" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۰ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۰

رمان معشوقه جاسوس

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

#مطهره

– رادمان چیز شک برانگیزی به آرام نگفت؟
دست‌هاش‌و از توی موهاش بیرون کشید.
– نه، یعنی اینکه به نظر من نه، قرار بود برش گردونه هتل.
مهرداد تموم مدت طول و عرض اتاق‌و طی می‌کرد و مشتش‌و به کف دستش می‌کوبید.
مشخص بود هم عصبیه و هم نگران.
محدثه آروم لب زد: این چه حکمتیه که یکیشون نباید باشه؟ این پیدا شد اون گم شد!
روی تخت نشستم و سرم‌و بین دست‌هام گرفتم.
درد می‌کرد اونم درد عصبی.
با ورود ماهان به داخل سر بلند کردم.
– حمید میگه با پلیس بین المللی اینجا هماهنگ کرده، تموم راه‌های هوایی و زمینی‌و دارند بررسی می‌کنند.
اشک توی چشم‌هام جوشید و خیره به زمین زمزمه کردم: چطور تونستی این بلا رو سرم بیاری رادمان؟
انگار مهرداد شنید که با لحن بدی گفت: بهت گفتم اون حرو*مزاده هم شبیه بابای ناموس دزدشه، نگفتم؟ حالا بازم ازش حمایت می‌کنی؟
با بغض نگاهش کردم.
چنگی به موهاش زد و به سمت پنجره چرخید.
یه دفعه نفس بلند گفت: هان راستی…
هممون از جا پریدیم و تند نگاهش کردیم.
– یه چیز یادم اومد، آرام بهم گفت پسره قراره بره پاریس واسه یه کاری.
با اخم‌های درهم به مهرداد نگاه کردم.
رو به نفس گفت: نگفت کی؟
حالت متفکری به خودش گرفت.
– فکر کنم گفت دو روز دیگه.
تا اومدم حرفی بزنم گوشیم به لرزش دراومد که از توی جیب مانتوم بیرونش آوردم.
‌نیما بود.
مهرداد: کیه؟
روی آیکن سبز رنگ لمس کردم.
– نیما.
جواب دادم: چیزی پیدا کردی؟
– دارم به یه چیزایی میرسم اما هنوزم مبهمه.
– نکنه بخواد بره پاریس؟
– نه، مطمئنم اونجا نمیره.
اخم کردم.
– از کجا مطمئنی؟
– به نظرت جایی میره که تموم توجه‌ها به سمتشه؟
از جام بلند شدم و کلافه دستی به پیشونیم کشیدم.
– گوشی‌و بده به مهرداد.
ابروهام بالا پریدند.
– مهرداد؟
– آره بده.
با همون حالت گوشی‌و سمت مهرداد گرفتم.
– می‌خواد باهات حرف بزنه.
اخم ریزی کرد و ازم گرفتش.
– می‌شنوم.
پوزخندی زد.
– اونوقت چرا؟
اما نمی‌دونم چی شنید که اخم‌هاش از هم باز شدند و حالت نفرت از چهرش محو شد.
– تو عمرت یه بار حرف درست زدی!
ابروهام بالا پریدند.
– می‌دونم می‌دونم، قبل از اینکه تو نگرانش باشی من نگرانشم.
بازم نگاهش رگه‌ی عصبی پیدا کرد و خندید.
– نه بابا!
چرخی به چشم‌هام دادم و پر حرص به بقیه نگاه کردم.
محدثه سرش‌و به چپ و راست تکون داد.
– خیلوخب باشه اما خودم می‌مونم.
اخم‌هاش بیشتر به هم گره خوردند.
– از کجا می‌دونی؟
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
– الحق که تخم و ترکه‌ی خودته.
بعدم قطع کرد.
سوالی نگاهش کردم.
– چی گفت؟
گوشی‌و سمتم گرفت که ازش گرفتم.
– میگه واسش خبر آوردند با یه هواپیمای خصوصی از دبی خارج شده…
دلم هری ریخت و روی تخت فرود اومدم.
– اما نمی‌دونه کجا رفته داره تحقیق می‌کنه.
باز سرم‌و بین دست‌هام گرفتم و با درد روح و آشوب چشمم چشم‌هام‌و بستم.
حضور یکی‌و کنارم حس کردم که از عطرش و گرمای دستش‌هاش که دور تنم پیچید فهمیدم مهرداده.
– باید از اینجا بریم و برگردیم ایران.
چشم‌های پر از اشکم‌و باز کردم.
– چرا؟
– به لطف اون نیما اینجا دشمن زیاد داری، بودنمون فایده‌ای نداره، برمی گردیم ایران، کار رو میدیم دست حمید و پلیس بین الملل.
بغضم گرفت.
– بخوام بشینم و منتظر بمونم می‌میرم و زنده میشم مهرداد.
نم اشک چشم‌هاش‌و خیس کرده بود.
– چاره‌ای نداریم.
سرم‌و تو بغلش کشید که با بغض چشم‌هام‌و بستم.
– اون کسایی که باز این بلا رو سر زندگیمون آوردند و دارند باعث می‌شند چشمات اینجوری اشکی بشند تقاص پس میدند؛ بدم تقاص پس میدند، این دفعه نمی‌ذارم قسر در برند.

#نفس

قطره‌ای اشک روی گونم چکید که سریع پاکش کردم و دستی توی صورتم کشیدم.
به مامان نگاه کردم.
با غم بهشون چشم دوخته بود.
بین گفتن و نگفتن رازم شدید مردد بودم.
نیم قدم به سمتش برداشتم اما پشیمون شدم.
بازم برداشتم اما بازم عقب کشیدم.
درآخر تند به سمتش رفتم و قبل از پشیمون شدنم آروم گفتم: مامان؟
علاوه بر نگاهش نگاه بابا هم به سمتم چرخید.
– جونم؟
– بریم بیرون حرف بزنیم؟
نگاهی به بابا انداخت.
دست به سینه شد و با یه ابروی بالا رفته نگاهم کرد که از حسودیش خندم گرفت.
از جاش بلند شد.
– بریم.
زیر نگاه بابا به سمت در رفتیم.
بیرون اومدیم و کمی از در دور شدیم.
انگشت‌هام‌و به بازی گرفتم و اونم منتظر نگاهم کرد.
– مامان تو… تو عاشق بابا بودی؟
– الانم هستم.
– نه یعنی اینکه….
نفس عمیقی کشیدم.
– ‌یعنی اینکه قبل از ازدواجتون عاشقش شدی؟
لبخندی زد.
– آره.
تند گفتم: خب پس عاشقی‌و درک می‌کنی دیگه؟
– آره چطور؟
با استرس بهش نگاه کردم که سوالی نگاهم کرد.
– خب؟
پوست لبم‌و به بازی گرفتم و درآخر تند گفتم: من عاشق شدم.
تعجب نگاهش‌و پر کرد و انگار جا خورد.
دستم‌و روی قلبم گذاشتم و نفس حبس شدم‌و به بیرون فرستادم.
با همون حالت گفت: کی؟
– باور می‌کنی خودمم نمی‌دونم؟

تند دست‌هام‌و گرفت و نیم قدم بهم نزدیک شد.
– چطوری؟ عاشق کی شدی؟
نمی‌دونستم بعد از گفتنش عکس العملش چیه و همین شجاعت اعتراف‌و ازم می‌گرفت.
دست‌هام‌و تکون داد.
– ‌عاشق کی شدی؟
نفس بلندی کشیدم و درآخر با بازدمم گفتم: رایان.
اخم ریزی کرد.
– رایان؟
– همون به اصطلاح اربابم.
یه دفعه چنان اخم‌هاش به هم گره خوردند که از گفتم پشیمون شدم.
دست‌هام‌و ول کرد و تشر زد: چه غلطا! حتی فکرشم نکن نفس!
بعدم چرخید و با قدم‌های تند رفت که داد زدم: مامان؟
متقابلا داد زد: یامان!
دستم‌و محکم مشت کردم و با داد لگدی به دیوار زدم.
حدسش‌و می‌زدم اما من آدم عقب کشیدن و دست برداشتن نیستم.

#چند_ساعت_بعد
#آرام

از توی آینه به سر و ریخت جدیدم نگاهی انداختم.
حداقل خوبه مثلا اونقدر غیرت داره که مجبورم نکرد لباسای باز بپوشم.
همین لباس قرمز با یقه نرمال و آستین سه ربع عالیه.
شلوار لی مشکیشم که تقریبا گرمه اما این چکمه بدجور رو اعصابمه.
من عادت ندارم پاشنه تیز بپوشم این‌و باید به کی بگم؟
زیپ چکمه‌هام‌و بستم و بلند شدم اما تا اومدم بچرخم دستی دور شکمم پیچید که دلم هری ریخت.
خود خود ناکسش بود!
موهام‌و پشت گوشم برد و لب زد: خوشتیپ شدی، به تنت نشسته.
خیلی سر و سنگین گفتم: ممنون.
چونش‌و روی شونم گذاشت و از توی آینه بهم خیره شد که با اخم زود نگاه ازش گرفتم.
– بداخلاق شدی.
ابروهام بالا پریدند و عصبی خندیدم.
بهش نگاه کردم.
– واقعا انتظار داری بعد از اینکارات باهات خوب رفتار کنم؟ بابا رو که نیست سنگ پا قزوینه بی‌شرف!
اخم‌هاش به هم گره خوردند و صاف وایساد‌.
– داریم می‌رسیم، یادت باشه که نامزدمی نه دوست دخترم، یه لحظه هم از جلوی چشم‌هام دور نمیشی و جوری رفتار نمی‌کنی که انگار از اجبار کنارمی، لج بازی هم ازت نبینم‌.
دست به سینه با نیشخند کنج لبم گفتم: دیگه چه خبر؟
– خبر اینکه اگه ببینم حرف‌هام‌و نادیده گرفتی…
لبش‌و به گوشم نزدیک کرد که هرم نفسش گوشم‌و به آتیش کشوند.
– منم خوب بلدم تنبیه‌ت کنم، اونم توی اتاق روی تخت.
نفس تو سینه‌م حبس شد و واسه چند لحظه با ناباوری نگاهش کردم اما کم کم خشم غیر قابل وصفی وجودم‌و پر کرد که با تقلا به عقب پرتش کردم و به سمتش چرخیدم.
اشارم‌و تهدیدوار تکون دادم.
– حتی یه لحظه هم به فکرت خطور نکنه که قصد کنی بهم دست بزنی.
دست به سینه شد و لبخند مرموزی زد.
– اینش دیگه به خودت بستگی داره عسلم.
با نفرت لب زدم: حالم از این رادمان به هم می‌خوره.
واسه یه لحظه رنگ نگاهش عوض شد اما زود خونسردی چشم‌هاش‌و پر کرد.
افشین: قربان، هواپیما قراره بشینه.
چرخید و به سمت صندلیش رفت.
نگاه ازش گرفتم و دور ازش روی یه صندلی نشستم و کمربندش‌و بستم.
انتقام یه عوضیت کرده، کاش بتونم از این سیاه چال بیرونت بکشم.
به محض فرود اومدن از جاش بلند شد و کت رسمیش‌و پوشید.
تا حالا اینقدر رسمی ندیده بودمش و اگه بگم محوش نشدم دروغ گفتم.
نمی‌دونم چقدر بی‌حرکت بهش نگاه کردم که وقتی به خودم اومدم بهم رسیده بود.
– می‌دونم بهم میاد، بلند شو.
با مسخرگی خندیدم و بلند شدم.
– اعتماد به سقف!
با خندیدنش سرجام میخکوب شدم و بی‌حرکت بهش زل زدم.
دلتنگ این منحنی روی لبش بودم اونم زیاد.
چیزی نگفت و از توی جعبه‌ی لباس‌های جدیدم یه پالتوی چرم مشکی درآورد و باز رو به روم وایساد.
بدون اینکه به حالتم توجهی کنه مشغول کت تنم کردن شد.
– هوا سرده یخ میزنی.
اشک توی چشم‌هام حلقه زد و گذاشتم کارش‌و تموم کنه.
کارش که تموم شد چند ثانیه خیره نگاهم کرد اما درآخر چشم ازم گرفت و به سمت در رفت.
– بیا.
چشم‌هام‌و بستم و نفس عمیقی کشیدم.
چشم باز کردم و با کمی مکث به سمتش رفتم.
پشت در بسته آرنجش‌و کمی خم کرد که دستم‌و دور بازوش حلقه کردم.
در توسط افشین باز شد.
– حرفام‌و یادت باشه.
کوتاه نگاهش کردم.
همین که بیرون اومدیم با دیدن فرش قرمز و تزئینات فوق حرفی‌ای و فوق العاده حیرت انگیز گل‌ها تعجب کردم.
عده‌ای پایین وایساده بودند و یه پیرمرد ویلچر نشینم با ابهت خاصی جلوتر از همه بود.
هم‌زمان با پایین اومدن از پله‌ها صدای طبل و شیپورم بلند شد.
جلل خالق! انگار رئیس جمهور اومده!
بهشون که رسیدیم پیرمرده با لبخند دستش‌هاش‌و از هم باز کرد.
– نوه‌ی عزیزم، خوش اومدی.
بازوش‌و ول کردم که با لبخند به سمتش رفت و هم دیگه رو بغل کردند.
تنها من و خودش می‌دونستیم که پشت این لبخند چه نفرت بزرگیه.
– واقعا خوشحالم که می‌بینمتون.
از بغلش بیرون اومد و دستش‌و با هردو دستش گرفت.
– حالا می‌بینم چقدر دلتنگتون بودم.
آره جون عمت!
بابابزرگه با لبخند دستش‌و روی دست‌هاش گذاشت.
نگاهش که به من خورد گفت: باید آرام باشی.
کمی جلو رفتم و سعی کردم خیلی شیک و باکلاس رفتار کنم.
– بله و اینکه سلام، خیلی خوشحالم که شما رو ملاقات می‌کنم.
– همچنین عروس عزیز.
یه مرد چشم آبی و مو طلایی تند به جلو اومد که همه راهش‌و باز کردند.
🌸
🍃🌸
🌸🍃🌸

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا