" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۲

رمان معشوقه جاسوس

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

#آرام

پتو رو از روی سرم برداشتم و با چشم‌های ریز شده بخاطر نور نگاهی به کنارم انداختم.
رادمان نبود!
بعد از اینکه کش و قوسی به بدنم دادم از جام بلند شدم و توی دستشویی رفتم.
کارام‌و که انجام دادم بیرون اومدم و موهام‌و شونه کردم.
از بین لباس‌ها یه آستین بلند یقه اسکی سفید برداشتم و با شلوار لی مشکی پوشیدم.
بهتره جلوی این چشم ناپاکا پوشیده بپوشم.
کارم که تموم شد از اتاق بیرون اومدم.
از پله‌ها پایین رفتم.
کسی توی هال یا بهتره بگم سالن نبود.
نگاهی به ساعت ایستاده انداختم.
نه بود.
هیچوقت از طراحی سلطنتی واسه خونه خوشم نمیاد.
وارد قسمت غذاخوری شدم اما با چیزی که دیدم همین اول صبحی حرص به جونم افتاد.
رادمان و اون دختره سارا تنها بودند و صبحونه می‌خوردند.
رادمان یه چیزی گفت که دختره خندید اما نگاهشون که بهم افتاد سعی کردند جدی باشند.
به کنارش اشاره کرد.
– بشین عزیزم.
با اخم‌های درهم نگاه ازش گرفتم و بخاطر وجود دختره کنارش نشستم.
نیم نگاهی بهش انداختم.
لقمه‌ای گرفت و خورد.
خدانکنه که چیزی بین تو و اون دختره باشه رادمان؛ خدانکنه که به عنوان یه عروسک خیمه شب بازی آورده باشیم اینجا.
سعی کردم وجود ملتهبم‌و آروم کنم و با آرامش صبحونه بخورم.
چیزی نگذشت که پدربزرگه هم بهمون ملحق شد و بعد از سلام و صبح بخیر گفتنمون مشغول صبحونه خوردن شد.
همه‌ی دایی‌هاش رفته بودند خونه هایی که خودشون اینجا دارند الا این دختره.
البته پدربزرگه میگه که بیشتر اوقات اینجاست و پیششه.
یه جورایی جای دخترش یعنی مامان رادمان‌و واسش پر کرده و همین می‌ترسونتم که رادمان بخاطر شباهت اسم و یه ذره چهره‌ش به مامانش به سمتش کشش پیدا کنه.
تا دم در ساختمون بابابزرگه رو همراهی کردیم.
کمکش کردند سوار ماشین باشه.
– وقتی برگشتم می‌خوام حسابی باهم حرف بزنیم.
رادمان با لبخند گفت: حتما، چند ساعت دیگه می‌بینمتون.
توی نگاه بابابزرگه محبت خالص موج میزنه، درست برعکس رادمان.
با اینکه می‌خواسته مامانم‌و بکشه باعث نمیشه که بخوام رادمان انتقام بگیره، چون می‌دونم اول به خودش ضربه میزنه و بعد اونا.
تا وقتی که ماشین ازمون دور بشه بینمون سکوت حاکم بود تا اینکه اون دختره سارا شکستش.
– نظرتون چیه بیلیارد بازی کنیم و بعدم بریم نیویورک گردی؟
تا اومدم مخالفت کنم رادمان گفت: خیلی هم ‌عالی! سالن کجاست؟
لبخند عمیقی رو لب دختره نشست و چرخید و به طرفی اشاره کرد.
نفس پر حرصی کشیدم.
اون دوتا بدون اینکه توجه کنند منی هم هستم باهم هم قدم شدند.
پوزخند تلخی روی لبم نشست.
وارد اتاق بیلیارد شدیم.
یه بار داشت و دوتا هم میز بیلیارد.
تو قفسه‌های بار انواع و اقسام مشروب‌ها رو می‌تونستی پیدا کنی.
تعدادی لیوانم به طور برعکس به گوشه‌ی اپنش آویزون شده بود.
رادمان دوتا چوب برداشت.
خیال کردم یکیش‌و بهم میده اما با گرفتنش رو به روی دختره جا خوردم.
دختره نگاهی بهم انداخت.
– آم رادمان جان، آرام بلد نیست؟
رادمان بهم نگاه کرد.
– بلدی؟
به زور خودم‌و ‌جمع کردم.
– آره، مامان و بابام هردوشون بلد بودند بهم یاد دادند.
آهانی گفت اما بازم چوب‌و به دختره داد.
انگار یکی قلبم‌و گرفت و محکم فشارش داد.
– پول بذاریم وسط؟
دختره نگاه کوتاهی بهم انداخت و با دیدن اینکه دید چه حالی شدم لبخندی به رادمان زد.
– چندان با پول موافق نیستم، می‌تونیم سر ناهار شرط ببندیم، چطوره؟
رادمان رک‌و برداشت.
– حله.
صندلی تک پایه‌ی بار رو بیرون کشیدم و با غم وجودم چشم‌هام‌و بستم.
می‌خوام ببینم تا کجا می‌خوای پیش بری نامرد.
هدفت چیه؟ شکستن من؟ زجر دادن من؟
اما چرا؟ بخاطر تلافی کردن دروغ‌هام؟
روی صندلی نشستم و سرم‌و روی دست‌هام گذاشتم.
صدای خنده‌ها و حرف زدن‌هاشون مثل مته توی سرم فرو می‌رفت.
باشه رادمان خان، منم می‌دونم چی‌کار باید بکنم.

#نفس

با تب و تاب قلبم دم کافه وایسادم و چشم‌هام‌و بستم.
بعد از اینکه رو خودم مسلط شدم توی کافه رفتم و چشم چرخوندم تا اینکه با صداش پیداش کردم.
نفس پر استرسی کشیدم، بند کیفم‌و توی مشتم فشار دادم و به سمتش رفتم.
با لبخند بلند شد و صندلی‌و واسم بیرون کشید.
– سلام.
نشستم.
– سلام.
میز رو دور زد و رو به روم نشست.
– دلم برات تنگ شده بود.
چیزی نگفتم و نگاهم‌و به دستم دوختم.
با کمی مکث سر بلند کردم و گفتم: چی‌کارم…
نگاهم به دستش افتاد.
– دستت چی شده؟
به زیر میز بردش.
– چیز خاصی نیست، نگران نباش.
رک گفتم: نگران نیستم فقط کنجکاوم بدونم.
ابروهای کشیدش کوتاه بالا پریدند اما کمی بعد اخم ریزی روی پیشونیش نشست.
– تو نبود من رایان که اذیتت نکرد؟
به صندلی تکیه دادم.
– نه.
-‌ متعجبم که آزادت کرد!
نیشخندی زدم.
– من باید در رابطه با تو این حرف‌و بزنم.
خواست حرفی بزنه اما با نزدیک شدن گارسون سکوت کرد.
– چی میل دارید؟
نگاهی بهم انداخت.
– چی می‌خوری؟
بدون رو دروایسی گفتم: هات چاکلت.

رو کرد سمت گارسون.
– دوتا هات چاکلت.
یادداشت کرد.
– دیگه؟
آرمین: همین.
گارسونه سری تکون داد و رفت.
نگاهمون‌و به سمت هم سوق دادیم.
– خب، حرفت‌و بزن.
– خودت چی حدس میزنی؟
با ابروهای بالا رفته گفتم: ببخشید که علم الغیب ندارم!
– یعنی تو این مدت اصلا احساسم‌و نسبت بهت نفهمیدی؟
پوزخندی زدم.
– احساست جز هوا و هوس چی می‌تونه باشه؟
اخم‌هاش درهم کشیده شد.
– من اگه تو رو واسه این می‌خواستم که الان زن بودی!
– برو سر اصل مطلب.
– آزادت کردم چون می‌دونستم چقدر داری زجر می‌کشی، به نظرت واسه چی داشتم تلاش می‌کردم کلا تو رو از رایان بگیرم؟ چون می‌خواستم از دستش راحتت کنم و بفرستمت ایران.
با تمسخر خندیدم.
– خیرم بودی و خبر نداشتم؟!
اخمش عمیق‌تر شد.
– جدی باش نفس، باید بفهمی دوست دارم که الان اینجام.
بدون اینکه حالتی توی چهرم تغییر کنه گفتم: خب؟
از بی‌عکس العمل بودنم جا خورد.
– یعنی چی خب؟
کیفم‌و گرفتم.
– اصلا من دارم میرم.
خواستم بلند بشم که این دفعه صداش رگه‌ی عصبی پیدا کرد.
-‌تا حرف‌هام تموم نشه جایی نمیری.
کیف‌و روی میز کوبیدم.
– اول اینکه اینطور با من حرف نزن، من دیگه یه برده نیستم، دوم اینکه زودتر حرف‌هات‌و بزن می‌خوام برم، می‌خوام شام کنار خانوادم باشم.
چشم‌هاش‌و بست و نفس عصبی کشید.
– ببین نفس.
چشم باز کرد.
– من می‌خوام بیام خواستگاریت.
با ابروهای بالا رفته خندیدم.
– ‌چی؟
اما نگاهش حسابی جدی و مصمم بود.
– ته حرفم‌و بهت زدم.
پوزخندی زدم.
– من با یه خلافکار ازدواج نمی‌کنم، شاید حجاب واسم مهم نباشه اما مال حروم خور نیستم.
کمی خیره نگاهم کرد و بعد به حرف اومد.
– ازش دست می‌کشم.
تعجب کردم.
– می‌تونم بهت قول بدم، حتی تضمین کنم.
قاطعانه گفتم: من نمی‌خوامت آرمین، قرار نیست بین ما اتفاق خاصی بیوفته.
از جام بلند شدم اما یه دفعه مچم‌و گرفت و به سمت خودش کشوندم که از ناگهانی بودنش هینی کشیدم.
اینبار نگاهش طوفانی بود.
– نگفتم بری…
با تن صدای بالاتری ادامه داد: گفتم؟
سریع نگاهی به اطراف انداختم.
توجه عده‌ای بهمون جلب شده بود.
سعی کردم مچم‌و آزاد کنم.
– ولم کن آبرو ریزی نکن.
با همون حالت از جاش بلند شد و تو صورتم لب زد: نمی‌خوایم؟ چرا؟ عوضیم؟ دختربازم؟ بهم اعتماد نداری؟ کدومش؟
می‌خواستم بگم عوضی که هستی اما از طرز نگاهش جرئت نکردم.
عصبی گفتم: هیچ ربطی به این‌ها نداره، دلم باهات نیست آرمین، می‌فهمی؟
فکش قفل شد.
– نگو که به اون رایان دل بستی!
برخلاف واقعیت گفتم: نه، حالا هم ولم کن.
عصبی خندید.
– نه؟ باور کنم؟
دهن باز کردم حرفی بزنم اما مانعم شد.
– ببین چی میگم، تا فردا بهت فرصت میدم درموردش فکر کنی، خوبم فکر کنی، می‌دونی که اگه به اختیار انتخابم نکنی مجبورت می‌کنم.
عصبانیت تو وجودم شعله کشید.
غریدم: تو حق این‌و نداری! تو هیچ جایی توی زندگیم نداری و نخواهی داشت.
این‌و گفتم و به شدت دستش‌و پس زدم.
کیفم‌و برداشتم و با تنی گر گرفته از خشم تند به سمت در رفتم.
صدای دادش بلند شد: باشه نفس خانم اما من آرمینم، همونی که هیچوقت نمی‌بازه.

#آرام

به بهونه‌ی حموم حولم‌و برداشتم.
– من جایی نمیام، تو برو.
خواستم وارد بشم اما گرفتم و به عقب پرتم کرد.
به کمد اشاره کرد.
– زود باش آماده شو.
با یه دنیا دلخوری گفتم: برو بچسب به همون دختره، فکر کنم چشمت‌و گرفته.
خیره نگاهم کرد و چیزی نگفت.
بغض مسخره‌ای توی گلوم افتاد.
– تو عاشق نیستی، هیچوقت نبودی، با اینکه بهت دروغ گفته بودم اما عشق من خالص‌تره.
سکوتش‌و که دیدم با بغض پوزخندی زدم.
– معلومه که حرفی نداری بزنی، تو یه نامرد…
بغض یه لحظه قدرت تکلم‌و ازم گرفت.
– واسه خودم متاسفم که عاشق آدمی مثل تو…
یه دفعه مچم‌و گرفت و به سمت خودش کشوندم، بلافاصله دستش‌و روی دهنم گذاشت و نذاشت حرفم‌و کامل کنم.
با چشم‌های لبریز از اشک نگاهش کردم.
-‌اگه اینجام فقط بخاطر انتقامه، نه عشق و عاشقی.
پوزخندی زد.
– اونم کی؟ دختر یکی از اون‌هایی که چشم دیدنشون‌و ندارم؟ گفتم نقشه‌ای دارم، یادته؟
با بغض سر تکون دادم.
– این جزوی از نقشمه، از طریق دختره می‌خوام وارد دم و دستگاهشون بشم، قراره بد زمینشون بزنم پس باید دقیق باشم.
زیر دستش نامفهوم گفتم: یعنی می‌خوای…
دستش‌و برداشت.
– می‌خوای دختره رو عاشق خودت کنی؟
– آره.
بغضم سنگین‌تر شد.
– پست بازی‌و بذار کنار، اون گناهی نداره، می‌دونی شکستن چقدر سخته؟
بی‌رحم لب زد: واسه رسیدن به خواستم حاضرم همه کِسیو قربانی کنم.
اشک دیدم‌و تار کرد.
– حتی من؟
چیزی نگفت.
– حتی من رادمان؟ هان؟ می‌خوای دختره رو عاشق خودت کنی؟ اما این وسط منم قربانی میشم، منم دق می‌کنم و می‌میرم.
غرید: این‌و بهت گفتم تا بدونی همش تظاهره آرام، پس بیخیال باش.

با بغض لب زدم: تو چی می‌فهمی از اینکه دست کسی که عاشقشی به یکی دیگه بخوره و بهت کم توجهی کنه چه حسی داره؟ هان؟
– باید تحمل کنی، چاره‌ای نداری.
برای فهموندن حسم بهش گفتم: پس تو هم باید تحمل کنی منم برم واسه الیور نقش عاشقا رو بازی کنم.
یه دفعه خون جلوی چشم‌هاش‌و پر کرد و درکمال ناباوری چنان سیلی‌ای ازش خوردم که به سختی تعادلم‌و حفظ کردم تا نیوفتم.
یقم‌و گرفت و غرید: نگاهت سمت فرد دیگه‌ای نره آرام، فهمیدی؟
چند قطره اشک لجوج بی‌اجازه روی گونه‌هام سر خوردند.
بهش نگاه کردم و با صدای لرزون از بغض گفتم: تلخ شدی، زهر شدی، دیگه حتی نمیشه باهات حرف زد رادمان! این انتقام فقط عشقمون‌و از یادت نبرده، زندگی‌و هم از یادت برده و کورت کرده، دست بردار از این قاتل خاموش که هر لحظه بیشتر از قبل وجود و انسانیتت‌و می‌کشه.
با کمی مکث گفت: تو چی می‌فهمی از حس من؟ من با حس انتقام بزرگ شدم و زندگیم‌و واسه پیدا کردن قاتل مادرم گذروندم، حالا که پیداش کردم دست از سرش برنمی‌دارم، نه تنها از اون بلکه از تموم کسایی که به اون جریان ربط داشتند، من تا زهرم‌و نریزم آروم نمیشم.
این‌و گفت و روی زمین پرتم کرد که از درد زانوهام آخ آرومی گفتم.
پیرهن و شلواری‌و کنارم انداخت.
– ‌بلند شو آماده شو، وقت ناهاره گرسنمه، زود باش.

#نفس

اونقدر ذهنم درگیر بود که نمی‌فهمیدم چجوری دارم پوست کنار ناخونم‌و با دندون می‌کنم.
وقتی به خودم اومدم که انگشتم حسابی سوخت و از سوزشش وجودم ضعف رفت.
چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم و شستم‌و توی مشتم فشار دادم.
لعنت بهت آرمین.
با صورت درهم خم شدم و دستمال کاغدی‌و از روی میز برداشتم و دور شستم پیچوندم.
به گوشیم که توی شارژ بود نگاه کردم.
آرام بخاطر پیدا کردن من خودش‌و تو هر خطری انداخت، پس چرا من غرورم‌و نذارم زمین و به آرمین زنگ نزنم؟
گوشیم‌و برداشتم و شماره‌ی آرمین‌و آوردم.
انگشتم‌و نزدیک سیم یک نگه داشتم.
نفس عمیقی کشیدم.
عزمم‌و جمع کردم و بهش زنگ زدم.
دستم‌و روی قلبم که ضربانش هر لحظه بیشتر می‌شد گذاشتم و چشم‌هام‌و بستم.
به چهار بوق نکشیده صداش توی گوشم پیچید.
– سلام.
با کمی مکث گفتم: سلام.
چند ثانیه سکوت بینمون حاکم شد تا اینکه خودش به حرف اومد.
– حالت خوبه؟ مشکلی پیش اومده؟
– نه.
– فکرات‌و کردی؟
– درمورد اون نمی‌خوام حرف بزنم.
– راحت حرفت‌و بگو.
چشم باز کردم و از جام بلند شدم.
– تو با یه نفر به اسم رادمان شاهرخی دشمنی درسته؟
صدای متعجبش بلند شد.
– تو از کجا می‌دونی؟
– می‌دونم دیگه.
صداش کمی جدی شد.
– از کجا؟
سوالش‌و بی‌جواب گذاشتم و گفتم: می‌دونی کجاست؟
– واسه چی؟ چی‌کارش داری؟ از کجا می‌شناسیش؟
حالا صداش کاملا جدی شده بود.
– سوال نپرس دیگه، جوابم‌و بده.
– به یه شرط جوابت‌و میدم.
اخم‌هام در هم رفت.
– چه شرطی؟
– رو در رو باهم حرف بزنیم، الان کار دارم، فردا میای به این آدرسی که میدم.
عصبی گفتم: عمرا!
– باشه، من فردا آخرشب دارم برمی‌گردم نیویورک پس سوالت بی‌جواب بمونه.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– از کجا باور کنم که می‌دونی؟
– می‌تونی باور نکنی، اما می‌دونم، آدرس‌و واست می‌فرستم.
و بلافاصله صدای آزار دهنده‌ی بوق توی گوشم پیچید.
با جیغ خفه‌ای گوشی‌و روی تخت پرت کردم و دستم‌و توی موهام فرو بردم.
عمرا اگه بیام، عمرا اگه بهت اعتماد کنم.
***********
فقط بخاطر آرام.
شجاعتم‌و جمع کردم و توی ماشین نشستم.
– اومدم، خوبه؟ شرطت اوکی شد؟
عینک دودیش‌و از روی چشم‌هاش برداشت و با لبخندی که انگار پیروزی توش موج میزد نگاهم کرد.
– می‌دونستم میای.
با تمسخر گفتم: چه باهوش! حالا جواب سوال‌هام.
– با اون پسره چی‌کار داری؟
با حرص گفتم: قرار بود جواب سوالم‌و بدی نه اینکه خودت سوال بپرسی!
آرنجش‌و به صندلیم تکیه داد.
– تا نفهمم از کجا می‌شناسیش جوابی بهت نمیدم.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– باشه.
کیفم‌و تو مشتم گرفتم و چرخیدم تا در رو باز کنم اما با زدن قفل مرکزی دلم هری ریخت.
– با پای خودت اومدی توی ماشین اما بی‌اجازه‌ی من نمی‌تونی بری بیرون.
به سمتش چرخیدم.
– از جون من چی می‌خوای؟ هان؟
نگاه گستاخش کوتاه لبم‌و شکار کرد که بی‌اراده ازش دورتر شدم.
– این همه سال تنها بودم، حتی فرصت نمی‌کردم دوست دختر داشته باشم اما برعکس، داداشم، هر چیزی می‌خواست سه سوته‌ای ردیفش می‌کرد و تموم کارای سخت‌و می‌سپرد به من تا وقتش آزادتر بشه.
پوزخندی زدم.
– پس خیلی احمقی که هنوزم ازش حساب می‌بری!
– اون برادرمه نفس، جز اون و بابام هیچ کسی‌و ندارم.
– می‌تونی بری پیش بابا بزرگت.
با خنده پوزخندی زد و درست نشست.
– کی؟ بابابزرگی که حالا با پیدا شدن پسر دخترش یادش رفته مایی هم هستیم؟
ابروهام بالا پریدند.
– مگه قبلا کجا بوده؟
پوفی کشید.
– قضیه‌ش مفصله.
با چرخوندن سوئیج و روشن کردن ماشین نفس تو سینم حبس شد و سریع گفتم: کجا؟ همینجا خوبه.
– یه چیزی بخوریم.
به در زدم.
– در رو باز کن می‌خوام برم، من باهات هیچ جایی نمیام.
اما بی‌توجه بهم به راه افتاد و پاش‌و روی گاز گذاشت.
– اول یه چیز می‌خوریم بعد حرف می‌زنیم.
نفس عصبی کشیدم و نگاه ازش گرفتم.
رو به روی یه آبمیوه فروشی وایساد.
– اگه می‌خوای می‌تونم ببرمت پیشش.
– پیش کی؟
– پسره.
ابروهام بالا پریدند.
– اما تو ایران نیست.
– می‌دونم.
– می‌خوای؟
اخم کردم.
– تو فقط بگو کجاست.
– نزدیک نیست، خیلی دوره.
اخم‌هام بیشتر به هم گره خوردند.
معلوم نیست آرام‌و برداشته کجا برده پسره‌ی عوضی.
– ببرمت؟
– مامان و بابامم همراهم میان.
– پس زنم شو.
از یه دفعه‌ای گفتنش حسابی جا خوردم.
کم کم اخم‌هام‌و توی هم کشیدم و قاطعانه گفتم: نه.
خونسرد در رو باز کرد.
– ‌باشه.
پیاده شد و قفل ماشینم زد که نفس پر حرصی کشیدم.
رایان بفهمه الان اینجا پیششم فکر کنم اول میاد ایران بیچارم می‌کنه بعد میره نیویورک.
با فکری که به ذهنم رسید لبخند محوی روی لبم نشست.
نکنه اینطوری بتونم بکشمش ایران؟
بهش زنگ می‌زنم میگم آرمین اینجاست و اومده پا پیچم شده.
لبخندم پررنگ‌تر شد.
برم خونه بهش زنگ میزنم.
گوشیم‌و بیرون آوردم و رمزش‌و زدم.
توی اینستا رفتم و پیج رایان‌و باز کردم.
فقط شش تا عکس پست کرده بود.

به قول آقاجون خدابیامرزم هر پسری که اهل کار و زحمت باشه وقت این سوسول بازی‌های عکس گذاشتن تو اینستا رو نداره و کمتر تو کوچه و خیابون میشه دیدش.
این تفاوت پسرای کاری با پسرای ولگرد و دوست باز خیابونیه.
رایان با اینکه اون کسی که بزرگش کرده پولدار بوده اما خودش تلاش کرده و خودش‌و تا اینجا رسونده.
اشارم‌و روی عکسش کشیدم.
زودتر بیا ببینمت، دلم برات تنگ شده.
توی دایرکتش رفتم و واسش فرستادم: دلم واسه دیدنت تنگ شده، آخرشب که همه خوابند بیا تصویری حرف بزنیم.
آخرین بار یک ساعت پیش فعال شده.
با باز شدن قفل ماشین از اینستا بیرون اومدم و گوشیم‌و خاموش کرده توی کیفم گذاشتم.
با آرنج به شیشه زد که دیدم دوتا لیوان دستشه.
در رو باز کردم که یکیش‌و به سمتم گرفت.
ازش گرفتم.
هات چاکلت بود.
درم‌و بست و بعد توی ماشین نشست.
– خب؟
– چی خب؟
– جواب سوالم.
– تا نگی چیکار باهاش داری بهت نمیگم.
از حرص لیوان‌و تو دست‌هام فشردم.
کمی سکوت کردم و درآخر گفتم: یه امانتی دستش دارم یعنی خانوادم دستش دارند.
ابروهاش حسابی بالا پریدند.
– چه ارتباطی باهاش دارید؟
– ارتباط خوبی نیست، عمو و زن عموم دشمن باباشند، بعد اینکه یه چیزی دستشه که متعلق به عمو و زن عمومه، حالا فهمیدی؟
اما حالت تعجب تو نگاهش نخوابید.
– اون‌ها رو از کجا می‌شناسند؟
شونه‌ای بالا انداختم.
– کاش خودمم می‌دونستم.
– پس خیلی کنجکاو شدم عمو و زن عموت‌و بیینم.
– حالا کجاست؟
یه کم از هات چاکلتش‌و خورد.
– نیویورک.
بی‌اراده داد زدم: چی؟ بردتش نیویورک که چی بشه؟
با تعجب گفت: چته؟
نفس عصبی کشیدم و درست نشستم.
– ببرم خونه آرمین.
– اول هات چاکلتت‌و بخور می‌برمت.
به خیابون چشم دوختم و لیوان‌و به لبم نزدیک کردم.
زودتر از دست پسره نجاتت میدیم آرام؛ دوباره هممون دور هم جمع می‌شیم.
خودش که زودتر تمومش کرد به راه افتاد.
تا آخر که خوردم گفتم: کجا بندازم؟
ازم گرفت و درکمال تعجب شیشه رو پایین کشید که سریع به سمتش هجوم بردم و از دستش چنگ زدم.
– بی‌فرهنگ!
کوتاه نگاهم کرد و خندید.
– اصلا دستم باشه خودم می‌ندازم توی سطل آشغال.
یه نگاه بهش انداختم.
– می‌دونی خونمون کجاست؟
– گفتم که می‌دونم.
اوکی‌ای گفتم و به خیابون چشم دوختم.
یه لحظه دیدم تار شد که یه بار چشم‌هام‌و باز و بسته کردم.
اما بازم همین اتفاق‌و افتاد.
دستی به چشم‌هام کشیدم اما درست نشد که هیچ، تازه سر گیجه هم همراهش اومد!
دستم‌و روی داشبورد و اون یکشم روی سرم گذاشتم.
صداش بلند شد.
– خوبی؟
چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– نمی‌دونم چرا سرم داره گیج میره.
– سرت‌و تکیه بده به صندلی چشم‌هات‌و ببند خوب میشی.
همین کار رو کردم.
بدنم ضعف می‌رفت و اصلا حال خوبی نداشتم.
چشم باز کردم اما دنیا دور سرم چرخید که بی‌اراده زود به بازوی آرمین چنگ زدم.
– یه چیزیم شده آرمین، دارم از حال میرم.
کنار خیابون نگه داشت و بازوهام‌و گرفت.
دیدم تار بود و درست و حسابی صورتش‌و نمی‌دیدم.
سرم‌و به چپ و راست تکون دادم.
نفسم به زور بالا میومد.
زیاد نگذشت که کل وجودم بی‌حس شد.
پلک‌هام روی هم افتادند و به طور ناخواسته توی بغلش فرو رفتم.
دستش که دورم حلقه شد به زور لب باز کردم: به جای… اینکه ببریم بیمارستان… بغلم… کردی؟
– زود خوب میشی، نترس.
دیگه ذهنم قدرت تجربه و تحلیل حرف‌هاش‌و نداشت و حسابی گیج می‌زدم.
زمزمه‌وار گفتم: آرمین…
صدام هر لحظه ضعیف‌تر می‌شد.
– کار… توعه… نه؟
سعی کردم دستم‌و بالا بیارم تا پسش بزنم اما هنوز یه سانت بالاتر نیومده بازم افتاد.
نفس عمیقش‌و توی موهام حس کردم.
– نمی‌ذاشتی بغلت کنم، عجب آرامشی داری و اونوقت خودت‌و ازم محروم می‌کنی.
سرم سنگین‌تر از قبل شد و دیگه چیزی نفهمیدم.

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا