" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۴

رمان معشوقه جاسوس

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

#چند_دقیقه_قبل
#نفس

گوشی‌و به شدت به زمین کوبید که از صدای خورد شدنش چشم‌های پر از اشکم‌و بستم.
دست به صندلی گرفت و غرید: که هیچی بین تو و رایان نیست؟ آره؟
تنها سکوت کردم.
مگه با اون پارچه‌ی توی دهنم و دست بسته شدم کاری هم می‌تونستم بکنم؟
وقتی که بی‌هوش اومدم اونقدر داد و بی‌داد کردم که آخرش تو این وضعیت افتادم.
هرم نفس‌های عصبی و تندش به صورتم می‌خورد.
– دیگه تموم شد نفس، فکر رایان‌و از سرت بیرون می‌کنی و واسه دوباره دیدن مامان و بابات مثل بچه‌ی آدم گوش به حرفم میدی و زنم می‌شی.
از بغض لب‌هام‌و روی هم فشار دادم.
برای بار دوم قراره عذاب بکشند، تازه نجاتم داده بودند و مامان حالش بهتر شده بود!
دستش‌و توی موهام کشید و نزدیک گوشم عصبی لب زد: شنیدی دیگه؟ نه؟ رایان دیگه پر، حتی دیگه فکرشم نباید به ذهنت خطور کنه.
چشم باز کردم و نگاه پر اشک و نفرتی بهش انداختم.
اونقدر عصبی بود که رگه‌های قرمز چشم‌هاش‌و پر کرده بودند.
نگاهش که به سمت لبم رفت سریع سرم‌و چرخوندم.
آروم و رعب‌انگیز خندید.
– قراره…
دستش که روی کمرم نشست حس بدی بهم دست داد.
– تمام تو مال من بشه پس چی‌و ازم می‌دزدیدی؟
همین که صورتش نزدیک‌تر شد سرم‌و بیشتر چرخوندم و چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
آروم گونم‌و بوسید که حس انزجار بهم دست داد.
بوسه‌ای به زیر گوشم زد که این دفعه با آرنج پسش زدم و نامفهوم گفتم: بهم نزدیک نشو.
نیشخندی زد و فکم‌و گرفت.
– بهتره زودتر بهم عادت کنی نفسی، شاید توی دبی بهت دست نزدم چون نمی‌خواستم ازم متنفر بشی و فکر کنی مثل رایانم اما اینجا نیویورکه و تمام و کمال من منی.
اشک بیشتری چشم‌هام‌و پر کرد.
همون‌طور که از دبی خلاص شدم از اینجا هم خلاص میشم، مطمئنم که میشه.
صدای یه مرد از توی بلندگو بلند شد.
– We’re landing, sir (داریم فرود میایم قربان)
چونم‌و گرفت و سرخوش گفت: رسیدیم خوشگلم.
چشمکی زد.
– به نیویورک سلام کن.
تا وقتی که روی صندلی کنارم بشینه با نفرت بهش نگاه کردم.
آرامم اینجاست دیگه، نه؟ پیداش می‌کنم و باهم فرار می‌کنیم، این‌و به خودم قول میدم.

#آرام

یه قطره اشک روی گونم چکید.
– من دیگه آب از سرم گذشته رادمان، خسته‌ی خستم، تنها چیزیم که از خودم دارمم ازم بگیر، برام مهم نیست.
از حرکت ایستاد و رو به نگهبان دم در خشن گفت: در رو باز کن.
نگهبانه نگاهی به جاوید انداخت که جاوید سری تکون داد.
انگار کسی درست و حسابی منظور حرف‌‌هام‌و نفهمیده بود که تا الان خبردار نشدند من کیم.
صدای باز شدن قفل توی محوطه پیچید.
رادمان فرصتی بهم نداد و بلافاصله بازوم‌و با خشونت گرفت و به سمت در بردم.
از استخر که بیرون اومدیم با اخم‌های درهم از درد سعی کردم بازوم‌و آزاد کنم.
– ولم کن خودم میام.
از پله‌ها بالا اومدیم.
– فقط خفه شو آرام.
عصبی گفتم: خفه شم؟ چرا باید خفه شم؟ هان؟ بخاطر اینکه حقیقت‌و گفتم؟
رو پله‌ی آخری به سمتم چرخید و غرید: خودت بهتر می‌دونی که الان چقدر عصبیم پس بهتره دهنت‌و ببندی‌، شانس آوردی کسی چیزی از حرف‌هات سردرنیاورد وگرنه باید جنازت‌و جمع می‌کردم.
با بغض داد زدم: به درک! بذار بفهمند حداقل با مرگم از دستت راحت میشم.
با اون دستش یقم‌و توی مشتش گرفت و با فکی قفل شده گفت: تو واسه مرگم تا من اجازه ندم حق مردن نداری.
این‌و گفت و بازم کشیدم که درد بدی توی بازوم پیچید.
بعد از گذشتن از در وارد هال شدیم که با اینکه سالن گرم بود یه لحظه از سرما لرزیدم.
اینبار با تموم دل پری که ازش داشتم با داد گفتم: ازت متنفرم.
که بلافاصله سیلی‌ای توی صورتم فرود اومد و از شدتش روی زمین پرت شدم و از دردش نفسم رفت.
از پشت موهام‌و گرفت و غرید: تو گه می خوری که ازم متنفری، تو غلط می‌کنی.
سعی کردم موهام‌و از توی دستش بیرون بکشم.
با بغض گفتم: ولم کن، دیگه از دستت خسته شدم، می‌فهمی؟
نفس گرفت که حرفی بزنه اما انگار پشیمون شد.
یه دفعه موهام‌و ول کرد و با قدم‌های تند به سمت پله‌ها رفت که چشم‌هام‌و بستم و نفس‌های پی در پی کشیدم.
خدا همتون‌و لعنت کنه‌.
به سرم دست گرفتم و به سختی تن بی‌جونم‌و بلند کردم.
وحشی شده! وحشی! درست مثل ببری که گوشت دیده.
دیگه کم کم دارم به سالم بودنش شک می‌کنم، این انتقام روانیش کرده.
نگاهی به در انداختم.
کاش وضعم مناسب بود و الان فرار می‌کردم.
– آرام؟
با صدای نگران لادن به سمتش چرخیدم.
یه حوله لباسیه سفید تنش بود.
بهم نزدیک شد.
– خوبی؟
سری تکون دادم.
دستش که روی گونم کشیده شد کمی درد گرفت.
– زدت؟
آب دهنم‌و به زور قورت دادم.
– می‌بینید که.
وقتی دیدم حوله لباسیش‌و باز می‌کنه تعجب کردم.
بیرونش آورد و روی دوشم انداخت.
– بریم تو اتاقم تا سرما نخوردی.
خودش فقط لباس‌های زیرش تنش بود.
دستش‌و دور شونم انداخت و آروم به سمت پله‌ها رفتیم.
حتی جونی توی پاهام نبود.

رفتارهایی می‌کنه که شک می‌کنم این همونه که مامان اینقدر بد درموردش حرف میزد.

#رایان

برای آخرین بار بهش زنگ زدم که بازم اون صدای اعصاب خورد کن توی گوشم پیچید.
عصبی و نگران گوشی‌و به دستم کوبیدم و با دستم لبم‌و به لای دندون‌هام کشیدم.
کجایی که گوشیت خاموشه؟
شاید خراب شده، اصلا شاید شکسته، الکی نباید نگران باشم، اون نفسی که من دیدم هیچ بلایی سرش نمیاد.
دستی روی شونم نشست و پس بندش صدای بابا بلند شد.
– خوبی؟ چیزی شده؟
نفس کلافه‌ای کشیدم.
– چیزی نیست، فقط یکی از دوست‌هام بهم جواب نمیده نگرانش شدم.
اخم ریزی کرد.
– نگرانی واسه چی؟ گوشی گوشیه دیگه، ممکنه خراب بشه، الکی استرس به خودت وارد نکن پسر.
سری تکون دادم و بطری آب‌و برداشتم.
یه کم ازش خوردم و سرم‌و به صندلی تکیه دادم.
با حرکت هواپیما چشم‌هام‌و بستم.
چطور می‌تونم بی‌خبر ازت توی نیویورک دووم بیارم؟
یه جوری یه خبری از خودت بهم برسون وگرنه دیوونه میشم.
با اوج گرفتن و ثابت شدن وضعیت هواپیما چشم‌هام‌و باز کردم و رو به بابا گفتم: مامان کی…
حرفم‌و قطع کرد.
– فردا یا پس فردا نیویورکه.
با کمی مکث گفتم: تنهایی بلند نمیشه بیاد، شوهرش نمی‌ذاره، مطمئنم.
با اطمینان توی لحنش گفت: میاد پسرم.
سوالی نگاهش کردم.
– از کجا می‌دونی؟
لبخند مرموزی کنج لبش نشست.
– وقتی بحث تو شد سست شد، صداش تحلیل رفت، میاد، مطمئن باش.
با دودلی توی وجودم گفتم: کار درستیه که می‌خوای مامان‌و از شوهرش جدا کنی؟
ابروهاش بالا پریدند.
– تو یه دورهمی خانوادگی نمی‌خوای؟ شایدم می‌خوای با شوهر مادرت وقت بگذرونی!
نفس عمیقی کشیدم و نگاه ازش گرفتم.
چی درسته و چی غلط؟
چی راسته و چی دروغ؟
راز پنهانی هست یا نه؟
کلافه چشم‌هام‌و بستم و ماساژی بهشون دادم.
انگار کل زندگیم درهم پیچیده!

#لادن

پتو رو روش کشیدم و از روی تخت بلند شدم.
نگاهی به چهره‌ی غرق در خوابش انداختم.
زیادی شبیه توعه، یا شایدم اینقدر ذهن من مسموم شده که دخترای هم سن تو توی اون سال شوم‌و شبیهت می‌بینم.
درد دوری از بچه چقدر زیاده؟ توهم این همه سال مثل من داری زجر می‌کشی و همین دل پر از کینم‌و کمی آروم‌تر می‌کنه.
گذاشتم پسرت خوب بهم وابسته بشه و بعد تو یه چشم به هم زدن ولش کردم و رفتم تا اونم زجر بکشه و حس بی‌کسی داشته باشه.
کجایی که ببینی پسرت از کمبود چطوری اون برده‌ها رو زیر ضربه‌ی کمربند و شلاق می‌گیره تا شاید عقدش‌و خالی کنه.
این فقط بخش کوچیکی از انتقام منه مطهره جون.
این همه سال صبر کردم تا به بدترین شکل ممکن هم از تو انتقام بگیرم و هم از نیما.
اون لاشخورم من‌و دور زد و اومد سمت تو.
همتون باید تقاص خرد شدن قلبم‌و پس بدید، بَدم باید پس بدید.
حالا که رادمان اینجاست کم کم پای نیما هم به اینجا باز می‌شه و از اون‌جایی که نیما خودخواه‌تر از این حرف‌هاست مطهره رو هم به زور میاره کنار خودش.
هیچوقت حرف‌های بیست سال پیشش یادم نمیره.
” این بچه برگ برنده‌ی منه، حتی برگ برنده‌ی تو، وقتی از زندان بیرون اومدم با همین بچه از مهرداد جداش می‌کنم، واسه همینه که باید به یکی بدمش مثل تو، تا اونقدر انتقام توی وجودش باشه که دلش رحم نیاد و نخواد بچه رو برگردونه.
با پوزخند روی لبم از اتاق بیرون اومدم.
این بچه حکم مرگ تو و مطهره‌ست، فقط منتظرم بعد از سال‌ها پای جفتتون برسه اینجا.
علاوه بر من یکی دیگه هم هست که شدید به ریختن خونتون تشنه‌ست و اونم جاویده، واسه همینه که اومدم عروس این خانواده شدم تا بتونم راحت‌تر انتقام بگیرم و این زخم عمیق قدیمی قلبم‌و ترمیم کنم.

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا