" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۷ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۷

رمان معشوقه جاسوس

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

#مطهره

به میز اشاره کرد.
– بفرما صبحونه.
بدون اینکه نگاهی بهش بندازم یه نون و کره و عسل برداشتم و بی‌توجه بهش وارد هال شدم.
– زیادی لج باز شدی! خودت بهتر می‌دونی که از این ویژگی خوشم نمیاد.
چیزی نگفتم و روی مبل نشستم.
همه چیه توی دستم‌و روی میز گذاشتم، نشستم و مشغول خوردن شدم.
صدای نفس پر حرصش تو سکوت خونه پیچید.
چیزی نگذشت که وارد هال شد.
لقمه‌ای توی دهنم گذاشتم و خیره به بیرون جویدمش.
دو تا فنجون روی میز گذاشت و خودشم کنارم نشست که ازش دور شدم.
– دست از این لج بازیت برنداری بچتم نمی‌بینی.
بهش نگاه کردم.
– تو هم تا بچم‌و نیاری ببینم لج بازیم‌و نمی‌ذارم کنار.
حرص نگاهش‌و پر کرد.
– اینطوریاست؟
– ‌دقیقا!
سری تکون داد.
– باشه، پس بچرخ تا بچرخیم.
خونسرد گفتم: می‌چرخیم.
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
نگاه ازش گرفتم و باقی مونده‌ی صبحونم‌و خوردم.
لیوان قهوش‌و برداشت.
– توی زندان بیشترین چیزی که یادم میومد شب‌هایی بود که باهات سر کردم.
حرفش باعث شد لقمم‌و آروم‌تر بجوم و حرص وجودم‌و پر کنه.
سرش نزدیک‌تر شد.
– وقتی که کلت‌و توی دستت می‌گرفتی و اونقدر جسورانه حرف میزدی واقعا جذاب می‌شدی.
نفس عصبی کشیدم و به تندی نون‌و کندم و لقمه‌ی بعدی‌و توی دهنم گذاشتم.
– حتی دشمن‌هامونند تحسینت می‌کردند.
خیلی داشتم خودم‌و کنترل می‌کردم تا دست مشت شدم نخوابه توی صورتش.
– دخترت‌و هم مثل خودت بزرگ کردی؟ اما خب به پای تو نمی‌رسه ولی معلومه دختر توعه، خیلی ضعیف شدی خانمم، بهتره نقطه ضعف‌هات‌و دور بندازی.
نیم نگاهی به عقب انداختم.
– برو خودت‌و جر بده نیما، حرف‌هات قرار نیست تاثیری تو من بذاره.
خندید و یه کم از قهوش خورد.
چشم‌هام‌و بستم و نفس عصبی کشیدم.
به محض اینکه بچم‌و ببینم از اینجا میرم.
صبحونه‌ای که زهرمارم شده بود رو جمع کردم و از هال بیرون اومدم.
همون‌طور که ظرف‌هام‌و می‌شستم گفتم: آرام کجاست؟
– پیش رادمان.
دندو‌ن‌هام‌و روی هم فشار دادم و عصبی گفتم: خودت‌و مسخره کن نمکدون، میگم کجاست؟
– وقتی بردمت می‌فهمی.
مشتم‌و به سینگ کوبیدم و داد زدم: میگم کجاست؟
خونسردی از صداش کم نشد.
– آروم، شرطم‌و بهت گفتم.
شیر آب‌و محکم بستم.
با قدم‌های تند از آشپزخونه بیرون اومدم و وارد هال شدم.
– تو می‌دونی که حتی ذره‌ای هم بهت حس ندارم.
فنجونش‌و روی میز گذاشت.
– می‌دونم.
– پس تنها، بودنم کنارت به ضررته، پس از خر شیطون بیا پایین و جای آرام و رایان‌و بهم بگو.
دست به سینه به مبل تکیه داد.
– پای شرطم هستم.
دیگه تحملم سر اومد که با یه لگد میز رو روی زمین انداختم و بلند گفتم: تو می‌خوای به چی برسی هان؟ به کرسی نشوندن حرف خودت؟ ضربه زدن به مهرداد؟ کدومش؟
حرفی نزد و فقط همون‌طوری نگاهم کرد.
از اون چشم‌های آبی لعنتیش هیچ چیزی‌و نمی‌فهمیدم.
نفس‌های عمیق کشیدم و عقب عقب رفتم.
– خدا لعنتت کنه نیما.
بعد چرخیدم و با آشوب توی وجودم از هال بیرون اومدم و به سمت پله‌ها رفتم.

#مهرداد

نمی‌فهمیدم چند دقیقه به زمین خیره بودم و چند ضرب با پام روی زمین زده بودم.
فکر به اینکه مطهره کنار اون لاشخوره روانیم می‌کرد.
اگه حمید نبود قطعا زده بود به سرم و رفته بودم تا از خونه‌ی نیما بیرونش بکشم.
اما اونقدر بهش اعتماد دارم که بدونم بهترین تصمیم‌و می‌گیره، اینقدر ازش مطمئن هستم که بدونم هیچوقت من‌و با چیز دیگه‌ای عوض نمی‌کنه.
– مهرداد؟
با صدای حمید سر بلند کردم.
با عجله روی صندلی رو به روم نشست.
– ببین چه حدسی اومده توی سرم البته فقط یه فرضیه‌ست.
اخم کردم.
– بگو.
– اینجا نیویورکه و جاوید یا همون جاوید خانم اینجاست.
سوالی نگاهش کردم.
– اسمش آشناست، کیه؟
– پدرزن سابق نیما، بابا بزرگ رادمان.
اخم‌هام بیشتر به هم گره خوردند.
– حرفت‌و کامل کن.
– اگه جاوید فهمیده باشه که رادمان نوشه و رادمانم فهمیده باشه که اون بابابزرگشه ممکنه بخاطر دیدن اون اومده باشه اینجا.
اخم‌هام از هم باز شدند.
– شاید الان تو خونه‌ی اونه و آرامم همراهشه.
با شتاب بلند شدم و گفتم: پس منتظر چی هستی؟ بیا بریم اونجا.
بلند شد.
– چی چی‌و الان بریم؟! باید صبر کنی یه زنگ به بچه‌های اطلاعاتی بزنم بیشتر درمورد این جاوید بفهمیم، یادت که نرفته همونیه که چند سال پیش متهم حمله به خونه‌ی نیما بود؟
چنگی به موهام زدم.
– لعنتی!
به بازوم زد.
– نگران نباش، آرام‌و پیدا می‌کنیم، مطهره هم زودتر برمی‌گرده پیشمون، رایانم با تعقیب نیما می‌فهمیم کیه و کجاست.

#جاوید

فشاری به دستش وارد کردم.
– بلند شو پسر، قوی باش.
اما بازم حتی یه میلی متر حرکتی ازش ندیدم و پلک‌هاش تکونی نخوردند.
– غم مادرت بیش از حد واسم سنگین هست پس تو هم بهش اضافه نشو که کمرم‌و داره می‌شکنه، خودت می‌دونی که به اندازه‌ی مامانت واسم عزیزی.

شستم‌و نوازش‌وار پشت دستش کشیدم و اینبار اقتدار لحنم از بین رفت و غم جاش‌و پر کرد.
– می‌دونم از دست دادن چقدر سخته، می‌فهممت؛ سرنوشت تو هم مثل من شد؛ کاش حداقل من شبیه تو فرصت عشق ورزیدن بهش‌و داشتم.
از روی میز عکسی‌و برداشتم.
– وقتی فهمیدم دوسش دارم که از دستش دادم، ازدواج ما اجباری بود، فکر می‌کردم ازش متنفر می‌مونم اما اینطور پیش نرفت.
اشک چشم‌هام‌و پر کرد.
– همون جنگل شوم اون‌و ازم گرفت، اونم از پرتگاه پرت شد پایین و نتونستم نجاتش بدم.
نگاهم‌و از عکس گرفتم و به سمتش سوق دادم.
– چشم‌های مشکیت به مامان بزرگت رفته؛ واسه همینه که باعث شده بیشتر از همه دوست داشته باشم.
عکس‌و روی سینش گذاشتم و دستش‌و تو هر دوتا دست‌هام گرفتم.
– پس بلند شو و نذار دوباره تنها بشم، بخاطر مرگ عشقت من‌و تنها نذار، می‌دونم چیزی واسه اینکه بخوای برگردی نداری اما بذار من داشته باشمت پسر.
یه بار دستش‌و تکون دادم‌.
– می‌فهمی که چی میگم؟

#مطهره

دستمال کاغذی‌و به بینیم کشیدم و چشم‌های پر از اشکم‌و بستم.
صدای آروم‌ترش بلند شد.
– لعنتی می‌دونی روی اشکت حساسم و داری ازش استفاده می‌کنی؟
با گریه گفتم: برو به درک نیما، الکی ادای عاشقا رو درنیار، تو عاشق نیستی.
– تو از دل من خبر نداری.
چشم باز کردم و نگاه پر از اشک و غضبی بهش انداختم.
– چرا دارم، دل تو پر از حرص و طمع و کینه‌ست، همه اینکارا رو می‌کنی تا از من و مهرداد انتقام بگیری.
نگاه ازم گرفت و رو به پنجره چرخید.
– تو زندگیم نتونستم اون چیزایی که می‌خوام‌و داشته باشم حتی بچم‌و، از هر چیزی ساده گذشتم و بیخیالش شدم اما از تو راحت نمی‌گذرم و رد نمیشم؛ تا بازم اسمم نره توی شناسنامت ول کن نیستم.
بغضم بزرگ‌تر شد.
– دست از سرم بردار، دست از سر زندگیم بردار، تا کی می‌خوای اینطوری زندگی کنی هان؟ د لعنتی دیگه بسه! هم‌سن‌های تو دارند بابا بزرگ می‌شند، بچسب به یه زندگیه بدون تنش؛ آرام و رایان‌و بهم برگردون، بذار آرام و رادمان باهم ازدواج کنند و همگی عادی زندگی کنیم.
تنها چیزی که ازش شنیدم سکوت بود.
نرود میخ آهنی در سنگ!
دستمال‌و با بغض و عصبانیت پرت کردم و با دست‌هام صورتم‌و پوشوندم.
– پاشو آماده شو.
سریع سر بالا آوردم.
– چرا؟
به سمتم چرخید اما بهم نگاه نکرد.
– می‌برمت پیش آرام.
انگار دنیا رو بهم دادند.
تا خواستم حرفی بزنم قدم برداشت و از اتاق بیرون رفت.

#مهرداد

حمید ضربه‌ای به کمرم زد و به سمت تک اتاقی که بود رفت.
– آماده شو بریم‌‌.
با اخم به سمت اتاق رفتم.
– کجا؟
– عمارت جاوید.
تند وارد اتاق شدم.
– اطلاعاتی پیدا کردی؟
همون طور که دکمه‌های لباسش‌و می‌بست گفت: خیلی نه اما رفتن به اونجا به امتحانش می ارزه، شاید رفتیم و آرام‌و دیدیم.
با امیدواری به سمت کمد دویدم و لباس آستین کوتاه توی تنم‌و درآوردم.
وقتی پیدات کنم دیگه نمی‌ذارم هیچ کسی ازم بگیرتت؛ داغ یه بار دیدنت‌و رو دل اون پسره‌ی دزد می‌ذارم‌، حتی اگه نیما هم بیاد و ازم خواهش بکنه و زانو هم بزنه راضی به وصلت تو با اون پسره نمیشم.

#رادمان

عصبی بلند گفتم: گفتم می‌خوام مرخص بشم، باید برگردم به اون جنگل خراب شده.
دایی سایمون جلو اومد.
– میری رادمان اما الان باید بیمارستان بمونی هنوز کاملا خوب نشدی تازه به هوش اومدی!
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و سرمم‌و به شدت بیرون کشیدم که از سوزشش وجودم ضعف رفت.
جاوید خان: رادمان!
بی‌توجه به خونریزی دستم خواستم بلند بشم اما سرم گیج رفت که سریع تخت‌و گرفتم و چشم‌هام‌و بستم.
با این وجود مشتم‌و به تخت کوبیدم و با تحکم گفتم: من اینجا نمی‌مونم.
دایی با عصبانیت گفت: از دست تو رادمان! میرم دکترت‌و صدا بزنم.
صدای حرکت چرخ‌های ویلچر به سمتم بلند شد.
– رادمان؟
چشم‌هام‌و باز کردم.
بهم رسید که دستم‌و گرفت و دستمال کاغذی‌ای‌و روش گذاشت که از سوزش صورتم جمع شد.
– آروم باش پسر.
داد زدم: آروم…
بلند و محکم گفت: بذار حرفم‌و بزنم.
نفس عصبی کشیدم و نگاه ازش گرفتم‌.
– میریم عمارت و اول قدرت تو رو برمی‌گردونیم، بهتر که شدی میریم جنگل و تا آرام‌و پیدا نکردیمم برنمی‌گردیم.
اشک چشم‌هام‌و پر کرد و مچم‌و از توی دستش بیرون کشیدم.
– کی می‌فهمه من چی دارم می‌کشم؟
– تنها من می‌فهمم.
بهش نگاه کردم و پوزخند تلخی زدم.
– فقط یه ادعاست!
با لحن و نگاه عجیبی گفت: تو گذشته‌ی من‌و نمی‌دونی! قاتل مامان بزرگتم اون جنگله.
ماتم برد و اشک بیشتری چشم‌هام‌و پر کرد.
– مرگ مامان بزرگتم درست شبیه آرام بود.
بغضم گرفت و عصبی داد زدم: آرام من نمرده، فهمیدید؟ اون هنوزم زندست.
برای اولین بار نم اشک توی چشم‌هاش‌و دیدم.
با ورود دایی و دکتر چشم‌هام‌و بستم تا اشکم نریزه.
آرام نمی‌تونه مرده باشه، نمی‌تونه؛ اون دختره‌ی نترس و سرکش حتی فرشته‌ی مرگ‌و هم عاصی می‌کنه.
شبونه از عمارت فرار می‌کنم و میام آرامم، میام‌و بساط پهن می‌کنم توی جنگل تا پیدات کنم، اگه قرار باشه بدون تو برگردم پس هرگز برنمی‌گردم.

#مهرداد

عصبی و کلافه لگدی به ماشین شدم.
– آخه تو چک نکردی ببینی این بی‌صاحاب شده لاستیک داره یا نه؟
تیز نگاهم کرد.
– ببخشید که وظیفه‌ی من نبوده تو ماشین کرایه‌ای لاستیک بذارم!
نفس عصبی کشیدم و جوری که پاهام بیرون بود توی ماشین نشستم.
– اینجا شماره‌ی امداد رسانی ماشینش چنده؟
گوشی‌و به گوشش چسبوند.
– به نظرت الان دارم شماره‌ی کی‌و می‌گیرم؟
پوفی کشیدم.
آرنج‌هام‌و روی زانوهام گذاشتم و با پام روی زمین ضرب گرفتم.

#مطهره

برای بار صدم پوفی کشیدم که اینبار صدای اعتراض نیما رو درآورد.
– یه جوری داری رفتار می‌کنی انگار تو ترافیک تهران گیر نمی‌کردی!
چپ چپ نگاهش کردم.
نگاه ازم گرفت و با انگشت‌هاش روی رونش ضرب گرفت.
اون چه می‌فهمه از اینکه چجوری دلم داره واسه دیدن آرام پر پر می‌زنه؟
بالاخره بعد از کلی انتظار به یه منطقه‌ی خصوصی رسیدیم.
اخم‌هام به هم گره خوردند.
آرام‌و کجا بردی رادمان؟
یه نگهبان اسلحه به دست جلو اومد که نیما شیشه‌ش‌و پایین کشید و عینک آفتابیش‌و برداشت.
– به اون رئیست بگو نیما شاهرخی اومده ببینتش.
نگهبانه اخمی کرد.
– اربابم نیست.
– پس میریم تو تا بیاد؛ در رو باز کن.
– یه غریبه بدون اجازه حق ورود…
یه دفعه نیما با تندی گفت: نشنیدی چی گفتم؟ می‌خوای جور دیگه‌ای حالیت کنم؟
نگهبانه اخم عمیق‌تری کرد و ضامن اسلحش‌و کشید که فرید هم زود اسلحش‌و مسلح کرد.
نگهبانه با تندی گفت: برید از اینجا.
نیما خواست کلتش‌و دراره که پیرهنش‌و کشیدم و معترضانه گفتم: نیما!
نیم نگاهی به عقب انداخت و با کمی مکث دستش‌و از روی اسلحه‌ی گیر افتاده به کمرش برداشت.
– برو بهش زنگ بزن و اسمم‌و بگو.
نگهبانه اول نگاه مشکوکی بهش و بعد به اون یکی ماشین پشت سرمون انداخت.
با کمی مکث چرخید و به سمت اتاقکی که بود رفت.
با اخم گفتم: اینجا کجاست؟ رادمان کجا اومده؟
بهم نگاه کرد.
– از جوابش زیاد خوشت نمیاد.
– بگو.
کمی نگاهم کرد و درآخر گفت: اومده پیش بابابزرگش.
سوالی نگاهش کردم.
– بابای خودت؟
ابروهاش‌و کوتاه بالا انداخت که با فهمیدن اینکه کی‌و میگه اخم‌هام از هم باز شدند و دلم هری ریخت.
– آرام…
– مطمئنا رادمان نذاشته بفهمند.
عصبانیت تو وجودم شعله کشید و محکم به صندلی کوبیدم.
– آرام‌و برداشته آورده تو این خراب شده که چی‌کار کنه؟ هان؟ بخدا قسم اگه بلایی سرش اومده باشه رادمان‌و بدبخت می‌کنم نیما.
با خونسردی به بیرون نگاه کرد.
– آروم خانمم، اینقدر استرس و عصبانیت واست خوب نیست.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و در رو با شدت باز کردم.
پیاده شدنم همانا و ترمز گرفتن سه تا بنز مشکی پشت اون یکی ماشینم همانا.
همشون ریختند بیرون که نیما با عجله پیاده شد و تموم افرادشم پیاده شدند.
سریع خودش‌و بهم رسوند.
با اسلحه کشیدن اون‌ها روی ما آدمای نیما هم همینکار رو کردند و نیما کتش‌و کنار زد و کلتش‌و گرفت.
با استرس نگاهی به هر دو طرف انداختم.
بلند گفت: من واسه دعوا نیومدم.

– ببین کی اینجاست!
با ذره‌ای فکر خوب فهمیدم که صدای اون جاوید نفرت انگیزه.
ویلچری از اون طرف ماشین به این طرف اومد که از دیدنش اونم تو اون وضع ابروهام بالا پریدند.
نگاهش که به من افتاد ابروهاش بالا پریدند.
– و ببین کی هم همراه خودش آورده!
نیشخندی زدم و از پشت نیما دراومدم.
– و ببین اون مرد پر ابهت و بی‌رحم به چه روزی افتاده!
نگاهش جدی شد.
نیما دستش‌و جلوم گرفت و نذاشت جلوتر برم.
– اومدم رادمان‌و ببینم.
– فکر می‌کنی اینجاست؟
صدای نیما جدی‌تر شد.
– گفتم اومدم رادمان‌و ببینم.
– بهتره برگردی نیما، دیگه هرگز نمی‌ذارم نوم‌و ببینی.
صدای پوزخند نیما بلند شد و کمی جلوتر رفت.
– نوت می‌دونه چی‌کار کردی؟ اگه بفهمه چی‌کار می‌کنه؟
عصبانیت نگاه جاوید رو پر کرد و داد زد: نرید با یه گوله خلاصتون می‌کنم.
کنار نیما وایسادم و با پوزخند کنج لبم گفتم: چرا عصبانی شدی جاوید خان؟ حقیقت…
حرفم با باز شدن در همون ماشین قطع شد و کنجکاو به اینکه کی بیرون میاد چشم دوختم.
جاوید با تحکم کفت: نیا بیرون.
اما دستی در رو گرفت و به کمکش بلند شد که با دیدن رادمان سریع چند قدم جلو رفتم اما نیما بازوم‌و گرفت و نذاشت.
اینبار نگرانی صداش‌و پر کرد.
– رادمان؟ خوبی؟ هان؟
صورتش رنگ نداشت و مشخص بود اصلا حال خوبی نداره.
چشم‌هاش‌و بست و با صدایی که به زور شنیدم گفت: بریم داخل حرف می‌زنیم.
با اینکه چند ثانیه قبل حسابی از دستش عصبانی بودم اما حالا با دیدن حالش نگرانی وجودم‌و پر کرده بود.
با اضطراب گفتم: آرام کجاست؟ چرا تو این حالی؟
رو کرد سمت جاوید و یه چیزی بهش گفت که نفهمیدم.
جاوید نگاه کوتاهی بهمون انداخت و بعد رو بهش سری تکون داد.
نگاهی به نیما انداخت.
– فقط بخاطر رادمان می‌ذارم پاتون توی عمارتم باز بشه.
بعد بلند گفت: سیروس در رو باز کن.
نگاه نگران و پر ترسی به نیما انداختم که سنگینی نگاهم‌و حس کرد و روش‌و به سمتم چرخوند.
تو نگاه اونم نگرانی بی‌داد می‌کرد.
– دارم می‌ترسم نیما.
– بریم تو همه چی مشخص می‌شه.
آب دهنم‌و به زور قورت دادم و سری تکون دادم.

#راوی

پارچه‌ی نمناک‌و برداشت و بعد از اینکه بازم خیسش کرد روی پیشونیش گذاشت.
– تبش تو چه وضعتیه؟
راسل نگاهی به عقب انداخت.
– کمتر شده؛ دختر قوی‌ایه.
ماریا نفس آسوده‌ای کشید.
سینی‌و برداشت و کنار راسل نشست.
نگاهی به صورت دخترکی که خوب یاد خودش می‌نداختش انداخت و باز گذشته مثل بی‌رحمی روحش‌و خدشه‌دار کرد.
راسل انگار تونست فکرش‌و بخونه که غم وجودش‌و پر کرد.
– دلت واسه گذشته تنگ شده؟
ماریا تند بهش نگاه کرد.
– خودت بهتر می‌دونی که گذشتم پر از عذاب بود و هیچوقت هم نمی‌خوام بهش برگردم، کنار تو حالم خوبه راسل، این کلبه‌ی کوچیک پر از صمیمیت و عشق‌و به اون عمارت درن دشت پر از عذاب ترجیح دادم که اینجا موندم، پس دیگه این‌و نزن.
لبخندی روی لبش نشست و دستش‌و توی دست گرفت.
– تو معجزه‌ی زندگی منی ماریا، وقتی که همه کسم‌و از دست دادم آب تو رو واسم هدیه آورد.
ماریا لبخند دلنشینی زد.
– پرتگاه من‌و از جهنم بیرون آورد و وارد بهشتم کرد.
راسل یه دستش‌و از هم باز کرد که ماریا توی بغلش خزید.
با اینکه سال‌ها سن داشتند اما هنوز هم دلشون اندازه‌ی یه عاشق و معشوق جوون بود.
ماریا حتی یه تار موی راسل‌و با اون مرد خودخواه و بی‌رحم عوض نمی‌کرد؛ کنار راسل حالش خوب بود و گواهی فوت مهری واسه آزادی و خوشبختیش بود‌.
با صدای هزیون‌وار دختری که از نظرش چقدر درمونده و معصوم می‌رسید هردوشون بهش نگاه کردند.
راسل: فکر کنم بهتر باشه از اون داروهایی گیاهی که هر وقت سرما می خورم به زور بهم میدی‌و واسش درست کنی، بدجور معجزه می‌کنه.
ماریا خندید و از جاش بلند شد.
قبل رفتنش توی آشپزخونه چرخید و نگاهی به صورتی که از خیسی پیشونیش موهاش بهش چسبیده بودند انداخت.
راسل پارچه رو برداشت و بازم خیس کرده روی پیشونیش گذاشت.
قبل از رفتن ماریا بازم هزیون‌هاش اوج گرفت که از بین کلمات نامفهومش تنها یه چیز رو کامل شنید و اونم ” رادمان!”

#مطهره

اون می‌گفت‌و بیشتر نابود می‌شم.
اون می‌گفت و بیشتر دنیا روی سرم خراب می‌شد.
اون گفت و درآخر پاهایی که با شتاب باهاشون بلند شده بودم دیگه نتونستند وزنم‌و تحمل کنند و روی زمین سقوط کردم.
شکه به نقطه‌ای نامعلوم خیره شم و تنها اشکم بود که عکس العمل نشون داد.
یکی تند رو به روم نشست و بازوهام‌و گرفت.
– مطهره؟
هیچ صدایی‌و درک نمی‌کردم و تنها اون قسمت حرف رادمان که می‌گفت” از پرتگاه پرت شد و افتاد توی رودخونه، تا حالا پیداش نکردیم” توی گوشم اکو می‌شد و دنیام‌و آتیش میزد.
با سیلی‌ای که توی گوشم خورد به خودم اومدم و اشک جمع شده توی چشم‌هام راهی واسه ریختن پیدا کرد.
سر بالا آوردم و با وحشت و اشک به چهره‌ی نگران نیما زل زدم.
درحالی که به زور نفسم بالا میومد گفتم: نه، نه!
دست به مبل گرفتم و بلند شدم.
به زور پاهام‌و به سمت رادمانی که دست‌هاش‌و توی موهاش فرو کرده بود تکون دادم.
– راد…
جلوی پاش فرود اومدم و به زور لب باز کردم: رادمان…
سرش‌و بالا آورد که دیدم صورتش خیس از اشکه.
دست‌های لرزونم‌و روی زانوهاش گذاشتم.
– پرت شد پایین؟
لب پایینیش‌و بین دندون‌هاش گرفت و با گریه سرش‌و تکون داد.
اینبار صدای گریم بلند شد و روند نفس کشیدن‌و واسم سخت‌تر کرد.
– نه… آرام…
لرزش بدن و افت فشارم قدرت تکلم‌و ازم گرفت.
خم شدم و از ته دل زار زدم، جوری که صداش تو کل سالن پیچید و اکو شد.
جیغ کشیدم و هق هق کردم و نیما هم مدام سعی کرد آرومم کنه.
آخرش گریه کار دستم داد و نفسم‌و به زور بالا آورد که بی اراده پیرهن نیما رو چنگ زدم و سعی کردم نفس بگیرم.
صدای ترسیدش بلند شد.
– مطهره؟
رادمان با همون صدای بغض آلودش گفت: باید ببریمش تو هوای آزاد.
زیر گردن و زانوم‌و گرفت و بلندم کرد و دوید.
همین که از ساختمون بیرون اومدیم و نشوندم بهتر تونستم نفس بکشم که بلافاصله بازم به گریه افتادم.
نیما یه بار تکونم داد و با تحکم و نگرانی گفت: بسه! میریم اون جنگل پیداش می‌کنیم.
با هق هق داد زدم: اگه نجات پیدا نکرده باشه چی؟ اگه عزیز دردونم دیگه نباشه چی؟ بخدا دق می‌کنم، منم می‌میرم.
متقابلا داد زد: با گریه چی درست می‌شه هان؟ اینقدرم منفی بافی نکن!
صدای پر شک جاوید از پشت سرمون بلند شد.
– آرام چه ربطی بهت داره مطهره؟
با گریه و نفرت نگاهش کردم.
– همیشه شومی.
خواستم به سمتش هجوم ببرم که نیما سریع گرفتم و داد زد: مطهره!
جاوید با عصبانیت رو به رادمان گفت: حرف بزن؛ اون دختره کیه؟
رادمان نگاهی به من انداخت.
دست نیما رو پس زدم و از جام بلند شدم.
با خشم توی وجودم به سمتش رفتم و دستم‌و بالا بردم تا بزنم توی گوشش اما نگاه پر از اشکش دستم‌و همون بالا نگه داشت.
با بغض توی گلوم گفتم: تو باعث همه چیزی رادمان، آخه لعنتی من چه بدی‌ای درحقت کرده بودم که این بلا رو سرم آوردی؟
سرش‌و پایین انداخت.
– کم ازت محافظت کردم؟ کم دوست داشتم؟ هان؟
با بغض گفت: قرار بود بعدا برش گردونم، خودشم راضی شده بود که تا آخرش کنارم بمونه و تنهام نذاره.
دستم‌و انداختم و بازم اشک سیلی روی گونم به راه انداخت.
جاوید: آرام دخترته؟
هم نگاه من و هم نگاه رادمان سریع به سمتش چرخید.
بهمون نزدیک‌تر شد.
– پس هست.
نگاه پر غضبی به رادمان انداخت و سری به چپ و راست تکون داد.
– تو کی‌و آوردی اینجا احمق! تو عاشق کی شدی؟ دختر این؟ دشمنمون؟
صدای عصبی نیما بلند شد.
– بفهم داری چی میگی، رادمان پسر منه!
رادمان‌ دهن باز کرد که حرفی بزنه اما با صدای نزدیک شدن ماشینی سکوت کرد و نگاهی به پشت سرمون انداخت.
من و نیما چرخیدیم اما یه دفعه دستی چندبار روی شونه‌ی راننده کوبید که ماشین‌و وایسوند.
مشکوک به نیما نگاهی انداختم که دیدم با اخم عمیقی روی پیشونیش دقیق به ماشین نگاه می‌کنه.
چهرش‌و واسه یه لحظه دیدم که از خیالی که توی سرم اومد خودم‌و مسخره کردم.
ماشین حرکت کرد اما به جای اینکه نزدیک‌تر بشه دور حوض بزرگ چرخید که با شک توی وجودم به سرعت دویدم و قبل از اینکه کاملا دور بزنه از اون طرف حوض خودم‌و جلوی ماشین انداختم.
هر کسی بود پشت صندلی چهرش‌و پنهان کرده بود و همین کنجکاوی و شکم‌و بیشتر می‌کرد.
کیه که با دیدنمون می‌خواد فرار کنه؟
نیما هم به سمتم اومد.
به کنار ماشین رفتم اما از دودی بودن شیشه‌ش چیزی ندیدم.
خواستم درش‌و باز کنم که یه دفعه جاوید داد زد: اون در رو باز کنی میگم نگهبانا بزننت.
نیما همون‌طور که به سمتم میومد کلتش‌و گرفت و داد زد: داره جالب میشه.
نگاهی به دوتا از نگهبان‌ها که به سمتم نشونه گرفته بودند انداختم.
نیما بهم رسید.
صدای رادمان بلند شد.
– بلایی سر جفتشون بیاد دیگه من‌و نمی‌بیند آقاجون.
جاوید سریع بهش نگاه کرد.
دست‌های رادمان مشت شده بودند.
نیما: من باز می‌کنم.

خواست باز کنه که پسش زدم و با یه حرکت خودم بازش کردم اما با کسی که دیدم حتی به چشم‌هامم شک کردم و سریع نگاهم‌و به نیما دوختم.
انگار از چشم‌هاش خون می‌چکید.
لادن خندید.
– اوه، انگار لو رفتم!
شکه بهش نگاه کردم و زیر لب زمزمه کردم: اما تو مردی!
پوزخندی زد و به عقب انداختم که چند قدم به عقب رفتم.
از ماشین پیاده شد.
هنوزم همون نفرت قدیمی توی چشم‌هاش بود.
– فکر کردی به این راحتی‌ها دست از سر زندگیت برمی‌دارم مطهره جون؟
با نگاه شروری به نیما نگاه کرد.
– بازیم چطور بود نیما خان؟
با خنده پوزخندی زد.
– در حد جهانی!
اصلا هیچ چیزی‌و نمی‌تونستم تجزیه و تحلیل کنم حتی نگاه به خون نشسته‌ی نیمایی که از زنده بودنش تعجب نکرده بود.
یه دفعه کلت‌و به سمت لادن گرفت و غرید: پس تو جاسوس اینایی!
دست‌هاش‌و از هم باز کرد.
– می‌تونی بزنیم و چند ثانیه بعدشم دیگه نه خودت و نه مطهره جونت زنده نباشید.
به دو و ور اشاره کرد.
– می‌تونید سند راست بودن حرفم‌و ببینید.
نگاه بهت زدم‌و به اطرافم دوختم.
نگهبان‌ها اسلحه به دست همه جا بودند و نگهبان‌های نیما رو هم محاصره کرده بودند.
بهش نگاه کردم.
– چرا اینکار رو کردی؟ چرا مرگ تقلبی واسه خودت درست کردی؟
لبخند مرموزی زد و نگاهی به نیما انداخت.
– می‌دونستی رایان…
بهم نگاه کرد.
– پیش من…
یه دفعه نیما داد زد: خفه شو!
اسلحه رو محکم گرفته بود.
اخم‌هام به هم گره خوردند.
اینجا یه چیزهایی می‌لنگه!
– نیما می‌دونست تو زنده‌ای، نه؟
– ‌درسته، بچتم پیش من گذاشت.
واسه یه لحظه نفس تو سینم حبس شد و با ناباوری سریع به نیما نگاه کردم.
با صدای تحلیل رفته‌ای گفتم: تو چه غلطی کردی؟
چشم‌هاش‌و بست و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
خشم تو وجودم به طور بدی شعله کشید که فاصله‌ی بینمون‌و پر کردم و قبل از اینکه چشم‌هاش‌و کامل باز کنه با تموم نفرتی که ازش داشتم چنان مشتی به صورتش کوبیدم که تعادلش‌و از دست داد و افتاد.
سریع کلت‌و از روی زمین برداشتم و به سمتش نشونه گرفتم.
با دو دستش نیم خیز شد.
– می‌خوای بزنیم؟
با نفرت و خشم ضامن‌و کشیدم و انگشتم‌و روی ماشه گذاشتم.
– تو باید ذره ذره بمیری کثافت، بچم‌و دست کسی دادی که دشمنم بود و خدا می‌دونه تا الان چی کشیده، همین الان من‌و می‌بری پیشش و بعدم ولم می‌کنی تا برم دخترم‌و تو اون جنگل خراب شده پیدا کنم.
صدای بهت زده‌ی لادن بلند شد.
– آرام دخترته؟
بدون اینکه بهش نگاه کنم پوزخندی زدم.
– انگاری تو هم رو دست خوردی!
لحنش پر از نفرت شد.
– می‌فهمیدم که چقدر شبیه توعه!
اشک نگاهم‌و پر کرد.
می‌دونم هنوز زنده‌ای قربونت برم، این‌و حسش می‌کنم.
یه دفعه تا به خودم بیام نیما اسلحه رو از دستم چنگ زد که هینی کشیدم.
کلت‌و به کمرش گیر داد و با خشم داد زد: میریم از اینجا، رادمان وسایلت‌و جمع کن.
جاوید متقابلا داد زد: رادمان هیچ جایی با تو نمیاد، می‌خوای سالم بیرون بری همین الان برو و کار به کار رادمان نداشته باش.
نیما تا خواست حرفی بزنه رادمان گفت: برو بابا.
نیما به شدت به سمتش چرخید.
– چی داری میگی؟
رادمان: لطفا بابا، اگه فهمیدی اینجام مطمئنم بقیش‌و هم می‌دونی.
سردرگم نگاهشون کردم.
درکمال تعجب نیما گفت: مواظب خودت باش پسرم، می‌بینمت.
این‌و گفت و مچم‌و گرفت و به سمت پارکینگ کشوندم.
سعی کردم مچم‌و آزاد کنم.
– ولم کن، من دیگه با تو جایی نمیام، توی کثافت…
با تو دهنی‌ای که بهم خورد حرفم نصفه موند و از درد چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
غرید: ببند دهنت‌و، به اندازه‌ی کافی به امروزم گنده زده شده.
باز کشیدم و ادامه داد: یه روزی خودم یه گلوله حروم اون زنیکه‌ی حیله‌گر می‌کنم، تاوان خیانت به من مرگه.
باز مقاومت کردم.
– من باید برم اون جنگل.
حرفی نزد که تقلام‌و بیشتر کردم و داد زدم: فهمیدی؟
یه دفعه وایساد و داد زد: می‌برمت؛ آدرس دقیقش‌و هم از رادمان می‌گیرم، حالا هم بذار از این خراب شده‌ی پر خطر خودمون‌و بکشیم بیرون.
نفس زنان و با نفرت بهش نگاه کردم که اینبار با خشونت کشیدم.

#جاوید

وقتی گورشون‌و از توی عمارت گم کردند به رادمان نگاه کردم.
خواستم حرفی بزنم اما انگار سرش گیج رفت که ستون‌و گرفت.
با نگرانی گفتم: بیا بریم بالا یه کم استراحت کنی.
نفس عمیقی کشید و چشم‌هاش‌و باز کرد.
– میرم دنبال آرام.
بعد از کنارم رد شد که به سمتش چرخیدم و معترضانه گفتم: رادمان هنوز خوب نشدی!
اما جوابم‌و نداد و وارد شد.
با صدای لادن بهش نگاه کردم.
– سایمون اینجاست؟
– نه رفته یه سر به انبارا بزنه.
– حالا چی می‌شه؟
انگشتم‌و به لبم کشیدم و بعد از کمی سکوت گفتم: الان هردوشون اینجان و کنار هم.
منظورم‌و گرفت که لبخند سرخوشی کنج لبش نشست.
– بی‌صبرانه منتظر رسیدنشم.

اگه حمید کنارش باشه بهش میگم وگرنه می‌پیچونمش و میگم دلم واسش تنگ شده بود که زنگ زدم؛ البته دروغم نمیگم.
شمارش‌و گرفتم و گوشی‌و به گوشم چسبوندم.
یه حسی بهم میگه آرام زندست و همین سر پا نگهم داشته و بهم امید میده.
به سه بوق نکشیده جواب داد ولی حرفی نزد.
خودم بهش گفته بودم تا من حرف نزدم حرف نزن ممکنه نیما باشه.
– سلام قربونت برم.
– سلام خانمم، نیما دو و ورت نباشه.
– نیست تو حمومم.
خندید.
– کاملا مشخصه؛ خوبی؟
چشم‌هام‌و بستم و با پوست لبم بازی کردم.
– حمید کنارته؟
– آره چطور؟
لب وان نشستم.
صداش نگران شد.
– چیزی شده؟ نیما بلایی سرت آورده؟
– مهرداد…
اما نتونستم ادامه بدم.
صداش عصبی شد.
– اون لاشخور کاری کرده؟
گوشه‌ی مانتوم‌و توی مشتم گرفتم و هر کار کردم بغضم نگیره نشد.
– آرام…
– د درست و کامل حرف بزن ببینم چی شده؟ آرام‌و پیدا کردی؟ ببین حمید یه فرضیه داده میگه شاید رادمان رفته پیش جا…
پریدم وسط حرفش.
– می‌دونم پیش جاویده.
– می‌دونی؟ خود نیما گفت؟
نفس عمیقی کشیدم.
– چند دقیقه پیش اونجا بودم.
با عجله گفت: چی؟ چی شد؟ آرام‌و دیدی؟
اینبار بغض روی صدام تاثیر گذاشت.
– رادمان حال خوبی نداشت، رفته بودند جنگل، دوتایی تنها بودند بالای یه پرتگاه.
واسه چند ثانیه حرفی بینمون رد و بدل نشد.
صداش زمزمه‌وار اومد: چی شده؟ دارم می‌ترسم مطهره.
چشم‌هام‌و باز کردم و لبم‌و محکم به دندون گرفتم.
– خانمم؟
با بغض گفتم: پای آرام لیز می‌خوره، رادمان نمی‌تونه نجاتش بده و از پرتگاه پرت می‌شه پایین…
بغضم شکست.
– و میوفته توی رودخونه، تا حالا پیداش نکردند.
صدایی ازش بلند نشد و چند ثانیه بعد صدای پر ترس حمید به گوشم رسید.
– مهرداد؟ خوبی؟
انگار گوشی از دستش در رفت که صدای افتادنش بلند شد.
با گریه گفتم: مهرداد؟
یه دفعه صدای فریادش بلند شد.
– من اون پسره رو می‌کشم.
صداش پر بغض شد.
– می‌کشمش.
لب‌هام‌و روی هم فشار دادم.
صدای حمید توی گوشم پیچید.
– چی بهش گفتی؟
با گریه گفتم: حالش خوبه؟
یه دفعه داد زد: مهرداد کجا میری؟
انگار دوید.
– مهرداد؟
چند ثانیه بعد بازم گفت: کجا…
اما حرفش قطع شد و به جاش مهرداد گوشی‌و گرفت.
– آدرس جنگل‌و بگو، تا خود آرام‌و نبینم باور نمی‌کنم بلایی سرش اومده باشه تو هم نمی‌خواد گریه کنی فهمیدی؟
صداش شدید عصبانی بود.
با گریه گفتم: مهرداد…
داد زد: گریه نکن، آدرس بده.
سعی کردم آروم بشم.
– من و نیما تا یه ساعت دو ساعت دیگه میریم، داره دنبال کلبه‌ای که بتونیم توش بمونیم می‌گرده، خودمون پیداش…
بازم دادش رعشه به تنم انداخت.
– آدرس بده.
– نیما… نیما می‌دونه، ازش می‌پرسم بهت میگم.
– خوبه، زود باش، فقط وای به حال اون پسره اگه بلایی سر دخترم اومده باشه، به خاک و خون می‌کشمش.
از لحنش ترسیدم.
– مهرداد اول آروم باش.
– ببین چی بهت میگم، میام جنگل پیدات می‌کنم، دیگه یه لحظه هم نمی‌ذارم کنار اون کثافت باشی، فهمیدی؟
– اما رایان…
داد زد: فهمیدی چی گفتم؟
باز بغضم گرفت.
– من تا رایان‌و پیدا نکنم هیچ جایی نمیام.
– مطه…
دیگه نذاشتم حرفی بزنه و قطع کردم.
گوشی‌و خاموش کردم و تو همون حالت آبی به صورتم زدم.
با صدای پیامک گوشیم با کمی مکث گوشی‌و روشن کردم و خوندمش.
” آدرس‌و بفرست، نمی‌ذارم نیما بفهمه اینجام”
ابروهام بالا پریدند و یه لحظه بهش شک کردم.

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا