" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۳

رمان معشوقه جاسوس

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

نیشخندی زد.
– چشمات هم‌رنگ چشم‌های خودمه؛ به فرهاد گفته بودم خوشم نمیاد یکی هم رنگ چشم‌های خودم‌و واسم بفرسته.
با التماس گفتم: پس بذار برم.
با یه ضربه روی تخت انداختم که نفس تو سینه‌م حبس شد.
خواستم سریع بلند بشم اما خم شد و دستش‌و به قفسه‌ی سینه‌م کوبید که باز کاملا روی تخت افتادم.
اشک توی چشم‌هام جوشید و اومدم حرفی بزنم اما انگشت‌هاش‌و روی لبم گذاشت.
با ترس به چشم‌هاش خیره شدم.
اونقدر صدای قلبم بالا بود که مطمئن بودم اونم می‌شنوه.
اون ابروهای کشیده‌ی مشکیش باعث می‌شد اخم که می‌کنه به شدت ترسناک اما پر جذبه بشه.
– حرف نمیزنی، فقط می‌خوام یه کم اندامت‌و برانداز کنم تا ببینم به دردم می‌خوری یا نه، اما خب، اون رنگ چشم‌هات کاری می‌کنه که بخوام بفروشمت.
بغضم گرفت.
چقدر پست و عوضیه!
یه دفعه یقمه‌م‌و گرفت و کندن تموم دکمه‌هام مساوی شد با جیغ زدنم اما با سیلی که بهم زد گوشم سوت کشید و اشک‌هام روونه شدند.
خشن گفت: ببر اون صدات‌و، فعلا حال و حوصله‌ی جیغ میغ ندارم.
لبام‌و روی هم فشار دادم تا صدای هق هقم بلند نشه.
تاپم‌و هم پاره کرد که از شرم دست‌هام‌و جلوی خودم گرفتم.
دندون‌هاش‌و روی هم فشار دادم و یه دفعه دست‌هام‌و گرفت و به زور بالای سرم برد که گریه‌م شدت پیدا کرد.
جوری مچ‌هام‌و گرفته بود که هر لحظه حس می‌کردم قراره استخون‌هام بشکنند.
به همون پارچه‌ی مشکی روی زمین چنگ زد و باهاش دست‌هام‌و به تاج تخت بست.
با گریه گفتم: من اونی نیستم که…
با نگاهی که بهم انداخت بی‌اراده لال شدم.
خدایا این کی بود که گرفتارش شدم؟!
دستش که به سمت دکمه‌ی شلوارم رفت هق هقم‌و خفه کردم و چشم‌هام‌و با درد وجودم بستم.
بازش کرد اما تا خواست زیپش‌و پایین بکشه در اتاق زده شد که با امید چشم‌هام‌و باز کردم.
پوفی کشید و از روم بلند شد که انگار تازه تونستم نفس بکشم.
دستی تو موهای پرپشت مشکیش کشید.
– کیه؟
– مظفرم ارباب.
نگاه سردی به من انداخت که با استرس نگاهش کردم.
از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت که نفسم‌و طولانی به بیرون فوت کردم.
سعی کردم دست‌هام‌و باز کنم اما انگار این گره محکم قصد باز شدن نداشت.
اگه من از این عمارت لعنتی فرار نکنم اسمم نفس نیست.
چند دقیقه گذشت تا اینکه با یه زن هیکلی به داخل اومد.
از چهره‌ش معلوم بود عصبیه.
– آماده‌ش کن بیارش پایین.
– چشم ارباب.
از اتاق که بیرون رفت زنه به سمتم اومد.
تند گفتم: چه خبره؟ می‌خواین چی‌کار کنید؟
دست‌هام‌و باز کرد و خیلی خشک گفت: حرف نزن.
بازوم‌و گرفت و بلندم کرد که از درد صورتم جمع شد.
با عصبانیت گفتم: وحشی بگو خودم بلند میشم.
اما عوضی انگار چیزی نمی‌فهمید.
از اتاق بیرونم کشید که با تقلا گفتم: کجام می‌بری؟ هان؟ ولم کن.
اما انگار واسش عادی بود.
با اون هیکلی که یه مثقالم ظرافت زنونه توش نبود مثل پر کاه می‌کشیدم.
در یه اتاق‌و باز کرد و داخلش انداختم.
در رو قفل کرد و به سمت کمد رفت.
پا به زمین کوبیدم و داد زدم: هی با توعم؟
یه لباسی‌و برداشت و رو به روم گرفتش.
-‌ کمتر زر زر کن و به جاش این‌و بپوش.
نگاهی به لباس قرمزی که پایین تنه‌ش تنها تور خالی بود و بالا تنه‌ش حسابی یقه‌ی بازی داشت انداختم و بعد خصمانه بهش نگاه کردم.
– برو گمشو عوضی! من این‌و بپوشم؟
نیشخندی زد.
فقط با یه ضربه به سمت دیوار پرتم کرد که از درد کمرم لبم‌و به دندون گرفتم.
یه دفعه مانتوم‌و از تنم درآورد که با تقلا داد زدم: ولم کن.
اما خونسرد درحالی که بهم چسبیده بود تاپ پاره شدمم بیرون آورد.
دستش‌و محکم به بدنم تکیه داد و شلوارم‌و تا نصفه پایین کشید که عصبی گفتم: عجب آشغالی هستی!
روی زمین پرتم کرد که آخ دردناکی گفتم.
شلوارم‌و کلا درآورد که این دفعه لگدی به صورتش زدم که دادی زد و عقب رفت.
با تن نیمه لخت بلند شدم.
– زنیکه‌ی عوضی مطمئن باش وقتی از اینجا آزاد بشم اولین نفر میام سراغ تو.
یه دفعه نمی‌دونم چی شد که سیلی محکمی توی صورتم فرود اومد که از شدتش روی تخت پرت شدم و انگار دنیا دور سرم چرخید.
با عصبانیت چرخوندم و غرید: حیف که ارباب نمی‌خواد جاییت خط برداره وگرنه می‌دونستم باهات چی‌کار کنم.
شروع کردم به تقلا کردن.
صورتش کلا سرخ شده بود.
وقتی دیدم حریفش نمیشم داد زدم: باشه، خودم می‌پوشمش.
ولم کرد و لباس‌و تو صورتم کوبید.
– زود باش.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و با نارضایتی اون تیکه پارچه‌ی منفور رو پوشیدم.
روی یه صندلی نشوندم که با اخم گفتم: می‌خوای…
– می‌خوام آرایشت کنم، حرف نزن.
با عصبانیتی که استرسم توش موج میزد گفتم: واسه‌ی چی؟ شما می‌خواین با من چی‌کار کنید؟
– اگه می‌خوای زودتر بفهمی پس دهنت‌و ببند.
قلبم شدید بی‌قراری می‌کرد.
بعد از اینکه یه کم آرایشم کرد و موهام‌و مرتب کرد گفت که بلند بشم.
باز بازوم‌و گرفت که با استرس گفتم: خودم میام.
اما توجهی نکرد و از اتاق بیرون رفت.

صدای همهمه توی خونه پیچیده بود.
بالای پله‌ها وایسادیم اما با چیزی که دیدم سرم گیج رفت که سریع نرده رو گرفتم و اشک زیادی توی چشمم جوشید.
یا خدا! این عربا اینجا چی‌کار می‌کنند؟
– برو.
با التماس و چشم‌های پر از اشک نگاهش کردم تا بلکه دلش رحم بیاد.
– برو، این سرنوشت توعه.
چونم از بغض لرزید.
– این ته پست بودنه!
نگاه ازم گرفت.
– برو تا ارباب عصبانی نشده.
نگاهم‌و چرخوندم که دیدم همگی دارند مفت مفت تن و بدنم‌و رصد می‌کنند.
صدای اون چشم سبز عوضی‌و شنیدم.
– بیا پایین.
بهش نگاه کردم که دیدم رو یه سکوی متحرک وایساده.
پاهام حتی یه قدمم یاریم نمی‌کردند.
تموم تن و بدنم یخ کرده بود و هر لحظه امکان داشت که بی‌هوش بشم.
با صدای دادش به خودم لرزیدم.
– با توعم؟ کری؟
زنه به کمرم زد.
– بری به نفعته، وگرنه ارباب عصبانی بشه عاقبت خوبی نداره.
قطره‌ای اشک از دریای توی چشم‌هام روی گونه‌م سر خورد و به زور پاهام‌و تکون دادم.
آروم آروم از پله‌ها پایین اومدم که از بین جمعیت صداهای زیادی‌و شنیدم.
– ماشاالله!
– جميله جدا!
– واو سيدة الجمال!
جز نفرت و بغض چیزی‌و دیگه حس نمی‌کردم.
به هر جون کندنی بود از پله‌ها پایین اومدم که خود منفورش بازوم‌و گرفت و بقیه راه رو با خشونت کشیدم.
بالای سکو وایسادیم.
با بغض گفتم: اینکار رو نکن!
نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد.
دستش‌و که روی کمرم گذاشت مو به تنم سیخ شد و ضربان قلبم‌و بالاتر بود.
بلند گفت: لقد بدأنا من خمسمائة الف دولار لأنها عذراء. ( از پنج هزار دلار شروع می‌کنیم برای اینکه باکره‌ست)
ناباور نگاهش کردم.
شروع کردند به قیمت گفتن.
هربار بیشتر از قبل!
دست لرزونم‌و روی قلبم گذاشتم.
و درآخر قیمت روی دو میلیون دلار متوقف شد!
اشک‌هام سیلی روی گونه‌‌هام راه انداختند.
سالن کم کم داشت خالی می‌شد.
عربی که خریده بودم جلو اومد که اون پسره عوضی به جلو انداختم.
شیخه به سر تا پام نگاه کرد.
– بالنسبة لك أنت جميلة، أنت الشيخ أحمد.
بعدم بلند خندید.
با نفرت و گریه به هردوشون نگاه کردم.
پسره مثل یه تیکه سنگ همون‌طور که دستش داخل جیب‌هاش بود بهمون نگاه می‌کرد.
شیخه بازوم‌و گرفت که با عصبانیت بازوم‌و آزاد کردم و به عقب رفتم.
با گریه جنون وار داد زدم: دست به من نزن.
عصبانیت نگاهش‌و پر کرد و داد زد: صالح؟
یه مرد هیکلی سیاه پوش عرب کنارش وایساد و تعظیم کرد.
– نعم يا شيخ.
به من اشاره کرد که یه لحظه لرزیدم.
– احصل عليه.
بعدم رفت که مرده بازوم‌و گرفت و کشیدم که تقلا کردم و با گریه داد زدم: نمیام، من با شماها هیچ جا نمیام.
جیغ زدم: ولم کن.
پام‌و به بین دو پله‌ی سکو گیر دادم با اینکه می‌دونستم با این تقلاها قرار نیست سرنوشت شومم عوض بشه.
واسه خالی کردن خودم رو به اون پسره با گریه داد زدم: آره، اصلا بهتر شد فروختیم عوضی، چون این عربا خنگند زود خام آدم می‌شند، مطمئن باش که فرار می‌کنم، کسی که هم زبون خودت نباشه رو راحتتر می‌تونی گول بزنی.
رنگ نگاهش پر از حرص شد.
– شما برده فروشا یه عده احمق بیشتر نیستید.
بلندتر داد زدم: می‌فهمی؟ احمق!
گلوم شدید سوخت.
نگهبانه بالاخره به سمت در کشیدم که بازم داد زدم: تو فقط پول داری وگرنه یه مثقالم عقل نداری.
تموم حرف‌هام‌و با نفرت و حرص تو وجودم زدم چون مطمئنم اگه نگم و برم مدت‌ها توی دلم اذیتم می‌کنه.
از سالن بیرونم کشید.
وجودم درد می‌کرد.
دوست داشتم بمیرم ولی دست اون عربه بهم نخوره.
به خدا قسم اگه چیزی بشه خودم‌و می‌کشم.
تو بدبختی خودم غرق بودم که یه دفعه یه نگهبان جلوی این نگهبانه وایساد و یکی اون یکی بازوم‌و کشید که سریع بهش نگاه کردم اما با دیدن همون پسره اونم با رگ شقیقه‌ی برآمادش که نشون از شدید عصبانی بودنش می‌داد دلم هری ریخت.
نگهبانه با اخم گفت: هل حدث شيء ما؟ (چیزی شده؟)
پسره با لحن عصبی گفت: أنا لا أبيعه. ( نمی‌فروشمش)
شاید عربیم آنچنان تعریفی نداشت اما معنی این جمله‌‌ش‌و کاملا فهمیدم که با ترس نگاهش کردم.
بهم نگاه کرد و خشن‌تر به فارسی ادامه داد: می‌خوام زیر خودم اونقدر ج*ر بخوره تا به گه خوردن و التماس بیوفته.
وحشت وجودم‌و پر کرد و کل بدنم شل شد که نزدیک بود بیوفتم اما سریع بازوم‌و گرفت و عصبی خندید.
– چطوره دختر شجاع؟
با لرز نگاهش کردم.
نگهبان عربه گفت: لكنك بعتها للشيخ!
اون نگهبانه گفت: اترك الفتاة ، أنا أتحدث إلى الشيخ بنفسي.
نگهبانه ولم کرد اما تموم حواسم به دو جفت چشم به خون نشسته‌ی رو به روم بود.
با صدای لرزون گفتم: ت… تو من‌و… من‌و فروختی… ولم… ولم کن.
پوزخندی زد و به سمت خودش کشیدم که نفس تو سینه‌م حبس شد.
چشم‌هاش تو این فاصله واقعا رعب انگیز بودند.
– قبل از اینکه اون حرف‌ها رو بزنی باید به عصبانیت من فکر می‌کردی.
با فکی قفل شده گفت: تو طول زندگیم هیچ کسی نتونسته به من، رایان شاهرخی حتی تو بگه، اما تو واسم زبون درآوردی؟ زبونت‌و می‌برم.

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا