" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۵۰ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۵۰

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

پشت پنجره نشسته بودم و بیرون‌و تماشا می‌کردم.
دو ساعت مونده بود به شب‌.
شرمم گرفت بخوام با این ریخت و قیافه نماز بخونم؛ ماریا خانمم درموردش حرفی نزد‌.
روی بخار شیشه یه قلب کشیدم و داخلش نوشتم R.
سرم‌و به شیشه تکیه دادم و با لبخند نگاهش کردم.
اگه می‌دونستم دقیقا کجام یه لحظه هم صبر نمی‌کردم و خودم‌و به عمارت می‌رسوندم؛ هر چه قدر هم اذیتم کرده باشی نمی‌خوام تو اذیت بشی.
با صدای باز شدن در درست نشستم.
آقای راسل هیزم و پلاستیک به دست به داخل اومد و در رو بست.
– سلام.
از جام بلند شدم.
– سلام.
لبخندی زد و به سر تا پام نگاهی انداخت.
– خداروشکر می‌بینم سر پا شدی.
لبخند کم رنگی زدم.
پلاستیک رو روی میز کنار در گذاشت.
ماریا خانم درحالی که دست‌هاش‌و خشک می‌کرد از توی آشپزخونه بیرون اومد و به سمت رفت.
– سلام.
– سلام خانم.
خواست کمی از هیزم‌ها رو برداره که آقای راسل زود از کنارش گذشت و به سمت شومینه رفت.
– کار سنگین مخصوص زن نیست.
ماریا خانم آروم خندید و بهم نگاه کرد.
– حالت بهتره؟
سری تکون دادم.
– آره بهترم، واقعا ممنونم ازتون، اگه الان زندم بخاطر شماست.
آقای راسل همون‌طور که هیزم‌ها رو توی شومینه می‌ریخت گفت: ما فقط وسیله و واسطه بودیم دخترم، نجات دهنده‌ی اصلی اون بالاییه.
با لبخند گفتم: درسته.
باز بیرون‌و نگاه کردم.
ممنونم خدایا، ممنونم که یه فرصت جدید بهم دادی.
صدای برداشته شدن پلاستیک بلند شد.
– آرام جان؟
با صدای ماریا خانم بهش نگاه کردم.
– بله؟
بهم نزدیک شد و پلاستیک‌و به سمتم گرفت.
– یه حموم برو لباس‌هات‌و عوض کن، حالتم بهتر می‌شه.
ازش گرفتم و با شرمندگی گفتم: بخدا راضی به زحمت نبودم.
اخم ریزی کرد.
– نزن این حرف‌و.
به پله هایی اشاره کرد.
– برو بالا حموم توی اتاقه.
ابروهام بالا پریدند.
– جدی جدی لوله کشی هم دارید؟
خندید.
– به لطف زیاد شدن کلبه‌ی مال پولدارا توی جنگل آره.
آهانی گفتم.
با اجازه‌ای گفتم و از پله‌ها بالا اومدم.
تک دری که بود رو باز کردم و وارد اتاق شدم.
چراغش‌و روشن کردم.
یه اتاق زیر شربونی و البته تر تمیز و شیک بود.
به سمت در شیشه‌ایه مات رفتم و بازش کردم.
طبق حدسم حموم بود.
وارد شدم و با دیدن وان آب گرم‌و باز کردم تا پر بشه.
یه کم توی آب گرم بشینم کوفتگی بدنم از تنم بره…
موهام‌و با سشواری که خودش ازم خواسته بود ازش استفاده کنم خشک کردم.
نگاهم به شال سرمه‌ایه روی تخت که آقای راسل به همراه لباس‌ها خریده بود افتاد.
با کمی مکث برش داشتم و روی سرم انداختم.
دستم‌و لای موهام بردم و بعد از اینکه عزمم‌و جمع کردم کاملا به زیر شال فرستادمشون و جوری که دیگه گلوم مشخص نباشه شالم‌و یه دور دور گردنم پیچیدم.
یه کمم وضعش‌و مرتب کردم و از توی آینه نگاهی به خودم انداختم.
کمی از موهام بیرون بود اما همینم برای شروع بد نیست.
خوب می‌دونم که خیلی سخته اما من به خودم و خدا قول دادم، حالا که خدا یه فرصت تازه بهم داده باید خودم‌و بکوبم و از نو بسازم؛ بسه دیگه هر چه قدر تن و بدنم‌و تو دید یه مشت پسر هوس‌باز و چشم چرون گذاشتم و ارزش خودم‌و زیر سوال بردم.
دستی به شالم کشیدم که از نرمیش لبخندی روی لبم نشست.
سر و وضعم‌و کاملا مرتب کردم و از اتاق بیرون اومدم.
هودی‌ای که تنم بود حسابی گرمم می‌کرد.
اصلا حموم یه چیز عجیبیه؛ حالم‌و خیلی بهتر کرد.
از پله‌ها پایین اومدم که هردوشون‌و کنار هم دیدم.
داشتند قهوه می‌خوردن و یه چیز می‌گفتن و می‌خندیدن.
– بابت لباس‌ها ممنون.
نگاه هردوشون به سمتم چرخید.
لبخندی روی لبشون نشست.
ماریا خانم: خوشگل شدی.
لبخند خجالت‌زده‌ای زدم.
یه دستش‌و باز کرد.
– بیا بشین تو بغلم گرم‌تر بشی سرماخوردگیت بدتر نشه.
از صمیمیتش لبخندم پررنگ‌تر شد.
به سمتشون رفتم و کنارش نشستم که دستش‌و دورم حلقه کرد.
پاهام‌و توی شکمم جمع کردم.
آقای راسل کتری‌ای که زیرش شعله‌ی کوچیکی روشن بود رو برداشت و محتوای نسبتا سبز رنگش‌و توی لیوان ریخت.
لیوان‌و رو به روم گذاشت.
– یه کم سرد که شد بخور.
– چشم.
خندیدم.
– تا حالا اینقدر داروی گیاهی نخورده بودم.
ماریا خانم: بهتره به همین چیزا عادت کنی، اون داروهای شیمیایی حسابی ضرر داره.
– آره می‌دونم.
لبخند روی لبم کم‌رنگ‌تر شد.
– پزشکی قبول شده بودیم، حسابی خوشحال بودیم که قراره به آرزومون برسیم.
ماریا خانم: تو و نامزدت؟
– نه، من و دختر عموم.
آهانی گفت.
– اگه دوست داری ادامه بده، به حرف‌هات گوش میدیم.
نفس پر غمی کشیدم.
– دختر عموم نفس یه دوست پسر داشت، بی‌خبر از اینکه بدونه پسره می‌خواد پولاش‌و بالا بکشه و بدزدتش و بفرستتش دبی؛ آخرشم اون بی‌شرم نقشش‌و عملی کرد و کل زندگی خانوادمون‌و به هم ریخت.

– هیچ کسی نذاشت تو پرونده‌ی پیدا کردن نفس کمک کنم پس خودم شیر شدم و تنهایی دل‌و زدم به دریا، تحقیق که کردم فهمیدم رئیس یکی از باندهای بزرگ قاچاق که دخترم قاچاق می‌کنه توی پاریسه، منم که اطلاعات دیگه‌ای از باندهای دیگه نداشتم فکرم‌و متمرکز همین کردم تا شاید به نفس برسم، پیش خانوادم تظاهر کردم که می‌خوام برم پاریس درس بخونم، اون‌ها هم اجازه دادند؛ همه کارهای لازم‌و واسه اینکه اونجا یه دختر فقیر باشم راست و ریست کردم‌و رفتم، تو یکی از پارتی‌های اون رئیسه وارد شدم.
چشم‌هام‌و بستم تا از دلتنگی اشک توی چشم‌هام حلقه نزنه.
آقای راسل: اگه اذیتت می‌کنه نگو.
اما حالا که کسایی‌و پیدا کرده بودم تا باهاشون دردودل کنم سکوت نمی‌کردم.
– خوبم… فکرش‌و نمی‌کردم رئیسش یه پسر جوون باشه، با نقشه‌ای که کشیده بودم خودم‌و به عنوان یه دختر فقیر کم کم بهش نزدیک کردم جوری که ازم خوشش اومد و وقتی خونه و زندگیم‌و دید بهم پیشنهاد داد کنارش زندگی کنم، گذشت و گذشت و بهم اعتماد کرد، کم کم توی باندش واردم کرد؛ راستش اولا به قدری ازش متنفر بودم که دوست داشتم بمیره اما به مرور زمان ورق برگشت و…
ماریا خانم حرفم‌و ادامه داد.
– عاشقش شدی، نه؟
چشم‌هام‌و باز کردم و نگاهم‌و به بخار لیوان دوختم.
– آره، وقتی که به نفس خیلی نزدیک بودم از کارهام عذاب وجدان گرفتم ولی توی دبی خیلی از رازهای خانوادم برملا شد؛ یه روز رادمان اومد و بهم گفت خالش‌و پیدا کرده که سال‌هاست ازش بی‌خبره، درواقع اون خاله زن باباش بوده که بهش می‌گفته خاله، وقتی رفتم بیمارستان با چیزی که دیدم اولش نتونستم باور کنم.
تلخ خندیدم.
– فهمیدم مامان خودم بوده که قبلا زن یه خلافکار بزرگ ایران بوده.
هین کشیدن آرومش‌و شنیدم.
– فهمیدم نیما، بابای رادمان عاشق مامانم بوده و بابامم از نیما متنفر بوده اما هنوز نفهمیدم مامانم اول عاشق بابام شده بوده یا نیما؛ نفس‌و پیدا کردند اما تو همین موقع ها رادمان بخاطر اینکه باباهامون می‌خواست ما رو از هم جدا کنه می‌دزدتم و میارتم اینجا؛ می‌فهمم در اصل واسه انتقام اومده تا از پدربزرگش انتقام بگیره آخه اون باعث مرگ مامانش شده بوده.
با نفرت ادامه دادم: اون جاوید، همون پدربزرگ رادمان، چندین سال پیش می‌خواسته مامان من و بابای رادمان‌و بکشه.
– گفتی جاوید؟
بهش نگاه کردم.
اخمی روی پیشونیش بود.
– آره چطور؟
– مامان رادمان دختر جاوید بوده؟
سری تکون دادم.
– اسمش چی بوده؟
– سارا.
اخم‌هاش از هم باز شدند و سریع به آقای راسل نگاه کرد.
اخم کردم.
– چیزی شده؟
بهم نگاه کرد و تند گفت: جاوید کی؟ فامیلیش چیه؟
گوشه‌ی لبم‌و جویدم و سعی کردم به یاد بیارم.
با فهمیدنش گفتم: خانزاده.
اخم‌هاش از هم باز شدند و دو دستش‌و روی دهنش گذاشت.
سردرگم گفتم: خوبید؟
آقای راسل سریع بهش نزدیک شد و دستش‌و دور شونش حلقه کرد.
اشک چشم‌های ماریا خانم‌و پر کرده بود.
آقای راسل: تو گفتی جاوید دخترش‌و کشته؟
گیج گفتم: اینطوری که رادمان تعریف می‌کنه آره، میگه می‌خواسته عمارت باباش‌و آتیش بزنه تا مامان من و باباش بمیرند اما مامانش توی آتیش می‌میره‌.
با یه ضرب بلند شدن ماریا خانم و پیچیده شدن صدای گریش جا خوردم.
به سمت در دوید که آقای راسل به سرعت بلند شد و صدا زنان پشت سرش رفت.
در رو باز کرد و پا برهنه بیرون رفت.
با چشم‌های گرد شده از جام بلند شدم‌.
یه دفعه چی شد؟
از خونه بیرون اومدم که دیدم ماریا خانم دو زانو روی زمین افتاد و هق هقش اوج گرفت.
آقای راسل کنارش نشست و بغلش کرد.
با بغض گفت: Calm down Maria ( آروم باش ماریا)
حسابی هنگ کرده بودم و پاهامم میخ زمین شده بودند.
ماریا خانم با هق هق داد زد:
– In the end, he sacrificed my baby for me Russell, I thought he would treat them better if I wasn’t him.
( آخرش اون کارهاش بچه‌ی من‌و قربانی کرد راسل، فکر می‌کردم من نباشم باهاشون بهتر رفتار می‌کنه )
به جز حقیقت زندگی مامانم تا حالا اینقدر شکه نشده بودم.
بچم؟ یعنی چی؟ نکنه سارا…
دستم‌و روی دهنم گذاشتم و بعد از کمی این پا و اون پا کردن به سمتشون رفتم.
کنارشون وایسادم و با بهت گفتم: سارا دختر شما بوده؟
بهم نگاه کرد.
صورتش خیس از اشک بود.
هق هق کنان گفت: مطمئنی سارا مرده؟ مطمئنی آرام؟
از حالش ناخودآگاه اشک توی چشم هام حلقه زد.
اومدم کنارش بشینم اما با فریاد یکی سریع سر بلند کردم‌.
– آرام؟
دوتا مرد به این سمت می‌دویدند.
آروم به سمتشون رفتم.
اسم من‌و صدا زد دیگه، نه؟
جلوییه تندتر دوید.
چهرش که واضح‌تر شد با کسی که بی برو و برگشت فهمیدم هست اشک بیشتری چشم‌هام‌و پر کرد.
اون موهای بور شده عمرا اگه واسه شناختن پادشاه زندگیم گمراهم می‌کردند.
بی طاقت به سمتش دویدم و با بغض داد زدم: بابا؟
بهم که رسید بلافاصله محکم بغلم کرد و با صدای لرزون گفت: جون بابا قربونت برم، الهی که من فدات بشم.

دست‌هام‌و دور کمرش حلقه کردم و از دلتنگی صدای هق هقم بلند شد.
پیرهنم‌و توی مشتش گرفت و صدای گریش‌و خوب شنیدم.
– می‌دونستم زنده‌ای، می‌دونستم توی کله شق این بابای قلب مریضت‌و ول نمی‌کنی بری.
شدت و صدای گریم بیشتر شد.
– بابایی دلم برات تنگ شده بود.
با گریه گفت: دل منم برات تنگ شده بود نیم وجبی.
با گریه خندیدم و دست‌هام‌و محکم‌تر دور کمرش حلقه کردم.
صدای عمو حمید رو شنیدم.
– چه عجب این آنتن لامصب سر و کلش پیدا شد.
از لحنش بازم خندیدم.
بابا از خودش جدام کرد و همین که پیشونیم‌و بوسید وجودم لبریز شد از حسی که مدت‌هاست دیگه تجربش نکردم.
صورتم‌و گرفت و بی‌حرف نگاهم کرد.
چشم‌های قرمز شده و صورت خیس از اشکش وجودم‌و تیکه تیکه می‌کرد.
دست‌های یخ کردم‌و تا انگشت زیر آستین‌هام کشوندم و اشک‌هاش‌و پاک کردم.
پاهام یخ کرده بودند اما انگار کنار بابا گرم می‌شدم و حس سرما نمی‌کردم.
باز بغضم گرفت.
– فکر می کردم دیگه نمی‌بینمت.
بازم اشک چشم‌هاش‌و پر کرد و بغلم کرد.
– فهمیدی بابات دق می‌کنه واسه همین نرفتی نه؟
لبخند پر بغضی روی لبم نشست.
– مگه می‌تونم تو و مامان‌و ول کنم و برم؟
روی شالم‌و بوسید و سکوت کرد.
عمو حمید: آرام‌و پیدا کردیم.
صداش کمی عصبی شد.
– مگه مرض دارم با شما شوخی کنم؟… نه لازم نکرده بیاین خودمون میاریمش شهر.
با یادآوری ماریا خانم سریع چرخیدم که دیدم اثری ازشون نیست.
– کاش خودمونم الان می‌دونستیم دقیقا کجاییم اونوقت آدرس می‌خواین؟
به بابا نگاه کردم و با کمی مکث به سمت کلبه دویدم.
وارد کلبه که شدم ندیدمشون.
با نگرانی بلند گفتم: ماریا خانم؟ آقای راسل؟
صدای بابا رو پشت سرم شنیدم‌.
– خداحافظی کن که بریم.
به سمتش چرخیدم.
– یه چند لحظه صبر کن یه چیزایی واسم روشن بشه.
بیشتر به داخل رفتم و تا اومدم صداشون بزنم آقای راسل از پله‌ها پایین اومد.
– آقایون بفرمائید داخل هوا سرده.
با نگرانی گفتم: ماریا خانم…
چشم‌هاش پر از غم شدند و حرفم‌و قطع کرد: حالش خوب نیست، بهتره بالا بمونه.
به پشت سرم نگاه کرد.
– بفرمائید داخل، داره شب می‌شه جنگل خطرناکه، بهتره صبح برید.
بابا از کنارم گذشت و رو به روی آقای راسل وایساد.
– شما دخترم‌و نجات دادید؟
آقای راسل لبخند کم رنگی زد.
– دخترتون دختر قوی‌ایه؛ خدا هم خیلی دوسش داره.
لبخند محوی روی لبم نشست.
بابا: واقعا ازتون ممنونم آقا، نمی‌دونید چه لطف بزرگی در حق من و خانوادم کردید، انشالله خدا هر چی می‌خواین بهتون بده.
آقای راسل دستش‌و روی شونش گذاشت.
– تشکر لازم نیست من وظیفم‌و انجام دادم.
به سمتشون رفتم.
– ببخشید آقای راسل، واقعا سارا دختر ماریا خانمه؟
بهم نگاه کرد و دستش‌و انداخت.
– درسته.
با ناباوری گفتم: اما ماریا خانم گفتند دو تا بچه داشتند اما جاوید چهارتا داره!
با کمی مکث گفت: ماریا که اینجا موندگار شد و بعد از اینکه حافظش برگشت ازم خواست برم از دور یه سر به بچه‌هاش بزنم، حدود ده سال بعد بازم ازم خواست منم قبول کردم و رفتم، فهمیدم جاوید بخاطر مستیش دو زن‌و حامله کرده و الان ازشون بچه‌داره، اون دوتا پسراش نامشروعند.
چشم‌هام گرد شدند.
– واقعا؟!
سری تکون داد.
بابا با اخم گفت: موضوع چیه؟
آقای راسل: اول بشینید گرم بشید.
بعدم به سمت در رفت و بستش.
بابا و عمو حمید نشستند.
آقای راسل رو به روم وایساد و آروم گفت: قهوه بلدی درست کنی؟
– بله.
– پس برو توی آشپزخونه، توی کابینت کنار گاز وسایل‌هاش‌و می‌بینی، واسه بابات و اون آقا درست کن.
– اما زشته به وسایل‌هاتون دست بزنم.
– اشکال نداره دخترم، برو؛ من میرم پیش ماریا.
به اجبار گفتم: چشم.
نگاه ازم گرفت و رو به بابا گفت: ببخشید که تنهاتون می‌ذارم، مجبورم برم پیش همسرم.
بابا: راحت باشید، شما باید ببخشید که مزاحمتون شدیم.
– این چه حرفیه؟ ماها آمریکایی‌ها که تعارف نداریم.
از پله‌ها که بالا رفت بابا گفت: بشین همه چی‌و واسم تعریف کن.
– اول واستون قهوه درست کنم.
– اول تعریف کن آرام.
باشه‌ای گفتم و رو به روش دو زانو نشستم.
تا اومدم دهن باز کنم صدای در مانعم شد.
تند گفتم: نکنه رادمانه؟
عمو حمید: نه، بهش زنگ زدم ولی آدرس‌و ندادم.
به بابا نگاه کردم.
– می‌شه بهش زنگ بزنم؟
اخم کرد.
– نخیر.
دستش‌و گرفتم و تا خواستم ازش خواهش کنم بازم در به صدا دراومد.
صدای آقای راسل‌و شنیدم.
– آرام جان ببین آشنای شما نیست؟ من نمی‌شناسمش.
حتما از پنجره‌ی بالا نگاه کرده.
با اخم ریزی بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.
پرده رو کمی کنار کشیدم.
چشم‌هام‌و ریز کردم و نگاه دقیقی به مرد هیکلی و قد بلندی که منتظر به زمین نگاه می‌کرد انداختم.
انگار یه جایی دیدمش.
بابا: می‌شناسیش آرام؟ شاید افراد جاوید باشه.
با این حرفش فهمیدم که نه آدم جاوید نیست، آدم اون الیوره!
ترس وجودم‌و پر کرد که سریع پرده رو انداختم و نفس بریده گفتم: آدم الیوره، اگه اومده باشه دنبال من چی؟!

#رادمان

باز با غیر فعال شدنش با عصبانیت تکونش دادم و اینور و اونور رفتم.
– به جون هر کی دوست داری وصل شو لعنتی.
– قربان؟
با صدای افشین سر بلند کردم.
به طرفی اشاره کرد.
– یه نوری می‌بینیم.
رد اشارش‌و گرفتم که دیدم درست میگه.
– بریم ببینیم چیه.
با احتیاط به اون سمت رفتم.
به قسمتی رسیدیم که تراکم درخت‌ها کمتر بود.
با دیدن کلبه‌ای لا به لای درخت‌ها وایسادم.
دو تا مرد دم درش داشتند حرف می‌زدند.
کمی به جلو رفتم و دستم‌و به کلتم گرفتم.
یکیشون به داخل رفت و در رو بست، اون یکی هم چرخید و به طرفی قدم برداشت.
– آدم الیور نیست قربان؟
اخم‌هام شدید به هم گره خوردند و نگاه دقیقی بهش انداختم.
– درسته قربان فکر کنم دنه.
نگاه اخم‌آلودی به افشین انداختم.
– مطمئنی؟
بهم نگاه کرد.
– کاملا.
نگاهم‌و چرخوندم که دیگه از دیدم خارج شد.
اینجاها چی‌کار می‌کنه؟
یه قدم به جلو رفتم که یه دفعه صدای گوشیم بلند شد.
سریع بهش نگاه کردم که دیدم ردیاب فعال شده و دقیقا به رو به روم راهنمایی می‌کنه.
نگاه پر استرسی به کلبه انداختم و گفتم: آرام!
سریع گوشی‌و توی جیبم گذاشتم و به سمت کلبه دویدم.
بهش که رسیدم بلافاصله محکم در زدم، جوری که در به خوبی لرزید.
اگه آدم الیور اینجا اومده نکنه فهمیده… نکنه اون چیزی که توی فکرمه درست باشه؟
حس کردم پرده‌ی پنجره تکون خورد که سریع بهش نگاه کردم.
افشین: چی شده قربان؟
تا اومدم بازم در بزنم به سرعت باز شد و تا به خودم بیام یکی خودش‌و توی بغلم انداخت که خشکم زد.
یه شال روی سرش بود و نمی‌تونستم بفهمم کیه و فقط یه حدس کوچیک می‌زدم.
با دیدن مهرداد و اون پلیسه یقین پیدا کردم که خود آرامه.
تند از خودم جداش کردم که با دیدنش نم اشک چشم‌هام‌و خیس کرد.
لبخندی زد و سرش‌و کمی کج کرد.
– سلام پررو.
بغض سنگینی گلوم‌و فشرد و تک تک صحنه‌ی اون روز نحس‌ جلوی چشم‌هام رژه رفت‌.
دست‌هام‌و از روی بازوش تا صورتش سوق دادم و با بغض گفتم: آرام؟
دست‌هاش‌و روی دستکش‌های انگشتی چرم توی دستم گذاشت و خندید.
– دیگه با خودت گفتی آرام مرد نه؟
قطره‌ای اشک روی گونم چکید که تند و پر بغض گفتم: خفه شو بیا بغلم‌.
و بلافاصله محکم بغلش کردم و چشم‌های پر از اشکم‌و بستم.
خندید و به کمرم زد.
صدای مهرداد بلند شد.
– بیا عقب آرام.
اما نه من توجهی کردم و نه اون.
می‌خواستم اونقدر توی بغلم فشارش بدم تا توی خودم حل بشه و دیگه نتونه دور بشه و اینطوری دقم بده.
نمی‌دونستم شال مزاحمی که نمی‌ذاشت عطر موهاش‌و بو بکشم روی سرش چی‌کار می‌کرد.
خواستم از سرش بکشم ولی سریع مچم‌و گرفت.
بازم اعتراض مهرداد بلند شد.
– آرام؟
آروم ازم جدا شد و من‌و تو حسرت لمس موهاش گذاشت.
لبخندی زد و دستم‌و کشید و به داخل آوردم.
بی‌حرف خیره و با دلتنگی نگاهش می‌کردم.
نمی‌دونم چرا وجودم از دیدنش سیر نمی‌شد و هر لحظه بیشتر دیدنش‌و می‌طلبید.
افشین به داخل اومد و آرام در رو بست‌.
– دیگه شبه، همگی فردا برمی‌گردیم شهر.
بازم نم اشک چشم‌هام‌و پر کرد.
– داشتم دق می‌کردم‌.
لبخند از لبش پر کشید.
– یه لحظه هم قبول نکردم از دست دادمت.
برق اشک توی چشم‌هام درخشید و لبخند کم رنگی زد.
دستم‌و به مژه‌های بلند و کم پشتش کشیدم.
– حتی دلم واسه مژه‌هاتم تنگ شده بود.
بازم خودش‌و توی بغلم انداخت که بغلش کردم و روی سرش‌و طولانی بوسیدم.
یه دفعه به عقب کشیده شد که با دیدن مهرداد نفس پر حرصی کشیدم.
آرام با اخم گفت: عه بابا!
نگاه تیزی بهش انداخت که اخم‌هام به هم گره خوردند.
– بسه هر چی رفع دلتنگی کردی، بگیر بشین همه‌ چی‌و واسم تعریف کن، اینکه چی شده و قراره چی بشه، بشین که واست بگم چه بلایی سر مامانت اومده.
ترس نگاه آرام‌و پر کرد و تند گفت: مامان چی شده؟
مهرداد به من نگاه کرد.
– جاوید چیزی نگفت؟
کلافه دستی به ته ریشم کشیدم و با کمی مکث گفتم: هیچی، انکار می‌کنه، میگه دنبال دردسر نیست حتما کار یکی دیگه‌ست.
آرام نگاهش‌و بینمون چرخوند و با چشم‌های گرد شده از ترس گفت: چی شده؟ جاوید با مامانم چی‌کار کرده؟
مهرداد چرخید و دست‌هاش‌و توی موهاش فرو کرد.
– حمید نظرت چیه؟
– حتی اگه یه درصدم احتمال بدیم کار جاوید نیست کار کی دیگه می‌تونه باشه؟
با اخم به زمین نگاه کردم.
کسی به ذهنم نمی‌رسید که بعد از این همه سال بخواد کاری با بابا داشته باشه.
یه دفعه آرام گفت: لادن؟
سریع نگاهم‌و بالا آوردم.
– امکان نداره!

#آرام

– اما اون از مامانم متنفره.
نگاهی به بابا که با اخم و سوالی نگاهم می‌کرد انداختم.
– لادن نمرده زنده‌ست.
اخم‌هاش کمی از هم باز شدند.
– منظورت چیه؟ لادن کیه؟
– همونی که مامان برام تعریف کرده بود روزی رقیب عشقیش بوده.
بهت شدیدی نگاهش‌و پر کرد و حتی یه کلمه هم حرف نزد.
تا اینکه چند ثانیه بعد زمزمه‌وار گفت: از… از کجا می‌دونی؟
– زن دایی رادمانه.
سریع به عمو حمید که تعجب کرده بود نگاه کرد.

انگشت‌های یخ کردم‌و به بازی گرفتم و گفتم: به نظرتون چرا صحنه‌سازی کرده که مرده؟
رادمان کنارم اومد.
– اما اگه اون می‌خواست صدمه‌ای به مامانت بزنه چرا بابای من‌و هم گرفته؟ با عقل جور درنمیاد.
بابا بهم نگاه کرد و درحالی نفس نفس میزد گفت: خیلی هم با عقل جوردرمیاد، وقتی نیما عاشق مطهره شد لادن‌و پس زد؛ اون دوتا عوضی باهم جاسوسی شرکت من‌و می‌کردند.
لبم‌و گزیدم و نگاهی به رادمان انداختم.
نگاهش به زمین بود و انگشتش‌و به لبش می‌کشید.
به بابا نگاه کردم و آروم گفتم: پسرش اینجاستا!
با اخم‌های درهم گفت: پسرشم باید قبول کنه باباش چجور آدمیه.
رادمان با لحنی که سعی می‌کرد عصبی نباشه گفت: از نظر شما عوضیه اما بابای من عاشق بود و واسه داشتن خاله مطهره هر کاری می‌کرد و می‌کنه‌.
عصبانیت نگاه بابا رو پر کرد و تا اومد یه چیزی بگه سریع دست‌هام‌و بالا بردم و گفتم: الان بحث این نیست، هردوشون الان توی خطرند و مشخص نیست کار جاویده یا لادن.
با صدای عمو حمید بهش نگاه کردیم.
– شاید نباید از هم جدا دونستشون، شاید با هم هم‌دستند!

#مهرداد

هرگز فکرش‌و نمی‌کردم لادن در این حد مارموز باشه!
اون دختر ساده‌ایه که یه روزی قرار بود سر سفره‌ی عقد کنارم بشینه الان چه دیو دو سری شده!
حمید: اگه بتونم حکم بازجویی ازشون‌و داشته باشم عالی می‌شه.
– خب به مرکز زنگ بزن.
گوشی‌و از جیبش بیرون آورد که تو همین لحظه صدای گوشی خودمم بلند شد.
سریع از توی جیبم بیرونش آوردم که دیدم شماره ناشناسه.
با فکر به اینکه شاید مطهره تونسته یه جوری فرار کنه بدون معطلی جواب دادم.
– بله؟
صدای یه زن بلند شد.
– سلام مهرداد.
اخمی روی پیشونیم نشست.
– ببخشید شما؟
با کمی مکث گفت: لادن.
همین کلمش کافی بود تا مثل بمب منفجر بشم.
– چه بلایی سر مطهره آوردی؟
آرام تند بهم نزدیک شد و گفت: کیه؟
– خواهشا آروم باش، اون چیزی که توی سرته کار من نیست کار جاویده، زنگ زدم که همین‌و بهت بگم.
عصبی خندیدم.
– و انتظار داری باور کنم که هم دستش نیستی؟
– بهت حق میدم که باور نکنی اما واسه یه بار توی زندگیت بهم اعتماد کن مهرداد، تا فهمیدم جاوید می‌خواد بلایی سر نیما و مطهره بیاره پیگیرش شدم بفهمم کجان، اینکه چرا زن پسر جاوید شدمم بهت میگم فقط باید ببینمت.
دستی به ته ریشم کشیدم و به حمید نگاهی انداختم که سوالی نگاهم کرد.
تردید وجودم‌و پر کرده بود.
– حرفت‌و همینجا بگو نیاز به دیدنم نیست.
– پشت تلفن نمی‌شه، لطفا این قضیه رو مثل ازدواج من و خودت بچه بازی نبین.
چشم‌هام‌و بستم و دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– پلیس همراهت هست که اون اطلاعاتی که فهمیدم‌و بیام بهش بگم؟ البته پلیسی که از ایران اومده باشه آخه پلیس‌های اینجا سخت می‌شه بهشون اعتماد کرد.
– آره هست.
– خیلی خوبه پس، یه جا قرار بذار یا بگو خودم یه جا رو انتخاب کنم، زودتر باید جلوی جاوید رو بگیریم کم کم داره خطرناک می‌شه.
ضربان قلبم‌و انگار توی گوشم حس می‌کردم.
– آدرس هتلم‌و واست می‌فرستم، فردا ساعت ده اونجا باش.
– ممنون که بهم اعتماد کردی، فقط یه چیز، بهتر نیست همین امشب باشه؟
– نه چون نمی‌تونم.
– باشه هر چی تو بگی؛ پس، فردا ساعت ده می‌بینمت.

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۵۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا