" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۳

رمان معشوقه جاسوس

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

#مطهره

با دو وارد هال شدیم.
– چی شد؟ خبری ازش نشد؟
وضعش آشفته بود و موهایی که زیر شالش بودند مشخص بود با دست اینقدر به هم ریخته شدند.
– نه.
به مهرداد که شدید نگرانی تو نگاهش موج میزد نگاه کردم.
رو به محدثه گفت: گفتی که گفته کجا میره؟
دستش‌و به کمرش گرفت.
– گفت یه نفر رو می‌شناسه که مطمئنه می‌دونه پسره کجاست.
اخم‌هام به هم گره خوردند.
– نگفت کیه؟
سری بالا انداخت و قدم برداشت.
– آدرسی بهتون نداده، اینکه کجا میره؟
به سمتم چرخید.
– به ماهان یه چیزایی گفته، ماهانم رفته ببینه.
کلافه دستی به صورتم کشیدم.
محدثه: خدایی نکرده نکنه جایی که رفته خطرناک بوده باشه و الان یه…
حرفش‌و قطع کردم.
– عه! محدثه! اصلا از کجا معلوم گوشیش سایلنت نباشه؟ یا چه می‌دونم ازش نزدیده باشند.
روی مبل نشست و دست‌هاش‌و توی موهاش فرو کرد.
مهرداد: این از آرام اینم از نفس، عالیه خدا!
با عصبانیت داد زد: عالیه!
کنار محدثه نشستم و دستم‌و دور شونش حلقه کردم.
– پیدا میشه، نترس.
اشک نگاهم‌و پر کرد.
– آرامم پیدا میشه، دوباره هممون دور هم جمع می‌شیم.
چشم‌هام‌و بستم و سرم‌و به سرش تکیه دادم.
هی خدا، حکمتت چیه؟
صدای گوشیم سکوت توی خونه رو شکست.
چشم باز کردم و از توی جیبم بیرونش آوردم.
نیما بود!
– کیه؟
سر بلند کردم.
– نیما.
اخم‌هاش درهم رفت.
تا اومد گوشی‌و از دستم بگیره نذاشتم و گفتم: خودم جواب میدم.
تا اومد حرفی بزنه زود تماس‌و وصل کردم.
– خبری شد؟
– اول سلام.
پوفی کشیدم.
– سلام، بگو.
– آره فهمیدم کجاست.
با شتاب بلند شدم و بدون اینکه اجازه بدم نفس بعدی‌و بکشم گفتم: کجاست؟
و پس بندش یه نفس عمیق کشیدم.
مهرداد سوالی نگاهم کرد.
– دقیق جاش‌و هم می‌دونم، نیویورکه.
با خوشحالی به مهرداد نگاه کردم.
– چی میگه؟
– میگه آرام نیویورکه.
اخم‌هاش از هم باز شدند و تند گفت: آدرس دقیق‌و ازش بپرس.
– اما مطهره جون، آدرس دقیق‌و به یه شرطی بهت میگم.
اخم‌هام به هم گره خوردند.
– تو کار دیگه‌ای به جز شرط گذاشتن بلد نیستی سواستفاده کن؟
– بگم؟
غریدم: بگو.
– تنهایی میای، بدون اون مهرداد، می‌دونی که اگه بیاد می‌تونم بفهمم.
عصبی گفتم: که چی بشه؟ هان؟
– نمی‌خوام ریخت اون مهرداد رو ببینم، اوکی شدی؟ تنهایی بلند شدی اومدی هم دخترت‌و می‌بینی هم پسرت‌و.
اخم‌هام از هم باز شدند و روی مبل نشستم.
– اونم اونجاست؟
– مطهره؟
دستم‌و بالا گرفتم.
– آره، چند دقیقه پیش کنارش بودم.
اشک زیادی توی چشم‌هام جوشید.
-‌ پس بگم، پس فردا بلیط می‌گیری میای، خودمم فرودگاه میام دنبالت، ففط خدانکنه که بفهمم مهرداد هم اومده که اونوقت نه دیگه دخترت‌و می‌بینی و نه پسرت‌و.
این‌و گفت و درحالی که من‌و تو مرداب بغض انداخت قطع کرد.
دستم به پایین افتاد و از بغض لب‌هام‌و روی هم فشار دادم.
محدثه با نگرانی گفت: چی شده؟
مهرداد پایین مبل زانو زد و بازوهام‌و گرفت.
– چی شده؟ واسه آرام اتفاقی که نیوفتاده؟
سرم‌و به چپ و راست تکون دادم.
– پس چی می‌گفت؟

#آرام

بی‌بخارترین و بی‌هیجان‌ترین وسطشون من بودم که روی سکو نشسته بودم.
تو این زیر زمین از بوی کلر داشتم خفه می‌شدم.
همیشه از استخر بدم میاد؛ هیچوقتم نمیرم.
تازه اینقدر گشتم تا یه مایویی که یه کم آستین داشت و پایینشم تا کمی بالاتر از رونم بود پیدا کردم.
این رادمان موزی هم الکی گفته در استخر رو قفل کنند تا راحتتر باشه اما منکه می‌دونم بخاطر منه تا نتونم فرار کنم.
خوبه می‌شناستم، اگه در باز بود که الان آرام خداحافظی کرده بود.
نگاه پر حرصم یه لحظه هم از رو اون و دختره برداشته نمی‌شد.
تموم دایی‌ها و زن‌هاشون و پسر دایی‌هاش واسه خودشون می‌گفتند و می‌خندیدند، شنا می‌کردند و می‌خوردند.
رادمان مثلا داشت شنا به دختره یاد می‌داد.
نگو که بلدی نیستی چون خندم می‌گیره دختر جون.
با صدای خنده‌ی لادن نگاهم به سمتش کشیده شد.
چرا یادم نمیاد کجا دیدمش؟
نمی‌دونم چجوری سنگینی نگاهم‌و حس کرد که نگاهش‌و به سمتم چرخوند.
به لب استخر اومد.
– چرا اونجا نشستی؟ بیا یه کم خوش بگذرون.
به زور لبخندی زدم.
– ممنون جام خوبه.
از توی استخر بیرون اومد.
– بیا.
نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
– استخر رو دوست ندارم.
بهم رسید و دستم‌و گرفت.
– بلندشو.
نیم نگاهی به رادمان انداخت.
– جفتت که خوب با سارا گرم گرفته، تو چرا با پسر من و اون سه تا پسر دایی‌هاش گرم نگیری؟
خندم گرفت.
– می‌گید تلافی کنم؟
نگاهش خندون شد.
خندیدم و از جام بلند شدم.
سوالی نگاهم کرد‌.
– قضیه چیه؟
– چه قضیه‌ای؟
– رادمان و دختره زیادی تو حلق همند، مشکلی باهاش نداری؟
نفس غم‌آلودی کشیدم.
– بیخیال.
بازوهام‌و گرفت.
– چی شده؟ دعواتون شده؟
سری تکون دادم.
کمی تو صورتم خم شد و یه بار آروم تکونم داد.
– هر چی هم شده باشه نذار جای خالیت‌و با یکی دیگه پر کنه، برو پیشش و نذار سارا بهش نزدیک بشه، عشقت‌و ول نکن حتی اگه ازت متنفر شده باشه.

ته نگاهش یه چیزی بود که درکش نمی‌کردم.
لبخند کم رنگی زد.
– برو.
نفس عمیقی کشیدم و سری تکون دادم.
ولم کرد که از کنارش گذشتم و به سمت رادمان رفتم.
راست میگه، حتی اگه نقششم باشه نباید با اون دختره تنهاش بذارم.
کنار پله نشستم و دستی به آب زدم تا سردیش‌و بسنجم.
– چه عجب!
با صدای رادمان سر بلند کردم.
به سمتم اومد.
– بیشتر می‌شستی.
چشم غره‌ای بهش رفتم و پاهام‌و آروی توی آب گذاشتم.
سر تا پام‌و برانداز کرد که با حرص گفتم: نگات‌و درویش کن.
بهم رسید و دستش‌و روی رونم کشید که سریع پسش زدم و توی آب پریدم.
یه لحظه از عادت نداشتنم سردم شد اما کم کم بهش عادت کردم.
– می‌خوای شنا یادت بدم؟
با لحن پر حرصی گفتم: لازم نکرده، برو به ساراجونت یاد بده.
دختره از دور به سمتمون اومد.
کاش می‌تونستم واسه درآوردن حرصش یه عشوه‌ای واسه رادمان بریزم اما اونقدر ازش دلخور بودم که نتونم اینکار رو انجام بدم.
تنها خیره نگاهم کرد که سرم‌و به چپ و راست تکون دادم، ب عقب هلش دادم و از کنارش رد شدم.
– خب ساراجون بریم سر بقیه‌ی تمرین.
حالا که اینطوره باشه رادمان خان.
به سمت لادن و پسرا رفتم.
لادن با دیدنم ابروهاش بالا پریدند.
– چی شد؟
– بیخیال اون‌ها، کنارشون باشم رادمان از سر لج‌بازی باهام حرفایی میزنه که اعصابم‌و خورد می‌کنه.
دستش‌و روی کمرم گذاشت.
– پس همین‌جا باش.
سری تکون دادم.
لب استخر نشستیم و لادن از توی سینی لیوانی‌و برداشت و به سمتم گرفت.
– بخور.
– ممنون میل ندارم.
اخم ریزی کرد.
– ‌بگیر دیگه.
– تعارف نمی‌کنم، واقعا نمی‌خوام.
باشه‌ای گفت و خودش یه کم ازش خورد.
واسه سوال پرسیدن ازش کمی دست دست کردم اما درآخر گفتم: چند ساله عروس این خانواده‌اید؟
– تقربیا هیفده سال.
– عاشق دایی سایمون بودید؟
از حرف خودم ابروهام بالا پریدند.
دایی سایمون!
کمی نگاهم کرد و بعد به رو به رو چشم دوخت.
– اون دوسم داشت، منم راضی شدم ازدواج کنیم، خیلی خوبه.
– یعنی الان عاشقشید؟
بهم نگاه کرد و لبخند کم رنگی زد.
– سعی کردم عاشقش نشم.
تعجب کردم.
– چرا؟
به کمرم زد.
– ‌بیخیال.
– این خانواده رو از قبل می‌شناختید؟
– بگی نگی آره، بابای رادمان یه جورایی یکی از آشناهام بود، تو عروسیش با زن اولش بودم که این خانواده رو دیدم.
ابروهام حسابی بالا پریدند.
کم کم داره جالب میشه!
باید یه جوری با زیرکی اطلاعات بیشتر کسب کنم.
– رادمان میگه باباش دومین زنش‌و خیلی دوست داشته اما خیلی عجیبه که طلاق گرفته!
بازم نگاهش رنگ نفرت گرفت.
چشم ازم گرفت و گفت: دنیاست دیگه، منم یه روزی…
انگار به خودش اومد و زود حرفش‌و قطع کرد.
حالا که کنجکاوم کرده عمرا اگه بیخیالش بشم.
مطمئنم یه جورایی به خانواده‌ی خودمم ربط پیدا می‌کنه، تو این مدت فهمیدم هر چیزی می‌تونه به مامان و بابا ربط پیدا کنه.
دستم‌و روی کمرش گذاشتم و سعی کردم لحنم‌و حسابی اغواگرانه بکنم.
– می‌تونید بهم اعتماد کنید، من غریبه‌ی وسطتونم پس قطعا نمی‌تونم خطری واستون داشته باشم، راحت باشید و حرفتون‌و بگید، من همیشه شنونده‌ی خوبیم.
نفس عمیقی کشید و لیوان‌و سرجاش گذاشت.
– قضیش طولانیه.
– وقت آزادم زیاده.
دست‌هاش‌و تکیه گاه بدنش کرد و سرش‌و بالا برد چشم‌هاش‌و بست.
– همه چیز از اونجایی شروع میشه که عروسی من و مهرداد به هم می‌خوره.
جوری جا خوردم که با تکون شدیدی که بی‌اراده به خودم دادم توی آب پرت شدم اما سریع میله رو گرفتم.
با تعجب چشم‌هاش‌و باز کرد.
– چی شد؟
هل کرده خندیدم.
– لیز خوردم.
کوتاه خندید.
باز بالا اومدم و نشستم.
حتما اسمش شبیه بابامه، هزاران مهرداد توی دنیا وجود داره.
دستش‌هاش‌و بین دوتا رونش گذاشت و خیره به جلو گفت: من دوستش داشتم اما اون نه، فقط بخاطر مشکلش از ازدواج منصرف شد.
– چه مشکلی داشته؟
– ناتوانی جن*سی.
آهانی گفتم.
ناخواسته قلبم کمی ضربان گرفته بود.
– اما چند سال بعد با یه دختر آشنا شد، دانشجوش بود.
نفس تو سینم حبس شد‌.
مامانم دانشجوی بابا بوده.
نه نه آرام، این شباهت فقط اتفاقیه.
بی‌تاب گفتم: خب؟
– دختره می‌تونست مهرداد رو درمان کنه چون مهرداد یه احساس کششی بهش داشت.
جرئت نمی‌کردم اسم دختره رو بپرسم، چون می‌ترسیدم و هراس داشتم اسم مامان‌و بشنوم.
– خب، چی شد؟
– دختره صیغه‌ی مهرداد شد، کم کم عاشق هم شدند، خیلی تلاش کردم از هم جداشون کنم اما نشد، توی ذهنت سرزنشم نکن، تو هم اگه رادمان عاشق یکی بشه سعی می‌کنی از هم جداشون کنی چون اون‌و فقط مال خودت می‌خوای.
دستم‌و کنارم مشت کردم و با کلی کلنجار رفتن با خودم گفتم: دختره فامیلشون بود؟ اسمش چی بود؟
– نه، بابا بزرگ‌هاشون باهم دوست بودند، اسمش مطهره بود.
همین کلمه کافی بود تا همه چیز توی ذهنم روی هم آوار بشند و چنان فشاری به سرم وارد کنه که یه لحظه سرم گیج بره.
به کمک دست نیمه لرزونم از جام بلند شدم که به سختی تونستم وایسم.
مامان صیغه‌ی بابا شده بوده؟ غیر قابل باوره!

– آرام؟ کجا میری؟
با صدای لادن به خودم اومدم و از اینکه بلند شدم خودمم تعجب کردم.
– چی؟… نمی‌دونم!
کلافه دو دستم‌و توی صورتم کشیدم.
پا شد و به سمتم اومد.
– خوبی؟ یه دفعه چی شد؟
– این…
نفس عمیقی کشیدم.
– این کارای رادمان کلافم کرده، معذرت می‌خوام، حواسم جمع نیست.
اخم ریزی روی پیشونیش نشست.
– میرم باهاش حرف می‌زنم.
خواست بره که سریع بازوش‌و گرفتم و گفتم: نه نه، نمی‌خواد.
تشرزنان گفت: یه نگاه به حالت بنداز!
– لطفا، بذارید خودمون حل کنیم، می‌تونم حلش کنم.
با نارضایتی نگاهم کرد و کمی بعد بازوهام‌و گرفت.
– عشق خطرناکه، هیچوقت نذار رابطتون به لبه‌ی پرتگاهش برسه چون امکان داره همونی که عاشقشی اون‌و هل بده پایین و تو هم همراهش سقوط کنی.
استعاره‌ای که به کار برد حسابی دردناک بود.
– نمی‌ذارم.
بازوهام‌و ول کرد.
– خوبه.
با سر به عقب اشاره کرد.
– برو پیشش، اینطور بهتره.
– ببخشید که وسط…
حرفم‌و قطع کرد.
– اصلا اشکالی نداره، برو.
کمی خیره نگاهش کردم و بعد از کنارش گذشتم.
این مامان و بابای من پر از رازند.
مامانم اول با نیما آشنا شده بوده یا بابام؟ چرا اینقدر همه چیز به هم پیچیده شده؟ حقیقت واقعی چیه؟
دستم‌و به میله‌ی پله گرفتم تا پایین بیام اما با چیزی که به ذهنم رسید با ناباوری به لادن که توی آب رفته بود نگاه کردم.
این همونی نیست که مامان عکس توی پیجش‌و بهم نشون داد و گفت رقیب عشقیم بوده؟
آروم توی آب اومدم و شکه کمی جلو رفتم.
دقیق به صورتش خیره شدم.
یه آدم مرده چجوری…
صحنه سازی بوده! این همه سال زنده بوده! اما مرگ ظاهریش واسه چی بوده؟ راحت‌تر زندگی کردن یا یه چیز دیگه؟
مدام حرفش توی گوشم اکو شد.
“بابای رادمان یه جورایی یکی از آشناهام بود.”
نیما رو می‌شناخته، همین‌طور مامان و بابام‌و، نیما با مامانم ازدواج کرده بوده و ازش یه بچه داره.
کلافه چشم‌هام‌و بستم و آرنج‌هام‌و لب استخر روی زمین گذاشتم.
دارم دیوونه میشم.
قضیه چی بوده؟ همه چیز هر لحظه داره پیچیده‌تر می‌شه و به جای اینکه گرهی بتونم باز کنم یه گره دیگه هم بهشون اضافه می‌شه!
از جریان و صدای آب فهمیدم یکی داره به این سمت میاد.
دیگه غیر از رادمان کی می‌تونه باشه؟
چیزی نگذشت که دستی روی کمرش نشست و پس بندش صداش بلند شد.
– خوبی؟
وایسادم و چشم‌هام‌و باز کردم که از سوزشش روی هم فشارشون دادم.
– این کلر داره اذیتم می‌کنه رادمان، بیا بریم بیرون.
– یه کم دیگه صبر کن.
با دلخوری نگاهش کردم.
– دارم میگم دارم اذیت میشم رادمان یعنی اینقدر برات بی‌اهمیت شدم؟ نکنه راستی راستی اون دختره سارا برات مهم شده؟
اخم‌هاش درهم رفت.
– اینقدر زر نزن آرام!
– پس دست بردار از اذیت کردنم، می‌دونم که می‌فهمی چجوری دارم عذاب می‌کشم، می‌خوای ازم انتقام بگیری…
دست‌هام‌و از هم باز کردم.
– اینجا جلوتم پس کارم‌و تموم کن.
نگاه ازم گرفت و پوفی کشید.
خوب بهش نزدیک شدم.
– رادمان؟
بهم نگاه کرد.
منتظر بودم جونمش‌و نثارم کنه اما چیزی ازش نشنیدم.
سری تکون دادم.
– باشه، انگار دیگه خبری از جواب دادنتم نیست.
چندبار آروم به قفسه‌ی سینه‌ش زدم.
– می‌خوام ببینم تا کجا می‌خوای پیش بری و من‌و بشکنی.
چرخیدم و به سمت بقیه رفتم.
بدیه من اینه که با اینکاراش نمی‌تونم کنارش باشم و یه جوری از کاراش پشیمونش کنم.
زود می‌خوام ازش دور بشم تا نگاهم تو نگاهش نیوفته.
غرور بی‌جام اینجا داره کار دستم میده.
بازم اولین نفر نگاه لادن بهم افتاد.
– دوباره که برگشتی!
حالا که فهمیده بودم دقیقا کیه دوست نداشتم زیاد دور و ورش باشم.
– بیخیال.
از کنارش گذشتم و به سمت پسرا که داشتند از استخر بیرون می‌رفتند رفتم.
– هر جا میرید منم بیام؟
همشون بهم نگاه کردند.
– حوصلم سر رفته.
دنیل: آره بیا میریم بار.
به سمتش رفتم.
اگه اشتباه نکنم دنیل پسر جانه.
خب قطعا هم هست، جاستین که دو تا پسر داره اونم اون دوتا الدنگ، سایمونم یکی پونزده ساله.
به چه چیزایی فکر می‌کنما! اصلا خل شدم!
پا روی پله گذاشتم که خودشم کمکم کرد بیام بالا.
سعی کردم پام‌و با احتیاط بذارم روی زمین تا لیز نخورم.
خواستم قدمی بردارم اما صدای بلند رادمان مانعم شد.
– عزیزم؟
عزیزمت بخوره توی سرت.
به سمتش چرخیدم.
– جونم عزیزم؟
– بیا اینجا.
لبخند حرص دراری زدم.
– خسته شدم، میرم یه کم بشینم.
بعدم بدون توجه به نگاه تهدیدوارش به سمت پسرا رفتم.
تو با اون دختره بپری، اونوقت من با پسر دایی‌هات نپرم؟ حالا که اینطور شد منم خوب حرصت‌و درمیارم.
دنیل یکی از صندلی‌ها رو واسم بیرون کشید که با لبخند تشکری کردم.
صدای بابا بزرگه که تکیه به صندلی خوابیده‌ی کنار استخر بود بلند شد.
– پسرا یه نوشیدنی هم واسه من بیارید.
دنیل دست به صندلیم گذاشت و کمی خم شد.
– چی واست بیارم؟
– اهل مشروب نیستم.
ابروهاش بالا پریدند.
– متعجبم کردی! خب، آبمیوه چی می‌خوری؟
شونه‌ای بالا انداختم.

خندید.
– پس خودم انتخاب می‌کنم.
بعدم به سمت اپن که یکی از خدمتکارها آماده‌ی خدمت پشتش وایساده بود رفت.
نگاهم‌و به سمت رادمان چرخوندم.
درسته ازم دور بود اما توجهش‌و به خودم می‌دیدم.
حرص بخور تا جونت دراد.
– آرام؟
با صدای کیان، پسر لادن، بهش نگاه کردم.
– بله؟
– مامان و بابات توی دبی زندگی می‌کنند؟
از اینکه نمی‌دونستم رادمان درمورد مامان و بابام چیزی گفته یا نه تردید داشتم جواب بدم.
درآخر گفتم: نه ایران.
آهانی گفت.
– مسیحی هستی دیگه؟ نه؟
ابروهام بالا پریدند.
– از کجا اینقدر مطمئن حرف می‌زنی که هستم؟
بهم اشاره کرد.
– تا می‌دونم مسلمون‌ها اینطوری نیستند، یه قوانین خاصی توی پوشیدگی دارند، البته شایدم یهودی باشی.
واسه یه لحظه حسابی از خودم خجالت کشیدم که باعث شد خودم‌و جمع‌تر کنم.
چقدر خجالت‌آوره که مسلمون باشی و یه مسیحی بهت بگه نیستی.
– چیزه… خب آره، مسیحیم.
باز آهانی گفت.
دست‌هاش‌و زیر چونش زد و با یه هیجان خاصی گفت: دخترای مسلمون‌و که توی مدرسه‌ی کناریمون می‌بینم حسابی خوشگلند، با اینکه موهاشون بیرون نیستا اما تو چهرشون یه آرامش خاصی موج میزنه.
اگه بگم ته دلم یه جوری نشد دروغ گفتم.
با اکراه یه نگاه به وضعیت الانم انداختم.
این چه وضعیه آرام؟
پاهام‌و بیشتر به زیر میز بردم.
با نشستن دنیل بهش نگاه کردیم.
یه لیوان بزرگ آب پرتغال‌و بهم داد که تشکری کردم.
یه اشاره به پشت سرم کرد.
– رادمان خوب با خواهرم صمیمی شده!
به زور لبخندی زدم.
– کلا رادمان زود با یکی صمیمی می‌شه، خواهرت شنا بلد نیست؟
– مامانم که یه دوره فرستادش یاد بگیره، نمی‌دونم بلد شده یا نه.
از حرص دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
دیدی گفتم؟
– چرا زیاد پیش نامزدت نمیری؟
یه کم از آبمیوم خوردم.
– بیخیال.
– دعواتون شده؟
باز تکرار کردم: بیخیال.
– پس شده، راستش خیلی دلم می‌خواد یکی گیر منم بیاد که به جای پولم خودم‌و بخواد.
– پولداری همینه دیگه، نمی‌شه به کسی اعتماد کرد.
سری تکون داد و یه کم از محتوای شفاف توی لیوانش‌و خورد.
با دستش که روی دستم نشست ابروهام بالا پریدند.
– اگه اذیتت کرد به خودم بگو دارم براش.
خندیدم.
– ممنون.
آروم آروم دستم‌و از زیر دستش بیرون کشیدم اما دستم‌و محکم‌تر گرفت.
– جدی دارم میگم، سعی کن دعواتون اوج نگیره اما اگه این اتفاق افتاد می‌تونی روی من حساب کنی بیای خونم، رادمانم برای اینکه ادب بشه نمی‌فهمه تو پیشمی.
شاید واقعا نظرش خیرخواهی بود اما از حرف‌هاش خوشم نیومد.
اینبار دستم‌و بیرون کشیدم.
– بازم میگم، ممنون.
– هرجور…
اما حرفش با بیرون کشیده شدن صندلی کنارم قطع شد.
طبق حدسم رادمان بود.
صندلیش‌و بهم نزدیک‌تر کرد و دست دور گردنم انداخت.
سارا کنار اون یکی برادرش که خالی بود نشست.
با لحنی که خوب حرصی بودنش‌و می‌فهمیدم گفت: خب خانمم گرسنت نیست بریم بالا؟
– نه عزیزم، اگه تو می‌خوای برو.
حرص تو نگاهش موج میزد.
– تو نبودی که می‌گفتی کلر داره چشم‌هام‌و می‌سوزونه؟
– بهش عادت کردم عزیزم.
با حرص سری تکون داد.
– که اینطور.
بعد دستش‌و بلند کرد و رو به خدمتکاره گفت: یه وودکا واسم بیار.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و آرنجم‌و به پهلوش زدم.
– وودکا نه.
بهم نگاه کرد.
– نه عزیزم؟ شامپاین چطور؟ ویسکی خوبه؟ زیاد بخورم چطوره؟ بعدازظهر که خوابت نمیاد؟
خون خونم‌و می‌خورد.
منظورش‌و خوب می‌فهمیدم.
– شایدم دوست داشته باشم تو بخوری.
دستش‌و به شدت از دور گردنم برداشتم.
– هر کوفتی می‌خوای بخوری بخور، اصلا به من چه؟
بازم دستش‌و دور گردنم انداخت.
حتی تو رفتارشم حرص‌و می‌شد دید.
– اوه عزیزم، باز خشن شدی؟
دوباره دست بلند کرد و گفت: دوتا وودکا.
غریدم: رادمان؟
بهم نگاه کرد.
-‌ عوضش کنم؟
چشم‌هام‌و بستم و دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
دنیل: بسه رادمان! دعوا کردید الانم آشتی کنید.
رادمان: این قضیه خصوصیه پسر دایی جون.
چشم باز کردم و دستش‌و پس زدم.
خواستم بلند بشم اما باز روی صندلی نشوندم و یه پاشم روی پام انداخت.
نگاه تندی نثارش کردم اما یه ذره هم از رو نرفت.
خدمتکاره اومد و دوتا لیوان روی میز گذاشت.
به یکی از لیوان‌ها اشاره کرد.
– بخور عزیزم.
عصبی گفتم: بسه!
یه دفعه هردو مچ‌هام‌و با یه دستش گرفت و لیوان‌و برداشت.
– یا بخور یا به زور می‌کنم توی حلقت.
تقلا کردم و داد زدم: این کارت یعنی چی؟
صدای معترض دنیل بلند شد: رادمان!
سعی کرد محکم بگیرتم.
– شاید دوست دارم حالت مستیت‌و ببینم.
سعی کرد لیوان‌و به لبم نزدیک کرد.
با تموم توانم تقلا کردم.
صدای خشنش‌و کنار گوشم شنیدم.
– حتی به فکرتم نرسه با یکی از پسر دایی‌هام بپری آرام.
دیگه نفهمیدم چی‌کار می‌کنم.
با تموم توانم آرنجم‌و محکم زدم به صورتش که صدای دادش بلند شد.
خودم‌و از دستش آزاد کردم و با خشم بلند شدم‌.

صندلی‌و روی زمین پرت کردم و داد زدم: تو وقتی با سارا می‌پری اشکالی نداره نه؟ قصدت دقیقا چیه؟ هان؟
انگشت اشارم‌و طرفش گرفتم و با صدایی که از خشم می‌لرزید گفتم: دیگه سمت من نیا رادمان، دیگه نبینم دستی‌و بهم بزنی که به صد نفر دیگه هم خورده.
با نگاه‌هایی که خون ازش می‌بارید درحالی که خم شده بود و بینیش‌و گرفته بود نگاهم کرد.
عقب عقب رفتم و داد زدم: یکی در رو باز کنه می‌خوام برم.
همه بهمون نگاه می‌کردند.
جاوید: آروم باش دختر، می‌شینیم حرف می‌زنیم، با…
با جرئت داد زدم: میگم در رو باز کنید، حرفم‌و واضح زدم.
اخم‌هاش به هم گره خوردند.
– منم حرفم‌و واضح زدم، بیا بشین ببینم چی شده.
هر لحظه امکان داشت از عصبانیت بلند داد بزنم ” من دختر همونیم ‌که از حسادت می‌خواستی مادرش‌و بکشی، درست شبیه اونم پس به من دستور نده که ازت یه مقدارم حساب نمی‌برم!”.
– واقعا فکر کردید زیر دستتونم که بهم دستور می‌دید؟
صدای معترض لادن بلند شد: آرام!
جاستین با اخم‌های درهم گفت: اول اینکه درست صحبت کن دختر جون، دوم اینکه بدون وسط خانواده‌ی مایی پس حق بی‌احترامی به هیچ کدوم از ماها رو نداری مخصوصا رادمان.
حس غریبی و بی‌کسی بند بند وجودم‌و پر کرد.
اشکم به عصبانیت توی چشم‌هام اضافه شد.
به رادمان نگاه کردم.
– دارم کم کم ازت بی‌زار میشم رادمان، بابام راست می‌گفت، تو هم شبیه باباتی.
یه دفعه بلند شد و صندلی‌و به کنارش پرت کرد.
خون کم زیر بینیش‌و پاک کرد و به سمتم اومد که از طرز نگاهش به عقب رفتم اما بازم سکوت نکردم، چون دلم زیادی پر بود.
– حالا می‌فهمم مامانم کنار بابات چی کشیده!
غرید: وسط جمع ببند دهنت‌و آرام.
با بغض و عصبانیت گفتم: اگه نبندم چی؟ می‌کشیم؟ شایدم زندانیم کنی.
خندیدم.
– شایدم حرف توی هواپیما‌ت‌و عملی کنی!
یه قطره اشک روی گونم چکید.
– من دیگه آب از سرم گذشته رادمان، خسته‌ی خستم، تنها چیزیم که از خودم دارمم ازم بگیر، برام مهم نیست.

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا