" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۵۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۵۲

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

#آرام

رادمان: اصلا نمی‌شه به لادن اعتماد کرد.
– من شخصا خودم دیدم وقتی از مامان حرف میزد چه نفرت بزرگی توی لحنش بود.
با کلافگی گفت: می‌شه اینقدر تحت فشارم نذارید؟ بذارید یه کم آرامش ذهنی پیدا کنم وقتی لادن میاد یهو قاطی نکنم.
کنار رادمان نشستم.
– از ما گفتن بود.
اول نیم نگاهی بهم انداخت و بعد کامل بهم نگاه کرد.
– جا کمه؟ برو یه جا دیگه بشین.
با حرص گفتم: بابا!
اخم کرد.
– همین که گفتم.
نفس پر حرص رادمان‌و شنیدم.
– نمی‌خورتم که! تو این هیری ویری بخدا بس کن بابا.
اومد حرفی بزنه که صدای در ساکت نگهش داشت.
نگاه تند و تیزی نثارم کرد و به سمت در رفت.
رادمان آروم و پر حرص گفت: آخرش یه چیز بهش میگما.
نگاه اخم‌آلودی بهش انداختم.
– خیلی کار اشتباهی می‌کنی! هر چی باشه بابامه یادت که نرفته؟
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد و نگاه ازم گرفت.
لادن: سلام.
تنها من از سر جام بلند شدم.
نگاهی به در انداختم.
هردوشون همون‌طور به هم زل زده بودند؛ لادن یه جور خاصی اما نگاه بابا رو نمی‌دیدم.
از حرص و شایدم حسودی به کنارشون رفتم.
لادن: به! آرام جون!
با جدیت گفتم: به! لادن جون!
بعد به بابا نگاه کردم.
برخلاف اون، دقیق نگاهش می‌کرد.
بازوش‌و گرفتم و با حرص پنهانی به داخل آوردمش.
– فکر کنم اومده حرف بزنیم نه اینکه نگاش کنی.
به لادن نگاه کردم.
– فکر نکنم واسه اومدن به داخل نیاز به تعارف داشته باشی.
با خونسردی اومد تو و در رو بست.
عمو حمید با پوزخند کم رنگ کنج لبش گفت: لادن مرادی، کسی که بیست و خورده‌ای سال پیش براثر سقوط هواپیما فوت می‌کنه، بازگشتتون‌و به این دنیا تبریک میگم.
اما یه مقدارم از خونسردی نگاهش کم نکرد.
– دلیل داشتم.
به بابا نگاه کرد و لبخندی زد.
طرز نگاهش‌و اصلا دوست نداشتم.
– پیر شدی اما هنوز جذابی، فهمیدم هنوزم مدلینگی.
دستم‌و مشت کردم.
بابا: مطهره کجاست؟ چه بلایی سرش اومده؟
کمی نگاهش کرد و بعد به این سمت اومد و درکمال پررویی کنار رادمان نشست که ابروهاش بالا پریدند.
– ‌چطوری رادمان جون؟
رادمان: خوب.
لادن بهمون نگاه کرد.
– بشینید حرف بزنیم.
نگاه پر حرصی به رادمان انداختم که نگاهش پر از خنده شد و دستی به چونش کشید.
بابا روی میز مبل نشست که ابروهام بالا پریدند.
– می‌شکنه!
– چوبه، نمی‌شکنه.
به لادن نگاه کرد.
– بگو.
لادن اول نگاهی به من انداخت و بعد رو به بابا گفت: دخترت خیلی شبیه مطهره‌ست.
اینبار من بی‌طاقت گفتم: اینجایید تا درمورد مامانم حرف بزنید.
رادمان: و همینطور بابای من، چه خصومتی با بابام داری؟
از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد.
– یه چیزیه بین من و خودش، به کسی ربط…
یه دفعه صدای داد بابا بلند شد.
– برو سر اصل مطلب لادن.
اخم‌های لادن درهم رفت و نگاهی بهش انداخت.
– آروم، از داد خوشم نمیاد، بهتر می‌دونی که.
کلافه چندتا ضربه به رونم زدم و همون‌طور که به سمت بابا می‌رفتم پوفی کشیدم.
بابا دستی به چشمش کشید.
– بگو لادن بگو، همه چیز رو بگو.
لادن: من اول نمی‌دونستم سایمون، شوهرم‌و میگم، پسر جاویده، تو دبی باهم آشنا شدیم، اون عاشقم شد اما من نه، وقتی بهم گفت و درخواست ازدواج داد ازش مهلت خواستم، با خودم گفتم این دفعه برم سمت کسی که دوستم داره نه دوسش دارم اینطور دیگه ضربه نمی‌خورم، اینجوری شد که پیشنهادش‌و قبول کردم؛ وقتی هم که فهمیدم پسر جاویده با خودم گفتم منکه کار به کار کسی ندارم خب باشه.
بابا: چرا مرگ جعلی واسه خودت درست کردی؟
لادن کمی سکوت کرد و درآخر با غمی که نمی‌دونم راست بود یا دروغ گفت: وقتی از داشتنت ناامید شدم با خودم فکر کردم اینطور واسه همه بهتره، میرم‌و یه زندگی جدید با آدم‌های جدید می‌سازم.
بابا سری به چپ و راست تکون داد.
– خیلی خودخواه بازی درآوردی، می‌دونی مامان و بابات چه حالی داشتند؟
لبخند کم رنگی زد.
– یه سال بعد که فهمیدم واسه کار اومدند دبی رفتم و خودم‌و نشون دادم اما ازشون خواستم مثل یه راز نگهش دارند.
ابروهای بابا بالا پریدند.
– که اینطور!
تموم مدت مشکوک بهش نگاه می‌کردم.
– شما با نفرت درمورد مامانم حرف میزدی.
بهم نگاه کرد.
– تو به سارا چه حسی داشتی؟ هر کسی رقیب عشقیش‌و دوست نداره اما دلیل نمی‌شه که بخواد بکشتش، اینقدر پست نشدم.
دست روی شونه‌ی بابا انداختم و بی‌توجه به اینکه شاید میز بشکنه کنارش نشستم.
نگاه لادن واسه یه لحظه پر از حسادت شد اما زود نگاهش‌و به زمین دوخت.
– درمورد مطهره و نیما، جاوید حرفی بهم نمیزنه.
به رادمان نگاه کرد.
– همینطور که به تو نزد.
نگاهش‌و بهمون دوخت.
– دارم سعی می‌کنم از طریق سایمون بفهمم، یه کم مهلت می‌خوام.
بابا خم شد و دست‌هاش‌و توی موهاش فرو کرد.
– اینطور نمی‌شه، هر لحظه تو خطر مرگه می‌فهمی؟
لادن: چاره‌ای جز صبر نداری مهرداد.
بلند شد و به این سمت اومد که اخم‌هام به هم گره خوردند.
پایین پای بابا نشست و دست‌هاش‌و روی زانوهاش گذاشت.

از حرص گوشه‌ی لبم‌و جویدم.
– مهرداد؟
بابا کمی سر بلند کرد.
لبخندش انگار آتیش‌و انداخت توی وجودم.
من دارم آتیش می‌گیرم دیگه اگه مامان بود چی می‌شد.
– پیدا میشه، نگرانش نباش، با اینکه ازش خوشم نمیاد اما راضی به مرگشم نیستم، تو که من‌و می‌شناسی، اگه هم با نیما هم‌دست شدم همش بخاطر حس انتقام مزخرفم بود، بهم حق بده که وقتی عقدی که فقط سه روز بهش مونده بود رو به هم زدی منم نفهمم چی‌کار می‌کنم.
با ابروهای بالا رفته به بابا نگاه کردم و با کنجکاوی گفتم: چرا عقد رو به هم زدی؟
نیم نگاهی بهم انداخت.
– به خودم مربوطه.
حسابی ضایع شدم و ضدحال خوردم.
از جام بلند شدم و پشتم‌و بهش کردم.
– خب لادن جون، دیگه می‌تونی رفع زحمت کنی بری پیش شوهرت.
نگاهم ‌به رادمان افتاد.
معلوم بود اگه یه بهونه دستش بدی از خنده ریسه میره.
نگاه تندی بهش انداختم که روش‌و اون طرف چرخوند و دستش‌و جلوی دهنش گرفت.
حس کردم لادن بلند شد.
– این دفعه میگم بیاین خونه‌ی من، سایمون واسه چند روزی رفته به یکی شهرهای اطراف، نیست.
بابا: ممنونم لادن؛ مطمئن باش جبران می‌کنم.
دیگه نزدیک بود خودم لادن‌و بندازم بیرون.
لادن: نگو این حرف‌و، من دارم جبران کارای احمقانه‌ی چند سال پیشم‌و می‌کنم.
با تمسخر زیر لب گفتم: اوه چه آدم خوبی!
این دفعه عمو حمیدم خندش گرفت.
با بابا به سمت در رفت که منم پشت سرشون رفتم.
از سوئیت که بیرون رفت چرخید.
– اینکه گذاشتی بعد از سال‌ها ببینمت ممنونم.
از حرص نفهمیدم چی میگم.
– اگه بخاطر مامانم نبود نمی…
با دست بابا که روی دهنم نشست خفه شدم.
– یه چیزی فهمیدی حتما بهم بگو.
سری تکون داد.
– خداحافظ.
– خداحافظ.
به من نگاه کرد و با نگاهی که انگار ازش شرارت می‌بارید گفت: خداحافظ آرام جون.
این‌و گفت و تق تق کنان رفت.
دست بابا رو برداشتم و خودم در رو محکم بستم که یه دفعه صدای خنده‌ی رادمان و عمو حمید به هوا شلیک شد.
با غضب چرخیدم و با تندی گفتم: اصلا خنده نداره.
رادمان روی مبل ولو شد و با خنده بلند گفت: برو قیافه‌ی خودت‌و توی آینه ببین سرخ شدی قربونت برم.
بابا انگار که اصلا توی این دنیا و بین ما نیست با چهره‌ای غم‌زده قدم برداشت و رو به روی پنجره وایساد.
حرصم کاملا فروکش شد.
نکن اینکار رو با خودت بابایی، داری دق می‌کنی.

#مطهره

با نفرت به داخل اومدنش نگاه کردم.
ترس داشتم اما بروز نمی‌دادم.
اگه اون دارو رو داده باشه بهش چی؟
با عشوه‌ی همیشگیش به سمتم اومد و کیفش‌و روی میز کنارم انداخت.
– می‌خوای بدونی دادم یا نه؟
حرفی نزدم.
ابروهاش‌و بالا انداخت.
– پس نمی‌خوای…
– بگو.
سراغ کیفش رفت و یه شیشه‌ی ماتی‌و ازش بیرون آورد.
تکونش داد.
– هنوز اینجاست قراره فردا بکشونمش خونم، اونوقت دیگه تمومه.
اشک چشم‌هام‌و پر کرد که سریع نگاه ازش گرفتم.
– اما واسه‌ تو یه شروعه.
با صدای تقی بهش نگاه کردم که دیدم یه ماده‌ای داخل یه سرنگ می‌کنه.
– یه شروع عذاب‌آور.
دست عرق سرد کرده از استرسم‌و بیشتر مشت کردم.
هوای سرنگ‌و بیرون کرد و نگاهی بهم انداخت.
– ترسیدی؟
روم‌و ازش گرفتم و چشم‌هام‌و بستم تا اشکم نریزه.
تنها بخاطر مهرداد مضطرب بودم.
خندید.
صدای کشیده شدن صندلی روی زمین گوشم‌و به درد آورد.
چشم‌هام‌و باز کردم.
رو به روم نشست و سرنگ‌و چرخوند.
– خیلی دلم می‌خواد بدونم جاوید داره چه بلایی سر نیما میاره، اگه واست مهمه برم بپرسم به توعم بگم.
شاید برخلاف ته قلبم گفتم: اون به من ربطی نداره، بمیره هم قرار نیست دلم بسوزه.
ابروهاش‌و بالا انداخت.
– اوه، نگو این حرف‌و! چند ماه توی خونش بودی، نمک خوردشی.
مچم‌و گرفت و با خنده ادامه داد: نیما خیلی احمقه!
دستم‌و چرخوند و آستینم‌و بالا زد که سعی کردم دستم‌و از حصار اون زنجیر لعنتی بیرون بکشم.
– نترس فقط یه کم‌ سوزش داره بعدش کل بدنت بی‌حس می‌شه، به مرور زمانم کاملا فلج میشی، از زبون تا پایین.
نفس‌هام تند شده بودند و تو این اتاق نمور انگار هر لحظه هوا کمتر می‌شد.
با شرارت به چشم‌هام زل زد.
– دوست دارم این حالت‌و.
سوزن‌و به پوستم نزدیک کرد.
– لادن، هنوز واسه خوب شدن وقت داری، اینکار ضربه‌ی اول‌و به خودت میزنه.
سر سوزون‌و روی پوستم گذاشت.
– من کارم‌و بلدم، سال‌هاست واسش نقشه کشیدم؛ قرار نیست ضرری به من برسه.
تا خواست سوزن‌و فرو کنه صدای فریاد نیما هردوتامون‌و از جا پروند.
نفس بریده گفتم: دارند باهاش چی‌کار می‌کنند؟
– جاوید یه خورده خشنه، از کسی هم که متنفر باشه خشن‌تر می‌شه، انگار زیاد به نیما خوش نمی‌گذره.
برای اولین بار نگرانش شدم.
اونقدر توی فکر اون اتاق بودم که وقتی به خودم اومدم سوزن توی پوستم فرو رفته بود.
از درد و سوزشش چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم و لبم‌و به دندون گرفتم.
صدای منفور لادن‌و کنار گوشم شنیدم.
– واسه دخترتم حسابی برنامه دارم.
نگاه پر ترسم سریع به چشم‌های شرورش دوخته شد و واسه لحظه‌ای نفسم بالا نیومد.

#نفس

غرزنان گفتم: چرا جواب درست و حسابی بهم نمیدی رایان؟ تو از کجا این‌ها رو می‌دونی؟
نچی زیر لب گفت و پکی از سیگارش کشید.
با حرص سیگار رو از دستش چنگ زدم.
– رایان!
آرنجش‌و به شیشه تکیه داد.
– از رادمان شنیدم.
دست به کمر زدم و با تمسخر گفتم: اونوقت شمارش‌و از کجا داشتی؟ نپیچون من‌و، راستش‌و بگو.
سیگار رو از دستم گرفت و به سمت میز رفت.
هیچ چیز با عقل جور درنمیاد.
اون از کجا می‌دونست آرمین من‌و دزدیده؟ از کجا می‌دونه آرام صحیح و سالم پیدا شده؟
سیگارش‌و توی جاسیگاری خاموش کرد و خودش‌و روی مبل انداخت.
یه دستش‌و باز کرد.
– اول بیا اینجا.
چرخی به چشم‌هام دادم و به سمتش رفتم.
کنارش نشستم و اونم دستش‌و دورم حلقه کرد.
– وقتی دیگه بهم جواب ندادی با خودم گفتم شانسم‌و امتحان کنم و به رادمان زنگ بزنم شاید از آرام بفهمه کجایی.
یه تای ابروم‌و بالا دادم.
– اونوقت شمارش‌و…
حرفم‌و قطع کرد.
– همون شب ازش گرفتم.
آهانی گفتم.
– خب؟
– جواب داد و گفت که با آرام اومده سفر و خبری ازت ندارند، دو روز بعدش باز بهم زنگ زد و گفت که آرمین ویلیامز رو می‌شناسم یا نه منم گفتم آره، از این جا بود که فهمیدم اینجایی و اومدم، همین.
دقیق و بی‌حرف بهش نگاه کردم.
نگاهش‌و ازم گرفت و یه سیگار دیگه درآورد.
تا خواست روشنش کنه سریع از دستش چنگ زدم و تشر زنان گفتم: اینقدر نکش این کوفتی‌و!
اون دستشم دورم انداخت.
– پس یه بوس بده.
اخم کردم و سیگار رو روی میز انداختم‌.
– دیگه پررو نشو، یه گوشی بده به یکی زنگ بزنم بگم که من و آرام اینجاییم.
– می‌دونند آرام اینجاست.
ابروهام بالا پریدند.
– خب الان اینجان؟ یا دارند میان؟
– مامانم و شوهرش اومدند…
سوالی نگاهش کردم.
– اما مامان تو و بابات…
دستم‌و بالا بردم.
– صبر کن صبر کن، گفتی مامانت‌و شوهرش؟ یعنی چی؟
واسه یه لحظه مردمک چشم‌هاش تنگ‌تر شدند اما زود اخمی کرد و خم شد و گوشیش‌و از روی میز برداشت.
– جواب من‌و بده رایان.
همونط‌ور که با اخم یه کاری داخل گوشیش می‌کرد گفت: صبر کن ببینم مامان و باباتم اومدند یا نه.
تموم مدت اخم‌کرده نگاهش کردم.
بعد از مدتی سر بالا آورد.
– نه نیومدند توی ایران دارند دنبالت می‌گردند.
تعجب کردم.
– مگه آرام بهشون نگفته؟ عموم و زن عموم اینجان؟
– آره اینجان اما رادمان نمی‌ذاره ببیننش چون نمی‌خواد جاوید یعنی پدر بزرگش بفهمه آرام دختر اون‌هاست.
شدید سردرگم شده بودم.
دست‌هام‌و توی موهام فرو کردم و با کلافگی به هم ریختمشون.
– وای چقدر همه چیز به هم پیچیده شده!
بهش نگاه کردم.
– الان ایران شبه درسته؟
سری تکون داد.
دستم‌و دراز کردم.
– گوشیت‌و بده به مامانم زنگ بزنم از نگرانی بیرونشون بیارم.
گوشیش‌و توی دستش چرخوند.
– میدمت اما به یه شرط.
– چه شرطی؟
– زنگ بزن، می‌تونی هم بگی کجایی اما نباید بیان اینجا و باید بهشون گوشزد بکنی که نیان.
اخم کردم.
– اونوقت چرا؟
– قطعا و مطمئن باش که آرمین واسشون بپا گذاشته چون می‌دونه بهشون زنگ میزنی، اگه بیان و بخوان ببیننت صد درصد جات لو میره، فعلا باید تا آب از آسیاب میوفته همین‌جا به طور قرنطینه بمونی، منم زیاد بیرون نمیرم کنارتم.
حسابی پکر شدم و نالیدم: رایان؟
دستش‌و کنار صورتم گذاشت و پرنفوذ به چشم‌هام خیره شد.
– خانم من، فقط بخاطر خودت میگم وگرنه اصلا مشکلی نبود که بفرستمت ایران؛ الان آرمین همه چیز رو زیر نظر داره حتی فرودگاه‌ها رو؛ می‌دونی که تا پیدامون نکنه دست برنمی‌داره؛ یه کم تحمل کن، باشه قربونت برم؟
با حالت زار سرم‌و به قفسه‌ی سینش گذاشتم و دست‌هام‌و دور کمرش حلقه کردم.
– خیلی سخته، روانی میشم که!
موهام‌و کنار زد و شقیقم‌و بوسید.
– نگران نباش کلی برنامه واسه مدتی که اینجاییم دارم، فردا میرم یه ویلا کرایه می‌کنم میریم اونجا؛ مطمئن باش خلوت دوتایی حسابی حال میده.

#مهرداد

– بابا بیا بریم توی محوطه یه قهوه‌ای یه چیزی بگیریم بخوریم؛ عمو حمید و رادمان رفتند، عمو حمید به مرکز زنگ زده انگاری همکاری پلیس اینجا رو گرفتند.
نیم نگاهی به عقب انداختم.
– برو یه کم دیگه میام.
– بیایا خب؟ بخاطر من.
با کمی مکث گفتم: باشه میام.
کنارم وایساد که بهش نگاه کردم.
کتم‌و به سمتم گرفت.
– وقتی میای حتما بپوشش هوا سرده.
همون‌طور که خیره نگاهش می‌کردم ازش گرفتم.
– چشم‌هات شبیه مامانته.
رنگ نگاهش عوض شد.
دستم‌و کنار صورتش گذاشتم و کنار چشمش‌و نوازش کردم.
دستم‌و تو هر دو دستش گرفت.
– نکن اینکار رو با خودت بابایی، مامان‌و پیدا می‌کنیم اونم سالم سالم.
– می‌‌دونم پیداش می‌کنیم؛ خودمم اینکار رو می‌کنم.
دستم‌و با ملایمت بیرون کشیدم و لبخند ساختگی زدم.
– برو پایین یه کم دیگه میام.
انگشت اشارش‌و سمتم گرفت و عقب عقب رفت.
– بیایا.
به کت اشاره کرد.
– اونم با کت.
آروم و کوتاه خندیدم.
– باشه.

از اتاق که بیرون رفت باز از پنجره بیرون‌و نگاه کردم.
– تو ایمان‌و نمی‌کشی.
– می‌خوای امتحانم کنی دانشجو کوچولو؟ باشه.
**
– همه چیز برای تو فرق می‌کنه، گفتم که حاضرم بخاطر تو قاتلم بشم.
وجودم پر شده بود از نفرت و کینه.
آتیشی که حس می‌کردم اونقدر قوی بود که می‌دونستم تا مطهره رو پیدا نکنم خاموش نمی‌شه.
زیر لب زمزمه کردم: یکی بخواد آسیبی بهت بزنه خونش‌و می‌ریزم، خودت بهتر می‌دونی که چقدر کله شقم.
نگاهم به سمت چمدون حمید کشیده شد.
با کمی مکث به سمتش رفتم.
رمزش‌و زدم و بازش کردم.
از جعبه‌ای که داخلش بود کلتش‌و برداشتم و پر بودنش‌و چک کردم.
تا پیدات نکنم آروم نمی‌شینم، اون پیری حرف نمیزنه؟ می‌دونم باهاش چی‌کار کنم.
جای کلت‌و و دور کمرم بستم و تو قسمت مخصوص گذاشتمش.
کتم‌و پوشیدم و بعد از برداشتن گوشیم به سمت در رفتم.
کفشم‌و پام کردم و از اتاق بیرون اومدم.
با قدم‌های مصمم به سمت در راهروی پله‌ی اضطراری رفتم.
یا نجاتت میدم یا اگه قرار باشه دیر بشه و کار تموم بشه باهم می‌میریم.
( فلش بک به فصل اول: سخته… دلتنگی سخته… قد یه ساله برام یه لحظه… تلخه… تنهایی تلخه… بی‌کسی بدترین درده… تو بیداری چقدر کابوس دیدم… نمی‌تونی بفهمی من چی کشیدم.
*
یه دستم‌و دور شکمش و یه دستمم دور قفسه‌ی سینش حلقه کردم.
کنار گوشش آروم لب زدم: دلم می‌خواد بدزدمت.
گونش‌و بوسید.
– ببرمت جایی که دست هیچ احدی بهت نرسه.
دلتنگش بودم اونم حسابی.
زیر گلوش‌و بوسیدم که آروم گفت: نکن مهرداد.
نفس زنان نزدیک گوشش گفتم: حرف نباشه، مال منی.
بازم زیر گلوش‌و بوسیدم که معترضانه آروم گفت: مهرداد!
از حرص اعتراضش بیشتر میون بازوهام فشارش دادم.
– گفتم حرف نباشه.
بی‌تاب از نداشتنش شالش‌و شل‌تر کرد و گردنش‌و بوسیدم.
– مهرداد میشه ولم کنی؟ یه همسایه میاد می‌بینه، جلوی بچه‌ها هم زشته.
یه مقدارم از دلتنگیم کم نمی‌شد و همین روانیم می‌کرد.
دستم‌و روی پیشونیش گذاشتم و سرش‌و بالا گرفتم.
گلوش‌و بوسیدم که سعی کرد دست‌هام‌و جدا کنه.
– مهرداد لطفا!
دستم‌و کنار صورتش و لبم‌و از روی شال روی گوشش گذاشتم که به وضوح حبس شدن‌و نفسش‌و حس کردم.
– هیس‌!
با حرص ادامه دادم: اون مردک ببوستت اشکالی نداره اما واسه من بکن نکن می‌کنی؟
مانتوش‌و تو مشتم گرفتم و همون‌طور که ناخن شستم‌و روی لبش می‌کشیدم با حرص گفتم: غلط می‌کنی که می‌ذاری دست اون لاشخور بهت بخوره، غلط می‌کنی که می‌ذاری به جای من شب تا صبح کنارت باشه.
نمی‌فهمیدم و هر لحظه حصار دست‌هام تنگ‌تر می‌شد که آخرش طاقت نیاورد و آخی گفت.
بیشتر تو بغلم خوابوندمش که این دفعه تونستم اون صورت خوشگلش‌و ببینمش.
با نم اشک توی چشم‌هاش گفت: آروم باش مهرداد، قول میدم زود تموم می‌شه.)
زود تموم می‌شه، یعنی باید بشه.

#مطهره

جسم بی‌جونم‌و با بی‌رحمی وسط اتاق انداختند و رفتند.
هیچ کدوم از اعضای بدنم‌و غیر از سرم نمی‌تونستم تکون بدم و این تا مرز جنون می‌بردم.
انگار اصلا بدنم به جز سرم روی زمین نبود و تو هوا معلق بودم که هیچ چیزی‌و حس نمی‌کردم.
اینکه نمی‌تونستم حداقل دست‌هام‌و تکون بدم ته عذاب بود.
حضور یکی‌و کنارم حس کردم که پلک‌های بی‌جونم‌و به زور باز کردم.
نیما بود اونم با نگاه پر از ترس.
کنار لبش پاره شده بود و گونشم حسابی کبود بود.
دستش‌و زیر زانو و کمرم گرفت که به زور لب باز کردم.
– ولم کن.
اما توجهی نکرد و انگاری که داره درد می‌کشه بلندم کرد و گوشه‌ای آوردم.
به دیوار تکیم داد اما نتونستم خودم‌و نگه دارم و نزدیک بود بیوفتم که سریع گرفتم.
از وضعیتم بغضم گرفت.
– اون ه*ر*ز*ه فلجت کرده نه؟
با بغض سر تکون دادم.
اشک نگاهش‌و پر کرد.
به دیوار تکیه داد و تو بغلش کشیدم که آروم زمزمه کردم: ولم کن نیما.
اما برعکس دستش حریصانه‌تر دورم پیچید.
– قسم می‌خورم به محض اینکه راه خلاصی پیدا کردیم اولین نفر اون لادن نمک به حروم‌و بکشم.
بازم خواستم اعتراض کنم ولی چندان جونی نداشتم و فعلا گذاشتم انرژیم‌و جمع کنم.
چونش‌و روی سرم گذاشت.
– یه چند ساعت تحمل کن تنت بازم جون می‌گیره.
نگاهم به یه دستش که روی رونش بود افتاد.
خون زیادی روی انگشت اشارش خشک شده بود و حالتش نشون می‌داد انگار ناخون نداره.
انرژیم‌و جمع کردم و با ناباوری لب زدم: ناخونت‌و… کشیده؟
– واسه این موردم دارم براش، یعنی کاری به سرش بیارم که از صدای نعرش پرنده‌ها فرار کنند.
چشم‌هام‌و بستم.
عجیب حالم بد بود، هم جسمی و هم روحی.
– دلم… دلم مثل سیر و سرکه… می‌جوشه… نیما.
نفس گرفتم و ادامه دادم: انگار قراره…
آب دهنم‌و به زور قورت دادم.
– انگار قراره یه اتفاق بدی بیوفته.
– بد به دلت راه نداره، اتفاق بدی که میگی باید بگی اتفاق خوب چون قراره امسال آخرین سال جاوید و لادن باشه، حتی نمی‌ذارم عمرشون به سال نوی میلادی برسه.

دانلود آهنگ دیس لاو جدید

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۵۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا