اما آخی…
دستی به صورتم کشید که دستش‌و پس زدم.
– شوهر سابق تو که داره می‌میره!
نفس پر حرصی کشیدم.
– گورت‌و از اینجا گم کن آماندا.
این‌و گفتم و از کنارش رد شدم اما با صدای ضامن اسلحه پاهام میخ زمین شدند.
– سرجات وایسا.
این‌و دیگه کم داشتم!
آروم به سمتش چرخیدم.
پوزخندی زد.
– مدیونی فکر کنی الکیه، جاستین‌و ازم گرفتید منم تو رو ازشون می‌گیرم.
سعی کردم خودم‌و نبازم و آروم به سمتش رفتم که غرید: سرجات وایسا وگرنه بهت شلیک می‌کنم.
دست‌هام‌و بالا گرفتم.
– تو واقعا می‌خوای با کشتن من دخترت‌و تنها بذاری؟ دیدی که الیور و آرمین بدون مادر بودند و چجوری عقده‌ای شدند، واقعا می‌خوای همچین بلایی‌و سر دخترت بیاری؟
اسلحه رو محکم توی دستش گرفت.
– کشتن تو هیچ چیزی‌و از من نمی‌گیره فقط جگرم‌و حال میاره.
نیشخندی زدم.
– مطمئنی؟ اما پات‌و از اینجا بیرون بذاری پلیس‌ها گرفتنت.
پوزخندی زد و آروم به سمتم اومد.
با احتیاط از کنارم گذشت و عقب عقب به سمت در رفت.
در رو که قفل کرد استرس بیشتری‌و توی جونم انداخت اما وقتی کاملا نفسم تو سینم حبس شد که صدا خفه کن‌و روی کلت گذاشت.
مومورانه خندید.
– اما دیگه این اتفاق نمیوفته؛ آخرین حرفت‌و بگو، وصیتی چیزی.
بااحتیاط اطراف‌و دید زدم.
– نداری؟
هیچی هم که تو این خراب شده نیست.
یه دفعه یکی دستگیره‌ی در رو پایین کشید اما نتونست باز کنه که در زد و از صداش فهمیدم نفسه.
– زن عمو اونجایید؟
از غفلت و حواس پرتی آماندا استفاده کردم و تو یه حرکت لگدی به دستش زدم که آخ بلندی گفت و اسلحه از دستش در رفت.
تند خم شد تا برش داره اما لگدی به صورتش زدم که با سر روی زمین رفت.
سریع اسلحه رو ازش دور کردم و یقش‌و گرفتم و بلندش کردم.
غریدم: خودم تحویل پلیست میدم.
مشت‌هایی به در کوبیده شد.
– زن عمو؟
عصبی خندید.
– جدی؟
با پیشونیش که توی صورتم کوبیده شد از درد ولش کردم و بینیم‌و گرفتم.
اجازه نداد نفسم بالا بیاد و آرنجش‌و محکم توی کمرم کوبید که با یه آخ بلند روی زمین پرت شدم.
در به شدت لرزید.
– زن عمو؟… یکی بیاد کمک در رو باز کنه.
از روم رد شد تا بره کلت‌و برداره اما سریع پاش‌و گرفتم و روی زمین پرتش کردم.
همون‌طور که نمی‌ذاشتم پاش‌و آزاد کنه نیم خیز شدم اما اون پاش‌و توی صورتم کوبید که این دفعه از درد داد کشیدم و جوشش خون‌و زیر بینیم حس کردم.
به کمک دیوار بلند شد.
باز صدای داد نفس همه جا پیچید.
– خالد؟
همین که اسلحه رو برداشت نفسم رفت.
نفس زنان گفت: بای.
شلیک کرد اما سریع غلت زدم و جا خالی دادم.
بلافاصله بلند شدم و سطل آشغال‌و به سمتش پرت کردم که بهش خورد و تموم محتوای داخلش پخش شد.
– کثافت!
از غفلتش که بیشتر بخاطر قر و فیس و چندشیش بود استفاده کردم و سریع قفل در رو باز کردم.
باز کردن در مساوی شد با خوردن ناشیانه‌ی گلوله‌ای به در.
سریع همه رو به عقب پرت کردم و درش‌و بستم.
نفس با ترس گفت: زن عمو خوبی؟
خون زیر بینیم‌و تمیز کردم.
– عزرائیل نزدیکم بود یعنی بهتر از این نمیشم.
خالد رو دیدم که با دو به این سمت میومد.
همون‌طور که سعی می‌کردم در رو باز نکنه گفتم: برو نگهبان‌ها رو خبر کن.
نفس: چی شده زن عمو؟
عصبی گفتم: زن عوضی جاستینه اومده بکشتم.
نگاهش لبریز از عصبانیت شد.
– برید کنار خودم حالش‌و می‌گیرم.
– اسلحه داره.
صدای داد آماندا بلند شد.
– در رو ول نکنی شلیک می‌کنم.
به در اشاره کردم.
– دیدی که.
خالد برخلاف حرفم به کنارم اومد.
– بذارید در رو باز کنه من هستم.
بعد کلتی‌و از زیر کتش بیرون کشید و همه رو کنار زد.
– برید عقب.

رو به روی در وایساد و کلت‌و به سمتش گرفت.
– وقتی گفتم ولش کنید.
آماندا: شوخی ندارم مطهره قسم می‌خورم می‌زنمت.
خالد: حالا.
سریع ولش کردم و کنار رفتم که در به شدت باز شد اما تا اومد عکس العملی نشون بده خالد داد زد: سرجات وایسا وگرنه بهت شلیک می‌کنم.
نفس زنان نگاهش‌و بین من و خالد چرخوند.
سعی کردم نفس بگیرم.
– بهتره اسلحت‌و بندازی.
نفس به شونم زد.
– نگهبان ها اومدند.
نیم نگاهی به عقب انداختم.
– احمق بازی درنیار آماندا وگرنه تو رو هم می‌فرستند پیش جاستین و دخترت تنها و غریب زندگی می‌کنه.
اسلحش‌و محکم‌تر گرفت.
– تو هممون‌و از هم جدا کردی.
– کار من نبود، کار خودتون بود، سرنوشت شماهم مثل نیما شد؛ خلاف تهش همینه، آخرش زمینت میزنه، انتقام تو رو به جایی نمیرسونه آماندا پس اسلحت‌و بنداز؛ حالا فرصت پیش اومده که بتونی بیشتر کنار دخترت باشی و زندگی کنی، دیدی که انتقام چطوری کل خانواده‌ی جاستین‌و به خاک سیاه نشوند نه؟ یه موردش جاوید که دیگه نفس‌های آخرش‌و داره می‌کشه و تنها خدا می‌دونه به کی زخم زده که شجاع‌تر از ماها بود و این بلا رو سرش آورد.
برق اشک توی نگاه آبیش می‌درخشید.
همون‌طور که با عصبانیت و بغض بهم نگاه می کرد اسلحش‌و روی زمین انداخت که نفس حبس شدم‌و رها کردم و کلتش‌و برداشتم.
– بهترین تصمیم‌و گرفتی.
نگهبان‌ها به سمتش رفتند اما جلوشون وایسادم و به انگلیسی گفتم: بذارید بره؛ دیگه خطری نداره.
– اما…
کلتش‌و سمتشون گرفتم.
– لطفا.
یکیشون کلت‌و ازم گرفت و هردوشون کمی عقب رفتند.
به سمت آماندا چرخیدم.
– زودتر از اینجا برو.
نگاهش‌و ازم گرفت.
– ما تا آخر دشمن می‌مونیم مطهره، امیدوارم دیگه هرگز چشمم بهت نیوفته چون اون موقع…
اما حرفش‌و ادامه نداد و با کمی مکث راهش‌و کشید و رفت.
چشم‌هام‌و بستم و سعی کردم ریتم قلبم‌و آروم‌تر کنم.
دست ظریفی بازوهام‌و گرفت که فهمیدم نفسه.
– حالتون خوبه، آسیبی که بهتون نزده؟
چشم باز کردم و لبخند بی‌رمقی زدم.
– نه خوبم، بریم پیش رایان احتمالا نگران شده.

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusicmehradjambadet.mp3

دانلود آهنگ جدید مهراد جم بعدت منتشر شد لینک دانلود کامل آهنگ: https://b2n.ir/610421

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۶۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا