" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۵۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۵۱

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

فقط توی دلم خدا خدا می‌کردم که حداقل یه بارون شدیدی بباره یا یه بلایی سرش بیاد که نتونه بره سر قرار.
همون‌طور که با لبخند مرموزی نگاهم می‌کرد گوشی‌و توی جیبش گذاشت.
وجودم از عصبانیت و نفرت پر شده بود و اگه تو این موقعیت یه کلت دستم می‌دادند شاید یه قسمتی از بدنش‌و گلوله بارون می‌کردم.
قدمی به سمتم برداشت.
– خوب گول میزنم نه؟
تنها نگاه پر نفرتم‌و روش نگه داشتم.
خندید و سر پا جلوم نشست.
چونم‌و گرفت که با چرخوندن سرم از دستش بیرونش کشیدم اما فکم‌و گرفت و سرم‌و چرخوند.
– داره پایان بازی می‌رسه مطهره جون، این دفعه اونی که می‌بره منم نه تو.
چشم‌هام‌و بستم و زمزمه کردم: تو هیچ وقت نمی‌بری.
فکم‌و محکم‌تر گرفت که از درد اخم‌هام به هم گره خوردند.
هرم نفس‌هاش به گوشم خوردند.
– اشتباه می‌کنی، این دفعه مهرداد مال منه.
فکم‌و با چرخوندن سرم ول کرد و تق تق کنان از اتاق بیرون رفت.
جوشش اشک‌و پشت پلک‌های بستم حس کردم.
– لادن عجب شیری شده!
چشم باز کردم و با لحن پر نفرتی گفتم: صدات‌و نشنوم که هر چی بدبختی می‌کشم زیر سر توعه؛ اگه تو از فراموشی من استفاده نکرده بودی، اگه توی لعنتی کار به کار من و مهرداد نداشتی تو همچین منجلابی گیر نمی‌کردم.
تو چشم‌هام زل زد و با پررویی و قاطعیت گفت: اگه به عقب برگردم بازم کارم‌و تکرار می‌کنم، بعد از اینکه این دوتا رو فرستادم سینه‌ی قبرستون بازم تموم تلاشم‌و واسه به دست آوردنت می‌کنم حتی شده مهرداد رو می‌کشم.
در حالی که صدام از خشم می‌لرزید گفتم: می‌ترسم روزی برسه که خودم قاتلت بشم.
خونسرد گفت: می‌تونی من‌و بکشی و دیگه هیچوقت رایان‌و نداشته باشی‌.

#نفس

– حرف‌‌هاش‌و که شنیدی، اون نمی‌خوادت احمق خان بفهم این‌و.
پاهام‌و توی شکمم جمع کردم و نگاه ازش گرفتم.
آروم لب زدم: دست از سرم بردار آرمین، دیگه از همتون بی‌زارم، همتون یه مشت هوس‌باز آشغالید که حتی ارزش گریه کردن براتونم ندارید.
پوفی کشید و به این سمت تخت اومد که زود به اون طرف نگاه کردم.
با کلافگی گفت: تا حالا از من سوءاستفاده‌ای دیدی؟ غیر از اینکه واقعا خواستمت چیز دیگه‌ای از من دیدی؟
دیگه اونقدر دنیا برام بی‌معنی و بی‌مفهوم شده بود که حس می‌کردم دارم تو غمم غرق میشم و می‌میرم؛ دیگه هیچ چیزی برام مهم نبود.
سرم‌و روی دست‌هام گذاشتم.
– بذار تنها باشم.
– حداقل بردار شامت‌و بخور.
برای اینکه دست به سرش کنم باشه‌ی آرومی گفتم.
لبش روی موهام نشست و بوسه‌ای زد اما هیچی احساس نکردم، نه تنفر و نه دوست داشتن، انگار واقعا توی خلاء فرو رفته بودم.
– زودتر یه کاری می‌کنم رایان بره تا بودنش اینجا باعث زجرت نشه؛ نمی‌خوام درت‌و قفل کنم پس لطفا از اتاق بیرون نیا که نبینتت.
حرفی نزدم اونم دیگه چیزی نگفت و با بسته شدن در فهمیدم رفته.
چونم‌و روی دستم گذاشتم و نگاه بی‌هدفی به استیک کنارم انداختم.
چطوری تونستی اینقدر بی‌رحم باشی رایان؟ چطوری تونستی؟ من می‌خواستمت لعنتی، با جون و دلم می‌خواستمت.
اشک چشم‌هام‌و پر کرد.
نگاهم به سمت بشقاب استیک کشیده شد.
تو این چند وقت بلاهایی به سرم اومد که هرگز فکرش‌و نمی‌کردم اما دیگه وقتشه همه چی‌و تموم کنم، وقتشه خودم‌و از این زندگی کوفتی که هیچ قشنگی‌ای نداره راحت کنم.
خودم‌و به لب تخت کشوندم و استیک و مخلفاتش‌و توی سینی ریختم.
بشقابش‌و برداشتم و لب میز گذاشتم.
فشار محکمی بهش وارد کردم که با صدای تقی شکست.
بازم همین بلا رو سر یکی از نصفه‌هاش آوردم و یه تیکش‌و برداشتم.
انگشتم‌و آروم روی لبه‌ش کشیدم.
تیز و برنده بود، فقط یه فشار محکم روی رگم لازم بود تا خودم‌و دست عزرائیل بدم.
آستینم‌و بالا زدم و روی پوستم گذاشتمش.
قطره‌ای اشک روی گونم چکید.
هرگز نمی‌بخشمت رایان.
بیشتر فشارش دادم که سوزشی توی پوستم پیچید.
خواستم بکشمش اما نتونستم و دلم نیومد.
اشک‌هایی که روی گونم سر خوردند رو با دست پاک کردم.
از جام بلند شدم و همون‌طور که قدم میزدم R رو با خراش جزئی‌ای روی پوستم حک کنم و با کمی درنگ یه ضربدر روش کشیدم.
سوزش پوستم دربرابر سوزش زخم قلبم هیچ بود.
نمی‌دونم چند دقیقه گذشت و چقدر تو این اتاق دوازده متری قدم زدم و تو خیالات خودم فرو رفتم که با خاموش شدن بیشتر چراغ‌های محوطه به خودم اومدم.
نگاهی به ساعت انداختم.
دوازده بود و درست وقت خواب آرمین‌.
نگاهی به بیرون انداختم.
کاش می‌تونستم بگم حالا موقعیت خوبی واسه فراره؛ خوب می‌دونم که هیچ کسی راحت نمی‌تونه از زیر دست نگهبان‌های آرمین فرار کنه.
به تیکه‌ی بشقاب توی دستم که از بس توی مشتم گرفته بودمش دستم عرق کرده بود انداختم.
نگاهم بالا اومد و به سمت در کشیده شد.
با تردید بهش نزدیک شدم و دستگیره رو گرفتم.
آروم بازش کردم و با احتیاط پام‌و توی راهروی نیمه تاریک گذاشتم‌.
از تاریکی ترس بدی توی وجودم رخنه کرد و شجاعت‌و ازم گرفت.

نگاه پر ترسی به این طرف و اون طرف انداختم و تیکه رو توی مشتم فشردم که سوزش بدی توی پوستم پیچید اما اونقدر درگیر تاریکی بودم که نخوام مشتم‌و باز کنم.
کم کم به پله رسیدم.
بماند که چقدر به خودم لرزیدم و هر لحظه امکان داشت بزنم زیر گریه.
پای لرزونم‌و روی اولین پله گذاشتم.
– نفس؟
با شنیدن صدای خفه‌ای پشت سرم با وحشت چرخیدم که نگاهم تو جفت چشم سبز گره خورد و از دیدنش پاهام میخ زمین شدند.
نیم قدم بهم نزدیک شد.
– نگو که تموم مدت این بالا بودی!
تیکه رو بیشتر توی مشتم فشردم و اشک هاله‌ای جلوی دیدم انداخت.
قدمی به عقب برداشتم و با بغض فقط یه کلمه گفتم و اونم ” پست فطرت” و بعد از اون به سمت اتاقم دویدم که داد خفه‌ای کشید.
– صبر کن باید یه چیزی‌و بهت بگم.
اما توجهی نکردم و همین که وارد اتاق شدم قبل از اینکه بهم برسه در رو بستم و قفل کردم.
همون‌جا روی زمین سقوط کردم و بغضم شکست.
از سوزشی که تازه متوجهش شدم تیکه رو ول کردم که دیدم دستم پر از خونه.
تقه‌ای به در خورد و صدای آرومش بلند شد.
– توروخدا در رو باز کن باید باهات حرف بزنم.
با گریه چشم‌هام‌و بستم و لبم‌و به دندون گرفتم تا صدام بلند نشه.
عاجزانه نالید: نفس لطفا، خواهش می‌کنم، تو رو به مسیح قسم میدم، تو رو به هر کی می‌پرستی قسمت میدم، قربونت برم اصلا اونطور نیست که تو فکر می‌کنی فقط بذار بیام تو واست توضیح میدم.
شدت اشک‌هام بیشتر شدند و به سختی تونستم صدای هق هقم‌و خفه کنم.
اینبار صداش پر بغض شد.
– خانمم لطفا.
به زور لب باز کردم و درحالی که سعی می‌کردم بخاطر گریه صدام بالا نره گفتم: چی‌و می‌خوای واسم توضیح بدی هان؟ دستت دیگه برام رو شده، دیگه نمی‌خوام ببینمت، گورت‌و از زندگیم گم کن، من وسیله‌ی هوس‌رانی تو نیستم.
تقه‌ی آرومی به در خورد.
– بذار بیام تو اگه حرف‌هام قانعت نکرد داد و بی‌داد کن، اصلا اگه قانع نشدی خودم میرم، فقط بذار باهات حرف بزنم، خواهش می‌کنم.
با کمی مکث وایسادم و کلید رو گرفتم.
به سختی اشک‌هام‌و پس زدم و پاکشون کردم.
قفل‌و باز کردم که با دیدنش سعی کردم بازم به گریه نیوفتم.
نگاهش پر از عجز بود.
– می‌ذاری بیام تو؟
نگاهم‌و ازش گرفتم و کنار رفتم که به داخل اومد و در رو بست.
تا خواست به سمتم بیاد سریع عقب رفتم.
وقتی دیدم سکوت کرده و چیزی نمیگه بهش نگاه کردم.
نگاه‌هاش واقعا گول زننده بود.
– تو این مدتی که خبری ازت نبود فکر می کردم دیگه قیدم‌و زدی.
با خشم و بغض گفتم: دیگه بسه چرت و پرت گویی، تموم حرف‌هات‌و…
پرید وسط حرفم.
– فکر کردم از عمارت بیرونت برده، اصلا فکرش‌و نمی‌کردم تو یکی از اتاق‌ها نگهت داشته باشه.
ماتم برد.
– تو می‌دونستی اینجام؟
به سمتم اومد که به همون مقدار ازش دور شدم.
– واسه تو اومدم اینجا، باور کن، اومدم اینجا تا از دست آرمین نجاتت بدم.
وجودم داشت از سوزش دستم ضعف می‌رفت.
برخلاف حرف قلبم گفتم: دیگه باورت ندارم رایان، برو از اینجا.
معترضانه گفت: نفس!
نگاهم‌و ازش گرفتم.
– د لعنتی اون حرف‌ها رو به آرمین زدم تا فکر کنه حسی بهت ندارم و بتونم اینجا بمونم و اعتمادش‌و جلب کنم.
به سمتم اومد که تند گفتم: بمون سرجات.
اما توجهی نکرد که عقب عقب رفتم ولی با قدم‌های بلند همیشگیش خودش‌و بهم رسوند و بازوم‌و گرفت.
با لحن پر حرصی گفت: هیچوقت ازم فرار نکن.
سعی کردم بازوم‌و آزاد کنم.
– دروغ میگی، همه‌ی حرف‌هات دروغه وگرنه از کجا می‌دونستی من اینجام؟ من دیگه گولت‌و نمی‌خورم، برو پیش همون کسایی که قراره به عنوان برده‌ی جدید برات بیارنشون.
حرص نگاهش‌و پر کرد و به کمد کوبیدم که از درد چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– بسه نفس، بسه لعنتی!
با لحن اربابانه‌ی قبلیش ادامه داد: حالا هم بدون هیچ حرف اضافه‌ای همرام میای، یه راه مطمئن واسه فرار پیدا کردم.
چشم‌هام‌و باز کردم و سعی کردم با یه دست عقب ببرمش.
– برو گمشو من با تو هیچ جایی نمیام، معلوم نیست چه خوابی واسم دیدی.
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد و غرید: خیلی چیزاست که نمی‌دونی پس بچه بازیت‌و بذار کنار بذار اول از این آشغال‌دونی بیرونت بکشم بعد واست میگم.
بخاطر قدش رو پنجه‌ی پام وایسادم و با لج بازی گفتم: نمیام نمیام.
همون‌طور که عصبی نگاهم می‌کرد دستش‌و زیر کتش برد.
با بیرون کشیدن کلتی نفس تو سینم حبس شد و رسما لال شدم.
دستم‌و با خشونت گرفت و کلت‌و توی دستم گذاشت که چشم‌هام گرد شدند.
تو صورتم خم شد و عصبی لب زد: اگه منه سگمصب خواستم کاری باهات بکنم با همین بهم شلیک کن، خوبه؟
شک توی وجودم خیلی کمتر شد.
فشاری به دستم وارد کرد.
– اوکی؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم‌و آروم کنم.
– باشه.
– حالا شد، لباساتم خوبه.
اون دستم‌و گرفت و خواست بکشتم که از سوزشش جیغ خفه‌ای کشیدم و خم شدم.
سریع گفت: چی شد؟
چشم‌هام‌و به زور باز کردم و خواستم حرفی بزنم که انگار خودش متوجه دستم شد که سریع ولش کرد و مچم‌و گرفت.

عصبی و نگران گفت: با خودت چی‌کار کردی روانی!
نگاه پر اشکی بهش انداختم و پر حرص گفتم: همش بخاطر توعه خره.
تند و با حرص گفت: تو احمقی نفس، خیلی هم احمقی، خیلی احمقی که با چهار کلوم حرف من فکر کردی دوست ندارم…
به سینش کوبید.
– فکر کردی این دل بی‌صاحابم نمی‌خوادت.
تموم عصبانیتم ازش خوابید.
سکوت کردم و سرم‌و پایین انداختم.
همون‌طور که مچم توی دستش بود بهم نزدیک‌تر شد و موهام‌و پشت گوشم برد.
با بوسه‌ای که به موهام زد بغضم گرفت.
سرم‌و توی بغلش کشید و آروم زمزمه کرد: کی می‌خوای به این مغزت حالی کنی که واقعا دوست دارم هان؟
با بغض و حرص گفتم: خودت بد حرف زدی، هر کسی دیگه‌ای هم بود مثل من فکر می‌کرد.
با کمی مکث ازم جدا شد که سرم‌و بالا آوردم.
مچم‌و ول کرد.
به کنار بردم و کشو رو بیرون کشید.
فینی کشیدم.
– چی‌کار می‌کنی؟
حرفی نزد و به جاش یه لباس بیرون کشید.
مچم‌و گرفت و با دقت خاصی دور دستم پیچید.
– باید زودتر از اینجا بریم، خالد منتظرمونه.
با هزار جور سوال توی ذهنم گفتم: چطور پیدام کردی؟ چرا این وقت شب توی سالن بودی؟ از کجا می‌دونستی آرمین دزدیدتم؟
بهم نگاه کرد.
– بعدا بهت میگم.
با چشم به کلت اشاره کرد.
– سفت نگهش دار.
نگاه کوتاهی به کلت انداختم و خواستم حرفی بزنم اما با روشن شدن چراغ راهرو که از تابیده شدن نور از زیر در به داخل فهمیدم سریع بهش نگاه کردم و با ترس گفتم: یکی توی راهروعه، شاید آرمین باشه.
هلش دادم.
– برو توی حموم.
نفس عصبی کشید.
با استرس گفتم: برو دیگه.
کلت‌و ازم گرفت و بی‌معطلی توی حموم رفت.
هراسون نگاهم‌و اطرافم چرخوندم.
حالا چی‌کار کنم؟
نگاهم به کلید برق خورد که سریع به سمتش رفتم اما تا خواستم چراغ‌و خاموش کنم تقه‌ای به در زده شد و بلافاصله باز شد که مثل مجرما از جا پریدم.
با ورود آرمین ضربان قلبم روی هزار رفت.
با ابروهای بالا رفته به داخل اومد.
– فکر کردم خوابی، می‌خواستم بیدارت کنم.
با لکنت گفتم: چ… چرا؟
به سمتم اومد که بی‌اراده ازش دور شدم.
خواست حرفی بزنه که نگاهش به دستم خورد.
با اخم ریزی گفت: دستت چی شده؟
از استرس به زور حرف زدم.
– یه کم درد می‌کرد بستمش.
– خیلوخب، لباس چیزی می‌خوای بپوش باید بریم.
سریع نگاه کوتاهی به حموم انداختم و بعد بهش نگاه کردم.
– این وقت شب کجا؟
– تا رایان خوابه بهتره ببرمت یه جای دیگه.
هم از استرس و هم از زخم دستم کل تنم یخ کرده بود‌.
اگه رایان به سرش بزنه و بیاد بیرون چی؟
– خب… خب برو بیرون، پایین منتظرم باش.
اما برخلاف حرفم روی تخت نشست و گوشیش‌و از جیبش بیرون کشید.
– تا سرم توی گوشیه لباس‌هات‌و عوض کن، نترس نمی‌بینمت.
آب دهنم‌و به زور قورت دادم.
نگاهش به سینی افتاد که اخم‌هاش شدید به هم گره خوردند و بهم نگاه کرد.
– چرا اینطوریه؟
اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم: عصبی شدم زدم شکستمش، از مزه‌ی استیکم خوشم نیومد… حالا برو پایین آماده میشم میام.
با تحکم گفت: نمیرم پایین، حرف اضافه نزن آماده شو، زود باش.

کلافه دست به کمر زدم و به دنبال بهونه‌ای گوشه‌ی لبم‌و جویدم.
نگاهم به دستم افتاد که سریع فکری به ذهنم رسید.
سر بالا آوردم و گفتم: آرمین من دروغ گفتم.
نگاه اخم‌آلودش بالا اومد.
– در رابطه با چی؟
لباس‌و از دور دستم باز کردم و گفتم: دستم درد نمی‌کنه، خونریزی کرده.
به سرعت بلند شد و فقط تو یه ثانیه خودش‌و بهم رسوند.
دستم‌و بالا آوردم که سریع گرفتش و نگاهی بهش انداخت.
– چرا دستت اینطوریه؟ چیکار کردی؟
با مظلوم نمایی گفتم: حالم بده آرمین، شاید نیاز به بخیه داشته باشه، می‌شه ببریم بیمارستان؟
نگرانی توی نگاهش بی‌داد کرد.
– آره آره، لباس‌هات خوبه بریم.
اون یکی مچم‌و گرفت و تند کشوندم.
– کدوم بیمارستان میریم؟
از اتاق بیرون اومد.
– بگمم می‌شناسی؟
– بگو دیگه، من عاشق بیمارستان‌های اینجام قبلا درمورد همشون تحقیق کردم.
– بیمارستان وال استریت.
از عمد بلند گفتم: بیمارستان وال استریت خیلی خوبه، بیمارستان وال استریت.
متعجب نگاهم کرد.
– داری خل می‌شیا!
چشم غره‌ای بهش رفتم.
پا روی پله‌ی اول که گذاشتم نگاهی سمت اتاق انداختم.
خداکنه فهمیده باشی.

#آرام

غلتی زدم و تو اون تاریکی به شعله‌ی شومینه چشم دوختم.
رادمان و خالد بابا مجبورشون کرد که اون طرف هال بخوابند، خودشم تقربیا کنارم خوابیده و عمو حمیدم وسط این دوتا جناح.
از دست بابای من، نمی‌دونم چجوری راضیش کنم که با رادمان باشم.
نفس عمیقی کشیدم و دستم‌و زیر بالشت بردم.
از غروب تا حالا ماریا خانم‌و ندیدم.
کاش می‌شد برم پیشش.
چشم‌هام‌و بستم تا بلکه این دفعه خوابم ببره.
نگرانی واسه مامان و این وضعیت، شدید ذهنم‌و درگیر کرده و خواب‌و از سرم پرونده.
خدایا مواظب مامانم باش.
حضور یکی‌و پشت سرم حس کردم و تا اومدم بچرخم دستی چندبار روی بازوم کوبیده شد که از ترس از جا پریدم و سریع به سمتش چرخیدم.
زود انگشتش‌و روی بینیش گذاشت.
با دیدن رادمان نفس آسوده‌ای کشیدم.
کمی زانوهاش‌و خم کرد و آروم لب زد: حالا که بابات خوابه بریم بیرون حرف بزنیم.
نشستم و نگاه پر استرسی به بابا انداختم.
– بیدار نشه؟
نیم نگاهی بهش انداخت.
– قیافش که نشون نمیده.
– فردا حرف می‌زنیم.
بیشتر خم شد و نزدیک صورتم زمزمه کرد: بابات نذاشت رفع دلتنگی کنم، اول شب تا حالا دارم واسه رسیدن حالا لحظه شماری می‌کنم، اذیت نکن بلند شو.
نگاهی به بابا انداختم و با تردید بلند شدم.
پتوم‌و برداشت و روی شونم انداخت.
– بیرون سرده مثل سگ.
سعی کردم نخندم.
– بی‌ادب!
آروم خندید.
خودشم یه پتو برداشت و بعد از پوشیدن کفش‌هامون از کلبه بیرون اومدیم و در رو کمی باز گذاشت.
از سرما پتو رو محکم گرفتم و به خودش نزدیک شدم.
با دستش که دور شونم حلقه و بهم نزدیک‌تر شد یه کم گرم‌تر شدم.
نگاه پر استرسی به اطراف انداختم.
– میگما رادمان، یهو گرگی خرسی یه چیزی نیاد بفرستتمون اون دنیا؟
خندید.
– پشت کلبه می‌شینیم اگه یه چیزی اومد می‌پریم تو.
با دیدن یه چوب برش داشتم.
– با این می‌زنیم توی سرش.
خندید و به خودش فشردم.
پشت کلبه نشستیم.
خوب بهش نزدیک شدم و دستم‌و دور بازوش حلقه کردم.
– نمی‌شه شالت‌و دراری؟
– نوچ توبه کردم.
خندون نگاهم کرد.
حق به جانب گفتم: من مسلمونم رادمان، دینم با دینت فرق می‌کنه، حد پوششی داره.
به دستم اشاره کرد.
– پس چرا الان چسبیدی بهم؟
نگاه ازش گرفتم.
– خب… خب کم کم باید به محرمی نامحرمی عادت کنم، فعلا واسه تو یه کم بی‌کنترلم.
خنده‌ی آرومش‌و شنیدم.
به صورتم نزدیک شد.
– یعنی الان نمی‌تونم ببوسمت؟
از گوشه‌ی چشم بهش نگاه کردم.
خدایا چقدر سخته جلوی خودم‌و بگیرم، اون‌هایی که شیعه‌ی واقعیند وقتی عاشق می‌شند چی‌کار می‌کنند؟ خیلی سخته که جلوی خودت‌و بگیری!
سرم‌و چرخوندم.
– من‌و وسوسه نکن.
بیشتر تو بغلم گرفت و اغواگرانه زیر گوشم لب زد: فکر کن لبم روی گونت بشینه، چه حسی داره؟
چشم‌هام‌و بستم و دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– لبت‌و به بازی بگیرم، پایینیش‌و بمکم و بعدش برم سراغ بالایی و…
بی‌طاقت به عقب انداختمش و گر گرفته گفتم: نگو!
بدجنس لبم‌و با نگاهش شکار کرد.
– نمی‌ذارم هیچ چیزی مانع بوسیدن اون لب لعنتیت بشه.
پتو رو روی دهنم کشیدم.
– دست از پا خطا نکن.
انگشت اشاره و وسطیش‌و لب پتو گذاشت و نزدیک‌تر شد.
با تب و تاب قلبم گفتم: رادمان!
به چشم‌هام نگاه کرد.
– جون رادمان؟
از طرز نگاهش نتونستم چیزی بگم.
پتو رو پایین کشید و سرش‌و کمی کج کرد.
– نه دین من و نه دین تو و نه حتی بابات و هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌تونه دیواری بین من و تو باشه، من و تو به هم پیوند خوردیم، تو منی، منم تو، قلب من تو سینه‌ی توعه، قلب تو هم تو سینه‌ی من.
مست شده‌ی حرف‌هاش و نگاهش لحظه به لحظه نزدیک‌تر شدنش‌و دیدم و نتونستم اعتراضی بکنم.
درآخر مرزی بین لب‌هامون نموند که بی‌اراده چشم‌هام بسته شدند.

اول بوسه‌ای به لبم زد و بعد چونم‌و گرفت و لبم‌و کاملا شکار کرد که بازم برای صدمین بار دیوونه‌ی دیوونش شدم، دیوونه‌ی حرف‌هاش… دیوونه‌ی نگاهش… دیوونه‌ی بوسه‌هاش.
می‌خواستمش، بیشتری از هر چیزی توی این دنیا، حتی بیشتر از پزشکی.
دستم‌و آروم از گردنش تا کنار صورتش سوق دادم و اون‌و هم تو حس خوب و لذتی که غرقم کرده بود سهیم کردم.

#نفس

نیاز به بخیه نبود.
فقط ضد عفونیش کردند و یه گاز استریل روش گذاشتند و دستم‌و باند پیچی کردند.
تموم مدت نگاهم به جای جای این بخش می‌چرخید تا شاید ببینمش اما هیچ به هیچ.
– کمکت کنم بیای پایین؟
با انگشت‌هام روی رونم ضرب گرفتم.
کجایی؟
– نفس؟
گوشه‌ی لبم‌و جویدم.
با تکون خوردنم از جا پریدم و سریع به آرمین نگاه کردم.
با اخم گفت: دارم باهات حرف میزنم.
– چی؟… چی گفتی؟
نفسش‌و بیرون فرستاد.
– وقتشه بریم.
از روی تخت پایین اومدم اما به ظاهر وانمود کردم سرم گیج رفت که سریع به بازوش چنگ زدم.
گرفتم.
– خوبی؟
چشم بسته گفتم: می‌شه بگی یه سرم تقویتی بهم وصل کنند؟
– نیازه؟
سری تکون دادم.
کمک کرد روی تخت بشینم.
– بخواب برم یه پرستار بیارم.
باشه‌ای گفتم.
فکر کردم محافظشم همراهش میره اما نرفت و خیلی رسمی وایساد و به دیوار زل زد.
لعنتی!
پرده هم کشید و رفت!
با یه پرستار برگشت.
پرستار: ?Did you talk to a doctor
( با یه دکتر صحبت کردید؟ )
آرمین بهم نگاه کرد.
– برم یه دکتر رو صدا بزنم؟
– نه اصلا نیاز نیست، یا یه سرم تقویتی ردیف میشم.
سری تکون داد و رو کرد سمت پرستار.
– You do your job, I coordinate with a doctor.
( شما کارتون‌و انجام بدید من با یه دکتر هماهنگ می‌کنم )
پرستاره اوکی‌ای گفت و تجهیزات به دست به سمتم اومد.
از دست تو رایان، بخاطرت باید بی‌خودی دستم سوراخ بشه.
پرستاره کارش‌و انجام داد و رفت.
آرمین کنارم صندلی گذاشت و نشست.
واسه اینکه قیافش‌و بیشتر از این نبینم چشم‌هام‌و بستم.
– تو هم بگیر بخواب، اون گنده‌وک محافظمونه.
– خوابم نمیاد، دوست دارم همینطوری نگات کنم.
نفس پر حرصی کشیدم.
– آرمین عوضی؟
با صدای فریاد یکی چنان از جا پریدم که کمرم بدجور درد گرفت.
اخم‌هاش شدید به هم گره خوردند و از جا بلند شد.
بازم فریاد زد.
– کجایی نامرد دزد؟
با چشم‌های گرد شده به آرمین نگاه کردم.
به سمت پرده رفت و کمی ازش‌و کنار زد.
برای اینکه جوسازی کنم گفتم: می‌ترسی قایمکی سرک می‌کشی؟
– ببند نفس.
اما ادامه دادم: اگه راست میگی خودت‌و نشونش بده، هر کی هست انگاری خیلی دلش ازت پره.
نگاه تندی بهم انداخت و بعد با خشونت پرده رو کنار زد؛ بیرون رفت و خطاب به محافظه گفت‌: تو بمون.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
صداش بلند شد.
– کی هستی؟
صدای عصبی همون مرده بلند شد.
– آخرش پیدات کردم عوضی.
از روی تخت پایین اومدم.
رو به محافظه واسه اغوا کردنش گفتم: درسته میگه بمون ولی تو محافظشی باید بری ممکنه صدمه‌ای بهش بزنه، ممکنه آدماش اینجا و اونجا باشند و نفهمه و از پشت چاقویی چیزی بخوره.
نگاه پر تردیدی به من و اونور پرده انداخت.
– برو دیگه من اینجا هستم نگرانم نباش.
حسابی دست دست کرد اما آخرش رفت.
لبخند عمیقی روی لبم نشست.
به من می‌گند نفس!
آروم سوزن‌و بیرون کشیدم که از سوزشش اخم‌هام به هم گره خوردند.
لباسم‌و روش فشار دادم و با احتیاط به کنار پرده اومدم.
اگه هم رایان‌و ندیدم میرم پیش پلیس میگم گم شدم و زنگ به رایان میزنم، اونجا جام امن‌تره.
صدای داد و بی‌دادهاشون کل بیمارستان‌و برداشته بود و همه هم از گوشه و کنار از بخش‌هاشون بیرون اومده بودند.
سه نفر بودند و حتی نگهبان‌ها هم نمی‌تونستند جداشون کنند.
بی‌هدف همه رو می‌زدند.
از پرده‌ی سمت چپم وارد بخش یه نفر دیگه شدم.
خواستم قدمی بردارم اما یه دفعه پرده‌ی پشت سرم به شدت کنار زده شد که هینی کشیدم و سریع به سمتش چرخیدم.
با دیدن رایان از خوشحالی و هیجان بی‌اراده داد زدم: کجا بو…
سریع خودش‌و بهم رسوند و دستش‌و روی دهنم گذاشت.
– هیس!
مچم‌و گرفت و دوید که همراهش کشیده شدم.
– آدمای توعند؟
– آره.
صدای داد آرمین بلند شد.
– گیرت بیارم می‌کشمت مردک.
نگاه پر ترسی به عقب انداختم.
جداشون کرده بودند.
نزدیک در که رسیدیم صدای فریادش چهار ستون بدنم‌و لرزوند.
– نفس؟
با ترس گفتم: رایان آرمین فهمید.
بیرون اومدیم.
– حرف نزن فقط بدو، ماشین یه کم دوره، سعی کن کم نیاری.
ضربان تند قلبم شدید رو روند نفس کشیدنم تاثیر می‌ذاشت.
تو می‌تونی نفس، تو کم نمیاری.
بین انبوهی ماشین رفتیم.
رایان دستش‌و جلوی همشون می‌گرفت تا نیان و بذارند رد بشیم.
صدای فریاد دورش‌و شنیدم.
– نفس اگه واینسی و بگیرمت بیچاره‌ای، بدبختت می‌کنم.
سعی کردم نفس بگیرم.
پاهام به زور یاریم می‌کردند و هر لحظه امکان می‌دادم بیوفتم.

فریادش‌و از اونور خیابون شنیدم.
– نفس؟
با نفس تنگی گفتم: دیگه نمی‌تونم رایان.
مچم‌و محکم گرفت.
– می‌تونی، یه کم دیگه مونده.
دیگه کم کم داشتم از پا میوفتادم که در یه اپتیمای مشکی‌و باز کرد.
– بشین.
زود نشستم و خودشم نشست که خالد به سرعت به راه افتاد.
سرم‌و به صندلی تکیه دادم و چشم‌هام‌و بستم.
سعی کردم با نفس‌های عمیقی که می‌گیرم نفس‌هایی که کم آوردم‌و جبران کنم.
انگشت‌هام توی انگشت‌های رایان قفل شدند و همین که بوسه‌ای به پشت دستم زد لبخندی روی‌ لبم نشست.
نفس زنان گفت: تموم شد.
دستش‌و دورم حلقه کرد و این دفعه گونم از بوسه‌ش داغ شد.
چشم‌هام‌و باز کردم و عمیق نگاهش کردم.
تو یه تصمیم ناگهانی دستم‌و کنار صورتش گذاشتم و گونش‌و محکم بوسیدم.
خودم‌و تو بغلش انداختم و دست‌هام‌و دور تنش حلقه کردم.
انگشت‌هاش قفل لا به لای موهام شدند و با یه دست بغلم کرد.
صداش‌و کنار گوشم شنیدم.
– دیدی چجوری از دام آرمین انداختمت توی دام خودم؟ قراره بریم یه خونه‌ی خالی که حتی پیداتم نکنه.
تموم حس خوبم پرید و جاش‌و به یه ترس بزرگ داد.
سریع عقب کشیدم و با چشم‌های گرد شده از ترس نگاهش کردم.
مرموز نگاهم کرد.
– ترسیدی؟
خوب به در نزدیک شدم و نفس بریده گفتم: داری شوخی می‌کنی نه؟
لبخند کجی زد.
– به نظرت دارم شوخی می‌کنم؟
حالا بازم ضربان قلبم شدت پیدا کرده بود.
چرخیدم و وسط خیابون دستگیره رو کشیدم اما قفل بود.
آروم به سمتش چرخیدم.
اشک توی چشم‌هام جوشید.
– من بهت اعتماد کردم رایان، تو حق این‌و نداشتی که ازش سوءاستفاده کنی! من دوست داشتم.
ابروهاش‌و بالا انداخت.
– داشتی؟ یعنی الان نداری؟
بغض تلخی به گلوم چنگ زد و سکوت کردم.
بهم نزدیک شد که سریع روم‌و ازش گرفتم و چشم‌هام‌و بستم تا اشکم نریزه.
دستش روی بازوم و شونه‌ی اون طرفم نشست که بیشتر تو خودم جمع شدم.
کنار گوشم زمزمه کرد: لذت می‌برم که چند وقت تو یه خونه‌ی خالی کنارم باشی، همینطور که لذت می‌برم…
درکمال تعجب صداش پر خنده شد.
– بدجور سر به سرت بذارم و یه کم بخندم.
با بهت چشم‌هام‌و باز کردم و نگاهم‌و به سمتش سوق دادم.
نگاهش لبریز از خنده بود.
با صدای تحلیل رفته‌ای گفتم: تو… داشتی… رایان داشتی شوخی می‌کردی؟
چونم‌و گرفت و با خنده گفت: اوف چجورم!
چند ثانیه تنها با ناباوری نگاهش کردم و سعی کردم همه چی‌و درست تحلیل کنم.
آخرش چنان خونم به جوش اومد که با جیغی که کشیدم سریع عقب کشید و گوش‌هاش‌و گرفت.
– خر عوضی!
این‌و گفتم و مثل ببر زخمی افتادم روش و تا تونستم موهاش‌و کشیدم.
جیغ زدم: الدنگ بیشعور، مردشورت‌و ببرند با این شوخی‌هات داشتم سکته می‌کردم گاومیش.
صدای خنده و دادهاش توی ماشین پیچید و سعی ‌کرد جدام کنه.
با خنده داد زد: کچل شدم نفس ولم کن.
جیغ زدم: خفه شو!
دست از موهاش برداشتم و مشت‌هام‌و به کمرش کوبیدم.
با هموم چکمه‌هایی که پام بود روی کمرش نشستم که صدای آخ با خندش بلند شد.
از حرص موهاش‌و می‌کشیدم و بهش مشت میزدم.
داشتم آتیش می‌گرفتم و کل تنم گر گرفته بود.
به زور کمرش‌و صاف کرد و دستش‌و به صندلی گرفت.
– جان مادرت بیا پایین دیسک کمر گرفتم روانی.
آخرین مشتم چنان محکم توی کمرش کوبیدم که اینبار واقعا داد بدی کشید.
از روش بلند شدم و بعد از اینکه به کنار هلش دادم نشستم.
نگاهم‌و ازش گرفتم و نفس زنان به خیابون چشم دوختم.
آخ آخی گفت و صدای خنده‌ی آرومش شنیدم.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– خانمم؟
– کوفت.
با خنده گفت: بی‌ادب شدیا!
بهم نزدیک‌تر شد و صورتش‌و جلوم آورد.
کشیده گفت: الو؟ مشترک مورد نظر عصبانی دردسترسه؟
اصلا نمی‌خواستم تو این حالم بخندم.
تیکه‌ای از موهام‌و از جلوی صورتم کنار زد.
– خاموشه؟ قادر به پاسخگویی نیست؟
زبونم‌و به دندون‌هام کشیدم تا نخندم.
– نمی‌خواد جواب بده؟ دوست نداره جواب بده؟
لبم‌و گاز گرفتم.
صداش رگه‌ی خنده پیدا کرد.
– می‌خواد عاشق دیوونش‌و تو حسرت صداش بذاره؟ دلش براش نمی‌سوزه؟
در آخر نتونستم تحمل کنم که با یه هل به صندلی کوبیدمش و با خنده گفتم: ببند!
خندید و یه دفعه دو طرف صورتم‌و گرفت و همین که به صندلی چسبوندم لبش‌و محکم روی لبم گذاشت که از ناگهانی بودنش با حرص به بازوش کوبیدم.
بوسه‌ی عمیقی زد و کمی عقب کشید.
– لعنتی خواستنی.
سعی کردم لبخند نزنم.
تهدیدوار گفتم: ولم کن برو عقب، تا خونتم حرف نزن وگرنه بازم میوفتم روت.
اشارش‌و زیر چونم گذاشت و کمی سرم‌و بالا آورد.
با شیطنت نزدیک لبم گفت: جون لعنتی تو فقط بیوفت روم!
از خجالت به عقب انداختمش و مشت نسبتا آرومی به گونش زدم.
دستش‌و روش گذاشت و با حرص به در زل زد.
معلوم بود خیلی سعی می‌کنه نخنده.
– میری مثل پسرای مثبت اون طرف می‌شینی یه ذره هم منفی نمی‌شی.
لبش‌و با زبونش تر کرد و نگاه گذرایی بهم انداخت.

همونجایی که گفتم نشست که خوبه‌ای گفتم و روم‌و به سمت خیابون چرخوندم اما هنوز آرامش نگرفته بودم که گرفتم و به سمت خودش کشیدم.
جیغ زدم: را…
دستش‌و روی دهنم گذاشت و اون یکیشم دور کمرم حلقه کرد.
– هیس زشته اینقدر جیغ جیغ می‌کنی، همسایه خوابه بیدار می‌شه.
با یه ابروی بالا رفته نگاهش کردم.
– تو ماشینیم همسایه کو؟
– نزدیک‌تر از اون چیزی که فکرش‌و بکنی، یه نگاه به پایین بندازی می‌فهمی کجاست.
اخم ریزی کردم و مثل دیوونه‌ها نگاهی به پایین پامون انداختم.
– اونجا نه، بالاتر.
نگاه اخم‌آلودی بهش انداخت.
نگاهش لبریز از خنده بود.
– کجا؟
با چشم یه اشاره‌ای به پایین کرد.
گیج نگاهش کردم اما یه دفعه تازه دو هزاریم افتاد و منظورش‌و گرفتم که جیغم به هوا رفت و بازم به سمتش هجوم برد.
– بی‌فرهنگ بی‌تربیت!
این دفعه زود بین بازوهای گندش قفلم کرد.
با حرص و خجالت گفتم: اونم با جیغ من؟
با شیطنت خاصی نگاهم کرد و سری تکون داد.
نفس پر حرصی کشیدم و سعی کردم اصلا روی رونش لم ندم.
با یادآوری سوگل وجودم پر شد از حسادت که تو صورتش خم شدم و با حرص گفتم: وقتی من رفتم سوگل برگشت؟
– نه.
فکش‌و گرفتم و دقیق توی چشم‌هاش زل زدم.
– نه؟
– نه.
– کسی‌و شبا آوردی عمارتت؟
لبخند شیطونی زد.
– تو که دوست نداری با دختری رابطه داشته باشم چرا خودت بله نمیدی؟
فکش‌و ول کردم.
حرفی که توی دلم بود رو نمی‌دونستم باید بگم یا نه اما درآخر نگاه از چشم‌هاش گرفتم و گفتم: حتی اگه ازدواج هم کنیم تو این مورد ازت دوری می‌کنم رایان.
شیطنت توی صداش خوابید.
– چرا؟
– خودت بهتر می‌دونی، سوگل و صحرا و آرمیتا خوب واسم تعریف کردند که چجوری هستی.
کمی سکوت کرد و بعد گفت: واسه تو اینطوری نیستم.
بهش نگاه کردم.
– فکر می‌کنی ولی وقتی شروعش کنی دیگه خودت نیستی و یه رایان خشن میاد به جات، نمی‌خوام این‌و بگم اما باید بدونی که باید بری پیش یه دکتر.
کمی خیره نگاهم کرد.
– بهت قول میدم وقتی برگشتم دبی برم.
– قول بده که واسه درمان شدن ناامید نمیشی.
نفس عمیقی کشید و سری تکون داد.
– نه قول بده.
آروم گفت: قول میدم.

دانلود تمامی آهنگ های میثم ابراهیمی یکجا

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۵۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا