" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۵۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۵۴

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

– فقط بخاطر خودت بود.
ته نگاهش حسابی ترس داشت، شاید می‌ترسید ولش کنم اما مگه عشق من الکی بود؟
بی‌تاب گفتم: خب بگو، باور می‌کنم بخاطر من بوده.
به وضوح کمی راحت شدن خیالش‌و دیدم.
– میگم اما نمی‌خوام شیر بازی دراری از دست ما هیچ کاری برنمیاد.
نفس بریده لب زدم: اتفاق بدی افتاده؟
– اول قول بده که هر چی من میگم میگی چشم.
– قول میدم بگو.
کمی مکث کرد و درآخر گفت: من نمی‌دونستم تو اینجایی وقتی اومدم فهمیدم.
-‌ خب اینکه اصلا قرار بود بیای اینجا، قبلا هم بهم گفتی، اگه اینطوریه چطوری فهمیدی دست آرمینم؟
– رادمان.
– اینم که بهم گفتی.
یه تای ابروم‌و بالا انداختم.
– بازم داری سر به سرم می‌ذاری؟
اما کلافگیش که این‌و نشون نمیدم.
– نمی‌دونم باید بگم یا نه.
صبرم سر اومد و پام‌و به زمین کوبیدم.
– بگو دیگه.
با دستی که آزاد بود یقش‌و گرفتم.
– بگو رایان.
خیره نگاهم کردم و با کمی مکث گفت: فهمیدم مامان و بابام نمردند.
تعجب کردم.
– چی؟!
چنگی به موهاش زد.
لبخند عمیقی روی لبم نشست و با خوشحالی گفتم: اینکه خیلی خوبه! کجان؟ پیداشون کردی؟
سری تکون داد.
مچم‌و از حصار مشتش آزاد کردم و دست‌هام‌و به هم کوبیدم.
– عکسشون‌و داری؟
پوفی کشید و با یه ابروی بالا رفته نگاهم کرد.
کم کم تازه یادم افتاد اونکه گفته بود مامان و باباش سوختند نه اینکه گمش کردند!
کل هیجانم خوابید.
– اما اونی که بزرگت کرده بود گفته…
حرفم‌و قطع کرد.
– دروغ گفته، دشمن بابام بوده.
ابروهام بالا پریدند.
کشیده گفتم: چی میگی؟… مگه مرض داشته بچه‌ی دشمنش‌و بزرگ کرده؟
پوزخندی زد.
– من‌و از مامان و بابام گرفته تا وقتی بزرگ میشم جا پای بابام نذارم، اون لادنم به بابام نارو زده.
با انگشت اشاره به عقب اشاره کردم.
– همون زن دایی رادمان؟
سری تکون داد.
با ناباوری گفتم: عجب کثافتایی! حالا مامان و بابات کجان؟
– همراه بابام اومدم اینجا.
یه لحظه هم وجودم از تعجب خلاصی پیدا نمی‌کرد.
– واقعا؟ پس کجاست؟ مامانت کجاست؟
مچم‌و گرفت و سمت مبل کشوندم.
روش نشست که منم نشستم و خوب به طرفش چرخیدم.
انگشت‌های دستم‌و به بازی گرفت.
– بذار کم کم پیش بریم، اول اینکه از رادمان فهمیدم اینجایی اونم نزدیک عمارت جاوید.
واسه خودم بریدم و دوختم: اول اینکه طبیعیه جاوید رو بشناسی چون بابا بزرگ دوستت بوده دیگه، حتما اونجا رادمان‌و دیدی و فهمیدی که پسر عمه‌ی آرمینه.
-‌ نه نمی‌دونستم بابام بهم گفت.
از تعجب کمی بیشتر به سمتش خم شدم.
– what? بابات اون‌ها رو از کجا می‌شناخته؟
نفس عمیقی کشید.
– بابام‌و جاوید دشمن همند.
با تن صدای بالاتری گفتم: یعنی بابات خلافکاره؟
– بود، زندانش‌و کشیده و بیرون اومده.
داره جالب می‌شه!کردی
– خب خب بیشتر بگو، مامانت کجاست؟
– مامان و بابام طلاق گرفتند، مامانم اینجاست.
به بازوش زدم.
– بریم ببینیمش؟
خندید اما پر غم، جوری که انگار تونستم طعم تلخش‌و مزه کنم.
– نمی‌تونی؟
سکوت کرده به چشم‌هام زل زد.
بهش اجازه دادم تا بدون فشار من بتونه حرفش‌و بزنه.

#آرام

عمو حمید: ممنون که گذاشتی باهات حرف بزنیم.
با صدای خش‌دارش گفت: من کار خیری واسه کسی نمی‌کنم اگه اینجایید فقط بخاطر پولیه که شروین بهم داد.
نگاه هممون به سمت دوست نیما کشیده شد که با ابروهای بالا رفته گفت: چیه؟ اگه پولی نمی‌دادم اون فک بی‌صاحابش‌و که تکون نمی‌داد.
رایان: انبار مخفیه جاوید کجاست؟
شاهرخ با خنده گفت: بیشتر انبارای اون مخفیند، چی میگی؟
پوفی کشیدم.
عالی شد!
بابا جلو رفت.
– اگه بخواد یکی‌و بدزده تو کدوم یکیش نگهش می‌داره؟
– شوهر مطهره‌ای؟
– آره.
نگاهش سر تا پای بابا رو برانداز کرد.
– لقمه‌های خوبی واسه خودش برمی‌داره.
این مردک پیر دیگه واقعا کلافم کرده بود.
– سوال‌و با سوال جواب نده، پول گرفتی پس حرف بزن.
دسته‌ی چوبیه مبلی که روش لش افتاده بود رو لمس کرد.
– حرف زدنم یه کم گرون تموم می‌شه.
شروین با فکی قفل شده غرید: لندهور بیشتر از اینی که کردم توی حلقومت می‌خوای؟ یهو رو دل نکنی!
مرموز نگاهش کرد.
– تو یه اطلاعات خیلی مهم می‌خوای، منم به اندازه‌ی ارزشش قیمت گذاشتم روش.
بابا: بگو من بهت میدم.
با اخم نگاهش کردم.
– عمرا! ما به کسی باج نمیدیم.
عمیق نگاهم کرد.
– اما من واسه مامانت هرکاری می‌کنم.
اخم‌هام از هم باز شدند و نگاه ازش گرفتم.
بابا: قیمت بگو.
– پونصد.
چشم‌هام گرد شدند و داد زدم: پونصد میلیون؟ پیری تو لب گوری این همه…
– آرام؟
با صدای پر ابهت بابا ساکت شدم.
بابا: من واسه مطهره هر کاری می‌کنم اما وقتی وسعم نرسه نمی‌تونم قبول کنم، ما می‌تونیم یه راه سختتر رو واسه پیدا کردنشون انتخاب کنیم و تو هرگز پولی بهت نرسه یا می‌تونی مبلغ‌و کمتر کنی که هم ما به خواستمون برسیم و هم تو پولی به جیب بزنی.
از سیاست بابا کلی خوشم اومد.
چه بابای زرنگی دارم.
– خب… بگو ببینم.

نگاهش‌و بینمون چرخوند و درآخر گفت: سیصد.
بالاخره صدای رادمان‌و بعد از دقایقی شنیدم.
– کمتر.
حرص نگاه شاهرخ‌و پر کرد.
– دویست و پنجاه، این دیگه آخرشه.
بابا: معامله‌گر خوبی هستی.
– اما نقد می‌خوام.
– مشکلی نیست، شماره کارت بگو زنگ میزنم واست واریز کنند اما نصفش‌و الان می‌گیری و نصف دیگشم وقتی فهمیدیم اطلاعاتت درسته.
دست به سینه لب پایینیم‌و دندون دندون کردم.
شاهرخ: قبوله.
نگاهی به رادمان انداختم.
مشتش‌و جلوی دهنش گرفته بود و یه دستشم زیر اون یکی دستش زده بود.
نگاه‌هاش به شاهرخ حس خوبی بهم نمی‌داد.
هنوزم کینه‌ی سنگینی توی وجودشه و فقط داره پنهانش می‌کنه.
انگار سنگینی نگاهم‌و حس کرد که نگاهش‌و به سمتم چرخوند و با کمی مکث دست به جیب وایساد.
پیامک پول واریزی که برای شاهرخ اومد بالاخره اون دهن کثیفش‌و باز کرد.
– یه آدرس بهتون میدم، به احتمال زیاد اون دوتا رو اونجا برده چون انبارش خیلی محرمانه‌تر از بقیه‌ست اما قبلش بهتره به یکی زنگ بزنید که اگه مردید اون نصفه‌ی دیگه هم واسم بریزه.
غریدم: ببند دهنت‌و!
بهم نگاه کرد و پوزخندی زد.
– شما دارید میرید تو دل شیر خانم کوچولو، احتمال زنده بیرون اومدنتون کمه، من فقط واقع بینم.
واسه یه لحظه از لحن قاطعانش خوف برم داشت.
رادمان گوشیش‌و روی پاش پرت کرد.
– حرف نزن آدرس‌و تایپ کن.

#مطهره

پاهام‌و توی شکمم جمع کردم و بی‌حوصله از زر زدنش گوش‌هام‌و گرفتم اما چندان کمکی به کم شدن صداش نکرد.
– اینم یه جور نقشه‌ست.
با یه ابروی بالا رفته نگاهش کرد.
– خب… یه کم ریسکش بالاست.
پوفی کشیدم.
– لطفا ببند نیما سرم‌و خوردی، نمی‌خوام نقشه بکشی.
پاهاش‌و دراز کرد و دست‌هاش‌و پشت سرش گذاشت اما یه دفعه اوفی گفت و دستش‌و پایین آورد.
– لعنت بهت جاوید!
نگاهی به انگشتش انداختم.
مرزی تا عفونت نداشت.
– تو که می‌بینی انگشتت داغونه اینقدر تو این اتاق کثیف دستت‌و به همه جا نکش.
نفسش‌و بیرون فرستاد و نگاهی بهش انداخت.
– اون باند دستتم باید عوض بشه.
نگاهش‌و کمی بالا آورد.
– اولین باره می‌بینم توجهت‌و جلب کردم! کاش زودتر یه بلایی سر دستم میومد.
نفسم‌و رها کردم و سری به طرفین تکون دادم.
سرم‌و به دیوار گذاشتم و چشم‌هام‌و بستم.
– مطهره؟
نچی زیر لب گفتم.
– هوم؟
با کمی سکوت گفت: اگه زنده از اینجا بیرون نیومدم می‌خوام که مراقب رادمان باشی، اون کله شقه واسه انتقام حاضره خودش‌و به کشتن بده.
با کمی مکث چشم‌هام‌و باز کردم و نگاهی بهش انداختم.
– تو تا بچم‌و نیاری پیشم حق نداری بمیری.
تلخ خندید و سری تکون داد.
نگاه ازم گرفت و گفت: می‌دونستم این‌و میگی.
دستی به باندش کشید و آبی توی چشم‌هام پر از غم شد؛ درست مثل آبی دریاچه‌ای که تبدیل به مرداب می‌شه.
با کلی کنجار رفتن با خودم آروم‌تر از حد معمول گفتم: اما بعدشم نباید بمیری.
تند بهم نگاه کرد.
– بخاطر رایان و رادمان باید زنده بمونی، اگه من تو رو نمی‌خوام اون دوتا خیلی بهت نیاز دارند، باباشونی.
خط صاف لبش انحنا پیدا کرد.
نگاهم‌و به دیوار اون طرف دوختم و لب زدم: اما اگه عمر من به دنیا نبود…
تند و با تحکم گفت: نگو!
بهش نگاه کردم.
– قول بده آرام‌و قبول ‌کنی، هم‌دیگه رو خیلی دوست دارند.
– هر کاری می‌کنم تا تو رو زنده از این خرابدونی بفرستم بیرون پس واسه من وصیت خونی راه ننداز.
با صدای در و باز شدنش سریع بهش نگاه کردیم.
پنج‌تا سیاه پوش ریختند داخل و تا نیما خواست بلند بشه سه تاشون از سه طرف نیما اسلحه‌ای به سمتش گرفتند.
– به نفعته سرجات بمونی عزیزم.
صدای لادن باعث شد آروم و با استرس بلند بشم.
با نمایان شدن قامتش توی چارچوب بازم ریشه‌ی نفرت توی وجودم شاخ و برگ گرفت.
– سلام مطهره جون، واسه دوره‌ی دوم تقویتیت آماده‌ای؟ دوست ندارم از وقتش بگذره.
نیما غرید: تو یه بار دیگه اون کوفتی‌و به مطهره تزریق کن تا…
حرفش‌و قطع کرد.
– تا؟
جلو اومد.
– تا چی بشه عزیزم؟
خندید.
– می‌کشیم؟
ترکیب نفرت و ترس بدترین حس ممکن‌و بهم می‌داد و کاری می‌کرد که واسه کشتن اون لادن دل رحمی‌و بذارم کنار.
یه دفعه نیما زد به سرش و با خشم بلند شد که صدای جیغم که اسمش‌و صدا زدم با صدای برخورد محکم ته اسلحه به سرش بلند شد.
با ترس و ناامیدی به تنها حامی‌ای که تو این اتاق نیمه سرد داشتم چشم دوختم.
صدای لادن هر لحظه نزدیک‌تر شد.
– نترس نمرده، فقط بی‌هوش شده.
نگاهم‌و آروم به سمتش سوق دادم.
با اشاره‌ی دست دو نفر ازشون نیما رو بلند کردند و به بیرون از اتاق کشوندند.
– جاوید زود زود دلش براش تنگ می‌شه.
کاملا بهم نزدیک شد که بی‌اراده یه قدم به عقب رفتم.
نفس بریده گفتم: نیما زجر خودش‌و کشیده بگو ولش کنه.
ابروهاش بالا پریدند و خندید.
– عجیبه که ازش طرفداری می‌کنی!
یه دفعه لگدی به پشت پام زد که روی زمین دو زانو فرود اومدم و از دردش آخ آرومی گفتم.

یه نگاه به پشت سرش انداخت و سرش‌و تکون داد که دوتا ازشون به سمتمون اومدند.
از هراسی که می‌کشیدم نمی‌دونستم باید چی‌کار کنم؛ حتی تموم حرکات رزمی هم از یادم رفته بود.
نمی‌خواستم دوباره فلج بشم چون وحشتناک‌ترین چیزی بود که تجربش‌و کردم.
بازوهام‌و گرفتند و کاملا به دیوار چسبوندنم، خودشم زانوهاش‌و روی پام گذاشت و اجازه‌ی هیچ تقلایی‌و بهم نداد.
یه مقدارم نمی‌خواستم بهش التماس کنم.
دستش‌و به عقب دراز کرد که آخرین آدمش سرنگی‌و توی دستش گذاشت.
خیره به چشم‌های لرزونم یه دفعه شال‌و از سرم انداخت که واسه تقلا جون گرفتم و داد زدم: کثافت…
اما با دستش که روی دهنم نشست حرفم نیمه موند.
– از داد اینجوری خوشم نمیاد.
نگاه زخمی‌ای بهش انداختم و زیر دستش لب زدم: بترس از روزی که ببر زخمی آزاد بشه و تو بدره.
نیشخندی زد.
– ببر زخمی از زخمی که گرگ بهش زده می‌میره و یا برای همیشه زمین گیر می‌شه، اونوقت هرگز دیگه فرصت دریدن پیدا نمی‌کنه.
این‌و گفت و به طور بی‌رحمانه و سریعی سوزن‌و توی گردنم فرو کرد که از شدت سوزش و دردش چنان فریادی کشیدم که صداش انگار ستون اینجا رو لرزوند و اونم متقابلا داد زد: همینه! همین فریاد رو ازت می‌خواستم.
سوزن‌و بیرون کشید و روی زمین انداختش.
از دردی که کشیدم وجودم زود ضعف رفت و سرم به پایین افتاد اما موهام‌و گرفت و سرم‌و بالا نگه داشت.
واسه لحظه‌ای نگاه پر لذتش بخاطر سیاهی رفتن چشم‌هام از دیدم خارج شد.
هردومون به نفس نفس افتاده بودیم.
من از درد و سوزش و اون از هیجانی که می‌کشید‌.

دموی آهنگ زیبا و شاد و جدید راغب در صورت پسندیدن برای دانلود از طریق لینک زیر اقدام کنید

http://novelland.ir/neginmusic.com/123.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای راغب به نام شالت

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۵۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا