" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۵۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۵۳

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

نگاهی به ساعت انداختم.
یه کمیش که شد چهل و پنج دقیقه!
نگاهی به پنجره‌ی اتاق انداختم.
عمو حمید: چرا بابات نمیاد؟
بهش نگاه کردم.
– نمی‌دونم.
باز به پنجره نگاه کردم.
نگرانش شده بودم.
از جام بلند شدم.
– برم ببینم چرا نمیاد.
بعدم ‌چرخیدم و به سمت پله تند قدم برداشتم.

#رادمان

منم بلند شدم.
– یه قهوه‌ی دیگه می‌خورید؟
با همون اخم ریزی که داشت گفت: نه ممنون.
بعدم با انگشت‌هاش روی میز ضرب گرفت و به بالا نگاه کرد.
ازش دور شدم و گوشیم‌و بیرون آوردم.
به رایان زنگ زدم و گوشی‌و به گوشم نزدیک کردم.
با پنجمین بوق صداش توی گوشم پیچید و قبل از اینکه بذاره حرفی بزنم گفت: نفس‌و نجات دادم.
ابروهام بالا پریدند.
کنار یه میز تک پایه‌ی بلند وایسادم.
– ‌چطوری؟
– ترفندای خودم‌و دارم، من بهتر از هر کسی آرمین‌و می‌شناسم‌ اما تو نگو که هنوز خبری از مامانم و بابا نشده.
دستی به پیشونیم کشیدم.
– هنوز هیچی.
– پلیس چی؟
– اونا هم هیچی.
صدای کشیده شدن یه چیز روی میز بلند شد.
– لعنتی!
صدای نفس‌و شنیدم.
– خوبی؟
– خوبم.
خطاب بهم گفت: بعدا بهت زنگ میزنم.
اخم کردم.
– به نفس نگفتی؟
– نه، نباید بدونه.
دیگه نذاشت حرفی بزنم و قطع کرد.
نفسم‌و بیرون فرستادم و گوشی‌و روی میز پرت کردم.
خم شدم و دست‌هام‌و بهش تکیه دادم.
چی کار باید کرد؟ واسه نجاتتون چی‌کار باید بکنم بابا؟
چشم‌هام‌و بستم و سعی کردم واسه فکر کردن تمرکز کنم اما صدای گوشیم کاملا حواسم‌و پرت کرد.
چشم باز کردم و از روی برش داشتم.
با دیدن “دنیل” زود جواب دادم.
– سلام چی شد؟
– سلام.
انگار داشت یه چیزی می‌خورد.
– خوبی؟
کلافه گفتم: زهرمار دنیل، بگو چی شد؟ به فرمانده گفتی؟
خندید.
– آروم پسر، آره گفتم.
بازم سکوت کرد که با حرص غریدم: دنیل؟
باز خندید و با کمی مکث گفت: پلیس اف بی آی آمریکا و پلیس بین المللی ایران و البته ما مجوز داریم که… باهم همکاری کنیم یعنی کلا شدیم یه تیم.
دستم‌و به کمرم گرفتم و با خنده نفسم‌و بیرون فرستادم.
– عالی شد!
– داریم میایم نیویورک، به قول فرمانده اینبار دیگه نمی‌تونند قسر در برند.
کم کم داشتم تو امیدواری و حس خوبم غرق می‌شدم که صدای بلند حمید وحشیانه ازش بیرونم کشید.
– چی؟
سریع بهش نگاه کردم.
گوشی‌و پایین برد و رو بهم بلند گفت: مهرداد نیست!
اخم‌هام به هم گره خوردند.
به سمت لابی دوید.
گوشی‌و بالا بردم و تند گفتم: باید برم، فعلا.
قطع کردم و پشت سرش دویدم.

#آرام

برای دهمین بار بهش زنگ زدم ولی جواب نداد.
بی‌طاقت از روی مبل بلند شدم و قدم زدم.
دلم شور میزد و قلبمم یه لحظه آروم نمی‌گرفت.
با صدای برخورد در به دیوار سریع بهش نگاه کردم که عمو حمید و رادمان‌و دیدم.
به سمتم دوید.
-‌ جواب نمیده؟
سری به چپ و راست تکون دادم.
دستش‌و به کمرش زد و دستی به ته ریشش کشید.
زیرلب زمزمه کرد: کجا رفتی روانی؟
با صدای رادمان بهش نگاه کردیم.
– شاید رفته قدم بزنه.
– اونم بی‌خبر؟
شونه‌ای بالا انداخت.
انگار عمو حمید به یه چیزی رسید که نگاهش پر از ترس شد.
سریع به سمت اتاق دوید که گفتم: چیزی فهمیدی عمو؟
حرفی نزد.
وارو اتاق شدم که دیدم داره چمدونش‌و باز می‌کنه.
با عجله درش‌و باز کرد و در یه جعبه رو کنار زد.
نمی‌دونم چی فهمید که با ترس بلند گفت: یا امام حسین!
آب دهنم‌و به زور قورت دادم.
– چی… چی شده؟
سریع بلند شد.
– رفته سراغ جاوید!
با وحشت به رادمان نگاه کردم.
رادمان: بیاین امیدوار باشیم که ترافیک باشه و هنوز نرسیده باشه.
عمو با دو از کنارمون رد شد.
– بجنبید باید بریم.
پاهای سست شده از ترسم از نگرانی و وحشت جون تازه‌ای گرفتند که پشت سرش دویدم…
از اول راه تا به الان سرم‌و وسط دو تا صندلی آورده بودم و به قول معروف آیه‌ی یاس می‌خوندم.
از ضربه‌ی انگشت‌های رادمان روی رونش معلوم بود کلافه شده ولی چیزی نمیگه.
– تندتر برو عمو، نگاه کن اونور ترافیک کمتره.
صدای نفس‌های بلند هردوشون‌و شنیدم.
– آخ بابا! تو آخرش هممون‌و دق…
یه دفعه عمو حمید بلند گفت: می‌شه اینقدر حرف نزنی بذاری تمرکز کنم آرام؟
– دارم از ترس جون میدم می‌فهمید؟
با حرص گفت: فکر می‌کنی ما داریم جشن می‌گیریم؟
ناخون شستم‌و توی دهنم بردم و گازش گرفتم.
هندزفری توی گوشش‌و فشار داد.
– نمی‌دونم نیاز هست یا نه.
-…
– اما اطراف عمارت باشید شاید بهتون نیاز بود.
سرم‌و بیشتر جلو آوردم و به رادمان نگاه کردم اما بهم نگاه نکرد.
– رادمان؟
انگار اصلا حواسش اینجا نبود.
به شونش کوبیدم و بلند گفتم: رادمان؟
بدبخت از جاش پرید.
با حرص گفت: چیه؟ نمی‌بینی دارم فکر می‌کنم؟
– یه زنگ به اون پسره رایان بزن ببین نفس هنوز زندست؟
یه تای ابروش‌و بالا انداخت.
– عاشق مدل حرف زدنتم! وسط این هیری ویری نفس دیگه چی میگه؟

پیشونیم‌و به صندلیش تکیه دادم.
– انگار ترس داره دیوونه می‌کنم، کم کم دارم خل میشم، اصلا چی دارم میگم.
صدای پوف کشیدن عمو حمید بلند شد.
– آرام درست و حسابی نشینی خودم در دهنت‌و می‌بندما.
با نارضایتی به صندلی تکیه دادم اما بازم طاقت نیاوردم، بین دو صندلی اومدم و گفتم: چقدر دیگه مونده؟
اینبار هردوشون با حرص داد زدند: آرام؟
از صدای دادشون کمی عقب کشیدم و چشم‌هام‌و ریز کردم.
با دیدن اینکه رادمان بلند شد بیاد عقب با تعجب گفتم: کجا؟
با اخم گفت: برو کنار.
کنار رفتم که اومد و کنارم نشست.
تو بغلش کشیدم و با حرص گفت: همینجا بمون صداتم درنیاد.
دست‌هام‌و محکم دور کمرش حلقه کردم و چشم‌هام‌و بستم.
– خب بابامه.
– بابای منم دست اون جاویده، اونوقت اینجوری می‌کنم؟
خوب در دهنم‌و بست!

#مهرداد

با اخم به سمتم اومد که چوب‌و محکم پشت سرم گرفتم.
– اول باید مشخصات بدید.
نیشخندی زدم.
– باشه.
و بلافاصله چوب‌و محکم توی سرش کوبیدم که بی‌هوش شده روی زمین افتاد.
اسلحش‌و برداشتم و توی ماشین انداختم.
بلندش کردم و تا اتاقک کشیدمش.
داخل انداختمش و کارت شناساییش‌و برداشتم و بعد از برداشتن هندزفری و تلفن درش‌و با کلیدی که پیدا کردم قفل کردم.
توی ماشین نشستم و بلافاصله پام‌و روی گاز گذاشتم که ماشین با صدای گوش خراشی به راه افتاد.
زده بود به سرم و رگ دیوونگیم شدید گل کرده بود.
هیچ چیزی نمی‌فهمیدم و یه ذره هم نمی‌خواستم از عقلم پیروی کنم.
نبود و نداشتن مطهره و دلتنگیم مجبورم می‌کرد تا نفهمم کجاست از این عمارت پام‌و بیرون نذارم.
نصفی از وقتم بخاطر گرفتن ماشین تلف شد و همین عصبی‌ترم کرد.
جلوی در میله‌ای عمارت زدم رو ترمز که گرد و خاک دورم‌و پر کرد.
یه نگهبان بیرون اومد و کنار ماشین وایساد که شیشه رو کمی پایین کشیدم.
کارت‌و به سمتش گرفتم.
– اسمیت گفت نمی‌تونه پستش‌و ول کنه من‌و فرستاد که بیام درمورد محموله‌ها یه حرف محرمانه با جاوید خان بزنم.
نگاه دقیقی بهم انداخت و کارت‌‌و ازم گرفت.
– رمز رو بگو.
سعی کردم خودم‌و نبازم.
روی فرمون زدم و عصبی و بلند گفتم: هر چه دیرتر این خبر به جاویدخان برسه کل باند بیشتر تو خطر میوفته می‌فهمی؟ در رو باز کن.
– به خودم بگو میگمش.
داد زدم: میگم محرمانه‌ست، کاری نکن که به جاویدخان بگم الان چی‌کار کردی، می‌دونی که باند به خطر بیوفته اولین نفر تو رو می‌کشه که نذاشتی زودتر این خبر بهش برسه.
کمی دست دست کرد و درآخر کارت‌و بهم برگردوند.
– الان باز می‌کنم.
بعدم به سمت در دویدم.
نفس عصبی‌ای کشیدم و شیشه رو بالا بردم.
کل تنم از عصبانیت می‌لرزید.
اینکه می‌دیدم به اون جاوید عوضی اینقدر نزدیکم آتیش خشمم‌و بیشتر می‌کرد.
همین که در رو باز کرد به سرعت روندم.
بی‌توجه به پارکینگ حوض‌و دور زدم و درست جلوی پله‌های عمارت وایسادم.
برای اینکه به اسلحه‌ی اصلیم گیر ندند اسلحه‌ی اون نگهبانه رو برداشتم و پیاده شدم.
از پله‌ها بالا اومدم که یه نگهبان جلوم‌و گرفت.
– اس…
اسلحه رو به سمتش انداختم که سریع گرفتش.
منم از دست پر بودنش استفاده کردم و با قدم‌های تند وارد عمارت شدم و در رو بستم.
– جاوید خان؟
صدای جدیش‌و از گوشه‌ی سالن شنیدم.
– بله؟
بین انبوهی مبل سلطنتی دیدمش که به سمتش رفتم.
سر تا پام‌و برانداز کرد.
– آشنایی؟ کی هستی؟ یکی از بچه‌هایی؟
یه زن بلند شد و وقتی چرخید فهمیدم لادنه.
با نگاه نگران سرش‌و کوتاه به چپ و راست تکون داد.
نگاه ازش گرفتم و بی‌مقدمه گفتم: همین الان مطهره رو برمی‌گردونی پیشم، نیما رو خواستی نگه داری مشکلی ندارم.
ابروهاش بالا پریدند.
نگهبانش بیشتر بهش نزدیک شد.
– صبر کن ببینم شوهرشی؟
– آره.
اخم کرد.
– تو چطوری اومدی توی عمارت؟
عصبی گفتم: بحث من الان مطهره‌ست.
– زن توعه اونوقت خبرش‌و از من می‌گیری؟!
داد زدم: فکر نکن ما خریم نفهمیدیم کار توعه.
نگهبانش دست به اسلحش برد که دستش‌و بالا گرفت.
– ببین، من کاری با زنت ندارم که بخوام بدزدمش.
عصبی خندیدم.
دیگه داشت صبرم سر میومد و حالم از این پیریه دو رو به هم می‌خورد.
لادن: مهرداد، برو از اینجا، مطهره اینجا نیست.
نگاه پر اخمی بهش انداختم.
با نگاهش التماسم می‌کرد که برم.
– تموم مدارک برعلیته جناب آریامنش پس تموم کن این خوب بودن مسخرت‌و، هر کسی ندونه خودت بهتر می‌دونی که همون جاوید عوضیه چند سال پیشی.
پوزخندی روی لبش نشست.
– تو هم همون احمق چند سال پیشی که بازم زنت‌و به نیما دادی!
این دفعه دیگه خونم به جوش اومد که تو یه حرکت کلت‌و بیرون کشیدم و به سمتش نشونه گرفتم.
نگهبانش سریع اسلحش‌و بالا گرفت که گفتم: کوچیک‌ترین کاری بکن تا یه گلوله حروم مغز رئیست کنم.
به جاوید نگاه کردم.
– امروز یا مطهره رو ول می‌کنی یا هردومون می‌میریم.
لادن معترضانه گفت: مهرداد لطفا برو از اینجا.
غریدم: دخالت نکن.

حالا نگاه جاوید همون نگاه اصلی و بدون نقابش بود.
– می‌دونی که می‌میری.
– می‌دونم اما تو هم می‌میری.
پوزخندی زد.
– مطهره کجاست؟
تنها نگاه تمسخرآمیزش‌و بهم انداخت.
ضامن کلت‌و کشیدم.
– حرف بزن.
لادن آروم به سمتم اومد.
– مهرداد، ازت خواهش می‌کنم.
با تحکم گفتم: وایسا سرجات.
وایساد و نگاه پر از استرسی به من و جاوید انداخت.
– یه معامله می‌کنیم.
ابروهاش بالا پریدند و انگشت‌هاش‌و توی هم قفل کرد.
– با معامله کنار میام، بگو.
آخرین برگ برندم‌و رو کردم.
– از اینجا که سالم پام‌و گذاشتم بیرون تا دو ساعت بعدش باید مطهره پیشم باشه درعوض بهت میگم که ماریا کجاست.
نگاهش سوالی شد.
– ماریا؟ ماریا دیگه کیه؟
– زنت، همونی که فکر می‌کنی مرده.
شدید شکه شد و کاملا بی‌حرکت موند.
– نمرده، زندست.
با همون حالتش پوزخندی زد.
– داری بلوف میزنی.
– اگه بلوف میزنم از کجا می‌دونم قبلا یه زن داشتی که تو همون جنگل از دره پرت می‌شه پایین و می‌میره؟ از کجا می‌دونم که بخاطر اجباری بودن ازدواجتون حتی تا مرحله‌ی کتک زدنشم پیش رفتی؟
صدای متعجب لادن بلند شد.
– چی میگی مهرداد؟
منتظر به جاوید نگاه کردم.
– خب؟ اهل معامله هستی؟
انگار درست و حسابی نفس نمی‌کشید.
– از… از کجا بدونم که راست میگی و زندست؟
– من اگه اینجام دستم پره.
تکونی به کلت دادم تا دستم خواب نره.
– معامله؟
یه کم جلو اومد اما نگهبانش سریع جلوش‌و گرفت.
– قربان خطرناکه.
– کلت‌و بذار زمین باهم حرف می‌زنیم، اونم منطقی.
خواستم حرفی بزنم اما یه دفعه در به شدت باز شد.
– بابا؟
صدای داد آرام حواسم‌و پرت کرد و کاری کرد که سریع به سمتش بچرخم.
رادمان و حمیدم وارد شدند.
از نگاه حمید انگار خون می‌چکید.
– جمع کن بریم مهرداد.
جاوید: نه، بیا درمورد ماریا حرف بزنیم.
نگاه دقیقی بهش انداختم.
انگار نقطه ضعفت‌و فهمیدم جاوید خان!
لادن تند به سمتم اومد.
– ‌بیا بریم مهرداد، حرف میزنیم خب؟
تا به خودم بیام کلت‌و از دستم گرفت و آروم گفت: میریم خونه‌ی من، یه کم اطلاعات از زیر زبونش بیرون کشیدم.
صدای داد جاوید بلند شد.
– شنیدی که چی گفتم مهرداد؟
نگاهی بهش انداختم و لبخند مرموزی زدم.
– یه کم فکر کن، بعد حرف میزنیم.

#لادن

یه کم هلش دادم.
– ‌بیا زودتر از اینجا بریم.
اول نگاهی به من و بعد به جاوید انداخت.
به سمت جاوید چرخیدم و با نگاهم بهش فهموندم بذاره بره.
– منم دیگه باید برم، یه ساعت دیگه باید تو مزونم باشم واسه قرارداد
سری تکون داد که نفس آسوده‌ای کشیدم.
مهرداد رو هل دادم.
– برو.
کلت‌و از دستم چنگ زد و به سمت بقیه رفت.
چرخیدم و آروم گفتم: می‌فهمم داره دروغ میگه یا نه.
سری تکون داد.
پشت سر مهرداد رفتم.
جاوید ضعف نشون داد.
ممکنه همه چیز رو خراب کنه، نباید بذارم، نباید.
هر چه قدر این پنهون‌کاری طولانی‌تر بشه نقشمم خراب‌تر میشه، باید امروز کار رو تموم کنم.
از عمارت بیرون اومدیم.
– آخه این چه کاری بود مهرداد؟
نیم نگاه پر اخمی بهم انداخت.
حمید عصبی گفت: بذار از این خراب شده سالم بریم بیرون دارم برات احمق خان.
توجهی نکرد و به سمت ماشینی که ناشیانه جلوی پله‌ها پارک شده بود رفت.
پشت سرش رفتم.
– منم باهات میام.
حرفی نزد.
سوار شد که در صندلی کمک راننده رو باز کردم.
– لادن خانم؟
با صدای حمید سرم‌و چرخوندم.
بهم نزدیک شد و آروم گفت: میریم خونه‌ی شما؟
سری تکون دادم.
– جاوید نفهمه باهامونی؟
– خیالت راحت، تا حالا شک نکرده نقشم‌و خوب بازی می‌کنم.
سری تکون داد.
صدای پر حرص آرام بلند شد.
– نمی‌خوام.
بعدم از پله‌ها پایین اومد و بعد از اینکه چشم غره‌ای بهم رفت در عقب‌و باز کرد و نشست.
نفس پر حرصی کشیدم.
مزاحم!
خم شدم و رو به مهرداد گفتم: با ماشینم میام.
تنها سر تکون داد.
همین که در رو بستم آرام از عقب به جلو اومد.
می‌دونم با توی مزاحم چی‌کار کنم.
کیفم‌و روی شونم انداختم و بدون اینکه به نگهبانی بگم ماشین‌و بیاره به سمت پارکینگ رفتم.
بلایی که من نتونستم چندین سال پیش سر مطهره بیارم تو همین سال باید سر دخترش بیاد.
سوار ماشین شدم و بعد از روشن کردنش از جای پارک بیرون اومدم.
به سمت در روندم که از آینه دیدم دوتا ماشین هم پشت سرم میان.
عینک آفتابیم‌و به چشم‌هام زدم و بعد از بیرون از محوطه گوشیم‌و برداشتم و به سارا زنگ زدم.
مثل همیشه گوشی دستش بود.
– زن عمو! متعجبم کردی!
بی‌مقدمه گفتم: تو رادمان‌و دوست داری؟
صداش متعجب شد.
– چرا این‌و می‌پرسی؟
با تحکم گفتم: دوسش داری یا نه؟
– راستش… آم… یه حسی بهش دارم اما نمی‌دونم چیه، وقتی یاد خودش و اون هیکل توپش میوفتم… هوف، اصلا موهاش‌و نگو.
سعی کردم نخندم چون اصلا وسط عصبانیتم حوصله‌ی خندیدن نداشتم.
– کاملا فهمیدم.
با حرص گفت: اگه اون دختره نبود تا حالا مخش‌و زده بودم.
– می‌تونی کاری بکنی که دختره رو از سر راهت برداری.
با ذوق گفت: چطوری؟
– نقشم‌و بهت میگم، الانم داره میاد خونه‌ی من، بیا اونجا.

تموم مدت بی‌اراده اخم‌هام توی هم بود و از حالت دست به سینه بودنمم تکون نخوردم.
– پشت سر لادن نرو اول بذار عمو حمید بره جلو پشت سر اون برو.
با تعجب گفت: چرا؟
نگاه پر اخم و حرصی بهش انداختم.
– خوش ندارم حتی ماشینش‌و ببینم، اصلا نمی‌خوام برم اونجا بریم هتل، خونه‌ی اون چی‌کار داریم؟
نگاه ازش گرفتم و زیرلب زمزمه کردم: ایکبیری! با اون کفش‌های روی اعصابش.
یه دفعه سرم‌و گرفت و تو بغلش کشیدم که از ناگهانی بودنش جیغی زدم.
محکم روی سرم‌و بوسید.
– تو چرا اینقدر شبیه مامانتی؟ هان؟
با حرص بهش نگاه کردم.
– دیگه نزدیک اون لادن نمی‌شیا.
کوتاه به پایین نگاه کرد.
– چی‌کارش داری؟ خودش شوهر داره.
با حرص خندیدم.
– آره داره ولی توجه داری که داره خودش‌و بهت می‌چسبونه؟ اونم با لبخندای خرکیش!
بلند خندید.
– بیخیال آرام، اون از همون بیست و خورده‌ای سال پیش باهام راحته، ناسلامتی تو چندتا پروژه همکار بودیم.
دست‌هاش‌و از دورم باز کردم و نشستم.
– هان، واسه همین راحتی هم می‌خواستی باهاش ازدواج کنی؟ بگو ببینم اونوقت مامان‌و می‌شناختی؟
حالت خنده به کل از چهرش محو شد که به خودم لعنت فرستادم.
دستش‌و روی فرمون جا به جا کرد.
– اونش دیگه به خودم مربوطه، با مامانتم اونوقت آشنا نشده بودم.
با اینکه دوست نداشتم بیشتر از این حالش‌و بگیرم ولی کنجکاویم نذاشت دهنم‌و ببندم.
– مامان می‌دونه که چرا ازدواج نکردی؟
نیم نگاهی بهم انداخت و فضولی نثارم کرد.
بازوش‌و گرفتم.
– بگو دیگه.
پوفی کشید.
– آره می‌دونه.
لبخند پهنی زدم.
– پس وقتی برگشت پیشمون از زیر زبونش بیرون می‌کشم.
تیز نگاهم کرد که از رو نرفتم و خندیدم.
– حالا ببین بابا جونم.
کلافه دستی به ته ریشش کشید و زیر لب گفت: عجب توله‌ی فضولی بزرگ کردیما!
لبم‌و به دندون گرفتم تا نخندم.
بهم نگاه کرد.
– پررو!
اینبار دیگه خندیدم.
– مامان میگه پرروییم به خودت رفته.
حرص نگاهش‌و پر کرد.
– بگو ببینم بابایی، چقدر پررو بودی که مامان همش با پررویی ازت یاد می‌کرد؟
با اخم‌های درهم روی فرمون ضرب گرفت.
– فضولی نکن.
با یادآوری ماریا به کل این موضوع‌و فراموش کردم و با ناباوری گفتم: تو به جاوید گفتی ماریا زندست؟
– آره.
سرزنشانه گفتم: آخه چرا بابا؟ چرا می‌خواستی نمکدون شکنی کنی؟ اونا من‌و نجات دادند!
با اخم نگاه کوتاهی بهم انداخت.
– تو واقعا بابات‌و اینجوری شناختی؟ فقط داشتم دورش میزدم، وگرنه یه صدمم قصد همچین کاری‌و نداشتم.
شرمندگی وجودم‌و پر کرد که باعث شد سرم‌و پایین بندازم.
– معذرت می‌خوام.
*******************
لادن: بشینید میرم لباس‌هام‌و عوض کنم.
خواستم کنار رادمان بشینم ولی بابا دستم‌و گرفت و روی تکی نشوندم که رادمان سرش‌و پایین انداخت و دستش‌و مشت کرد.
با حرص به بابا نگاه کردم که چشم غره‌ای بهم رفت و روی مبل کناریم نشست.
نفسم‌و بیرون فرستادم.
با اخم و شکاکی به تموم خونه نگاه کردم.
چقدرم لوکس و بزرگه!
فکر کنم کل خونش دو برابر خونه‌ی ما می‌شه.
پوزخند محوی زدم.
همش با پول حروم و بدبخت کردن مردمه.
با تق تق کفش‌هایی فهمیدم که شاهزاده تشریف فرما شدند.
نگاهم‌و به سمت پله سوق دادم که با دیدن طرز لباس و شلوارش حرصی شدم.
یه لباس حریر که یقش حسابی باز بود و یه شلوارک!
سعی کردم حرصم‌و پنهان کنم.
– کلا تو خونه اینطوری لباس می‌پوشید؟
بهمون نزدیک شد.
– آره عزیزم، مشکلی داره؟
لبخند پر حرصی زدم.
– نه خیلیم عالیه!
نگاهی به بابا و رادمان انداختم.
نمی‌دونم رادمان متوجه شد دارم بهش نگاه می‌کنم که از عمد دستش‌و زیر چونش زد و خیره لادن‌و نگاه کرد.
از حرص لبم‌و جویدم.
دارم برات.
– نسکافه؟ شربت؟ اسپرسو؟
بابا: هیچ کدوم، بشین بگو چی فهمیدی.
– اول یه چیزی بخورید بعد میگم، چی می‌خورید؟
بابا: منکه چیزی نمی‌تونم بخورم.
بهمون نگاه کرد.
– شما چی می‌خورید؟
رادمان: هر چی مد نظر خودته زن دایی عزیزم.
با تهدید توی چشم‌هام نگاهش کردم که نیم نگاهی بهم انداخت و سعی کرد نخنده.
همین که لادن ازمون دور شد به سمتش هجوم بردم و پس سری محکمی بهش زدم که صدای آخش دراومد اما از رو نرفت و خندید.
لگدی هم بهش زدم و سرجام نشستم.
دست به سر خندون نگاهم کرد.
– مرگ!
بعدم دست به سینه با اخم‌های درهم نگاه ازش گرفتم.
به بابا نگاه کردم و انگشت اشارم‌و سمتش گرفتم.
– نبینم زیاد به لادن نگاه کنیا.
نگاه پر خنده‌ای به عمو حمید که خیلی سعی می‌کرد نخنده انداخت.

#لادن

وارد آشپزخونه شدم که الیزابت به سمتم چرخید.
– امری داشتید خانم؟
– سه تا نسکافه بریز، آمادست که؟
– بله خانم.
به اپن تکیه دادم.
– خوبه.
مشغول کارش شد و منم منتظر به زمین چشم دوختم.
چیزی نگذشت که با صداش نگاهم‌و بالا آوردم.
– ببرم خانم؟
به سمتش رفتم و سینی‌و ازش گرفتم که تعجب کرد.
– خودم می‌برم، می‌تونی بری استراحت کنی، کارت داشتم خبرت می‌کنم.

متعجب چشمی گفت و بعد از اینکه پیش بندش‌و سرجاش گذاشت رفت.
سینی‌و روی اپن گذاشتم و از توی کابینت پودر خواب‌آور رو درآوردم.
توی دوتاش ریختم و مال رادمان‌و خالص نگه داشتم.

#رادمان

وقتی می‌بینم از روی حسادت واسه من حرص می‌خوره کلی لذت می‌برم.
عشق خواستنی من!
فقط منتظر روزیم که بی‌دغدغه کنارم باشی.
نگاه پر حرصش‌و بازم به من انداخت که این دفعه لبخندی زدم و با عشق نگاهش کردم.
نگاهم کم کم کار خودش‌و کرد و اخم‌هاش از هم باز شدند و لبخند محوی که زد از نگاهم دور نموند.
سرش‌و پایین انداخت و همونطور که مانتوش‌و درست می‌کرد کمی جا به جا شد.
کمی سر بالا آورد و بی‌صدا گفت: اینطور نگام نکن.
اما برعکس حرفش، آرنجم‌و به دسته‌ی مبل تکیه دادم و دستم‌و زیر چونم زدم.
خیلی سعی می‌کرد لبخندش پررنگ نشه.
با صدای کفش‌های لادن نگاهمون به سمتش چرخید.
با سینی به دستش بودنش تعجب کردم.
صدای طعنه آمیز آرام باعث شد خندم بگیره.
– وای لادن جون راضی به زحمت نبودیم که خودتون بیارید!
لادن با لبخند گفت: شماها مهمون خاصید، اینکه خودم واستون بیارم حس خوبی بهم میده.
به حمید تعارف کرد که برداشت.
رو به مهرداد گفت: اگه چایی می‌خوای بگم واست بیارند.
مهرداد: نه ممنون الان هیچی نمی‌تونم بخورم.
سراغ آرام رفت.
تا خواست برداره سریع گفت: این واسه رادمانه عزیزم، شنیدم کم شکر می‌خوره واسه همین مخصوص اون درست کردم.
آرام اول نگاهی به من انداخت و بعد هردوتاش‌و برداشت.
– واسه رادمانم برداشتم، زیاد به کمرتون فشار نیارید بشنید.
دستی به لبم کشیدم تا نخندم.
لادن با کمی مکث به سمت یه مبل رفت و روش نشست.
حرص از نگاه اونم کاملا مشهود بود.
فکر کنم بهتر باشه تا کشت و کشتار راه نیوفتاده بریم.
از این فکرم خندم گرفت.
مهرداد: خب؟
لادن: فهمیدم مطهره و نیما تو یکی از انبارای مخفیشند و…
اما حرفش با صدای گوشی من قطع شد و همه‌ی نگاه‌ها به این سمت چرخید.
اخم ریزی کردم و از توی جیب کتم بیرونش آوردم.
با اسمی که دیدم اول نگاهی به لادن انداختم و بعد از کمی تجزیه و تحلیل خوب و بدی که انجام دادم بلند شدم.
– حرفاتون‌و ادامه بدید، برمی‌گردم.
آرام سوالی نگاهم کرد.
– میگم بهت.
بعد ازشون دور شدم و به سمت بیرون رفتم.
تماس قطع شد.
همین که بیرون اومدم روی Dad’s friend )Shervin) لمس کردم و بهش زنگ زدم که با دو بوق برداشت.
– میرم سر اصل مطلب.
با استرس گفتم: بگو.
– یکی‌و پیدا کردم که جواب همه‌ی سوال‌هامون‌و داره.
– خب کیه؟
– شاهرخ، دشمن گذشته‌ی بابات.
ابروهام بالا پریدند.
– داری میگی دشمن بابام!
– دشمن دشمن، می‌شه دوست ما، شاهرخ و جاوید رفقای چندین چند ساله بودند اما از اونجایی جاوید یه عوضیه و فقط به فکر منفعت خودشه به دوست قدیمیش نارو میزنه، الان آس و پاسه، چندان نفوذی دیگه نداره، می‌تونیم واسه انتقام از جاوید ترغیبش کنیم.
متفکر دستی به لبم کشیدم.
– میگی مغور میاد؟
– امیدوارم که بیاد چون دیگه راهی به ذهنم نمی‌رسه جز حمله به عمارت یا شرکت اصلی جاوید.
نگرانی وجودم‌و پر کرد.
– کی بریم سر وقتش؟
– آدرس میدم زود بیا.
– باشه.
با قطع شدن تماس گوشی‌و توی جیبم گذاشتم.
به بقیه بگم یا نه؟
اما لادن نباید بفهمه، هنوز بهش اعتماد نکردم.
شاید داره ما رو بازی میده نه جاوید رو، انگیزه‌ی زیادی واسه انتقام داره.
– رادمان؟
خواستم بچرخم اما با صدای آشنایی تند بهش نگاه کردم.
با دیدن سارا نامحسوس نفسم‌و بیرون فوت کردم.
این دیگه از کجا پیداش شد؟
از وضعیت لباسش ناخودآگاه نگاهم سر تا پاش‌و برانداز کرد.
از پله‌ها بالا اومد.
– خوشحالم که می‌بینمت.
خواست گونم‌و ببوسه که عقب کشیدم.
– دایی نیست.
سرفه‌ی مصلحتی کرد.
– می‌دونم، اومدم دیدن زن عموم، زیاد میام.
آهانی گفتم و به سمت در رفتم.
– پس بیا تو.
وارد شدم که پشت سرم اومد تو.
همین که نگاه آرام به سارا خورد چنان اخم‌هاش درهم رفت که منم از حالتش ترسیدم.
سریع از جاش بلند شد.
لادن: به! ببین کی اومده!
همین که به سمت سارا اومد از فرصت استفاده کردم و پیش مهرداد و حمید رفتم.
آروم گفتم: دوست بابام یکی‌و پیدا کرده که همه چیز رو درمورد جاوید می‌دونه، می‌تونیم بفهمیم انبار مخفیش کجاست، الانم باید بریم، لادن نفهمه.
هردوشون سری تکون دادند و بعد از عقب رفتنم بلند شدند.

#نفس

سکوتی که توی خونه پیچیده بود هیچ جوری شکسته نمی‌شد.
تموم مدت بی‌حرف بهش نگاه می‌کردم.
می‌خواستم ببینم چقدر طول می‌کشه تا از توی فکر بیرون بیاد و متوجه بشه قهوه‌ی توی دستش سرد شده.
یعنی اینقدر که وایساده پاهاش درد نگرفتند؟ یا نور بیرون چشمش‌و نزده؟
کاملا مشخصه که یه چیزی داره اذیتش می‌کنه.
آخرش خودم طاقت نیاوردم و بلند شدم.
به سمتش رفتم.
حتی متوجهمم نشد!
با کمی مکث دستم‌و دور شکمش حلقه کردم و به زور خودم‌و تا بالا رسوندم و چونم‌و روی شونش گذاشتم که تازه به خودش اومد و تکون خفیفی خورد.

دستش‌و روی دست‌هام گذاشت و نگاهی به عقب انداخت.
– قهوت سرد شد.
بهش نگاه کرد و آروم گفت: مهم نیست.
– چی داره اذیتت می‌کنه؟
فنجونش‌و روی میز کنارش گذاشت.
دست‌هام‌و باز کرد و چرخید.
از نگاهش هیچی نمی‌فهمیدم.
دست‌هام‌و گرفت و بعد از اینکه به پنجره تکیه داد به خودش تکیم داد.
موهام‌و پشت گوشم برد.
– نفس؟
– جونم؟
نگاهش‌و ازم گرفت و سکوت کرد.
این دست دست کردنش نگرانم می‌کرد.
– راحت حرفت‌و بگو.
یه دستم‌و تا لبش کشوند و بوسه‌ای به انگشت‌هام زد.
– ازم دور نشو، فقط بخاطر آرامش خودت اینکار رو کردم.
نگاه و لحنش می‌ترسوندم.
– چی شده رایان؟
کمی خیره نگاهم کرد و درآخر بعد از اینکه قلبم‌و خوب به تب و تاب انداخت گفت: یه چیز ازت پنهان کردم، یه دروغم بهت گفتم.
ماتم برد و دلم هری ریخت.
زمزمه کردم: چی؟

دانلود فول آهنگ آرون افشار

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۵۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا