" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۹ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۹

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

به زور چشم‌هایی که انگار سال‌هاست بسته بودند رو باز کردم و چندبار پلک زدم.
حالم اصلا خوب نبود و مشخص بود که بدجور سرما خوردم.
عطسه‌ای کردم که چشم‌هام کوتاه سیاهی رفت.
– دختر قوی‌ای هستی.
با صدای یه پیرمرد که انگلیسی حرف میزد با ترس نیم خیز شدم و بهش نگاه کردم.
کتری و لیوان به دست بود و از مشخصات چهره و موهاشم معلوم بود که یه سرخ پوسته.
اولش درست نمی‌تونستم نفس بکشم و الان بدتر شده بود.
با صدایی که خودمم به زور می‌شنیدم بی‌حواس به فارسی گفتم: کی هستید؟
ابروهاش بالا پریدند و با کمی مکث با آرامش جلو اومد.
با فارسی حرف زدنش تعجب کردم.
– اصلا نترس، قرار نیست آسیبی بهت بزنم.
آب دهنم‌و به زور قورت دادم.
– چه اتفاقی افتاده؟
کنارم نشست.
– رفتم ماهیگیری که توی رودخونه پیدات کردم، تب شدیدی کرده بودی.
از بی‌رمقی بدنم چشم‌هام‌و بستم.
اون صحنه‌ی عذاب‌آور مثل یه کابوس به یادم اومد.
– فکر کردم دیگه می‌میرم.
– منم مثل تو فکر می‌کردم.
با صدای یه پیرزن چشم‌هام‌و باز کردم.
موهای بلند سفید شدش نقطه‌ی مورد توجهی ازش بود.
لیوان به دست به سمتم اومد و کنار پیرمرده نشست.
لیوان‌و به سمتم گرفت.
– بخور، کمک می‌کنه زودتر خوب بشی.
نگاه پر تردیدی به لیوان انداختم.
اگه می‌خواستند بمیرم نجاتم نمی‌دادند.
درست نشستم و با کمی مکث ازش گرفتم.
همیشه از سرماخوردگی متنفرم.
دستش‌و روی پیشونیم گذاشت و لبخند کم رنگی زد.
– داری بهتر میشی.
کمی از محتوای توی لیوان‌و خوردم که از نسبتا تلخ بودنش صورتم جمع شد.
دو نفس سر کشیدم و درآخر چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– ممنون.
خانمه: خواهش می‌کنم.
نگاهی به اطرافم انداختم.
انگار تو یه کلبه بودم.
بهشون نگاه کردم.
– شما فارسی‌و از کجا بلدید؟
خانمه: قضیش مفصله، حالا هم سرت‌و بذار روی بالشت خودت‌و اذیت نکن.
با کمر کوفتگی خوابیدم که پتو رو روم کشید.
– چشم‌هاتون من‌و یاد یه نفر می‌ندازه.
بهم نگاه کرد.
اشک توی چشم‌هام جوشید.
– خیلی ترسیده بود، تا حالا ندیده بودم اینطوری گریه کنه.
– با کسی بودی؟
سری تکون دادم.
– با نامزدم، باید بهش زنگ بزنم، شاید فکر می‌کنند مردم.
طرز نگاهش عجیب بود.
– تو بدجور من‌و یاد خودم می‌ندازی اما با یه سری تفاوت.
چندبار سرفه‌ای کردم و با صدای خش‌داری گفتم: منظورتون چیه؟
لبخندی زد.
– استراحت کن.
پیرمرده: گوشیم خراب شده بود دادم تعمیر کنند، فردا میرم شهر می‌گیرمش.
– تلفن دیگه‌ای ندارید؟ یه چیزی که بتونم باهاش خبر برسونم.
– نه متاسفم، تا فردا صبر کن.
با نارضایتی باشه‌ای گفتم.

#نفس

مثل دیوونه‌ها یه گوشه کز کرده بودم و مدام خودم‌و تکون می‌دادم.
داشتم دیوونه می‌شدم، داشتم دق می‌کردم.
صدای مشت‌های آرمین به در قفل شده گوشم‌و کر می‌کرد.
سرم‌و روی دست‌هام گذاشتم.
– آرام؟ آرام؟
بغضم گرفت.
– آرام؟
دیگه صدای در و داد و بی‌دادش نیومد.
بازم اشک‌هام روونه شدند.
یه دفعه در با صدای بدی باز شد جوری که یکی از لولاهاش کنده شد.
با ترس جیغی کشیدم و از جا پریدم.
آرمین با چشم‌های به خون نشسته اومد تو که به دیوار چسبیدم.
دوباره اون بغض لعنتی گلوم‌و فشرد.
– تو چه مرگت شده هان؟
با بغض گفتم: بذار برم اون جنگل، باید آرام‌و پیدا کنم.
بهم که رسید یقم‌و توی مشتش گرفت و با صورت سرخ شده غرید: آخه به تو چه هان؟ مگه تو نبودی که می‌گفتی نمی‌خوای سر به تنش باشه؟ اونوقت حالا واسه من آبغوره می‌گیری؟
چند قطره اشک روی گونم چکید و سکوت کردم.
فکم‌و گرفت.
– چی‌و داری پنهون می‌کنی هان؟ حرف بزن وگرنه به حرف میارمت.
با بغض و نفرت گفتم: هر چی بدبختی می‌کشیم بخاطر شماهاست، بخاطر تو، بخاطر رادمان، بخاطر نیما، شماها زندگیمون‌و به گند کشیدید.
نگاهش سردرگم شد.
– چی داری واسه خودت میگی؟ تو نیما رو از کجا می‌شناسی؟
به زور دستش‌و پس زدم و به عقب انداختمش.
– اتفاقی واسه آرام افتاده باشه زن عموم اون رادمان‌و به خاک سیاه می‌شونه.
با تندی گفت: حرفت‌و درست بزن ببینم.
نفس عمیقی کشیدم و خواستم بگم ولی پشیمون شدم.
فاصله‌ی بینمون‌و پر کرد و با تحکم گفت: بگو، تو با آرام دشمن نیستی، درسته؟
نگاه ازش گرفتم.
– آرام کیه توعه؟ کیه که این چند مدت هم من‌و و هم خودت‌و داری بخاطرش دیوونه می‌کنی؟
به چشم‌هاش نگاه کردم.
– فقط دعا کن زنده باشه وگرنه…
عصبی ادامه دادم: هست، اون بمیره منم خودکشی می‌کنم.
به دیوار کوبیدم و غرید: تو غلط می‌کنی، روانی شدی نه؟ د بنال ببینم آرام کیه توعه.
بازم سکوت کردم که اینبار داد زد: حرف…
با داد حرفش‌و قطع کردم.
– دختر عمومه.
سریع اخم‌هاش از هم باز شدند و شکه نگاهم کرد.
درحالی که بازم بغضم گرفته بود و صدام می‌لرزید گفتم: عزیزتر از خواهره برام نه دشمنم، کسیه که حاضرم جونمم براش بدم، حالا فهمیدی؟
کم کم ابروهاش پایین اومدند و بلافاصله به طور بدی بهم گره خوردند.

– من‌و دور زدی نفس؟ خانوادم‌و دور زدی هان؟
درحالی که از لحنش ترسیده بودم گفتم: میومدم بهت می‌گفتم تا نمی‌ذاشتی ببینمش؟ می‌گفتم تا کاری می‌کردی ازش بی‌خبر بمونم؟
چشم‌هاش‌و بست و مشتش‌و چندبار کنار سرم به دیوار کوبید.
سعی کردم ترسم‌و پنهان کنم.
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد و غرید: باورم نمی‌شه که از دوتا جوجه دختر رو دست خوردیم.
خونم به جوش اومد که محکم به عقب پرتش کردم و عصبی گفتم: حرف دهنت‌و بفهم، ببین چی میگم، تو خودت‌و هم جر بدی قرار نیست با این اخلاق سگ شدت روی خوبی از من ببینی، من با یه قاتل خونسرد سنمی پیدا نمی‌کنم، تو می‌خواستی خواهرم‌و بکشی و از این قضیه راحت رد نمی‌شم.
صورتش رو به کبودی می‌رفت.
ترسیده بودم اونم مثل سگ اما نفرتم ازش نمی‌ذاشت دهنم‌و بسته نگه دارم.
با لحن بد و تهدیدآمیزی گفت: تو هیچ چیزی‌و تعیین نمی‌کنی چشم خوشگله.
دستش‌و بالا آورد.
– تو الان…
دستش‌و مشت کرد.
– خوب تو چنگال منی، تو چنگال گرگی که طعمش‌و گیر انداخته و هیچوقت هم ولش نمی‌کنه تا تسلیم بشه.
ترس وجودم‌و پر کرد.
با همون حالت به سمتم اومد که خوب به دیوار چسبیدم.
تو صورتم خم شد.
– داری جالب میشی، باید بیشتر درموردت تحقیق کنم، اینکه تو و آرام دختر عموییت و آرامم معشوقه‌ی رادمان یه چیزایی این وسط می‌مونه که پنهان شده، این‌و حسم بهم میگه.
لبخند مرموزی زد.
– رادمان گفته آرام یه دختر پولداره که یتیمه اما تو میگی زن عموت!
از اینکه همه چیز رو خراب کردم لبم‌و گزیدم.
خداکنه نفهمه دقیقا کی هستیم.
شرورانه خندید.
– فکر کنم بهتر باشه خودت به حرف بیای وگرنه من دیگه اون آرمین توی دبی که لیلی به لالات می‌ذاشت نیستم.
با نفرت گفتم: می‌دونستم که تو هم آخرش خود اصلیت‌و نشون میدی و اون پسر خوب و مهربون فقط نقابته.
– اشتباه می‌کنی، من فقط واسه یکی که زیادی لج بازی کنه اینطور عوض میشم وگرنه می‌تونستی یه آرمینی که تنها عشق بهت می‌ورزه رو داشته باشی.
چونم‌و گرفت و لبخند مرموزی زد.
– الیور راست می‌گفت همتون مشکوک می‌زنید اما مطمئم رازتون‌و می‌فهمم.
به زور نفس عمیقی کشیدم.
– شاید باهاش بتونم رادمان‌و جلوی چشم آقاجون خوار کنم.
چندبار آروم به گونم زد.
– برمی‌گردم خوشگلم.
همین که ولم کرد و رفت تکیه به دیوار چشم‌هام‌و بستم و چندبار نفس عمیق کشیدم.
نمی‌تونه بفهمه، هیچ مدرکی نمی‌تونه پیدا کنه که بفهمه.

#مهرداد

هراسون جنگل‌و زیر و رو می‌کردم و حمیدم پا به پام میومد.
نکنه نیما فهمیده که گوشیش خاموشه؟
حمید هر کار کرد تا بتونه از طریق گوشیش ردش‌و بزنه نتونست.
این طرف اون و این طرف آرام.
هر چه قدر بیشتر می‌گذره به جای اینکه اوضاع بهتر باشه بدتر میشه!
خدایا نمی‌خوام کفرت‌و بگم اما کجایی که یه ذره کمکمون نمی‌کنی؟ نمی‌بینی که زندگیمون چقدر به گند کشیده شده؟
– مامان؟ بابا؟
با صدای یه پسر سریع به عقب چرخیدیم.
صدای یه پسر دیگه بلند شد.
– آرام؟
تند به حمید نگاه کردم.
با اخم گفت: یکیشون رادمان نیست؟
به جلو دویدم که پشت سرم اومد.
داد زدم: رادمان؟
چند ثانیه بعد صداش بلند شد.
– کسی اینجاست؟
اونقدر هم‌و صدا زدیم که آخرش بین انبوهی درخت دیدمش.
همراه یه پسر دیگه و دوتا محافظ بود.
– رادمان؟
سریع یه سمتم چرخیدند.
با کسی که کنارش دیدم شدید جا خوردم.
این اینجا چی‌کار می‌کنه؟
به سمتم اومدند.
رادمان: شما هم اومدید دنبال خاله و آرام؟
سری تکون دادم و رو به رایان گفتم: شما چرا اینجایید؟
نگاهی به رادمان انداخت.
رادمان: بگو.
رایان: اما بابا گفت…
رادمان با اخم گفت: مهم نیست، الان معلوم نیست کجان، فقط پیدا شدنشون مهمه.
اخم‌هام به هم گره خوردند
– اینجا چه خبره؟ چی‌و دارید مخفی می‌کنید؟
بهم نگاه کردند.
– نفس اینجاست یعنی تو این شهره.
اخم‌هام از هم باز شدند و با بهت زمزمه کردم: اینجا؟
رادمان نگاه اخم آلودی بهش انداخت.
حمید: از کجا می‌دونید؟ اطلاعات دقیق‌تری دارید؟
رایان: من از رادمان فهمیدم که اینجاست، پسر داییش نفس‌و دزدیده آورده تا مجبورش کنه باهاش ازدواج کنه.
نگاه متعجبم به دست مشت شدش افتاد.
– یعنی چی؟
به رادمان نگاه کردم.
– پسر داییت چرا نفس‌و می‌خواد؟ نکنه هویت نفس‌و فهمیده و می‌خواد به ماها ضربه بزنه؟
نیم نگاهی به رایان انداخت، رایانم دست به سینه با پاش روی زمین ضرب گرفت.
رادمان نفس عمیقی کشید.
– نه نفهمیده، آرمین نفس‌و دوست داره، می‌خواد تسلیمش کنه تا باهاش ازدواج کنه.
صدای زیر لب و عصبیه رایان‌و شنیدم.
– غلط می‌کنه!
کلافه دست‌هام‌و توی موهام فرو کردم.
حمید: پس مهرداد، به ایران زنگ میزنم گزارش میدم.
بهش نگاه کردم و سری تکون دادم.
نگاهی به اطراف انداختم.
– نشونه‌ای از هیچ کدومشون پیدا کردید؟
رادمان دستی به ته ریشش کشید.
– نه، هیچی.
با صدای حمید بهش نگاه کردم.
– لعنتی آنتن نمیده.

پوفی کشیدم.
– فکر کنم یکی خاله و بابام‌و دزدیده.
دلم هری ریخت و تند گفتم: از کجا می‌دونی؟
کمی خیره نگاهم کرد و درآخر گفت: آخرین تماسی که بابام با رایان داشته صدای گلوله اومده و دیگه هم جواب نداده.
به زور نفسم بالا اومد و دست به درخت کنارم گذاشتم.
با ترس زمزمه کردم: مطهره!
رایان: به کسی مشکوک نیستید؟
با چیزی که به ذهنم رسید سریع به حمید نگاه کردم که انگار فکرم‌و خوند و هم زمان باهام گفت: جاوید!
رادمان: بابا بزرگ من؟!
بهش نگاه کردم.
– مطمئنم کار خودشه، به خون مطهره و نیما تشنه‌ست، اگه دست اون افتاده باشند…
با تیری که قلبم کشید دستم‌و روی قلبم گذاشتم و چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
حمید با نگرانی گفت: خوبی مهرداد؟
آروم لب زدم: خوبم، باید زودتر از این جنگل خراب شده بریم بیرون جایی که آنتن داشته باشه، باید با پلیس ایران هماهنگ کنی اگه بشه پلیس اینجا جاوید رو بگیره و ازش بازجویی کنه.
رادمان: به فرض که کار اون باشه، واقعا فکر می‌‌کنید نفوذی توی اداره‌های پلیس ندارند؟
درمونده به حمید نگاه کردم.
– دیگه نمی‌خوام مطهره رو از دست بدم حمید، چند سال پیش به اندازه‌ی کافی مرگش داغونم کرد.
رایان: منظورتون چیه؟
بهش نگاه کردم.
تا خواستم حرفی بزنم رادمان گفت: من میرم پیش جاوید خان سعی می‌کنم ازش حرف بکشم، شماها بمونید دنبال آرام بگردید.
سری تکون دادم.
– تموم تلاشت‌و بکن، معلوم نیست می‌خواد چه بلایی سرشون بیاره.
– حتما، شما هم تموم تلاشتون‌و بکنید تا آرام‌و پیدا کنید.
– آرام دختر منه معلومه که جونمم واسه پیدا کردنش میدم.
رایان: خوبه که می‌بینم حداقل آرام یه خانواده‌ی واقعی داره.
ته نگاهش یه چیزی بود که درکش نمی‌کردم.
دستی به صورتش کشید و یه قدم به عقب رفت.
– منم میرم دنبال نفس، آرمین واسش خطرناکه.
حمید با اخم گفت: نمیشه همینطوری برید دنبالش که! خطرناکه، بذارید با پلیس هماهنگ کنم.
– من آدمای خودم‌و دارم، کارم‌و هم بلدم، بدون نفس برنمی‌گردم.
– خیلوخب پس به سه دسته تقسیم می‌شیم.

#مطهره

کلافه گفت: اینقدر پات‌و به زمین نکوب.
همین یه تلنگر واسه منفجر شدن نیاز داشتم.
– تو حرف نزن که هر چی می‌کشم از دست توعه، از اینجا هم خلاص بشی خودم می‌کشمت.
نگاه ازم گرفت و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
زیر لب غریدم: پیریه رو اعصاب!
– قابل توجهت تو فقط دوازده سال باهام تفاوت سنی داری پس خودتم زیاد جوون نیستی.
از اینکه شنید ابروهام بالا پریدند.
– هنوزم که مثل سگ شنواییت خوبه.
حرص نگاهش‌و پر کرد که گفتم: چیه؟ سگم خوب می‌شنوه.
پوفی کشید و چشم‌هاش‌و بست.
به هواکش نگاهی انداختم.
– دعا کن زودتر از اینجا خلاص بشیم وگرنه همه چیز به هم می‌پاشه.
پوزخندش‌و شنیدم.
– اون ویلچری تازه گیرمون انداخته معلوم نیست چی تو سرشه.
همین حرفش کافی بود تا وجودم بلرزه.
بهش نگاه کردم.
– فکر کنم قراره بمیریم، کسی هم نمی‌دونه کجاییم.
– امیدوارم رایان رفته باشه سراغ رادمان.
با اخم گفتم: مگه می‌دونه برادرش کجاست؟
– من چیزی‌و از بچم مخفی نمی‌کنم.
پوزخندی زدم.
– خالی نبند! خدا می‌دونه تا الان چقدر اراجیف تحویلش دادی و اون بدبختم باور کرده، حتما مهرداد رو واسش یه غول بی‌شاخ و دم توصیف کردی.
– اونش دیگه به خودم مربوطه.
دندون‌هام‌و روی هم ساییدم.
شاید مهرداد تا الان آرام‌و پیدا کرده باشه.
از این فکر وجودم امید عجیبی گرفت.
چشم‌هام‌و بستم.
الله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین.
خدایا تنها تو کورسوی امیدمی، می‌دونم که امیدم‌و ناامید نمی‌کنی.
با صدای در جمع و جورتر نشستم.
حالا خوبه نشسته نگهمون داشتند و فقط دست‌هامون‌و بستند.
کاش طناب بود و می‌تونستم پارش می‌کردم اما پاره گردن زنجیر آهنی نه کار منه و نه نیما.
در توسط یه نگهبان باز شد که یکی به داخل اومد.
نگاهم از چکمه‌ی پاشنه بلندش تا روی صورتش کشیده شد.
با دیدن لادن نفرت‌و با تک تک سلول‌هام حسش کردم.
لبخند مرموز چندشی کنج لبش بود.
نیما رو دیدم که حالا چجوری برخلاف چند دقیقه‌ی پیش چشم‌هاش کاسه‌ی خون شدند و چجوری برزخی نگاهش می‌کنه.
– زوجای دوست داشتنی باز کنار همند.
خندید.
– البته متاسفم که کمی دور از هم بسته شدید.
با نفرت گفتم: از وقتی که فهمیدم زنده‌ای حدس می‌زدم از همون سال‌ها پیش یه نقشه‌ی شومی توی سرت داری.
نیشخندی زد و رو به روم سر پا نشست.
– اوه چه باهوش!
نیما غرید: جاویدم باهاته نه؟
بهش نگاه کرد.
– آره عزیزم، راستش می‌خواست زودتر بکشتتون اما بهش پیشنهاد دادم فعلا بذاره یه کم زجر بکشید.

– چقدر کثیف و پست شدی لادن!
بهم نگاه کرد.
– اوه، بهم برخورد مطهره جون!
سرش‌و جلو آورد و تو صورت و گردنم بو کشید که ا‌خم‌هام بیشتر به هم گره خوردند.
– تنت بوی بوسه‌های مهرداد رو میده، هر جایی که حدس میزنم لمس کرده یا باهاش بدن اون‌و لمس کردی‌و می‌سوزونم یا پوستش‌و می‌کنم.
با اینکه ترس داشتم شاید حرفش‌و عملی کنه خندیدم و گفتم: سال‌هاست که داری می‌سوزی نه؟
نگاهش پر از نفرت و کینه شد.
نیما با عصبانیت گفت: فعلا دهنت‌و بسته نگه‌دار مطهره.
اما بدون توجه به حرفش به صورت لادن نزدیک شدم و آروم لب زدم: خودم درمانش کردم پس واسه خودم نگهش داشتم، از اولشم مال تو نبود چون احساسی بهت نداشت…
هر لحظه نگاهش بیشتر یه ببر زخمی می‌شد.
– اما تا من‌و دید برای اولین بار عاشق شد و واسه قبول کردنشم اونطوری دنبالم…
با سیلی‌ای که به صورتم خورد از شدتش سرم چرخید و چشم‌هام بسته شدند.
فکم‌و گرفت و با صدایی که از خشم می‌لرزید گفت: ذره ذره جونت‌و می‌گیرم مطهره، مرگ تک تک عزیزانت‌و به چشم می‌بینی.
سریع چشم‌هام‌و باز کردم و نگاه پر ترسی بهش انداختم.
فکش بیشتر قفل شد و به نیما نگاه کرد.
– همون داروی فراموشی‌و که تو می‌خواستی به مطهره بدی‌و یادته؟
نگاه پر بهتم به سمتش چرخید که چشم‌هاش‌و بست و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
لادن خطاب بهم گفت: همون دارو رو می‌ریزم توی حلق مهرداد تا دیگه یادش نیاد تویی بودی و ببین چطوری سمت خودم می‌کشمش.
اشک نگاهم‌و پر کرد و سریع روم‌و به سمتش چرخوندم.
– درحالی که از سر تا پا فلج میشی و تنها چشم‌هات‌و می‌تونی حرکت بدی میارمت تو همون خونه‌ای که من و مهرداد هستیم و شاهد تک تک عشق بازی‌هامون می‌شی…
به صورتم نزدیک‌تر شد و ادامه داد: درآخر ذره ذره دق می‌کنی و جون میدی.
بغض بدی تو گلوم رشد کرد و تموم وجودم از وحشت حرف‌هاش لرزید و سوخت.
حرف‌هاش‌و زد و فکم‌و با خشونت ول کرد، تق تق کنان با قدم‌های تند به سمت در رفت و با صدای بدی بستش.
بلافاصله بغضم شکست و اشک‌هام سیلی روی گونه‌هام به راه انداختند.

همون‌طور که دراز کشیده بودم یه ریز ماریا خانم‌و که مشغول بافتنی بود تماشا می‌کردم.
میگه داره واسه آقای راسل می‌بافه.
چقدر عشقشون قشنگه.
کاش بین من و رادمانم یه عشق بی‌دردسر و خالص بود، حالا که انتقامم قاطیش شده بد عذاب‌آور شده.
یعنی الان تو چه حالیه؟
حالش بده یا اصلا عین خیالشم نیست؟
نکنه قبول کرده باشه مردم؟
نفس عمیق و پر غمی کشیدم.
– انگار یه چیز اذیتت می‌کنه.
سرش‌و بالا آورد.
به کمک دست خودم‌و بالا کشیدم و به بالشت تکیه دادم.
– خوش به حالتون که اینجا با آقای راسل بدون هیچ تنش و دغدغه‌ای به دور از شهر زندگی می‌کنید.
لبخندی زد.
– راسل خیلی خوبه، تو بیست و هفت سالگی دیدمش.
پاهام‌و توی شکمم جمع کردم.
– میشه طریقه‌ی آشناییتون‌و بگید؟
لبخندش کمی کم‌رنگ شد.
باز صندلی راکش‌و به حرکت درآورد و به بافتنش ادامه داد.
– من و راسل با یه معجزه باهم آشنا شدیم، معجزه‌ای که من‌و از مرگ نجات داد.
سرفه‌ای کردم و کنجکاو شده دستم‌و زیر چونم زدم.
– منم مثل تو پرت شدم توی رودخونه.
ابروهام بالا پریدند.
بهم نگاه کرد.
– اما برخلاف تو که با عشقت بودی من با کابوس زندگیم بودم، یه مرد خودخواه و از خود‌راضی.
– شوهرتون بود؟
سری تکون داد.
– به زور شما رو آورده بود اینجا؟
دست از بافتن کشید.
– نه، بخاطر بچه‌هام اومدم.
شدید جا خوردم.
– بچه؟ الان پیش خودتونند؟
نفس عمیقی کشید.
– نه.
هر لحظه سوالات بیشتری ذهنم‌و درگیر می‌کرد.
– تا اینجایی که فهمیدم، شما با شوهر و بچه‌هاتون اومده بودید اینجا اما از دره پرت می‌شید توی رودخونه و آقای راسل شما رو نجات میده.
بهم نگاه کرد‌.
– می‌دونند زنده‌اید؟
میله‌ها رو روی پاش گذاشت.
– نه، خودم نخواستم بدونند.
با تعجب گفتم: چرا؟ می‌دونید بی‌مادری چقدر سخته؟
– من و شوهر سابقم به اجبار خانواده‌هامون ازدواج کردیم، اون یه دورگه‌ی ایرانی و آمریکایی بود و منم یه اروپایی، کم کم داشتم باهاش کنار میومدم اما اون یه ذره هم نه، همیشه من‌و ننگ زندگیش می‌دونست و می‌گفت که نمی‌خوادم.
قلبم واسش به درد اومد.
– یه سال گذشت که بی‌محلی‌هاش تبدیل به داد و بی‌داد شد، چند روز چند روز خونه نمیومد یا اگه میومد مست بود و به زور باهام تماس برقرار می‌کرد، با همین کاراش آخر حامله شدم و دوتا بچه آوردم، یه دو قلو.
نگاه ازم گرفت و به آتیش توی شومینه دوخت.
– فکر می‌کردم حالا با اومدن بچه‌ها قراره بهتر بشه، تا دو سالگی بچه‌ها نسبتا خوب بود، بچه‌ها رو هم خیلی دوست داشت اما نمی‌دونم چی‌شد که یه دفعه خوی قبلیش برگشت و اینبار دست بزنم پیدا کرد.
از لحنش دوست داشتم زار زار گریه کنم.
سختی‌و این کشیده نه من.
با وجود اینکه هنوز رمق چندانی توی بدنم نبود بلند شدم و رو به روش نشستم و دستش‌و گرفتم.
نمی‌دونم اصلا متوجه اومدنم شد یا نه.
– حتی جلوی دختر و پسرمم میزدم دیگه عاصی شده بودم، دوست داشتم بمیرم که حداقل بچه‌هام کتک خوردن مادرشون‌و نبینند و از همین بچگی عقده‌ای توی دلشون نریزه، تا اینکه اومدیم همین جنگل، پام لیز می‌خوره اما زود عکس العمل نشون میده و دستم‌و می‌گیره، اونجا واسه اولین بار نگرانی‌و توی چشم‌هاش دیدم اما اونقدر نفرتم ازش زیاد بود که این نگرانی به چشمم نیومد؛ از عمد دستم‌و از توی دستش بیرون کشیدم تا بیوفتم و بمیرم.
ببین چقدر عذاب می‌کشیده که حاضر شده از بچه‌هاش بگذره!
بهم نگاه کرد و اون دستش‌و روی دستم گذاشت.
لبخند محوی زد.
– راسل نجاتم داد، وقتی به هوش اومدم هیچ چیزی‌و به یاد نمیاوردم، میگه روی سرم جای ضربه بوده، دو سال فراموشی داشتم، حتی نمی‌تونی تصور کنی تو این دو سال چقدر خوشبخت بودم، اول راسل عاشقم شد.
باز لبخند از لبش پر کشید.
– اما بعد دو سال تموم کابوس زندگیم به ذهنم هجوم آورد، اگه راسل نبود شاید دوباره خودکشی کرده بودم، برنگشتم به اون عمارت جهنمی چون بهتر بود که بچه‌هام بدون مادر بزرگ بشند تا اینکه هر روز شاهد مستی و کتک زدنای پدرشون باشند، تا حالا هم ندیدمشون.
– پس آقای راسل چقدر روتون تاثیر قوی‌ای گذاشته بود که تونستید با این موضوع کنار بیاین!
لبخند پررنگ‌تری زد.
– راسل جزئی ازش بود.
گیج گفتم: یعنی چی؟
– راسل مسلمونه.
ابروهام بالا پریدند.
– واسم اسلام‌و توضیح داد که عاشقش شدم و با مسلمون شدنم خدا رو بیشتر شناختم‌و خودم‌و از نو ساختم.
لبخند کم رنگی روی لبم نشست.
اینایی که از مسیحیت یا دین‌های دیگه مسلمون می‌شند چقدر قشنگ خدا رو می‌شناسند اما ماهایی که از اول بودیم چقدر داریم خودمون‌و از خدا دور می‌کنیم!
– یه سال بعد نجات دادنمم که ازدواج کردیم.
ابروهام بالا پریدند.
– اما متاهل بودید که!

– با مسلمون شدنم خود به خود عقد باطل می‌شد مگر اینکه شوهر سابقمم مسلمون می‌شد که اینم نشد، راسلم واسم هویت جدید درست کرد.
آهانی گفتم.
– مسیحی‌ هستی یا یهودی؟
از شرم سرم‌و پایین انداختم.
دستم‌و فشرد.
– حرف بدی زدم؟
آروم گفتم: مسلمونم مذهبمم شیعه.
متعجب گفت: واقعا؟
سری تکون دادم.
– از پوششت فکر کردم یکی از اون دوتا باید باشی.
حرفی نزدم.
خندید.
– خجالت کشیدی؟
سرم‌و بالا آوردم که با لبخند روی لبش تعجب کردم.
– راستش دارم کم کم پی می‌برم که فقط اسلام توی زندگیم فقط همونیه که با جوهر توی دفتر اسناد نوشته شده.
بلند شد و صندلیش‌و عقب کشید.
رو به روم نشست و دست‌هام‌و گرفت.
– اگه اینطوری‌ای باید بدونی عمیقا نشناختیش فقط با یه اسم اسلام از بچگی تا الان بزرگ شدی و هیچ شناختی ازش نداری واسه همینه که عاشقش نشدی.
لبخندی زد.
– از همه چیز قشنگ‌تر شیعه بودنه، می‌دونی چی جالبه؟ اینکه مسلمون‌ها الان آزادی‌و توی برهنگی می‌بینند درحالی که مسیحی‌ها الان کم کم دارند می‌فهمند که پوشیدگی چقدر واسشون مفیده و همین باعث می‌شه مسلمون بشند، باید قدر دینت‌و بدونی چون در نظر خدا خیلی عزیزتر میشی، منکه مسیحی بودم راستش زیاد به خدا فکر نمی‌کردم اما مسلمون که شدم فهمیدم اسلام یه پل محکم بین تو و خدا درست می‌کنه.
با چشم‌های پر از اشک لبخندی زدم.
چقدر اسلام‌و قشنگ می‌بینه، خوش به حالش، مامانمم چقدر خواست درموردش باهام حرف بزنه اما من نذاشتم!
آدم بعضی وقت‌ها به جایی از زندگیش می‌رسه که می‌فهمه چقدر کارهاش اشتباهه و داره توشون غرق میشه یا بهتره بگم خدا اونقدر بنده‌هاش‌و دوست داره که تو این مسیر می‌ذارتشون، نه بخاطر خودش، بلکه بخاطر خودشون.
– نیم ساعت دیگه وقت نمازه، دوست دارم یه کم فکر کنی درموردش ببینی چی واست درسته و چی غلط، مطمئنم ذاتت اونقدر پاکه که زود خوبی و شر رو تشخیص میدی.
با لبخند موهام‌و پشت گوشم برد و از جاش بلند شد.
با نگاه پر از اشک به رفتنش توی آشپزخونه چشم دوختم.

#رایان

– باید صبر کنید اول به آقا زنگ بزنم اگه اجازه دادند راهنماییتون می‌کنم داخل.
به اجبار سری تکون دادم و توی ماشین نشستم.
– ببخشید ارباب نگم بچه‌ها بیان؟
روی فرمون ضرب گرفتم.
– فعلا تا می‌تونم نمی‌خوام دعوایی راه بندازم، می‌خوام خودم دورش بزنم و نفس‌و ازش بگیرم.
چند دقیقه گذشت تا اینکه سر و کله‌ی نگهبان پیدا شد.
شیشه رو پایین کشیدم.
– بهم گفتند دم در صبر کنید تا بیان.
باشه‌ای گفتم و شیشه رو بالا کشیدم.
*************************************
با وایسادن ماشینی کنارم بهش نگاه کردم.
پیاده که شد فهمیدم خودشه.
اخم‌هاش در هم بود.
پیاده شدم و با لبخند ساختگی به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و چندبار به کمرش زدم.
از دست رو هوا خشک شدش معلوم بود جا خورده.
ازش جدا شدم.
– لعنتی یه زنگم نباید بهم بزنی؟
زود خودش‌و جمع کرد و با خنده گفت: اینجا چی‌کار می‌کنی؟
– واسه یه پروژه اومدم اینجا، گفتم حالا که اینجایی بیام یه سر بهت بزنم.
لبخندی زد و به جلو اشاره کرد.
– بریم داخل، ببخشید که جلوی در نگهت داشتم.
خندیدم.
– اشکال نداره به جاش کلی بهت فحش دادم.
خندید.
توی ماشین نشستیم و بعد از باز کردن در اول اون به داخل رفت و بعدم من.
فقط ببین چطوری نفس‌و از اینجا بیرون می‌کشم که نفهمی چطوری رو دست خوردی.
هیچ کسی حق نداره به مال رایان شاهرخی دست درازی کنه.

#نفس

به زور روی تخت بستنم که داد زدم: اینکاراتون یعنی چی هان؟
اما عوضیا انگار نمی‌شنیدند.
با بستن دهنم با یه تیکه پارچه دیگه خفه شدم.
تا وقتی بیرون برند با چشم‌های به خون نشسته نگاهشون کردم.
از طرفی ترسیده بودم و از طرفی هم دوست داشتم آرمین اینجا بود و تیکه تیکش می‌کردم.
پام‌و یه بار به تخت کوبیدم و به تاج تکیه دادم.
چشم‌هام‌و بستم و سعی می‌کردم با نفس‌های عمیق خودم‌و آروم کنم.
– چرا برنمی‌گردی نیویورک؟
با صدایی که شنیدم نفسم وسط راه تو سینم حبس شد و با بهت سریع چشم‌هام‌و باز کردم.
رایانه، بخدا خودشه.
– پسر عمم تازه پیدا شده، به اصرار آقا جونم موندم.
دست‌هام‌و شدید تکون دادم تا شاید بتونم خودم‌و آزاد کنم.
نکنه فهمیده اینجام؟
اما نه، اگه فهمیده بود که اینقدر آروم نبود، باید یه کاری بکنم که بفهمه اینجام.
– چه خبر از نفس؟
– تا چند روز پیش ازش خبر داشتم اما الان دیگه نه.
اشک توی چشم‌هام حلقه زد.
چقدر دلم واسه صدات تنگ شده بود.
– یعنی باهم در تماس بودید؟
– آره البته خودش اصرار کرد بهم که بعضی وقت‌ها بهم زنگ بزنه.
ماتم برد و دست از تقلا برداشتم.
من بهش اصرار کردم؟ این چی میگه؟
– یعنی چی؟ چرا؟
– چه می‌دونم بابا، این‌و که دیدی چقدر پیله‌ست منم واسه اینکه دهنش بسته بشه گفتم باشه.
اشک دریایی توی چشم‌هام به راه انداخت و حس کردم که قلبم ترک برداشت.
چی داری میگی رایان؟

– گفتم شاید به خودم وابستش کنم یه فیضی از اون هیکل توپش ببرم ولی انگار خودش بیخیالم شده که زنگ نمی‌زنه.
بغض نکردم و به جاش سریع اشک‌هام روونه شدند.
خدایا باور نمیشه، باورم نمی‌شه خدایا! رایان تو…
صدای هق هقم بخاطر پارچه خفه شد.
آرمین: یعنی اصلا دوسش نداری؟
خندید.
– کی؟ من اون روی اعصاب و نازنازو رو دوست داشته باشم؟ نه بابا! حالا که همه‌ی تکراری‌ها رو آزاد کردم گفتم یه چندتا دیگه برام بیارند، تو بگو ببینم، تو هم ول کنش شدی؟
حس می‌کردم وجودم‌و دارند تیکه تیکه می‌کنند.
حس می‌کردم دنیام به آتیش کشیده شده و دیگه دنیایی ندارم.
آرمین: من یه کم درگیرشم، راستش ازش خوشم میاد، می‌خوام کنارم باشه.
– خب برو بهش پیشنهاد بده.
– فکر می‌کنی ندادم؟ حتی رفتم ایران دنبالش ولی قبول نکرد.
متعجب گفت: واقعا؟
– آره.
– به نظر من یه کار کن، بدزدش ببرش دبی یا بیارش اینجا تا وقتی هم که قبول نکرده نذار مامان و باباش‌و ببینه، خیلی رو این دوتا حساسه.
با هق هق به طور نامفهوم داد زدم: کثافت، تو دیگه چجور جونوری بودی و نفهمیدم؟
– برای اینکه عاشقت بشه هم تا من اینجام بیارش، بعد مثلا من می‌دزدمش می‌خوام بهش تعرض کنم ولی تو سر می‌رسی و نجاتش میدی.
صدای خنده‌ی آرمین بلند شد.
– لعنتی تو هم در رابطه با این چیزا فکرت خوب کار می‌کنه‌ها! حله ببینم چی‌کار می‌تونم بکنم.
اشک‌هام هم صورتم و هم پارچه رو حسابی خیس کرده بودند.
دوست داشتم بمیرم، حس بازیچه بودن می‌کردم و دیگه نمی‌خواستم زنده باشم.
بازم فریاد زدم: خدایا این حق من نیست، خدایا همین الان عزرائیلت‌و بفرست سر وقتم دیگه نمی‌خوام زنده باشم.
چشم‌هام‌و بستم و از ته دل زار زدم و به سادگی خودم خون گریه کردم.

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا