" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۸ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۸

رمان معشوقه جاسوس

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

**************************
چند دقیقه یک بار عقب‌و نگاه می‌کردم تا مبادا اون مهرداد دیوونه پشت سرمون باشه.
اگه بهم کلک زده باشه چی؟
– منتظر کسی هستی؟
مثل مجرما از جا پریدم و به سمتش چرخیدم.
– نه.
با زیرکی نگاهم کرد.
– پس اون عقب چی داره که هی بهش نگاه می‌کنی؟
کمی سکوت کردم و درآخر گفتم: از جنگل می‌ترسم.
نگاهش پر از خنده شده.
– از جنگل می‌ترسی؟
اخم‌هام‌و توی هم کشیدم.
– خب آره، هر کسی توی زندگیش از یه چیز می‌ترسه، حتی تو.
نگاه ازم گرفت و به بیرون دوخت.
– من از چیزی نمی‌ترسم.
نیشخندی زدم.
– بلوف نزن! از مردن رادمان می‌ترسی، از مردن رایان می‌ترسی، این‌ها هم یه جور ترسند.
اخم ریزی کرد.
– اینا مسئلشون جداست.
– نه اصلا هم جدا نیست، اینم یه نقطه ضعفه.
اخم عمیق‌تری کرد و نگاهش‌و به سمتم چرخوند.
روم‌و ازش گرفتم و به بیرون نگاه کردم.
هیچ کسی بی‌ضعف نیست.
با وایسادن ماشین هردومون کمی خم شدیم و جلومون‌و نگاه کردیم.
چندتا ماشین پلیس وایساده بودند و یه پلیسم اشاره می‌کرد بریم بیرون.
با اخم گفت: پلیس اونم وسط جنگل؟
– ممکنه اتفاقی افتاده باشه که اینجان.
یکی از پلیس‌ها به شیشه زد که نیما شیشه رو پایین کشید.
– Did something happen sir? ( اتفاقی افتاده جناب؟)
– Because of the reports we’ve been given, we have to look for any passing cars, please get off.
( بخاطر گزارش‌هایی که بهمون داده شده باید هر ماشینی که از اینجا رد میشه رو بگردیم، لطفا پیاده بشید.)
به طرفی اشاره کرد.
– And take your paperwork with my colleague and let the rest of the cars go.
( و مدارکتون‌و ببرید پیش همکارم و بذارید بقیه ماشین‌ها رو بگردند.)
نیما با اخم‌های درهم نگاهی به اطراف انداخت و اوکی‌ای گفت.
رو به سیروس گفت: مدارک‌ها رو بده.
به سمتش خم شدم و آروم گفتم: اسلحه‌هاتون که مجوز داره؟
سری تکون داد که نفس آسوده‌ای کشیدم.
مدارک‌ها رو گرفت و از ماشین پیاده شد که منم کیفم‌و برداشتم و پیاده شدم.
با صدای یکی از آدمای نیما به سمتش چرخیدیم.
– قربان می‌گند تا اتمام بازرسی باید اسلحه‌ها رو تحویل بدیم.
نیما به سمتشون رفت.
رو به پلیسای مسلح گفت: می‌تونم مجوزتون‌و ببینم؟
یکیشون کاغذ و کارتی‌و بهش داد که با اخم دقیق نگاهش کرد.
حدود یه دقیقه بعد بهشون برگردوند و رو به همه گفت: مشکلی نیست، تحویل بدید.
بعدم به این سمت اومد.
با هم به سمت ونی که بود رفتیم.
پلیسه مدارک‌و ازش گرفت و جلوی ماشین رفت.
– Come with me. (با من بیاین)
همراهش رفتیم.
توی ماشین نشست و یه دستگاه اثر انگشت‌و جلو آورد.
نیما اثر انگشتش‌و ثبت کرد و بعد از اون من اینکار رو کردم.
– همینجا بمونید.
بعدش هم کامل توی ماشین رفت.
بند کیفم‌و توی مشتم گرفتم و با پام روی زمین ضرب گرفتم.
– این حبس کشیدنت دردسر نشه؟
نیم نگاهی بهم انداخت.
– لازم نیست نگران باشی اگه هم دردسر بشه باعث و بانیش خودتی؛ خودتم توش می‌سوزی.
ابروهام‌و بالا انداختم و خنده‌ی حرص‌آوری کردم.
– لحنت داره داد می‌زنه که بدجور سوختی نیما جون!
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد و سرش‌و به اون طرف چرخوند.
از خنک شدن دلم خندیدم.
چند ثانیه گذشت اما پلیسه بیرون نیومد.
پوفی کشیدم.
– این…
اما با صدای ضامن اسلحه و پس بندش صدای یه مرد که به فارسی می‌گفت”دست‌ها بالا” حرفم قطع شد و دلم هری ریخت.
نیما سریع عکس العمل نشون داد و کلتش‌و از زیر کتش بیرون کشید اما تا خواست بچرخه همون پلیسه اسلحه به دست بیرون اومد و به فارسی گفت: دست از پا خطا نکن.
نگاه پر ترسی به نیمایی که چشم‌هاش‌و بسته بود و دندون‌هاش‌و روی هم فشار می‌داد انداختم.
پشت سریه داد زد: دست‌ها بالا وگرنه می‌زنمتون.
با دست بالا بردن نیما منم همین‌کار رو کردم.
– خوبه.
با ترس زمزمه کردم: نیما حالا چه غلطی بکنیم؟
یه دفعه صدای داد یکی و پس بندش تیراندازی بلند شد که از ناگهانی بودنش از جا پریدم.
یکی داد زد: اگه می‌خواین زنده بمونید سرجاهاتون وایسید.
آروم به سمت اون یکی چرخیدم.
با تب و تاب قلبم گفتم: کی هستید؟
با صدای خشنی گفت: به زودی می‌فهمی.
اشاره‌ای به پشت سرم کرد که اون یکی با احتیاط جلو اومد و کلت نیما رو ازش گرفت.
با فکری که به سرم زد نگاه ترسیده‌ای به سمت چپم انداختم و داد زدم: تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
همین که نگاهشون به اون سمت چرخید تو یه حرکت لگدی به عقبی زدم و تا اون یکی بیاد عکس العملی نشون بده کیفم‌و محکم توی سرش کوبیدم.
نیما سریع اسلحه‌ی پشت سریه رو برداشت و توی سرش کوبید.
منم دست اون یکی‌و گرفتم و با یه پیچوندن و خم کردنش و زانوم‌و کوبوندن توی صورتش روی زمین پرتش کردم که صدای دادش بلند شد.

نیما بعد از برداشتن کلتش مچم‌و گرفت و به سرعت بین درخت‌ها دوید.
صدای داد یکی رعشه به تنم انداخت.
– اون دو نفر فرار کردند، سریع باید پیداشون کنیم.
نفس زنان گفتم: کار جاویده نه؟
غرید: صددرصد.
اونقدر دویدیم که دیگه داشتم نفس کم میاوردم.
خواستم وایسم ولی دستم‌و کشید.
– کم نیار مطهره، کم نیار.
با نفس تنگی گفتم: دیگه نمی‌تونم نیما.
اما به دویدنش ادامه داد.
درآخر نایی واسم نموند که به زور وایسوندمش.
– می‌بینی چقدر ضعیف شدی نه؟
دست‌هام‌و به زانوم گرفتم و همون‌طور که سعی می‌کردم نفس بگیرم با حرص گفتم: اینقدر نگو، من موندم تویی که سنت بالا رفته چرا نفس کم نمیاری!
گوشیش‌و از جیبش بیرون آورد.
– من مثل تو تمرین‌های سخت‌و کنار نذاشتم.
آب دهنم‌و با تشنگی قورت دادم.
– حالا چی‌کار می‌‌خوای بکنی؟
جوابم‌و نداد و گوشی‌و به گوشش چسبوند.
بخاطر پاهایی که حسابی درد می‌کردند نشستم.
قلبم یه لحظه هم آروم نمی‌گرفت.
– گوش کن چی میگم، برو پیش برادرت…
سریع سرم‌و بالا آوردم.
– آدرسی که بهت گفتم‌و که یادته؟
زود از جام بلند شدم.
– خوبه، برو بهش بگو که…
یه دفعه صدای شلیکی بلند شد و پس بندش فریاد نیما به هوا رفت که بند بند وجودم لرزید و شدید قفل کردم.
نیما دستش‌و محکم گرفت که زود خون ازش چکه کرد.
با وحشت گفتم: نیما؟
صدایی پشت سرم نفسم‌و بند آورد.
– هیچ کار اضافه‌ای نکنید.
اما برخلاف حرفش به سمت نیما رفتم که با دادش سرجام میخکوب شدم.
– وایسا سرجات دستات‌و ببر بالا.
دست‌هایی که حالا کمی می‌لرزیدند رو بالا بردم.
چند نفر اسلحه به دست دورمون‌و گرفتند.
نیما همون‌طور که چشم‌هاش‌و روی هم فشار داد غرید: این دفعه دیگه اون جاوید لاشخور رو می‌کشم.
یکی کیفم‌و ازم چنگ زد و کلت نیما رو هم برداشت.
با پشت پایی که خوردیم دو زانو روی زمین افتادیم.
نفس بریده گفتم: نیما دستت…
حرفم‌و به سختی قطع کرد: گلوله از کنار دستم رد شده نترس.
یه دفعه نگاهم به دو نفر خورد که سرنگ‌هایی حاوی ماده‌ی قرمز رنگی به دستشون بود.
از ترس نفسم واسه لحظه‌ای بالا نیومد.
به سمتمون اومدند که آروم و با ترس زمزمه کردم: نیما اون سرنگ‌ها رو نگاه کن.
چشم‌های قرمز شدش‌و باز کرد اما تا خواست سرش‌و بچرخونه کلتی روی سرش نشست.
– آروم باشید تا آسیبی نبینید.
اشک توی چشم‌هام جوشید.
مهرداد!
اگه نتونیم از دست جاوید فرار کنیم دیگه باید خودمون‌و مرده فرض کنیم.
دوتاشون بازوهای نیما رو گرفتند که غرید: تک تکتون‌و سلاخی می‌کنم.
پوزخندی زدند.
با سرنگی که توی گردنش فرو رفت به دقیقه نکشیده پاهاش سست شدند و سرش به پایین افتاد.
سر دستشون رو به روم وایساد که با نفرت نگاهش کردم.
– تو هم قبل از بی هوشی حرفی داری؟
درحالی که از عصبانیت و نفرت صدام می‌لرزید گفتم: به اون جاوید بگو به زودی هم‌و می‌بینیم.
لبخند مرموزی زد.
– خواسته‌ی تو قابل اجراست.
و بعد پوزخندی زد و بلافاصله سوزن توی گردنم فرو رفت که از سوزشش نفسم رفت و به ثانیه نکشیده درحالی که اجزای بدنم می‌سوخت سرم به طور وحشتناکی گیج رفت و زودتر از نیما افتادم و دیگه چیزی نفهمیدم.

#رایان

هل کرده و با ترس به محافظش زنگ زدم ولی اونم جواب نداد.
اون صدای گلوله و داد بابا… یا خدا!
به سرعت وارد اتاق شدم و تند لباس‌هام‌و عوض کردم.
نگرانی و دیوونه شدن واسه جواب ندادن نفس کم بود، حالا هم بابا و مامانمم بهش اضافه شدند!
تو جوونی سکته نکنم خوبه.
آماده که شدم از اتاق بیرون اومدم و از پله‌ها پایین رفتم.
با قدم‌های تند به سمت خالد رفتم.
– کلید ماشین‌و بده.
بی‌سوال و جواب بهم دادش که به سمت در دویدم.
وقتی دیدم پشت سرم میاد چرخیدم و گفتم: بمون.
– تنهاتون نمی‌ذارم ارباب، لطفا اصرار نکنید.
سری تکون دادم و از خونه بیرون اومدم.
همیشه مطمئن‌ترین و وفادارترین از بین آدمام خالده، واسه همینه که تا الان کلی به خود و خانوادش کمک کردم، یه جورایی دوست خودم می‌دونمش اما نمی‌ذارم بفهمه، اینطور به نظرم بهتره.
سوار ماشین شدم که کنارم نشست.
ماشین‌و روشن کردم و بعد از بیرون اومدن از خونه با سرعت روندم.
موندم چطوری ثابت کنم برادرشم.
با یادآوری عکس‌ها و پیام‌های توی گوشی امیدم‌و به اون‌ها بستم.
***********
با عصبانیت گفتم: فکر می‌کنی خیلی شاخی جوجه نگهبان؟ گفتم باید رادمان‌و ببینم نمی‌فهمی؟
– بازم تکرار می‌کنم، افراد متفرقه و بدون دعوت اجازه‌ی ورود ندارند.
چشم‌هام‌و بستم و دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
صدای خالد رو کنار گوشم شنیدم.
– می‌خواین ترتیبش‌و بدم؟
سرم‌و به نشونه‌ی نه تکون دادم.
نفس عصبی و عمیقی کشیدم و چشم‌هام‌و باز کردم.
– پس بهش زنگ بزن.
با بی‌اعصابی و داد ادامه دادم: اینکار رو که دیگه می‌تونی بکنی!
اخم‌هاش‌و توی هم کشید.
– دلیل نمی‌بینم کمکی بهتون بکنم.
دیگه آتیش گرفتم که دستم‌و به کلتم گرفتم تا برش دارم اما خالد سریع مچم‌و گرفت.
– آروم باشید ارباب، حلش می‌کنم.
بعدم جلو رفت.
به سمت ماشین چرخیدم و لگدی به لاستیکش زدم.
زمزمه کردم: عجب زبون نفهمیه!
خالد: من ازتون خواهش می‌کنم که…
با صدای وایسادن ماشینی حرفش قطع شد و نگاه هممون به سمتش چرخید.
یه نفر می‌خواست از منطقه خارج بشه.
کمی جلو رفتم.
یه دفعه یکی درش‌و سریع باز کرد و پیاده شد که با دیدن رادمان از ته دل نفس آسوده‌ای کشیدم.
یه محافظم از ماشین پیاده شد و به کنارش رفت.
رادمان با تعجب گفت: تو که!…
تند به نگهبان نگاه کرد.
– در رو باز کن.
نگهبانه اول نگاهی بهمون انداخت و بعد بازش کرد.
به سمتش رفتم که چند قدم بهم نزدیک شد.
– رایان بودی درسته؟
سری تکون دادم.
– اینجا چیکار می‌کنی؟
– باید یه چیزی‌و بهت بگم.
– اگه درمورد نفسه بهت کمک می‌کنم.
اخم‌هام به هم گره خوردند.
– نفس؟ منظورت چیه؟
ابروهاش‌و بالا انداخت.
– پس واسه اون نیومدی!
بهش نزدیک‌تر شدم و با اخم عمیق‌تری گفتم: منظورت چیه؟ چرا باید بخاطر نفس کمکم کنی؟
– اول بهم بگو که تو بعد از آزادی نفس هنوزم پیگیرشی؟
نمی‌دونم چرا قلبم به تب و تاب افتاده بود.
– به فرض که آره، برو سر اصل مطلب‌.
دستی به پیشونیش کشید و کوتاه چشم‌هاش‌و بست و باز کرد.
سفیدی چشم‌هاش زرد رنگ بودند و این نشونه می‌داد که حالش چندان خوب نیست.
– نفس اینجاست.
درجا جا خوردم و با بهت زمزمه کردم: چی؟ اینجا؟
سری تکون داد.
با ناباوری گفتم: امکان نداره! آخرین باری که به نفس زنگ زدم ایران بود!
– کی بهش زنگ زدی؟
– چهار پنج روز پیش.
– نفس چهار روزه که اینجاست.
حرفش‌و نمی‌تونستم هضم کنم.
– چرا؟
– آرمین آوردتش.
شدید شکه شدم جوری که یه کلامم از دهنم بیرون نیومد.
نمی‌دونم چی تو صورتم دید که اخم کرد.
– آرام گفت آرمین‌و می‌شناسی.
یه دفعه نگاهش پر از اشک شد که سریع روش‌و ازم گرفت.
کم کم به خودم اومدم که خشم شدیدی توی وجودم شعله کشید و فریاد زدم: آرمین جواز قتل خودت‌و صادر کردی.
به سمت در دویدم و وحشیانه کاملا بازش کردم.
– رایان؟
اینبار از دست اون آرمین واقعا خون جلوی چشم‌هام‌و گرفته بود.
به سمت ماشین رفتم.
پس بگو چرا نفس دیگه جوابم‌و نمیده.
وای به حالت اگه تو هم راضی بوده باشی نفس وگرنه بیچاره‌ای، بیچاره.
با گرفته شدن بازوم و چرخوندنم وایسادم.
– آروم باش، تو این عمارت نیست.
نفس زنان غریدم: پس کجاست؟ آدرس بده.
با اخم گفت: تو اول بگو از کجا پیدام کردی و چرا اینجایی.
با یادآوری بابا وسط کوره بودن بدنم دلم هری ریخت و سریع گفتم: بابا بهم زنگ زد گفت بیام پیشت اما یه دفعه صدای گلوله اومد و دیگه هم جواب نداد.
اخمش عمیق‌تر شد.
– چی داری میگی؟ بابای تو گفته؟
درحالی که هنوزم هم بخاطر عصبانیت و هم بخاطر ترس نفس نفس می‌زدم سکوت کردم.
نمی‌دونستم چجوری بهش بگم.
جدی گفت: حرف بزن وگرنه کار خیلی مهمی دارم و میرم.
– می‌دونی که یه برادر داری؟
سری تکون داد.
– آره چطور؟
بازم خیره‌‌ی چشم‌هاش سکوت کردم.
ضربه‌ای به قفسه‌ی سینم زد.
– حرف بزن ببینم، من الان اصلا اعصاب صبر ندارم.
کمی دست دست کردم اما درآخر گفتم: اون برادرت منم.

اخم‌هاش از هم باز شدند و بهت زیادی چشم‌هاش‌و پر کرد.
با کمی مکث یه قدم به عقب رفت و با بهت خندید.
– چی داری میگی؟
گوشیم‌و از جیبم بیرون آوردم و بعد از اینکه رمزش‌و زدم گفتم: بهتره هر چه زودتر باور کنی چون نمی‌دونم چه بلایی سر مامانم و بابامون اومده.
توی گالری رفتم و عکس‌ها رو بهش نشون دادم.
گوشی‌و از دستم چنگ زد و بازم با ناباوری همش‌و نگاه کرد.
پیام‌ها رو بهش نشون دادم.
– اینم پیام‌های بابا، شماره‌ی خودشه، درسته دیگه؟
بهشون نگاه کرد و حرفی نزد.
– زود خودت‌و جمع کن رادمان، تو می‌دونی بابا کجاست؟ مطمئنم اتفاق خوبی واسشون نیوفتاده.
نگاهش‌و به چشم‌هام دوخت که دیدم نم اشک خیسش کرده.
– از اولش بابا می‌دونست کجایی؟
– نه چند وقت پیش پیدام کرد، البته طبق حرفی که خودش میزنه نمی‌دونسته.
با همون حالت گفت: خاله مطهره تو رو دیده؟
لبم‌و با زبونم تر کردم و با کمی مکث گفتم: نه، بابا می‌خواد از من استفاده کنه تا بتونه طلاق مامان‌و بگیره.
بهت کم رنگ شده‌ی توی نگاهش بازم جون گرفت.
بی‌طاقت بلند گفتم: خودت‌و جمع کن رادمان، می‌دونی بابا کجاست؟
گوشی‌و به دستم داد و دست‌هاش‌و توی صورتش کشید.
– اصلا مغزم کار نمی‌کنه، چی ازم پرسیدی؟
– میگم بابا کجاست؟ می‌دونی؟ من‌و فرستاده سراغ تو.
– شاید رفتند جنگل تا آرام‌و پیدا کنند‌.
اخم‌هام به هم گره خوردند.
– مگه آرام چی شده؟
نگاهش‌و ازم گرفت و چرخید.
سومین نگرانی هم تو وجودم رخنه کرد.
دیگه واقعا داشتم روانی می‌شدم.
– د حرف بزن رادمان!
با کمی مکث به سمتم چرخید و با اشک توی نگاهش گفت: آرام…
به زمین چشم دوخت.
– آرام از پرتگاه پرت شد و افتاد توی رودخونه، نتونستم پیداش کنم.
نفسم واسه لحظه‌ای بالا نیومد.
بهم نگاه کرد و با بغض گفت: نتونستم نجاتش بدم.
بی‌حرکت و بی‌حرف بهش زل زدم و حالا نوبت من بود که از شک و بهت مغزم فرمانی بهم نده.
اون بخش احساس برادری خوب بند بند وجودم‌و لرزوند و وحشت سر تا پام‌و پر کرد.
انگار تازه به خودش اومد و حرف‌های قبلیم‌و درک کرد که نگاهش پر از ترس شد.
– گفتی بابا بهت زنگ زده اما بعدش صدای گلوله اومده؟
اما بی‌توجه به سوالش زمزمه‌وار گفتم: زندست دیگه نه؟
با کمی مکث گفت: اون دختره‌ی خیره سر مگه می‌تونه بمیره؟ مطمئنم راه نجات پیدا کرده، اون آرامه، همونی که هیچوقت تسلیم نمی‌شه.
دست فوق العاده یخ کردم‌و به صورتم کشیدم.
آرام زنده پیدا نشه هیچوقت نمی‌بخشمت رادمان، هیچوقت‌.
درحالی که به زور نفس می‌کشیدم گفتم: ببرم اون جنگل، حالا هم باید مامانم و بابا رو پیدا کنیم و هم آرام‌و اما قبلش بهم بگو که نفس کجاست.
– مسلما خونه‌ی آرمین.
دستم شدید مشت شد.
بذار قضیه‌ها حل بشه می‌دونم باهات چی‌کار کنم آرمین خان.
– آدرس بده.
– نمی‌دونم کجاست.
– می‌تونی گیر بیاری؟
اخم کرد.
– می‌خوای چی‌کار کنی؟ الان مسئله‌ی مهم اون سه تان، نفس جاش امنه.
عصبی گفتم: اون آرمین واسه نفس از هر خطری هم خطرناک‌تره، می‌تونی آدرسش‌و واسم پیدا کنی؟
– تو راه به عموم زنگ میزنم ازش می‌گیرم.
عقب عقب رفتم.
– پشت سرتم.
تا بچرخم نگاه دقیقش‌و از روم برنداشت.
سریع سوار ماشین شدم و روشنش کردم که خالدم سوار شد.
کنار جاده رفتم تا رادمان بتونه ماشینش‌و حرکت بده.
اخم‌هام به طور غیر ارادی شدید توی هم بودند‌.
نفس کنار آرمینه؟
فکر می‌کردم اون عوضی دست از سرش برداشته اما نگو که اینطور نبوده!
فکر می‌کنی می‌تونی ازم بگیریش؟ اما کور خوندی.
رو به خالد گفتم: آدرس‌و که فرستاد به بچه‌ها زنگ بزن و بگو کاملا آماده باشند، وقتی همه رو پیدا کردیم و برگشتیم میریم سر وقت آرمین.
طبق حدسم سریع جبهه گرفت.
– اما ارباب خودتون بهتر می‌دونید که درافتادن با آرمین چقدر خطرناکه!
با رفتن رادمان پشت سرم روندم.
فرمون‌و محکم توی مشتم گرفتم.
– واسم مهم نیست، می‌خوام ببینم دقیقا می‌خواد چی‌کار بکنه؛ من از کسی نمی‌ترسم.

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا