" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۱

رمان معشوقه جاسوس

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

دست‌هاش‌و از هم باز کرد و سرخوش بلند گفت: از عکسات خیلی جذاب‌تری خواهرزاده!
رادمان با لبخند به سمتش رفت.
– ‌سلام دایی جان.
به هم که رسیدند مرده زودتر بغلش کرد و محکم به کمرش زد.
– دلم واسه دیدنت داشت پر پر میزد.
ازش جدا شد و بازوهاش‌و محکم گرفت.
– نمی‌دونی این همه سال چجوری در به در دنبالت گشتیم.
بابا بزرگه به سمتشون چرخید.
– سایمون، گذشته رو پیش نکش.
داییه سری تکون داد و رو به رادمان گفت: ببخشید که دیر کردیم، تو ترافیک موندیم.
رادمان سوالی نگاهش کرد.
– موندیم؟
داییه: مگه فقط یه دایی داری؟
به عقب چرخید که هم زمان باهاش چهار نفر که دو نفرشون محافظ بودند وارد محوطه شدند و دست یکی از محافظا هم جعبه‌ی گل فوق العاده خوشگلی بود.
نگاهم رو دو نفر جلویی که یکیشون از موهای نیمه سفیدش معلوم بود بزرگ‌تره چرخید.
از وسط جمعیت گذشتند.
نگاهم تو نگاه داییه گره خورد که ابروهاش بالا پریدند و به سمتم اومد.
– بانوی جوان! فکر کنم باید نامزد رادمان باشی، درسته؟
پاهام‌و جفت کردم.
– بله.
بهم که رسید دستش‌و دراز کرد.
تردید داشتم که باهاش دست بدم اما درآخر دستم‌و بالا آوردم و باهاش دست دادم.
– سایمونم، دایی وسطی رادمان.
صداهای خوش و بشی از پشت سرش بلند شد.
– خوش بختم، منم آرامم.
لبخند عمیق‌تری زد و بعد از اینکه کمی نگاهم کرد به عقب برگشت.
رادمان چرخید و دستش‌و دراز کرد.
– بیا عزیزم.
جو برام بیش از حد سنگین بود.
آروم به سمتش رفتم.
بهش که رسیدم دستم‌و گرفت و بهم اشاره کرد.
– نامزدم آرام.
با اون دستم دست رایان‌و که اون یکی دستم‌و گرفته بود گرفتم.
– آم… سلام.
کل صورتم از سرما انگار بی‌حس شده بود.
همون‌طور بهم نگاه می‌کردند که سردرگم بهشون چشم دوختم.
با آرنج رادمان که تو پهلوم خورد بهش نگاه کردم.
با چشم و ابرو به دستم اشاره کرد و آروم لب زد: باید دست بدی.
هل کردم اما زود خودم‌و جمع کردم و دستم‌و بالا آوردم.
– از دیدنتون خوشحالم.
یکشون که معلوم بود خیلی جوون‌تر از همه‌ست باهام دست داد.
– جان، دایی کوچیک رادمان.
دست هم‌و ول کردیم.
– خوشبختم.
– همچنین.
همشون چه خوبم فارسی حرف می‌زنند!
نگاهم‌و به سمت اون یکی چرخوندم.
غرور حرص‌آوری توی نگاه و رفتارش دیده می‌شد اما عجیب چهرش یاد یکی می‌ندازتم.
دستم‌و بالا آوردم و سعی کردم جدی و مقتدرتر باشم.
باهام دست داد اما دستم‌و ول نکرد و گفت: جاستین، دایی بزرگ رادمانم.
تو صورتم دقیق‌تر از قبل شد.
– بدجور یاد یکی می‌ندازیم اما نمی‌فهمم کی.
اخمی روی پیشونیم نشست.
دستم‌و ول کرد و چند ثانیه بعد نگاهش‌و ازم گرفت.
دستش‌و روی شونه‌ی رادمان گذاشت و لبخندی زد.
– شبیه مامانتی.
لبخند ظاهری روی لب رادمان‌و دیدم که چجوری به غم شدید توی نگاهش جا داد.
چندبار به شونش زد.
– خوشحالم که دیگه اینجا پیشمونی، تا آخر پشتتیم، کسی نمی‌تونه بهت صدمه‌ای بزنه حتی بابات.
نگاه رادمان جدی شد و دستش‌و برداشت.
– خیلی ممنون دایی اما من نیاز به مراقبت ندارم.
داییه تا خواست حرفی بزنه صدای یه پسر که با لهجه‌ی آمریکایی بلند گفت” ببخشید دیر کردیم” مانعش شد.
همه به سمتش چرخیدند که با یه عده جوون رو به رو شدم.
شاید نوه‌هاشونند.
دایی‌ها کنار رفتند
جان: دختر و پسر دایی‌هاتند.
بهمون رسیدند اما با کسایی که چشم تو چشم شدم دلم هری ریخت و بی‌اراده سریع بازوی رادمان‌و گرفتم.
سریع بهش نگاه کردم.
اخم عمیقی روی پیشونیش بود و رو الیور و آرمین زوم کرده بود.
اینبار نفرت درونش نقاب نگاهش‌و برداشت و خود اصلیش‌و نشون داد.
الیور با لبخندی جلوتر از همه رو به رومون وایساد و دستش‌و دراز کرد.
-‌ خوش اومدی پسر عمه.
رادمان لبخندی که بیشتر به پوزخند شبیه بود زد و باهاش دست داد.
-‌ ممنون پسر دایی.
با نفرت به آرمین نگاه کردم.
ثانیه به ثانیه‌های اون شب تلخ و شوم بازم جلوی چشم‌هام رژه رفتند.
اونقدر عصبانیت به درون وجودم نفوذ کرد که به دقیقه نکشیده کوره‌ی آتیش شدم.
دست به جیب با لبخند مرموزی نگاهم ‌کرد.
نمی‌دونم چقدر بازوی رادمان‌و فشار دادم که یه دفعه مچم‌و گرفت و نزدیک گوشم لب زد: آروم باش.
چشم‌هام‌و بستم و نفس عصبی کشیدم.
-‌ و شما لیدی، اینطور که می‌گند نامزد پسر عمه‌ی مایی.
با صدای الیور چشم باز کردم و به زور لبخندی زدم.
– درسته و شما؟
دستش‌و دراز کرد.
– ‌الیور.
به اجبار باهاش دست دادم.
از نگاه‌هاش حالم به هم می‌خورد.
جوری با متانت رفتار می‌کنه که حس می‌کنی انگار بهترین آدم روی زمینه.
دستش‌و ول کردم.
تک به تک همه دست دادند و خودشون‌و معرفی کردند.
آرمین جلو اومد.
نگاهم به دست رادمان خورد که مشت شده بود.
– خیلی خیلی مشتاق دوباره دیدنت بودم پسر عمه.
رادمان با لبخند نفرت و عصبانیتش‌و پنهان کرد.
– منم همینطور پسر دایی.
به من نگاه کرد.
-‌ همینطور شما.
پوزخندی زدم.

نگاهم به دست باند پیچیش خورد.
واسه خالی کردن حرصم گفتم: اوه، انگار دستتون آسیب دیده!
با همون لبخند و نگاه نفرت انگیزش گفت: جا واسه نگرانی نداره.
دست رادمان‌و ول کردم و یه قدم بهش نزدیک شدم.
– که اینطور.
دستم‌و بالا آوردم که با کمی مکث با همون دستش باهام دست داد.
از عمد فشاری به دستش وارد کردم که اخم‌هاش درهم رفت و چشم‌هاش‌و روی هم فشار داد.
زود ولش کردم.
-‌اوه، معذرت میخوام، ببینید خونریزی نکرده باشه.
گونی گونی یخ انگار توی جگرم می‌نداختند.
چشم باز کرد و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
– نه، نگران نباشید.
صدای بابا بزرگه که کنار دایی‌ها بود بلند شد.
– خب، مهمونامون‌و سر پا نگه نداریم، بریم که قراره کلی رفع دلتنگی کنیم، رادمان جان، تو و بانوی جوان کنارت با من میاین.
به رادمان نگاه کردم.
سری تکون داد.
نگاهش‌و به سمتم سوق داد و دستم‌و گرفت.
صدای طبل و شیپور بلند شد.
تو صورتم خم شد و آروم گفت: دعوایی راه نمی‌ندازی، من بیشتر از تو از اون دو نفر متنفرم اما باید آرامش‌و خودمون‌و حفظ کنیم، زیاد طول نمی‌کشه تا همشون‌و شکست خورده و بیچاره ببینیم.
با اینکه از الیور و به خصوص آرمین نفرت داشتم اما نمی‌خواستم رادمان خودش‌و تو انتقام غرق کنه.
– بازی که راه انداختی خیلی خطرناکه رادمان!
نیشخندی زد.
– من عاشق خطرم خوشگلم.

#رایان

مدارک‌و روی میز انداختم.
هزار بار بهشون نگاه کردم و هر دفعه هم نفرت و کینه‌م بزرگ‌تر ‌شد.
واسه مطمئن‌تر شدنم خواستم بریم آزمایش دی ان ای بدیم.
از اونجایی که آزمایشگاهش یه جورایی تحت نفوذ خودمه قرار شده زودتر جواب‌و آماده کنند‌.
سرم‌و به صندلی تکیه دادم و با کلافگی‌ای که خودمم دلیلش‌و نمی‌دونستم چشم‌هام‌و بستم.
نمی‌دونم چرا حس می‌کنم خونه خیلی سوت و کور شده و انگار روح نداره.
با چند تقه که به در خورد سریع دستی تو موهای آشفتم کشیدم و مرتبشون کردم.
– بیا تو.
در باز شد که با دیدن بابا از جام بلند شدم.
– سلام.
اومد تو و درم بست.
با لبخند به سمتم اومد.
– سلام پسرم.
از پشت میز کارم بیرون اومدم و به صندلی‌های جلوم اشاره کردم.
– بشین.
– نه ممنون، زود باید برم، اومدم بگم که واسه مدتی باید بریم نیویورک.
اخمی روی پیشونیم نشست.
– چرا؟
بهم نزدیک‌تر شد.
– همه چیز رو ردیف کردم قراره بازم باند راه بندازیم اما این دفعه نه برای قاچاق.
سوالی نگاهش کردم.
– پس واسه چی؟
– اونجا کارای شرکتم‌و راست و ریست کردم، می‌خوام اونجا زندگی کنیم.
هنوزم ته ته قلبم یه ذره بهش شک داشتم.
– فقط همین؟
لبش‌و با زبونش تر کرد و با کمی مکث گفت: وقتش رسیده تموم دشمنامون‌و به خاک و خون بکشیم، احمدم قراره مدتی واسه کاراش بره نیویورک، مگه نگفتی می‌خوای جزو انتقام باشی؟
با شک نگاهش کردم.
– مگه نگفتی اول برادرم‌و پیدا می‌کنی؟
لبخند مرموزی روی لبش نشست.
– داداش زرنگت زودتر انتقام‌و شروع کرده!
گیج گفتم: یعنی چی؟
دست روی شونم گذاشت.
– یعنی اینکه اونجاست، به عنوان دوست تو دل دشمن.
ابروهام بالا پریدند.
– خواهرمم همراهشه؟
– آره.
اخم‌هام به هم گره خوردند.
– بهتره اون‌و برگردونیم پیش مامان، نباید درگیر کارای ما بشه.
سخت بود که بگم مامان و بابا اما به هر جون کندنی که بود می‌گفتم.
گوشیش‌و از توی جیبش درآورد و باهاش مشغول شد.
– نگران اون نباش، رادمان هواش‌و داره.
معترضانه گفتم: اما…
پرید وسط حرفم.
– راستی، عکس داداشتم توی گوشیم ریختم، می‌خوای ببینیش؟
نفسم‌و به بیرون فرستادم و شستم‌و به لبم کشیدم.
گوشیش‌و تکون داد.
– نمی‌خوای؟
دستم‌و دراز کردم که توی دستم گذاشت.
نگاهی بهش انداختم اما با کسی که دیدم چشم‌هام تا آخرین حد ممکن گرد شدند و با بهت بهش زل زدم.
زمزمه‌وار گفتم: اینکه…
سریع رو صورتش زوم کردم.
خود خودش بود!
یعنی دو شب پیش، پیش داداشم بودم؟
نگاه پر از بهتم‌و به بابا دوختم.
اخمی روی پیشونیش بود.
– خوبی؟
– من…
با چیزی که یه دفعه‌ای به ذهنم رسید تند گفتم: عکس خواهرم‌و داری؟
گوشی‌و ازم گرفت.
– باید ببینم عکس دو نفرشون‌و سیو کردم یا نه.
روی زمین ضرب گرفتم و با پوست لبم بازی کردم.
اگه دختر عموی نفس باشه چی؟
خیلی گذشت تا اینکه ابروهاش‌و کوتاه بالا انداخت و گفت: ایناهاش.
بدون اینکه بذارم به سمتم بگیره خودم زودتر ازش گرفتم و به صفحه نگاه کردم.
با دیدن اینکه حدسم درست بود دستم‌و روی دهنم گذاشتم.
خدایا یعنی نزدیک دو ماه دختر عموی خواهرم توی خونم بوده؟ یعنی دو شب پیش، پیش خواهرم بودم و کلی هم به هم تیکه انداختیم؟
– چیشده رایان؟ می‌شناسیشون؟
سر بالا آوردم و با صدای تحلیل رفته‌ای گفتم: آره دختر عموش دو ماه برده‌ی من بود.
بهت نگاهش‌و پر کرد و برای اولین بار ترسی توی عمق نگاهش دیدم.
با عجله گفت: الان کجاست؟
با یادآوریش روحم از زخم قلبم فشرده شد و گوشی‌و به طرفش گرفتم.
– رفته.

ازم گرفتش.
– عمو و زن عموی دختره هم اومدند اینجا؟
چرخی زدم و روی صندلی نشستم.
– منظورت مامان و شوهرشه؟
– آره.
نگاه ازش گرفتم و به زمین دوختم.
– نه.
با کمی مکث کنارم نشست.
– چرا دمق شدی پسر؟!
نفس پر غمی کشیدم.
بهش نگاه کردم و به زور لبخند کم رنگی زدم.
دیگه اون ترس توی نگاهش نبود.
– اینقدر به مامان نزدیک بودم و خودمم خبر نداشتم!
یه دستم‌و تو هر دو دستش گرفت.
– غصه نخور، به زودی می‌بینیش.
– خب اگه نرفته ایران بهش بگو بیاد اینجا.
سکوت کرد و با کمی مکث بلند شد.
– فعلا نه.
اخم ریزی کردم.
– چرا؟
– فقط بهم اعتماد کن رایان، بدون به نفع همتون دارم برنامه می‌ریزم، حالا هم بلند شو چمدونت‌و ببند و از همین امشب کارات‌و سروسامون بده.
نگاه ازش گرفتم.
– شما برو، من وقتی جواب آزمایشا اومد میام.
– با اون همه مدرک هنوزم بهم شک داری؟
نگاهم‌و به سمتش سوق دادم و سکوت کردم.
با تحکم گفت: چمدونت‌و آماده می‌کنی رایان، اوکی؟ ترتیب شرکت و هر چیزی هم که داری بده، واسه اقامت دائمی میریم، پس از همین امشب برنامه ریزی کن و کارات‌و اینجا درست کن که به مشکل برنخوری.
با حرص از جام بلند شدم.
– اما من اینجا کلی نفوذ دارم، بیام آمریکا میشم صفر!
– تو هنوز بابات‌و نشناختی رایان، برو نیویورک به هر کله گنده‌ای که می‌خوای اسم من‌و بگو ببین چجوری می‌شناسنم، تو هم پسرمی، کمتر از من نیستی، پس دیگه مخالفتی نشنوم.

#آرام

از اول مهمونی تا الان با هزار نفر دست داده بودیم و تک به تک خودشون‌و معرفی کرده بودند.
اینقدر دست دادم که حالم دیگه داره از دستم به هم می‌خوره بخدا.
ولمون کنید بابا! این بابابزرگه چقدرم آشنا داره آخه!
حالا که همه فکر صحبت بین خودشون بودند فرصت پیدا کردم و یه سیب برداشتم و گازی ازش زدم.
به آرنجی که به پهلوم خورد با اخم به رادمان نگاه کردم.
– چیه؟
با چشم به سیبم اشاره کرد.
– اینطور نخور، بذارش توی بشقاب تیکه‌ش کن.
نیشخندی زدم.
– دوست ندارم، یه جوری داری میگی انگار یه دختر دهاتیم که هیچی از با کلاس بودن نمی‌دونه، خوبه ناسلامتی خودمم پولدارم.
معترض نگاهم کرد.
به صورتش نزدیک شدم و لب زدم: کار به خوردن من نداشته باش.
نگاه ازم گرفت و نفس پر حرصی کشید.
به سمت میز چرخیدم.
همون‌طور که می‌خوردم به اطرافم نگاه می‌کردم.
چقدرم عمارتش بزرگه! یه دفعه خودشون توش گم نشند؟
از فکرم خندم گرفت.
نگاهم به تنها نوه‌ی دخترشون، سارا، خورد.
اصلا نگاه‌های خیرش‌و روی رادمان دوست نداشتم.
با اینکه حرف میزد ولی به رادمان نگاه می‌کرد.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
به رادمان نگاه کردم.
با ریتم آهنگ روی میز ضرب گرفته بود و به طرفی نگاه می‌کرد.
رد نگاهش‌و که گرفتم به آرمین و الیور رسیدم.
خدا اینجا بودن‌و به خیر کنه.
بازم رو کردم سمت دختره.
عه عه! بازم نگاه می‌کنه که!
نفس پر حرصی کشیدم و اینبار رادمان‌و به طرف خودم چرخوندم و دستم‌و دور گردنش انداختم که ابروهاش بالا پریدند.
– خسته نیستی؟ نمی‌خوای بخوابی؟ توی هواپیما یه لحظه هم چشم رو هم نذاشتی.
پهلوم‌و گرفت.
– تا این مهمونی مزخرف تموم نشه نمی‌تونیم.
با ابروهای بالا رفته گفتم: نمی‌تونیم؟
تو صورتم خم شد.
– محض اطلاع اینجا یه اتاق بیشتر بهمون نمیدند و برای اینکه لو نریم مجبوری کنارم بخوابی.
حرص نگاهم‌و پر کرد.
لبخندی کنج لبش نشوند.
– اینجا تماما دراختیار منی عسلم.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
خواستم دستم‌و از دور گردنش باز کنم اما گرفتشون و نذاشت.
– ناز نکن خانمم.
کلمه‌ی آخرش چنان دلم‌و زیر و رو کرد که سکوت کردم.
یه دستش‌و دور کمرم انداخت و اون یکیشم کنار صورتم گذاشت.
صورتش‌و نزدیک‌تر کرد.
– این نگاهت‌و دوست دارم.
سرش‌و کج کرد که در انتظار گرمی لبش چشم‌هام‌و بستم.
چیزی نگذشت تا اینکه انتظار سر اومد و وجودم غرق لذت شد.
بیشتر از هر چیزی دلتنگش بودم.
– سلام مجدد.
تا خواستم همراهیش کنم با صدای همون دختره سریع عقب کشیدم و تازه فهمیدم وسط یه عده جمعیتیم.
از خجالت لبم‌و گزیدم.
رادمان صاف وایساد و دستش‌و از دور کمرم برداشت.
– سلام.
بهمون نزدیک‌تر شد.
– راستش خیلی دوست دارم بدونم چجوری باهم آشنا شدید.
از عمد بازوی رادمان‌و گرفتم و بهش چسبیدم.
– اما ما دوست نداریم…
رادمان پرید وسط حرفم.
– راستش قضیه‌ش مفصله، من حالا حالاها اینجام، واستون تعریف می‌کنم.
لبخندی زدم.
– هر جور دوست داری، راستی باهامم رسمی حرف نزنید، ناسلامتی فامیلیم.
لبخند پر حرصی زدم.
رادمان: حتما، هر جور تو بخوای.
لبخندش عمیق‌تر شد و عقب عقب رفت.
– فعلا تا بعد.
بعدم چرخید و رفت.
با حرص گفتم: نگاه‌های دختره رو دوست ندارم، اصلا هم نمی‌خوام بهش نزدیک بشی.
وقتی دیدم هیچی نمیگه بهش نگاه کردم که دیدم خیره‌ی یه جاست و انگار توی فکره.
رد نگاهش‌و گرفتم اما رسیدم به دختره که اخم‌هام شدید به هم گره خوردند.
نیشگون محکمی از بازوش گرفتم که اوف بلندی گفت و با اخم‌های درهم دستش‌و روش گذاشت.
– چته؟
غریدم: نگاهات‌و از روش درویش کن.
بازم بهش نگاه کرد.
تا قبل از اینکه نیشگون دوم‌و بگیرم گفت: دختره سوژه‌ی مناسبیه.
با اخم گفتم: چی میگی؟
بهم نگاه کرد.
– بعدش بهت میگم.
با اخم‌های درهم نگاه ازش گرفتم و دست به سینه شدم.
نگاهم به آرمین آدم کش خورد.
می‌خندید و لیوان آب جویی توی دستش بود و ازش می‌خورد.
تک تک سلول‌هام نفرت توی وجودم‌و حس کردند.
آرام نیستم اگه تا اینجایی یه بلایی سرت نیارم.

#نفس

دو ساعت دیگه پروازمون بود و هر لحظه که بیشتر می‌گذشت از ندیدن رایان دیوونه‌تر میشدم.
اونقدر عاصیم کرد که دیگه مجبور شدم قبل از رفتنمون به مامان و بابام التماس کنم بذارند برای آخرین بار ببینمش.
هردوشون شدید مخالفت کردند اما دم زن عمو گرم که با اون حالش بازم ازم حمایت کرد و راضیشون کرد.
قلبم یه لحظه هم آروم نمی‌گرفت.
اگه بگه نمی‌خوام ببینمت چی؟
با نزدیک شدن نگهبانه تند و بی‌تاب گفتم: خب چی شد؟
– تازه از حموم بیرون اومدند، گفتند برید توی هال بشینید تا بیاین.
انگار دنیا رو بهم دادند.
خواستم برم اما بابا بازوم‌و محکم گرفت.
– فقط یه ربع نفس، فهمیدی؟
با اینکه زمان خیلی کمی بود گفتم: باشه.
سری تکون داد و ولم کرد.
نگاهم به زن عمو که به ماشین عمو تکیه داده بود خورد.
با لبخند تلخی نگاهم می‌کرد.

لبخند کم رنگی بهش زدم و بعد چرخیدم و تند به جلو رفتم.
نگهبانه هم پشت سرم اومد.
نگاهم‌و اطرافم چرخوندم.
حالا می‌فهمم چقدر دلم برای اینجا تنگ شده.
بعد از اینکه با خاتون سلام و احوال پرسی کردم توی هال برگشتم و با قلبی که بی‌خود و بی‌جهت تند میزد روی مبل نشستم.
نگاهم‌و به آسانسور دوختم.
تا بیاد انگار ثانیه‌ها کش میومدند و قصد دیوونه کردنم‌و داشتند.
همین که از آسانسور صدایی بلند شد با شتاب بلند شدم و با عجله سر و ضعم‌و مرتب‌تر کردم.
یه دستم‌و تو اون دستم فشردم.
در باز شد و بیرون اومد که با دیدنش برای بار هزارم عاشقش شدم و بی‌اراده اشک توی چشم‌هام حلقه زد.
انگار سعی می‌کرد نگاهش جدی باشه اما زیاد موفق نبود.
رو به روم که وایساد با یه ابروی بالا رفته گفت: راه گم کردی یا چیزی جا گذاشتی؟
کمی دست دست کردم اما آخرش فاصله‌ی بینمون‌و پر کردم و دستم‌و دور گردنش انداختم.
آخ که چقدر به گرمای تنش واسه آروم شدن احتیاج داشتم.
برخلاف اینکه فکر می‌کردم پسم میزنه دست‌هاش محکم دورم حلقه شدند که اشک بیشتری چشم‌هام‌و پر کرد.
-‌ دلم برات تنگ شده بود، داشتم دیوونه میشدم.
آروم لب زد: تو که داشتی می‌رفتی!
با غم گفتم: دو ساعت دیگه پروازمونه.
حصار دست‌هاش تنگ‌تر شد که دردم اومد اما دم نزدم.
– اما برمی‌گردم، قول میدم.
– نه.
زود عقب کشیدم.
– چی نه؟
با کمی مکث گفت: برنگرد چون نیستم.
دلم هری ریخت.
– کجا… کجایی؟
ولم کرد و یه قدم به عقب رفت که دست‌هام از دور گردنش جدا شدند.
– دارم میرم نیویورک.
– خب برمی‌گردی دیگه اونوقت…
– نه، برنمی‌گردم.
اشک چشم‌هام‌و پر کرد.
– میری زندگی کنی؟
سری تکون داد.
– چرا؟
– کارم اونجا طول می‌کشه واسه همین تصمیم گرفتم برم اونجا.
باز فاصله‌ی بینمون‌و پر کردم.
– خب میام اونجا.
– نه، نیا.
چقدر امروز نه‌هاش دردناک بودند.
بغضم گرفت.
– نمی‌تونم رایان، بخدا نبینمت دق می‌کنم.
دست‌هام‌و تو دست‌هاش گرفت.
– یه چیز می‌دونم که میگم نه، خودم میام ایران اما طول می‌کشه باید تحمل کنی.
اشک توی چشم‌هام واسه یه لحظه دیدم‌و تار کرد.
– رایان!
دو طرف صورتم‌و گرفت.
– نکن چشمات‌و اینجوری! بذار با خاطره‌ی خوش از هم دور بشیم.
چقدر جمله‌ش درد داشت!
دور بشیم؟
– رایان من نمی‌تونم زیاد تحمل کنم، آخه… آخه…
نتونستم بقیش‌و بگم که سکوت کردم.
سوالی نگاهم کرد.
– آخه چی؟
تنها خیره نگاهش کردم.
– راحت حرفت‌و بزن.
سرم‌و پایین انداختم.
– آخه…
عزمم‌و جمع کردم و سر بالا آوردم.
– آخه عاشقتم.
انگار انتظار چنین حرفی‌و ازم نداشت که اینقدر ماتش برد.
لبم‌و محکم به دندون گرفتم تا بلکه بغضم نشکنه.
کم کم اشک بیشتری توی چشم‌هاش جوشید و لبخندی روی لبش نشست.
سرش‌و جلو آورد و همین که گرمی لبش روی پیشونیم نشست بغضم بزرگ‌تر شد.
پیشونیش‌و به پیشونیم چسبوند و آروم زمزمه کرد: منم عاشقتم.
واسه یه لحظه نفسم بالا نیومد و با بهت عقب کشیدم.
نکنه گوشام اشتباه شنیدند؟
چشم‌هاش‌و باز کرد.
با یه دستش دست‌هام‌و گرفت و اون یکیشم کنار صورتم گذاشت.
– منم دوست دارم اما باید تحمل کنیم.
بغضم شکست که زود چشم‌هام‌و بستم.
تند گفت: گریه نکن نفس، بازم هم‌و می‌بینیم فقط یه کم طول می‌کشه.
با گریه دست‌هام‌و دور کمرش حلقه کردم و خودم‌و تو بغلش انداختم.
– دلم برات تنگ میشه رایان.
بغلم کرد و بغض کرده کنار گوشم گفت: دل منم برات تنگ میشه اما چاره‌ای نیست، کارم خیلی مهمه.
با بغض گفتم: حتی مهم‌تر از من؟
سکوت کرد که فهمیدم تو دو راهی سختی انداختمش.
دستش‌و توی موهام فرو برد و بالاخره لب باز کرد.
– نه اما باید انجام بشه، چون اگه اینکار رو نکنم شاید نتونم تموم فکرم‌و وقتم‌و واسه تو بذارم.
– مگه چه کاریه؟
– یه مسئله‌ی کاریه مهمه، درموردش سوال نپرس.
سرم‌و روی قفسه‌ی سینش کمی جا به جا کردم.
چطوری می‌تونستم ازش دل بکنم و برم؟
انگار اونم نمی‌خواست ولم کنه که کاری نمی‌کرد.
می‌دونستم بیشتر از یه ربع گذشته اما چه اهمیتی داره وقتی قراره مدت‌ها تو حسرت دیدنش باشم.
خودش سکوت بینمون‌و شکست.
– کیا همراهتند؟
بینیم‌و بالا کشیدم.
– همه چون قراره از اینجا بریم فرودگاه.
– برو بیارشون داخل.
با تعجب سرم‌و عقب کشیدم.
– چی؟
– میگم برو بیارشون داخل، نمی‌خوام دلخوری یا ناراحتی بخاطرت بینمون باشه، اینطور بهتره.
خوشحال از تصمیمش گفتم: باشه.
رهام کرد که اول گونش‌و محکم بوسیدم و بعد به طرف در دویدم.
اگه رابطه‌ی بینشون خوب بشه دیگه مخالفتی نمی‌کنند و اینطور مامان جبهه نمی‌گیره.

#رایان

از استرس دستم‌و مشت کردم.
قلبمم واسه دیدن مامانم بی‌قراری می‌کرد و آروم نمی‌شد.
مادری که بیست ساله ازش دور بودم و خودمم نمی‌دونستم.
اما چقدر سخته که نمی‌تونم بگم پسرتم و بغلش کنم.
بابا گفت اگه بفهمه پسرش منم دیگه هیچ برگ برنده‌ای واسه طلاق گرفتنش و برگشتنش پیشمون نداره.

نفس عمیقی کشیدم و بلند گفتم: خاتون وسایل پذیرایی‌و آماده کن.
صداش از توی آشپزخونه بلند شد.
– چشم آقا.
از ساختمون بیرون اومدم و بالای پله‌ها وایسادم.
از استرس مدام قدم می‌زدم.
نمی‌دونم چرا اینقدر دیر کردند یا شایدم من اینطور فکر می‌کردم.
با دیدنشون که این دفعه دو زن و یه مرد دیگه هم همراهشون بودند سرجام وایسادم و سریع دو دکمه‌ی بالایی پیرهنم‌و بستم و مرتبش کردم.
قلبم یه لحظه هم آروم نمی‌شد.
حوض‌و دور زدند که چهره‌هاشون مشخص‌تر شد.
با دیدن چهره‌ی مامان برای بار دوم سردرگمی سراغم اومد.
چهرش بیش از حد برام آشناست، چرا بچگیم‌و یادم نمیاد؟
نگاهم به مرد کنارش خورد که ماتم برد.
اونم آشناست!
یه جوریه انگار سال‌هاست می‌شناسمشون.
نزدیک‌تر که شدند خودم زودتر پایین رفتم و سعی کردم خونسرد باشم.
اول با بابای نفس دست دادم.
– سلام.
خیلی سرو سنگین جوابم‌و داد.
با بقیه‌ی مردا هم دست دادم و سلامی به خانما که یکیشونم حامله بود کردم.
از عمد آخرین نفر سراغ مامان رفتم.
کمی خیره نگاهش کردم و خیلی خیلی سعی کردم اشک توی چشم‌هام حلقه نزنه.
نمی‌دونم چرا اونم یه جوری نگاهم می‌کرد.
به خودم اومدم و سریع گفتم: سلام، خوش اومدید، فکر کنم زن عموی نفسید درسته؟
– سلام، بله.
کمی مایل شدم و به بالا اشاره کردم.
– بفرمائید.
بالا رفتند و شوهر مامان بعد از اینکه نگاه گذرایی بهم انداخت پشت سرشون رفت.
وارد خونه شدیم و به سمت مبلای سلطنتی راهنماییشون کردم.
بلند گفتم: خاتون؟
مثل همیشه تو این شرایط خودش گرفت چی می‌خوام بگم.
– چشم آقا.
روی یه تک نفره نشستم و انگشت‌هام‌و توی هم قفل کردم.
– واقعا نمی‌خوام دلخوری‌ای بینمون باشه، واسه همین به نفس گفتم بیاین داخل.
بابای نفس پا روی پا انداخت و گفت: خیلی دلم می‌خواد بدونم دلیل اینکه می‌خواستید نفس‌و نگه دارید چی بود؟
سکوت کردم و نگاهی به نفس انداختم.
از چشم‌هاش استرس می‌بارید.
لبخند محوی بهش زدم و نگاهم‌و به سمت باباش سوق دادم.
– وقتی نفس اینجا بود اتفاقای زیادی افتاد، نفس اولین نفریه که تونست تو روم وایسه و با اینکه ازم می‌ترسید دست از لج بازیش برنداره.
صدای خنده‌ی آرومش‌و شنیدم که سعی کردم نخندم.
– نمی‌دونم چی شد اما این اواخر فهمیدم که نباشه یه چیز کم دارم.
بابا و مامانش نگاه کوتاهی به هم انداختند.
چشم‌هام‌و بستم و نفس عمیقی کشیدم.
نمی‌دونستم باید راز توی دلم‌و بگم یا نه.
با تصمیمی که گرفتم چشم‌هام‌و باز کردم.
– به هر حال، قضیه دیگه گذشته، لطفا بیاین از بحث خارج بشیم و درمورد چیزای دیگه صحبت کنیم.
نگاهم به خدمتکارا خورد که با سینی چایی و شیرینی به این سمت میان.
به نفس نگاه کردم.
می‌دونم که دلش می‌خواست بگم که دوسش دارم.
سعی کردم با نگاهم و تکون دادن سرم بهش بفهمونم الا وقت گفتنش نیست.
نمی‌دونم فهمید یا نه اما سرش‌و پایین انداخت و با گوشه‌ی لباسش بازی کرد.
– جناب شاهرخی؟
با صدای مامان نفس تو سینم حبس شد و سریع بهش نگاه کردم.
– ب…
سریع خودم‌و جمع کردم.
– بله؟
– می‌گند مامان و باباتون تو آتش سوزی مردند.
شوهرش‌و دیدم که با آرنج به پهلوش زد اما توجهی نکرد و ادامه داد: چند سالتون بود؟ البته نمی‌خوام ناراحتتون کنم.
خدمتکارا مشغول تعارف شدند.
کمی رو مبل جا به جا شدم.
– دو سالم بود.
– تو ایران این اتفاق افتاد؟
– بله.
سکوت کرد و نگاه دقیقی به صورتم انداخت.
اینقدر نگاه‌هاش نافذ بودند که حس می‌کردی داره افکارت‌و می‌خونه.
اما نمی‌تونستم چشم ازش بردارم.
تا حالا حس مادر داشتن‌و تجربه نکردم و بودنش اینجا خیلی برام شیرینه.
نمی‌دونم چقدر نگاه‌هامون طولانی شد که صدای بابای نفس رشته‌ی نگاهمون‌و قطع کرد.
– برده خرید و فروشی می‌کنید؟
– نه.
ابروهاش‌و بالا انداخت.
– اما چطور چهارتا برده داشتید؟
– همون فرهادی که پلیسا گرفتنش برای پیشکش واسم میاورد‌شون.
با صدای پلیسه بهش نگاه کردم.
– پیشکش واسه چی؟
– واسه اینکه بعضی قراردادهای کاری‌و واسش جوش بدم، همین، کار غیر قانونی هم نمی‌کردم.
هنوز از نگاهش شک می‌بارید که جدی تو چشم‌هاش زل زدم.
– من هیچوقت خلاف نکردم و نخواهمم کرد، من‌و قاطی این کثافت کاریا فرض کردن درست مثل فحش می‌مونه برام.
– چند سالتونه؟
بازم صدای مامان نفس‌و تو سینم حبس کرد.
صدام‌و صاف کردم و گفتم: بیست و دو.
– هیچوقت فکر کردید شاید اونی که بزرگتون کرده داره دروغ میگه یا یه چیزی…
اما صدای شوهرش ساکتش کرد.
– مطهره! این سوالا چیه آخه؟ اون چیزی که توی فکرته درست نیست پس اینقدر به خودت امید واهی نده.
نگاهی بهش انداخت که دلم‌و کباب کرد.
کاش می‌تونستم بهت بگم که داری درست فکر می‌کنی.
نگاه ازش گرفت و سرش‌و پایین انداخت.
– ‌راست میگی.
بهم نگاه کرد و لبخند تلخی زد.
– بخاطر سوالام ببخشید.
لبخند کم رنگی زدم.
– نیاز به ببخشش گفتن نیست ولی می‌تونم بپرسم چرا اینا رو می‌پرسید؟

نگاه کوتاهی به شوهرش انداخت و بعد رو کرد بهم.
– یه پسر دارم هم سن شما، بیست سال پیش شوهر سابقم ازم دزدیدتش و تا الان خبری ازش ندارم.
پس بابا درست می‌گفت، فکر می‌کنه اون دزدیدتش.
– از کجا می‌دونید شوهر سابقتون دزدیدتش؟ شاید مثلا کار یکی از دشمناش باشه.
پوزخندی زد.
– خودش از هر دشمنی دشمن‌تره، پسرم‌و دزدیده تا من‌و برگردونه اما کور خونده.
دلم هری ریخت.
کاش زودتر حقیقت‌و بفهمی.
-‌ یعنی نمی‌خواین پسرتون‌و ببینید؟
– بیشتر از هر چیزی توی این دنیا می‌خوام اما نه به قیمت تن به خواسته‌ی شوم اون دادن، می‌گردم تا خودم پسرم‌و پیدا کنم.
ضربان قلبم نمی‌دونم چرا بالا رفته بود.
اینطور که مامان حرف میزنه حتی یه درصدم نمی‌خواد با بابا برگرده!
شوهر مامان با اخم ریزی روی پیشونیش گفت: این بحث‌و ببندیم، وقتشه دیگه بریم.
– اول چای‌هاتون‌و میل کنید.
مخالفتی نکردند.
به مامان زل زدم و دستم‌و مشت کردم.
تو باید برگردی با بابا، باید، من بعد از سال‌ها یه خانواده‌ی واقعی می‌خوام.

#نفس

امروز حس می‌کردم یه چیزی‌و داره ازم پنهان می‌کنه، شایدم من اینطور فکر می‌کردم.
اما یه چیز رو نمی‌فهمم، آرمین چطوری راضی شد من‌و آزاد کنه؟
پوزخند محوی روی لبم نشست.
حتما دلش‌و زدم، فقط یه احساس زودگذر مسخره بوده.
خوشحالم که وا ندادم.
بهتر که بیخیالم شده دیگه حوصله‌ی دردسر ندارم.
همه دم در وایساده بودند و منم جلوی آسانسور منتظر اومدنش بودم.
گفت میره بالا و زود برمی‌گرده، اما چرا؟ نمی‌دونم.
با بیرون اومدنش چند قدم به جلو رفتم.
یه جعبه‌ی چوبی با نقش و نگارای فوق العاده خوشگلی دستش بود.
کنجکاوی وجودم‌و پر کرد.
بهم که رسید بی‌مقدمه مچم‌و گرفت و جعبه رو توی دستم گذاشت.
– یادگاری من.
حسابی ذوق کردم.
تند درش‌و باز کردم که با دیدن یه گل سر آهنی اونم در عین سادگی خیلی شیک گفتم: وای خیلی خوشگله! ممنون.
درش‌و بستم و بهش نگاه کردم.
جعبه رو توی بغلم گرفتم.
– هیچوقت از خودم جداش نمی‌کنم.
لبخندی زد و بدون اینکه براش اهمیت داشته باشه مامان و بابام اینجان بازوهام‌و گرفت.
– چند سال پیش ازش خوشم اومد با اینکه کسی توی زندگیم نبود همینطوری خریدمش، هیچوقت فکرش‌و نمی‌کردم قراره یه روزی به یکی بدمش.
چونم‌و گرفت و خم شد که از استرس اینکه بخواد جلوی اونا لبم‌و ببوسه تند گفتم: مامان و بابام رایان!
اما برخلاف تصورم گونم‌و بوسید که صدای اهم بابا بلند شد.
از خجالت لبم‌و گزیدم.
رایان انگار نه انگار که اونا اینجان رفتار می‌کرد!
عقب کشید که فکر کنم بخاطر حالت چهرم کوتاه خندید.
نیم نگاهی به بقیه انداختم.
با تصمیمی که گرفتم گردنبندم‌و باز کردم.
مچش‌و گرفتم و توی دستش گذاشتم که ابروهاش بالا پریدند.
– اینم یادگاری من.
– اما گفتی برات با ارزشه.
– خب تو هم برام با ارزشی، چیزای با ارزش به کسای با ارزش می‌رسه.
لبخند جذابی روی لبش نشست و گردنبند رو توی مشتش گرفت.
– از خودم جداش نمی‌کنم.
لبخندی روی لبم نقش بست.
– وقتشه بریم.
با حرف مامان بازم حقیقت تلخی که قراره ازش دور بشم آزارم داد.
از ساختمون بیرون اومدیم.
نگهبان‌ها ماشین‌ها رو تا اینجا آورده بودند.
عقب عقب رفتم.
نمی‌تونستم ازش دل بکنم، اصلا نمی‌شد.
غم‌و ته نگاه خودشم می‌دیدم.
اشک نگاهم‌و پر کرد.
چرخیدم که برم اما نتونستم و برگشتم.
– نمی‌تونم.
اینبار غم نگاهش کاملا واضح شد.
دست‌هاش‌و از هم باز کرد که دویدم و خودم‌و تو بغلش انداختم.
بین بازوهاش محکم حبسم کرد.
– منم نمی‌تونم اما باید بری.
بغضم گرفت.
– زود بیا ایران، باشه؟ می‌دونی که نبینمت دیوونه میشم.
– تو هم می‌دونی که تموم تلاش خودم‌و می‌کنم.
مامان: نفس، مامانم دیرمون شد.
بوسه‌ای به موهام زد و از خودش جدام کرد.
-‌ اول اشک توی چشم‌هات‌و پاک کن بعد برو.
خواستش‌و انجام دادم که لبخندی زد.
– یه شماره از خودت به نگهبان بده.
به حالت گوشی انگشت‌هاش‌و به گوشش نزدیک کرد.
چشمکی زد.
– باهات درتماسم.
کوتاه و آروم خندیدم.
– باشه.
– حالا برو.
نفس عمیقی کشیدم و عقب عقب رفتم.
جعبه رو توی بغلم گرفتم.
تا ماشین فقط بهش نگاه کردم.
با کمی مکث نشستم اما نگاهم‌و از روش برنداشتم.
– خداحافظ.
دستش‌و بالا گرفت.
– خداحافظ، یادت نره به نگهبان دم در شمارت‌و بدی.
سری تکون دادم.
همه که به راه افتادند شیشه رو پایین کشیدم و سرم‌و بیرون آوردم.
مامان: اونجایی که ماشینا رو ازش کرایه گرفتید دوره؟ یه وقت دیرمون نشه.
بابا: نه نزدیک فرودگاهه.
عزمم‌و جمع کردم و بلند گفتم: دوست دارم.
مامان‌و دیدم که چجوری با شتاب چرخید.
دیگه داشتم از حرف زدن رایان ناامید می‌شدم که یه دفعه داد زد: منم دوست دارم.
از حس خوبش لبخند عمیقی روی لبم نشست.
شیرین‌ترین جمله‌ای بود که شنیدم.
با کشیده شدن لباسم درست نشستم.
مامان با اخم‌های درهم گفت: این سبک بازی‌ها رو انجام نده، اگه بهت جواب نمی‌داد می‌دونستی چقدر کوچیک می‌شدی؟

– هه هه، دیدی که جواب داد، دیدی که اونم دوسم داره.
چپ چپ نگاهم کرد.
– چه غلطا!
با خندیدن بابا تعجب کردم.
– ‌اینقدر حرص نخور محدثه، بچمون عاشق شده، پسره بچه‌ی قابل احترامیه خوشم اومد ازش، مرد بود و بخاطر کارش معذرت خواهی کرد.
اینبار دیگه کلا هنگ کردم.
با همون حالت سرم‌و وسطشون آوردم و نگاهی به بابا انداختم.
بابای خودمه دیگه؟ نه؟

#آرمین

مهمونا کم کم داشتند می‌رفتند.
نگاهی به ساعت مچیم انداختم.
یک نصف شب بود.
نگاهم به آرام خورد که به طور ناخودآگاه توجهم به دستم جلب شد.
شانس آوردین کسی به دادتون رسید وگرنه تا حالا جفتتون مرده بودید.
ولی فعلا بیخیالتون شدم اما اگه ببینم نقشه‌ای واسم دارید اونوقت دیگه ساکت نمی‌شینم.
– من نمی‌ذارم هیچ ارثی به رادمان برسه بابا.
حرف الیور توجهم‌و بهش جلب کرد.
اخم‌های بابا به هم گره خورده بودند.
– اون بچه‌ی خواهرمه الیور!
پوزخندی زد.
– بچه‌ی نیما هم هست؛ دشمنتون.
بابا انگشتش‌و به قفسه‌ی سینه‌ش زد.
– تو هیچ کاری نمی‌کنی الیور، فهمیدی؟ بابابزرگت بخاطر مرگ عمت سالیان ساله که داره خودخوری می‌کنه، حالا که بچش‌و پیدا کرده می‌خواد از عذاب وجدانش کم کنه، اون بابای منه و نمی‌خوام بیشتر از این عذاب بکشه.
الیور نفس عصبی کشید.
– قربان؟
با صدای امیر، محافظ شخصیم، بهش نگاه کردم.
– بگو.
– خبر رسیده پنج دقیقه‌ی پیش هواپیمای نفس بلند شده.
سری تکون دادم.
از الیور و بابا دور شدم و به سمت پله‌ها رفتم.
لبخندی کنج لبم نشست.
خوبه، خیلی هم خوبه.
حالا که رفتی ایران به دست آوردنت خیلی راحت‌تره، بازم لج بازی کنی میگم بچه‌ها بدزدنت بیارنت اینجا، مهم نیست خواستت چیه، مهم اینه که پیشم باشی.
آره، من خودخواهم همیشه اینطور بوده، هر چیزی که بخوام‌و به دستش میارم که این شامل تو هم میشه.
اگه از مامان و بابات دورت کنم شاید بخاطر زجر نکشیدنشون و راحت دیدنشون قبولم کنی.

#آرام

بالشت‌هایی که نزدیک هم گذاشته بودند رو از هم دور کردم.
– تو اونور می‌خوابی، منم اینور.
ابروهاش‌و کوتاه بالا انداخت.
– نمی‌شه، به هر دلیلی ممکنه یکی بیاد توی اتاق ما رو اینجوری ببینه.
با لج بازی گفتم: من کنار تو نمی‌خوابم، در رو قفل کن.
– کلیدی می‌بینی تو؟
– پیدا می‌کنم.
بعدم شروع کردم به باز و بسته کردن کشوها، اونم دست به سینه به دیوار تکیه داد و بهم زل زد.
توی کشوها کلیدی پیدا نکردم که با حرص به سمت کمدا رفتم.
در یکیش‌و باز کردم و تا کمر فرو رفتم توی لباسا تا شاید کلیدی ته کمد پیدا بشه.
یه دفعه دستی دور شکمم پیچید و بلندم کرد که از ترس جیغی کشیدم.
به سمت تخت بردم که تقلا کردم و جیغ زدم: ولم کن، من کنارت نمی…
با دستش که محکم روی دهنم نشست علاوه بر خفه شدن لبمم درد گرفت.
روی تخت انداختم.
تا اومدم بلند بشم زود کنارم خوابید و پاهام‌و با پاهاش حبس کرد.
– اینقدر جیغ جیغ نکن همه خوابند.
داد زدم: به در…
پوفی کشید و باز دستش‌و روی دهنم گذاشت.
بالشت‌ها رو به هم نزدیک کرد و سرم‌و به زور روش گذاشت.
با تقلا به دست‌هاش زدم.
چراغ خواب‌و روشن کرد و کلید برق که درست کنار تخت بود رو زد که اتاق تقرییا تو تاریکی فرو رفت.
با بازوهاشم حبسم کرد و سرش‌و روی بالشت گذاشت.
– بخواب و تکون نخور.
با حرص سیلی‌ای به صورتش زدم که از جا پرید و چشم بسته دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
– خفه شدم ولم کن، همین که کنارت بخوابم کافیه، لازم نیست بغلم کنی.
چشم باز کرد.
حتی تو اون تاریکی هم حرص توی نگاهش مشهود بود.
– بخواب آرام، نذار قاطی کنما.
– ولم کن می‌خوابم.
تو صورتم خم شد که بیشتر سرم‌و تو بالشت فرو بردم.
– دارم میگم بخواب، یه امشب همه‌ی دایی‌هام اینجاند، پس آدم باش و فردا شب هرکار می‌خوای بکن.
کمی سکوت کردم و درآخر گفتم: قبوله.
بعدم دست به سینه چشم‌هام‌و بستم.
نفسش‌و به بیرون فرستاد و باز سرش‌و روی بالشت گذاشت.
چرخوندم و سرم‌و به سینه‌ش تکیه داد.
تا اومدم عقب بکشم دست پشت سرم گذاشت و سرم‌و به قفسه‌ی سینه‌ش فشار داد.
– بخواب.
نفس پر حرصی کشیدم.
– لااقل دستت‌و از زیر سرم بردار درد گرفت، دست خودتم تا صبح چوب میشه.
مخالفتی نکرد و دستش‌و بیرون کشید که با قرار گرفتن سرم روی بالشت نرم آخیشی زیر لب گفتم.
نشست و پتو رو رومون کشید و باز خوابید.
دستش‌و دور کمرم انداخت، انگشت‌های اون یکیشم تو انگشت‌هام قفل کرد و پشت دستم‌و روی سینه‌ش گذاشت که لبخند محوی روی لبم نشست.
************
با حس نوازش دستی توی موهام بیدار شدم اما نای چشم باز کردن نداشتم و تنها تکونی به خودم دادم.
بوسه‌ی گرمی به گونم زده شد که با صدای ضعیفی زمزمه کردم: نکن.
خنده‌ی آرومش‌و شنیدم.
اینبار کنار لبم‌و بوسید که نچی گفتم و با دست صورتش‌و عقب بردم.
خواب‌آلود چرخیدم و پشت بهش خوابیدم.
دستش‌و دور شکمم انداخت و از پشت تو بغلش کشیدم.
آروم لب زود: بلند شو، خدمتکار اومد گفت صبحونه حاضره.
بیخیال پتو رو توی بغلم گرفتم.
موهام‌و پشت گوشم برد.
– بلندشو خواب آلود.
چیزی نگفتم.
هرم نفس‌هاش که به گردنم خورد سریع عکس العمل نشون دادم و شونم‌و به سرم چسبوندم.
با صدای خش‌داری گفتم: برو عقب خوابم میاد.
دستش‌و روی بازوم گذاشت.
با کشیده شدن زبونش روی گونم با حرص تمیزش کردم و سرم‌و تو بالشت فرو بردم.
آروم خندید.
از پشت فشارش‌و روم انداخت و نزدیک گوشم گفت: بلند شو خانمم، بلند شو.
دستم‌و روی گوشم گذاشتم و تو بالشت لب زدم: اذیت نکن رادمان می‌خوام بخوابم.
– باشه.
و پس بندش فشارش از روم برداشته شد که نفس راحتی کشیدم.
کنار صورتم‌و به بالشت گذاشتم و دستم‌و زیرش بردم.
از روی تخت بلند شد.
کم کم داشت بازم خوابم می‌برد و بین خواب و بیداری بودم که یه دفعه با هلی که بهم داد روی تخت درازکش شدم اما تا اومدم چشم باز کنم و بهش فحش بدم آبی تو صورتم ریخت که از سردی و ناگهانی بودنش جیغ بلندی کشیدم و با شتاب نشستم.
نفس زنان درحالی که آب از صورتم می‌چکید به بطری آب به دست بودنش نگاه کردم.
یعنی کارد می‌زدی خونم درنمیومد‌.
در بطری‌و بست و روی میز پرتش کرد.
به سمت کمد رفت و گفت: زود آماده شو باید بریم پایین.
پتو رو کنار زدم و دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم…
بزرگا توی آلاچیق دور آتیش نشسته بودند و حرف می‌زدند.
بیشترین بحثشونم کارشون بود اونم خلاف!
خانوادگی کلا عوضیند.
من و رادمانم با پسر دایی‌هاش داشتیم والیبال بازی می‌کردیم، البته به غیر از الیور و آرمین که عین بوق نشسته بودند.
یه دفعه یکیشون یه آبشار زد که سریع عکس العمل نشون دادم و توپ‌و تو زمینشون برگردوندم اما نتونستند جواب بدند که یه امتیاز واسمون ثبتوو شد.
رادمان کف دست‌هاش‌و جلو آورد که با سر خوشی به دستش زدم.
با خنده بلند گفتم: دارید می‌بازید، یه تکونی به خودتون بدید.

اکثریتشون چشم غره‌ای بهم رفتند که باز خندیدم.
نگاهم به آرمین افتاد که لب خندونم زود جمع شد و جاش‌و به پوزخند محو گوشه‌ی لبم داد.
با دقت خاصی داشت روبیکا بازی می‌کرد.
نگاهم به دستش افتاد.
دلم خنک می‌شه اگه یه کم درد بکشه.
یکیمون تو جایگاه سرویس وایساد و شروع کرد.
هر لحظه منتظر بودم توپ دست من بیوفته.
خیلی نگذشت که انتظارم سر اومد و با تموم توانم از عمد یه آبشار از گوشه‌ی دستم زدم که توپ اول یه صندلی‌و به شدت انداخت و بعد محکم به دست آرمین خورد که صدای فریادش بلند شد.
یه قدم به عقب رفتم و صورتم‌و جمع کردم.
اوه!
مچش‌و محکم گرفت و چشم‌هاش‌و روی هم فشار داد.
الیور با نگرانی سریع مشغول باز کردن باندش شد.
خواست دستش‌و پس بکشه اما الیور محکم مچش‌و گرفت و نگران و با تحکم گفت: بذار ببینم بخیت باز نشده باشه.
انگار گونی گونی یخ توی دلم می‌ریختند‌.
دستی که بخواد رو من اسلحه بکشه رو باید قطع کرد.
همه دورشون حلقه زده بودند و دایی‌ها هم از دور داشتند به این سمت می‌دویدند.
نگاهم به رادمان افتاد.
دست به کمر با یه ابروی بالا رفته نگاهم می‌کرد.
لبخندی از خنک شدن دلم بهش زدم و با حرکت لب گفتم: حقش بود.
سرش‌و به جپ و راست تکون داد و بین جمعیت رفت.
دایی‌ها بهشون رسیدند و صدای نگران جاستین بلند شد.
-‌ چی شده؟
آروم به سمت رادمان رفتم.
با اینکه دلم خنک شده بود اما استرسم داشتم.
آرمین با صدایی که درد توش موج میزد گفت: چیزی نیست، حالم خوبه.
کنار رادمان وایسادم.
خوب بهش چسبیدم و پوست لبم‌و به بازی گرفتم.
صدای زیر لبیش‌و شنیدم.
– از دست تو و کارات آرام!
الیور باز باند رو دور دستش پیچوند و عصبی گفت: کار کی بود؟
عده‌ای نگاهی بهم انداختند.
سعی کردم قیافه‌ی شرمنده‌ها رو ‌به خودم بگیرم.
کمی جلو رفتم و گفتم: واقعا متاسفم، از دستم در رفت.
آرمین با چشم‌های به خون نشسته نگاهم کرد.
– از قصد نبود آقا آرمین فقط دستم…
سایمون: مهم اینه که اتفاق خاصی نیوفتاده… دایی جون تو هم وقتی دستت داغونه نیا نزدیک زمین بشین.
آرمین چشم‌هاش‌و بست و نفس‌های عمیقی کشید.
– بازم میگم، واقعا متاسفم.
جاستین: بازیه دیگه، اتفاقی بود.
بعد نفسش‌و به بیرون فرستاد و به سمت آلاچیق رفت.
دایی‌ها هم رفتند و پسرا هم توی زمین برگشتند.
نگاهم تو نگاه عصبی الیور گره خورد که نیشخندی زدم.
– امیدوارم زودتر دست برادرتون خوب بشه بتونه اسلحه دست بگیره، مشخصه اینطوری خیلی سختشونه.
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد و آروم غرید: مواظب کارات باش دخترجون.
مچم توسط رادمان گرفته شد.
– بریم یه چیزی بخوریم.
بعدم‌ بدون مکث به سمت میز خوراکی‌ها کشوندم.
کلافه دستی به ته ریشش کشید و بالاخره به حرف اومد.
– مگه نگفتم دعوا راه ننداز؟
خونسرد گفتم: اینکه دعوا نبود!
– دیگه اینجور کارا رو نکن آرام، نمی‌خوام اون دوتا برادر بازم وحشی بشند.
با خنده پوزخندی زدم.
– دیگه ازشون می‌ترسی؟
نگاه تند و تیزی نثارم کرد که سریع روم‌و چرخوندم.
– من از کسی نمی‌ترسم، فقط به فکر امنیت توی احمقم، نمی‌خوام اینجا دردسری واست درست بشه، اوکی؟
با کمی مکث نگاهش کردم.
– خب باشه دیگه اینکار رو نمی‌کنم، تو هم اینطوری نگام نکن.
روش‌و ازم گرفت و پوفی کشید.
از کنار دختر داییش که سرش توی کتاب بود رد شدیم اما نمی‌دونم یه دفعه چی شد که هینی کشید و هم زمان باهاش رادمان مچم‌و ول کرد و کمر اون‌و گرفت ولی تعادلشون‌و نتونستند حفظ کنند و هر دو روی زمین افتادند.
قفل کرده به اتفاقی که فقط تو چند ثانیه‌ی کم رخ داد نگاه کردم.
رادمان روی دختره افتاده بود و دستش‌و کنار سرش گذاشته بود تا کاملا روش نیوفته، دختره هم لباس رادمان‌و تو مشتش گرفته بود.
فکر کردم رادمان سریع بلند میشه اما با دیدن اینکه هردوشون قفلی زدن رو هم حرص و حسادت بند بند وجودم‌و پر کرد.
نگاهی به اطراف انداختم.
همه نگاهشون رو ما زوم بود.
محکم به شونه‌ی رادمان زدم و با لحن پر حرصی گفتم: بهتره بلند بشی رادمان جون.
رادمان یقه‌ی دختره رو درست کرد که انگار دود از سر و کلم بلند شد.
– بیشتر مواظب باش.
دختره خیلی می‌خواست نشون بده خجالت‌زده شده اما هر کی‌و می‌خواست گول بزنه من‌و نمی‌تونست.
از نگاهش می‌بارید که خوشش اومده.
– ببخشید.
رادمان بلند شد و کمکش کرد که بلند بشه.
تا اومدم لباسش‌و که بالا رفته پایین بکشم دختره زودتر اینکار رو کرد.
دستم محکم مشت شد جوری که ناخون‌هام بد پوستم‌و سوزوندند.
همین که دست رادمان به سمت موهای دختره رفت تا از روی صورتش کنار بزنه اینبار تحمل نکردم و به شدت دستش‌و پایین آوردم.
– دیگه بسه، بریم.
نمی‌دونم چی تو نگاهم دید که ابروهاش بالا پریدند.
– باشه میریم.
تا وقتی که از جاش جم نخورد کنارش وایسادم.
همین که رفت اول نگاه تند و تیزی به دختره انداختم و بعد پشت سرش رفتم.
به میز که رسیدیم دست‌هام‌و روش گذاشتم و چشم بسته نفس‌های عمیق کشیدم.

تو اون سرما انگار داشتم آتیش می‌گرفتم.
درآخر طاقت نیاوردم و چشم باز کردم.
رو به رادمانی که خونسرد داشت قهوه‌ای می‌ریخت گفتم: اون کارات چی بود؟
نیم نگاهی بهم انداخت.
– کدوم کار؟
– همون یقه‌ش‌و درست کردن و موهاش‌و کنار زدن.
فنجونش‌و روی میز گذاشت و به سمت شکر خم شد.
– فقط کمک بود.
غریدم: غلط کردی!
سریع بهم نگاه‌ کرد و اشاره به خودش با تعجب گفت: با منی؟
نگاه ازش گرفتم و دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
بهم نزدیک‌تر شد و کنار گوشم لب زد: چیه؟ داغ کردی!
چشم‌هام‌و بستم و نفس عصبی کشیدم.
– می‌ترسی چشمم بگیرتش؟
محکم به عقب هلش دادم اما دریغ از یه تکون!
با فکی قفل شده گفتم: جرئت داری دور و ور اون دختره بپلک تا ببینی چه بلایی به سرش میارم.
ابروهاش بالا پریدند.
– خشن شدی خانمم!
همون نگاهم‌و روش ثابت نگه داشتم و سکوت کردم.
به میز دست گرفت و تو صورتم خم شد.
واسه لحظه‌ای کوتاه نگاهش لبم‌و شکار کرد.
– من به دختری نیاز ندارم.
– حتی من؟
– اون که بحثش جداست، منظورم به غیر از توعه.
چونم‌و گرفت و نزدیک‌تر شد جوری که نفس‌هاش توی صورتم پخش شدند.
– همه چی با تو، حتی توی تختمم با تو.
به قفسه‌ی سینه‌ش کوبیدم.
– اوی درست صحبت کنا! من‌و هر جایی بتونی ببینی توی تختت نمی‌تونی ببینی.
آروم خندید.
– خواهیم دید عشقم.
نیشخندی زدم.
– خواهیم داد.
سرش‌و کمی کج کرد و سرم‌و بالاتر برد.
خواست لبم‌و ببوسه اما صدای بلند یه زن مانعش شد.
– سلام به همگی.
نفسش‌و به بیرون فرستاد و عقب کشید که با یه زن چمدون به دست رو به رو شدم.
زودتر از همه اون داییه سایمون به سمتش رفت.
– ببین کی برگشته!
زنه لبخندی زد و چمدونش‌و ول کرد.
صدای بابا بزرگه بلند شد.
– سلام عروس.
زنه دستش‌و بالا برد.
– سلام.
سایمون که بهش رسید محکم بغلش کرد.
– دلم برات تنگ ‌شده بود خانمم.
ابروهام بالا پریدند.
– کیه رادمان؟
همون‌طور که نگاهشون می‌کرد گفت: فکر کنم زن داییه.
زنه با تک تک نوه‌ها دست داد.
جاستین تکیه داده به آلاچیق گفت: چه خبر از دبی لادن جان؟
– همه چی مرتبه.
بعد همون‌طور که دست سایمون دور کمرش حلقه بود چمدون به دست به سمت بزرگا رفت اما وسط راه انگار ما توجهش‌و جلب کردیم.
با ابروهای بالا رفته یه چیزی به سایمون گفت که سری تکون داد.
سایمون ولش کرد و چمدونش‌و گرفت که به این سمت اومد.
سریع وضعم‌و مرتب کردم.
اخم ریزی روی پیشونیم نشست.
یه نمه آشنا میزنه، انگار یه جایی دیدمش!
بهمون رسید و دستش‌و رو به رادمان دراز کرد.
– سلام، از دیدنت خوشحالم.
رادمان باهاش دست داد.
– سلام، منم همینطور، شما باید زن دایی باشید، درسته؟
لبخندش یه کوچولو کم رنگ‌تر شد.
– درسته.
دست هم‌و ول کردند.
نگاهش‌و به سمتم سوق داد و دستش‌و دراز کرد اما اونقدر تو خیال اینکه کجا دیدمش بودم که حواسم نبود دست بدم.
– سلام خانم جوان.
با آرنجی که به پهلوم خورد به خودم اومدم و زود باهاش دست دادم.
– سلام، آرام هستم نامزد رادمان.
دستم‌و ول نکرد و موشکافانه نگاهی به صورتم انداخت.
– چقدر شبیه یه نفری!
ابروهام بالا پریدند.
– شبیه کی؟
فشار دستش بیشتر شد که اخم ریزی روی پیشونیم نشست.
اینبار صمیمیت توی نگاهش از بین رفت و انگار دریایی از نفرت چشم‌هاش‌و پر کرد.
– منفورترین آدمی که می‌شناسم، یکی که مردنش آرزومه.
با تعجب نگاهش کردم.
انگار اصلا حواسش نبود چی میگه که یه دفعه به خودش اومد و تند دستم‌و ول کرد‌.
خندید.
– شوخی کردم، به دل نگیر.

به زور خندیدم.
– آهان.
عقب عقب رفت.
– برمی‌گردم پیشتون.
بعدم به همراه سایمون راهش‌و ادامه داد.
با ابروهای بالا رفته به رادمان نگاه کردم.
– نگاهش‌و دیدی؟
بهم نگاه کرد.
– آره.
نگاهم‌و به سمت لادن سوق دادم.
چرا یادم نمیاد کجا دیدمش؟

#آرمین

همون‌طور که مشغول جمع کردن چمدونم بودم گوشی‌و بین گوش و شونم گیر دادم.
– چی شد؟ شماره‌ای ازش پیدا کردی؟
– بله قربان، یه شماره ازش گیر آوردم، برای اینکه مطمئن بشم خودشه یا نه بهش زنگ زدم، خودش بود.
– خوبه، واسم بفرستش.
– چشم.
گوشی‌و گرفتم و تماس‌و قطع کردم.
روی تخت انداختمش و زیپ چمدون‌و بستم.
با تقه‌ای که به در خورد گفتم: بله؟
صدایی نیومد و به جاش در باز شد که دیدم الیوره.
خواست حرفی بزنه اما نگاهش که به چمدون خورد ابروهاش بالا پریدند.
– ‌چرا چمدونت‌و جمع کردی؟
از جام بلند شدم.
اونم اومد تو و در رو بست.
– دارم میرم ایران.
اخم‌هاش درهم رفت.
– واسه چی؟
چمدون‌و کنار کمد گذاشتم.
– میرم دیدن یکی از دوست‌هام.
– اونوقت کدوم دوستت؟
به سمتش چرخیدم.
-‌ حسام، یادته که؟
ابروهاش‌و کوتاه بالا انداخت.
-‌ آهان.
بهم نزدیک شد.
– واسه چی می‌خوای ببینیش؟
پوفی کشیدم.
– اتاق بازجویی که نیست برادر من! دوستمه، قرار شد اون بیاد دبی که نتونست، منم واسه اینکه خیلی ناراحته نتونسته ببینتم میرم پیشش، اوکی؟
شست‌هاش‌و داخل جیب‌هاش برد و دقیق به چشم‌هام زل زد.
اینقدر این نگاه کاوشگرانه بهم انداخته که دیگه راحت می‌تونم ذهنش‌و از دروغ توی چشم‌هام منحرف کنم.
حالا چندان دروغیم نگفتم.
انگار بالاخره قانع شد که از کنارم گذشت و به سمت پنجره رفت.
نگاهی به دریایی که زیر نور خورشید برق میزد انداخت.
– زود برگرد.
– چرا؟
– بهت نیاز دارم.
ابروهام بالا پریدند و کنارش رفتم‌.
– چی‌کار می‌خوای بکنی؟
بهم نگاه کرد.
– کاری که ارثی به رادمان نرسه.
دست به سینه به شیشه تکیه دادم.
– بیخیال برادر من، با اینکه من بیشتر از تو با اون دشمنم ولش کردم، تو هم ولش کن، این رادمان دیگه اون رادمان نیست.
جدیت نگاهش‌و پر کرد.
– اما اگه باز قدرت بگیره چی؟ ببین چی میگم، من تا اون انبار رو پیدا نکنم دست برنمی‌دارم، فهمیدی؟
چشم‌هام‌و کمی ریز کردم.
– مگه اون تو چیه؟
نگاه ازم گرفت و به بیرون دوخت.
– تموم کارای مخفیش و تموم مدارک کاراش اونجاست، باید سردربیارم این پسر دقیقا چی تو سرشه، من بهش مشکوکم، یه دفعه که اینقدر بیخیال شده عجیبه!
دقیق نگاهش کردم.
– فقط بخاطر همین؟
نیم نگاهی بهم انداخت و باز نگاه ازم گرفت.
مطمئن گفتم: یه چیز دیگه هم هست، مگه نه؟

#دو_روز_بعد
#نفس

– ‌هنوز نرفتی؟
خمیازه‌ای کشید.
– نه، یا فردا میرم یا پس فردا.
ماشین‌و روشن کردم.
– رایان؟
– جونم.
گوشی‌و به اون دستم داد و با کمی مکث گفت: زود بیای ایرانا.
– باشه عزیزمن، گفتم که تموم تلاشم‌و می‌کنم.
به راه افتاد.
– چه خبر از دختر عموت؟
بازم غم عالم روی دلم نشست.
– خبری ازش نیست، معلوم نیست اون پسره کجاش برده، زن عموم که داره دق می‌کنه.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: پسره کیه؟
– پسر شوهر سابق زن عموم.
پوزخندی روی لبم نشست.
– زن عموم کلی دوسش داشت، اما بیا ببین چی‌کار کرده، پسره‌ی نمک به حروم!
– حتما یه دلیلی داشته.
– آخه چه دلیلی می‌تونه واسه عذاب دادن زن عموم داشته باشه؟ منکه میگم هم‌دست اون بابای عوضیشه.
یه دفعه صدای معترض بلند شد.
– عه!
ابروهام بالا پریدند.
– الکی به مردم تهمت نزن.
با حرص گفتم: تهمت نیست حقیقته، حتما می‌خواد از زن عموی بیچارم بخاطر طلاق گرفتنش انتقام بگیره.
– لازم نیست تو قاضی بشی و قضاوت کنی نفس!
با حرص خندیدم.
– تو الان چرا داری ازش طرفداری می‌کنی؟
نفسش تو گوشم رها شد.
– بیخیال، من برم یه کم بخوابم، از شرکت اومدم خستم.
– باشه برو.
– تا دبیم چیزی نمی‌خوای واست بفرستم؟ لوازم آرایشی، کرمی چیزی؟
لبخندی زدم.
– نه ممنون.
– اگه چیزی یادت اومد زنگ بزن، فعلا خداحافظ.
– باشه، خداحافظ.
تماس‌و که قطع کرد گوشی‌و جلوی کیلومتر شمار انداختم و با دست آزادم موهام‌و مرتب کردم.
یه چند وقت سرم آزاد بوده عادت کردم، حالا زیر شال خارش گرفته.
پشت چراغ قرمز وایسادم.
دیروز رفتم ملاقاتی اون فرهاد کثافت تا تونستم بهش فحش دادم.
چندتا سیلی هم بهش زدم که ماموران گرامی انداختنم بیرون.
اینطور که فهمیدم سحرم ملاقاتش رفته و اونم کلی داد و بیداد راه انداخته.
پسره‌ی نکبت دو رو.
دست به سمت ضبط بردم تا روشنش کنم اما با زنگ خوردن گوشیم بیخیالش شدم.
گوشی‌و برداشتم اما شماره ناشناس بود.
اخمی روی پیشونیم نشست و جواب دادم.
– بله؟
اما صدایی نشنیدم.
اخم‌هام بیشتر به هم گره خوردند.
– کی هستی؟ زبون نداری حرف بزنی؟
اما هیچ که هیچ!
وقتی از جواب دادنش ناامید شدم تماس‌و قطع کردم و با حرص گوشی‌و روی صندلی کنارم انداختم.
مردم مرض دارند انگار!

یه پلاستیک پر از چیپس‌و توی ماشین گذاشتم و سوار شدم.
دیگه از بی‌چیپسی داشتم می‌مردم.
یعنی برم خونه مثل چی میوفتم به جون همشون.
تا اومدم سوئیچ‌و بچرخونم صدای گوشیم بلند شد.
برش داشتم که با دیدن همون شماره دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
صداش‌و قطع کردم و روی صندلی انداختمش.
ماشین‌و روشن کردم و به راه افتادم.
چیزی نگذشت که بازم زنگ زد.
نفس پر حرصی کشیدم.
برش داشتم و جواب دادم.
بلافاصله با عصبانیت گفتم: بله؟
با صدای به شدت آشنایی که بلند شد اخم هام بیشتر درهم رفت.
– سلام خانم خانما.
– کی هستی؟
– یعنی نمی‌تونی تشخیص بدی؟
– حوصله‌ی فکر ندارم، میگی بگو وگرنه قطع کنم.
کوتاه خندید.
– مثل همیشه بی‌اعصابی!
با کنجکاوی که مغزم‌و می‌خورد گفتم: نمیگی؟
کمی سکوت کرد و درآخر گفت: آرمینم.
چنان جا خوردم که یه لحظه فرمون‌و از دستم در رفت اما زود گرفتمش و داد زدم: شماره‌ی من‌و از کجا آوردی؟
– چته بابا؟ چرا داد میزنی؟
زود ماشین‌و زدم کنار.
غریدم: زنگ زدی که چی بشه؟
– می‌خوام باهات حرف بزنم.
عصبی خندیدم.
– مگه الان داری دست میزنی؟ داری حرف میزنی، حرفت‌و بگو زود قطع کن.
– تلفنی نه، حضوری.
پوزخندی زدم.
– من دبی نیستم‌.
– می‌دونم، من تهرانم.
یعنی اونقدری از این حرفش ترسیدم که اول سریع قفل مرکزی‌و زدم و بعدم به اطرافم نگاه کردم.
– اینجا چه غلطی می‌کنی؟
صداش جدی‌تر شد.
– می‌خوام باهات حرف بزنم، مهمه، یه کافه بگو.
فرمون‌و توی مشتم فشار دادم.
– نمی‌خوام ببینمت، تازه از دست شماها و دبی راحت شدم دیگه ولم کن‌.
– نمی‌خوای بدونی چرا راضی شدم آزادت کنم؟
سکوت کردم.
با کمی مکث گفت: یه کافه بگو.
– حتی واسه رو در رو باهات حرف زدنم نمی‌تونم بهت اعتماد کنم.
معترضانه گفت: نفس! مگه چه بدی‌ای در حقت کردم؟ هان؟ زدمت؟ تهدیدت کردم؟ بهت دست زدم؟
واو به واو حرف‌های آرام توی سرم می‌پیچید.
– تو آدم خطرناکی هستی آرمین، من با یه خلافکار حرفی ندارم.
صداش‌و بالاتر برد.
– دارم میگم یه کافه بگو، کاری نکن که بیام دم خونتون، خوب بلدم که کجاست‌.
استرسم گرفت.
کم مونده یه دردسر دیگه هم به زندگیمون اضافه بشه.
خدا حداقل بذار یکیش‌و راست و ریست کنیم بعد یه بدبختیه دیگه بنداز وسط زندگیمون!
تهدیدوار گفت: بیام دم خونتون؟
فرمون‌و بیشتر فشردم و با کمی مکث گفتم: آدرس‌و یادداشت کن.
– کاغذ و خودکار دستمه بگو.
واسش گفتم.
– ساعت هشت می‌بینمت، ببینم نیومدی میام دم خونتون.
نفس پر حرصی کشیدم‌.
– میام.
– خوبه.
و بعدم بدون خداحافظی قطع کرد.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و گوشی‌و کنارم پرت کردم.
فکر کردم از دستت راحت شدم قاتل خونسرد!
با چیزی که به ذهنم رسید اخم‌هام از هم باز شدند.
یعنی میشه که بدونه اون پسره آرام‌و کجا برده؟ اون که دشمن پسرست شاید زیر نظرش داره!

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا