" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۴

رمان معشوقه جاسوس

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

بازم اشک‌هام روونه شدند.
با خشونت به سمت عمارت کشیدم.
حتی جون تقلاهم نداشتم و انگار پاهام روی زمین کشیده می‌شدند.
برای اولین بار تو طول زندگیم از ته دلم گفتم: غلط کردم، معذرت میخوام، خواهش می‌کنم کاری بهم نداشته باش، لطفا.
اما خودش‌و به نشنیدن زد و توی سالن انداختم که پاهام نتونستند تحمل کنند و روی زمین پرت شدم.
چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم و با گریه آخی گفتم.
موهام‌و گرفت و بلندم کرد که از سوزش جیغی کشیدم.
از پشت بهم چسبید و همون‌طور که موهام تو مشتش بود کنار گوشم غرید: می‌دونی، من عاشق رابطه‌ی خشنم اما واقعا کار اشتباهی کردی که از همین اولش اینطور من‌و دیوونه کردی، چون باعث میشه امروز بدترین روز زندگیت باشه خانم زبون دراز! یعنی جوری پارت کنم که از دردش بی‌هوش بشی و یا شایدم بمیری!
از حرف‌هاش انگار دنیا دور سرم چرخید و نفسم بالا نیومد.
ولم کرد و باز بازوم‌و گرفت.
خواست بکشتم اما از بی‌جونی پاهام روی زمین سقوط کردم ولی قبل کاملا افتادنم دستش‌و دور کمرم حلقه کرد.
چشم‌هام از شدت گریه شدید می‌سوختند.
فکر کردم حداقل دلش واسه چشم‌هام سوخت اما برخلاف تصورم نیشخندی زد و گفت: جونت‌و نگه‌دار خوشگله، بهش نیاز دارم، دوست ندارم زود بی‌هوش بشی.
آدم آخه چقدر می‌تونه پست و بی‌رحم باشه!
– ارباب؟
با صدای یه نگهبان ولم کرد اما همچنان بازوم تو دستش بود.
– چیه؟
بهمون رسید و نفس زنان گفت: اون شیخه داد و بی‌داد راه انداخته، چی‌کار کنیم؟
اخم‌هاش بیشتر درهم رفت.
من‌و به سمت نگهبانه پرت کرد که سریع گرفتم.
– ببرش تو اتاق همیشگی و درش‌و قفل کن.
بعدم از کنارمون رد شد و رفت که با گریه چشم‌هام‌و بستم.

#آرامــــ

بدون مقدمه گفتم: من نمی‌خوام ایران درس بخونم، می‌خوام برم خارج.
ابروی بابا بالا پرید و اخم‌های مامان به هم گره خوردند.
مامان: بی‌جا…
بابا نذاشت ادامه بده: چرا؟ اینجا دانشگاه‌های خیلی خوبی هم داره!
پا روی پا انداختم.
– من نمی‌خوام وسط یه مشت پسر ایرانی درس بخونم.
بابا: خب دانشگاهی برو که فقط دخترونه‌ست!
اخم کردم.
– یا همین که من گفتم یا دیگه درس نمی‌خونم.
مامان پوزخندی زد.
– اشتهات بالا رفته آرام خانم! نفست‌و یادت رفته حالا می‌خوای بری خارج درس بخونی؟! همین بود ته دوستیت و خواهرم خواهرم کردنت؟!
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– اول اینکه پیدا کردنش کار من نیست، کار پلیسه، دوم اینکه من باید به آرزوم برسم اما نه با تو ایران درس خوندن.
از جام بلند شدم.
– یا پاریس یا هیچ جای دیگه.
مامان‌ به طور عجیبی از جا پرید و داد زد: پاریس؟ برو گمشو تو اتاقت آرام!
بابا بلند شد و با حرص گفت: مطهره!
متعجب اما عصبی بهش خیره شدم.
ادامه داد: یه بار دیگه فقط یه بار دیگه همچین زری بزنی جوری میزنم تو دهنت که خون بالا بیاری.
بلند گفتم: یعنی چی؟ مگه می‌خوام خلاف کنم که اینطوری جبهه می گیری؟ مگه چی گفتم؟
خواست بازم داد بکشه که بابا جلوی دهنش‌و گرفت و با اخم رو به من گفت: برو تو اتاقت.
نگاه خصمانه‌ای به مامان انداختم و بعد با دلخوری زیاد به سمت پله‌ها دویدم.
ازشون بالا اومدم و وارد اتاقم شدم.
محکم در رو بستم و دستم‌و توی موهام فرو کردم.
من آدم باختن نیستم، من میرم پاریس، میرم.
لگدی به تخت زدم و داد کشیدم: من میرم.

#مـطـهـره

روی مبل انداختم.
خم شد و به مبل دست گذاشت.
– چته؟ چرا با این بیچاره اینجوری صحبت می‌کنی؟
نگاه ازش گرفتم و دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
چونم‌و‌گرفت و مجبورم کرد بهش نگاه کنم.
– جواب من‌و بده.
– ببین، من نمی‌ذارم از ایران پاش‌و بیرون بذاره، فهمیدی؟ نمی‌ذارم مهرداد.
– اما تو حق این‌و نداری که جلوی پیشرفت و آرزوهاش‌و بگیری مطهره!
به قفسه‌ی سینه‌ش زدم و عصبی گفتم: واسه محافظت ازش اینکار رو می‌کنم.
اخم‌هاش کمی از هم باز شدند و پوزخند محوی زد.
– بازم داری به اون گذشته‌ی لعنتی فکر می‌کنی؟ نه؟
چندبار به قفسه‌ی سینه‌م زد و عصبی گفت: بفهم نیما دیگه بال و پرش کنده شده! دیگه هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه.
اشک توی چشم‌هام حلقه زد و محکم به عقب انداختمش.
بلند شدم.
– اما من هر لحظه حس می‌کنم که اون عوضی بی‌کار توی زندان ننشسته.
بغضم گرفت.
– مطمئنم اون رایانم‌و ازم گرفت.
بغضم بزرگ‌تر شد.
– تو می‌فهمی هر لحظه منتظر پیدا شدن بچه‌ت بودن تو این همه سال یعنی چی؟
اشک توی چشم‌هاش حلقه زد.
از درد قدیمیم خیلی زود اشک‌هام روونه شدند که روی مبل نشستم و با دست‌هام صورتم‌و پوشوندم و صدای هق هقم بلند شد.
کنارم نشست و بغلم کرد.
با بغض گفت: غلط کردم خانمم، گریه نکن قربون اون چشم‌هات برم، غلط کردم.
با گریه گفتم: دلم واسه رایان حسابی تنگ شده مهرداد، دارم دق می‌کنم.
لبش‌و روی سرم گرفت و با صدای تقربیا لرزون گفت: بخدا منم نبودش داره دیوونم می‌کنه ولی می‌ریزم توی خودم.

با گریه گفتم: من نمی‌خوام آرامم رو از دست بدم مهرداد، درکم کن.
محکم‌تر بغلم کرد.
– با هم به یه نتیجه‌ای می‌رسیم اما تو اینجوری گریه نکن نفسم، می‌دونی که چقدر زجرم میده.
لبم‌و به دندون گرفتم تا صدای گریه‌م‌و ساکتش کنم.

#آرامــــ

اخم‌هام یه لحظه هم از هم باز نمی‌شدند.
شاید نیما برادر من‌و دزدیده باشه؟ اینا یعنی چی؟
خانواده‌ی من چه ربطی به رئیس یه باند بزرگ قاچاق داشتند؟
شقیقه‌هام‌و ماساژ دادم و به سمت اتاقم رفتم.
به هیچ نتیجه‌ای نمی‌تونم برسم!
چرا مامان اینقدر می‌ترسه؟
وارد اتاق شدم و آروم در رو بستم.
راستش با این نگرانی مامان ترسم بیشتر شده اما بازم سردرگمی و حرف‌های مرموزشون باعث میشه بیشتر بخوام وارد اون باند بشم.
روی تخت نشستم.
با فکری که به ذهنم رسید اخم‌هام بیشتر به هم گره خوردند.
نیما بزرگ‌ترین قاچاقچی ایران بوده… یه پسر داشته که گم شده… اون پسره رادمان که الان هدف منه صاحب باند بزرگیه… درست مثل نیما بزرگه.
پوست لبم‌و کندم.
یعنی میشه این‌ها ربطی به هم داشته باشند؟
دستی به صورتم کشیدم.
معما هر لحظه داره بزرگ‌تر و پیچیده‌تر میشه!

#رایـــان

بی‌حس به باغ طولانی رو به روم خیره بودم.
باغی که با تلاش و جون کندن تونستم بسازمش، وقتی میگم جون کندن منظورم پولش نیست، نه، منظورم خالی بودن پشتمه، بدون تکیه گاه.
واسه همینه که الان از هیچ شریکی خوشم نمیاد؛ می‌خوام خودم باشم‌و خودم.
یه کم از شامپاینم‌و خوردم.
جوری شده که اصلا یادم نمیاد مامان و بابام چه شکلی بودن.
یه بچه‌ی دو ساله چی می‌فهمه؟
کسی که بزرگم کرده میگه از بین آتیش نجاتم داده… مامان و بابامم تو همون آتیش سوختند!
به اینجا آوردتم چون از ایران منتفر شده بوده، میگه ‌دوست صمیمی بابام بوده.
چشم‌هام‌و بستم و یه نفس محتوای توی لیوان‌و سر کشیدم.
سر گذشت باعث شد من سرد باشم‌و بی‌رحم، وقتی سرنوشت به من رحم نکرده من چرا به آدماش رحم کنم؟
اونا هم باید مثل من زجر بکشند تا بفهمند زجر کشیدن یعنی چی!
لبخند لذت بخشی زدم.
یعنی لذت می‌برم وقتی اون دخترا درد می‌کشند اما حق اعتراض ندارند.
انگار زجر کشیدن بچگی‌هام‌و توی چشم‌هاشون می‌بینم و یه کم از دردم کمتر می‌کنه.
شیشه رو برداشتم و تا تونستم تو یه نفس سر کشیدم.
بازم دلم هوای مست کردن کرده بود.
بهترین کار تو زمانی که تو فکر گذشته غرق میشم همینه چون باعث میشه بغض نکنم و باز ضعیف نشم.
**********
به در دست گذاشتم و وارد عمارت شدم.
با مستی کشیده داد زدم: لیلی؟
سراسیمه از آشپزخونه بیرون اومد و با تته پته گفتم: ب… بله ارباب؟
خوب می‌دونست چی می‌خوام که اینقدر ترسیده بود.
به بالا اشاره کردم که به اجبار چشم آرومی گفت.
داد زدم: صدای چشمت‌و نشنیدم.
با ترس بلند گفت: چشم ارباب، الان میرم آماده میشم.
بعد به سمت پله‌ها دوید.
همون‌طور که دکمه‌هام‌و باز می‌کردم به سمت آسانسور رفتم.
تنها کسی که حق داشت ازش استفاده کنه من بودم.
واردش شدم و دکمه‌ش‌و زدم.
تموم وجودم الان فقط آروم شدن می‌خواست، اما نه با ملایمت، وجود من فقط با خشونت آروم می‌شه، با دیدن زجر توی چشم‌های یه نفر!
وقتی رسید ازش بیرون اومدم و لباس به دست به سمت اتاق رفتم.
اتاقی که سیاهیش هم رنگ وجودم بود.
وارد شدم که دیدم با لباس همیشگیش وایساده.
لباس‌و انداختم.
نفس عمیقی کشید و شلاق‌و به دستم داد.
– آماده‌م ارباب.
روی تخت پرتش کردم و خودم‌و کاملا روش انداختم که لبش‌و به دندون گرفت.
سرم‌و تو گودی گردنش فرو کردم و مثل همیشه مشغول گاز گرفتن گردنش شدم که تنها به بازوم چنگ زد.
تو همین لحظه یقه‌ش‌و گرفتم و پاره‌ش کردم.
زبونم‌و رو همون کبودی‌هایی که هنوزم خوب نشده بود کشیدم و بعد تا شکمش ادامه دادم.
حق ناله داشت اما حق داد و جیغ کشیدن نه.
از روش بلند شدم و شلاق‌و دور دستم چرخوندم.
خشن و کشیده گفتم: لباست‌و درار.
لبش‌و به دندون گرفت و بلند شد.
با التماس گفت: ارباب نمیشه امشب…
نگاه بدی بهش انداختم که لال شد و سرش‌و پایین انداخت.

#نـفـس

از وقتی که توی این اتاق انداختنم دیگه سراغم نیومدند.
حتی یه غذا هم واسم نیاوردند.
از گرسنگی شدید ضعف کرده بودم.
انگاری یادشون رفته که منم توی این خونم!
از وقتی که هوا تاریک شده انگار دارم جون می‌کنم.
جرئت باز کردن چشم‌هام‌و ندارم.
از بچگی از تاریکی هراس داشتم و هیچ وقت هم دلیلش‌و نفهمیدم.
چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم و بازوهام‌و محکم‌تر گرفتم.
هر لحظه نزدیک بود بغضم بشکنه.
دلم تنها به چراغ راهرو خوش بود که نور از لا به لای در به داخل می‌تپید.

به زور چشم‌هام‌و باز کردم.
حس می‌کردم انگار همه چیز جون گرفتند و دارند به سمتم هجوم میارند.
باز چشم‌هام‌و بستم و سرم‌و روی دست‌هام گذاشتم.
شدید بغضم گرفته بود.
لرزش بدنمم خودم حسش می‌کردم.
طاقت نیاوردم و چشم بسته با بغض داد زدم: من‌و از این اتاق بیارید بیرون، لطفا.
یه دفعه صدای جیغ یه دختر بلند شد که شدید لرزیدم و خود به خود چشم‌هام باز شدند.
نفسم به زور بالا میومد و فکر می‌کردم الانه که خفه بشم.
صدای داد همون پسره رو شنیدم.
– بهت نگفتم حق نداری جیغ بزنی؟
اشکم دراومد و صدای هق هقم اوج گرفت.
خدایا بخدا این حق من نیست، اینجا درست مثل شکنجه گاهه!
از ترس انگاری داشتم سکته می‌کردم.
با گریه داد زدم: یکی من‌و بیرون بیاره، هیچ کسی اینجا نیست؟
سرم‌و بین دست‌هام گرفتم و با هق هق چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
در یه اتاق به شدت باز شد و بازم صدای داد پسره اومد.
– ملیسا، بیا این دختره رو جمعش کن.
حتی راضی شده بودم که بیاد و از این تاریکی نجاتم بده.
این دفعه جنون‌وار جیغ زدم: من می‌ترسم، چرا نمی‌فهمید؟ عوضیا می‌ترسم، از تاریکی می‌ترسم.
همون‌طور جیغ میزدم که یه دفعه صدای باز شدن قفل در بلند شد و بعد در به طور وحشیانه‌ای باز شد که نور شدیدی تو صورتم تابید.
صدای خشن پسره رو شنیدم.
– چه مرگته؟ انگاری ولت کردم زیادم خوشت نیومده!

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا