" /> رمان معشوقه جاسوس پارت ۳۹ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان معشوقه جاسوس پارت ۳۹

رمان معشوقه جاسوس

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

نیم قدم به عقب رفتم و با صدای تحلیل رفته‌ای گفتم: این امکان نداره! بابای من مرده.
نیم قدم بهش نزدیک شد.
– بهت حق میدم که باور نکنی اما هر چیزی که بهت گفتند دروغ بوده.
به پشت سرش اشاره کردم.
-‌ برید… برید از اینجا این چرندیات‌و تحویل من ندید.
با تحکم گفت: رایان، بهم گوش کن.
اشک لبریز شده توی چشم‌هام جوشید و بلند گفتم: گفتم برید بیرون.
به سمتم اومد اما خالد جلوش وایساد ولی با قدرت به کنار پرتش کرد و به سمتم اومد.
تا خالد خواست حرکتی به خودش بده محافظ اون جلوش وایساد و با آرامش گفت: فقط می‌خوان حرف بزنند.
با اشک زل زدم توی چشم‌های آبیش که هیچ آشناییتی باهاش نداشتم.
– اون عوضی‌ای که بزرگت کرده دوستت نیست، دشمنته.
نمی‌خواستم بشنوم حتی یه کلمه.
شاید از ترس واقعیت شایدم از ترس گول خوردن.
دست نیمه لرزونم‌و بالا بردم و عقب عقب رفتم.
– نمی‌خوام چیزی بشنوم.
نگاهش اینبار رگه‌ی عصبی پیدا کرد که به سمتم اومد و قبل از عکس العملی یقم‌و گرفت و بلند گفت: میگم گوش کن، تا کی می‌خوای تو این غربت خراب شده بی پدر و مادر بمونی؟ هان؟ اون احمد کثافت وقتی دو سالت بود تو رو از مادرت دزدید و آورد اینجا.
دستم به پایین افتاد و بهت ناباوری وجودم‌و پر کرد.
وقتی سکوتم‌و دید دو طرف صورتم‌و محکم گرفت و خیره به چشم‌هام گفت: من دشمن زیاد داشتم، وقتی افتادم زندان چندتاشون تلاش کردند یه جوری برای همیشه دستم‌و از قاچاق کوتاه کنند که دیگه قدرتی نداشته باشم، احمد هوشمندانه‌ترین راه‌و انتخاب کرد، تو رو ازمون گرفت تا من نتونم تو رو دست کسی بدم تا آموزش ببینی و پا جای من بذاری.
دو قطره اشک از دریای توی چشم‌هام روی گونم سر خورد.
– صدها مدرک هست که ثابت می‌کنه تو پسر منی، تو عزیزدل منی.
بغض سنگینی به گلوم چنگ زد.
نمی‌تونستم باور کنم، بعد از بیست و دو سه سال این حرف سنگین بود واسم.
– بیست و دو سال با واقعیت مردن مامان و بابام توی آتش سوزی بزرگ شدم و…
دستش‌و پس زدم و عقب رفتم.
اینبار بغض رو صدام تاثیر گذاشت.
– من خانواده‌ای ندارم.
اشک زیادی چشم‌هاش‌و پر کرد و با تحکم گفت: داری، هم مادر و پدر داری و هم برادر، تو حتی یه خواهرم داری.
بغضم شکست و اشک‌هام بی‌صدا روی گونم ریختند.
فاصله‌ی بینمون‌و پر کرد و بازوهام‌و گرفت.
– اون چرندیاتی که احمد تو مغزت فرو کرده رو بنداز دور، عزیزدل بابا تو سرمایه‌هایی بیشتر از این داری.
همراه این بغضم بغص نبود نفسم شکسته بود و اشک‌هام هیچ جوری قصد تموم شدن نداشتند.
آروم زمزمه کردم: لادن چی؟
نفرت نگاهش‌و پر کرد.
– اون زنیکه هم هم دست اون احمده، هردوشون واسه زجر دادن من و مامانت نقشه کشیدند، واقعیت زیادی وجود داره که باید بدونی اما قبلش باید باور کنی که تو خانواده داری، بگو ببینم تا حالا احمد کاری به سود تو کرده؟
سکوت کرده توی ذهنم دنبال جوابی گشتم.
سود من؟ نمی‌دونم تنها چیزی که می‌دونم این بود که می‌خواست درگیر خلافم کنه.
– تو هم مثل اون خلافکاری؟
– بودم اما الان نه، اینبار می‌خوام زندگی کنم، با تو و مادرت.
چشم‌هام‌و بستم و لبام‌و روی هم فشار دارم.
دو طرف صورتم‌و که گرفت و پیشونیش‌و به پیشونیم تکیه داد حس عجیبی وجودم‌و پر کرد؛ حسی که هیچوقت تجربش‌و نداشتم.
شاید آرامش پدر داشتن و بی‌کس نبودنه؛ نمی‌دونم.
آروم زمزمه کرد: گریه نکن قربونت برم، واسه تک تک لحظه‌های بی‌خانواده بزرگ شدنت تقاص پس میدند، واسه بی‌مادر بودنت تو روز اول مدرسه، واسه تنها بزرگ شدنت.
حرفاش بغضم‌و سنگین‌تر می‌کرد.
من با درد و تنهایی بزرگ شده بودم.
– من ازشون نمی‌گذرم، تا انتقام نگیرم ول کنشون نیستم، اونا حتی زن قبلیم و مادر برادرت‌و کشتند، می‌تونی چه نسبتی باهاشون داشت؟ دختر و خواهرشون بود.
با بهت عقب کشیدم و چشم‌هام‌و باز کردم.
– چطور تونستند؟
چشمای هم رنگ دریاش طوفانی شده بود.
– من این بیست و دو سال زندان کشیدنم‌و با یه امید سر کردم و اونم پیدا کردن تو و انتقام گرفتن از اونا.
حس نفرت و کینه مثل توده‌ی سرطانی تو تک تک سلول‌های بدنم نفوذ کرد که اشک‌هام‌و بند آورد و خشم غیرقابل وصفی‌و توی وجودم انداخت.
– مدرک می‌خوام ببینم.
– نشونت میدم.
– مادرم کجاست؟
سکوت کرد که نگرانی هم به همه‌ی حس‌هام اضافه شد.
– کجاست؟ خوبه مگه نه؟
سری تکون دادم.
– آره اما ازدواج کرده.
دلم هری ریخت.
نفس عمیق و پر دردی کشید.
– بهش حق میدم، بیست و دو سال نمی‌تونست تنها بمونه.

فکر به اینکه مادرم با یه مرد دیگه ازدواج کرده باشه بدجور به قلبم چنگ میزد و زخمیش می‌کرد.
لبخندی زد.
– اما نگران نباش خیلی طول نمی‌کشه تا بازم کنار همیم، تو، من، مادرت، برادرت.
اخم کردم.
– خواهرم چی؟
با کمی مکث گفت: اون دختر من نیست اما اگه…
حرفش‌و قطع کردم.
– وقتی مامانم با یکی دیگه ازدواج کرده باشه چطور ممکنه برگرده؟
لبخندش‌و نگه داشت و دستم‌و محکم گرفت.
– به بابات اعتماد کن، مامانت داره بال بال میزنه واسه دیدنت، وقتی بفهمه پیدات کردم برمی‌گرده، اون فکر می‌کنه من تو رو ازش دزدیدم، دلخوری داره اما وقتی حقیقت‌و بفهمه برمی‌گرده.
امید وجودم‌و پر کرد.
نمی‌دونم چرا حس می‌کردم راست میگه، بابامه، چون یه احساس عجیبی بهش داشتم، یه حس خوب، حس می‌کردم الان یه تکیه گاه محکم دارم.
– برادرم کجاست؟
نفسش‌و به بیرون فرستاد و سری به چپ و راست تکون داد.
– خیلی کله شقه، امیدوارم به اون نرفته باشی، دست خواهرت‌و گرفته معلوم نیست کجاش برده.
متعجب گفتم: با خواهر من چی‌کار داره؟
– اونا همدیگه رو دوست دارند اما بابای خواهرت مخالفه، بخاطر دشمنی باهام.
اخم‌هام به هم گره خوردند.
با اینکه خواهرم‌و ندیدم اما نمی‌دونم چرا یه تعصب خاصی روش دارم، دوست ندارم کسی ناراحتش کنه حتی باباش.
به شونم کوبید و کوتاه خندید.
– اخم نکن پسرم همه چیز درست میشه اما…
نگاهش کمی رنگ جدیت گرفت.
– وقتی این اتفاق میوفته که اون کسایی که باعث جدایی هممون شدند به سزای عملشون برسند، الانم بریم مدرک بهت نشون بدم که دیگه تردیدی واسه باور کردن نداشته باشه.
دستش‌و روی کمرم گذاشت.
– بریم.
خیره نگاهش کردم.
این مرد هرچند که پرابهت و پر جذبه بود اما حس می‌کردم خیلی دوست داشتنیه.
سوالی نگاهم کرد.
– ‌چیزی می‌خوای بگی؟
با کینه‌ی تازه‌ای که تو وجودم رشد کرده بود گفتم: منم تو انتقام گرفتن کمکت می‌کنم، این باید انتقام من باشه.
نمی‌دونم چرا حس کردم برقی تو چشم‌هاش درخشید.
– هم انتقام توعه و هم من.
لبخندی کنج لبش نشست.
– برادرتم بفهمه مامانش‌و کیا کشتند دست از لج بازی باهام برمی‌داره و اونم بهمون ملحق میشه، اونوقته که دیگه هیچ یک از دشمنامون درامان نیستند، همشون‌و از زمین پاک می‌کنیم و خودمون پادشاهی می‌کنیم.
خندید.
– البته مامانتم ملکه‌ی خوبیه.
نگاه ازم گرفت و خیره به آسمون گفت: روزایی که باهاش داشتم‌و یادم نمیره، تمومشون تقاص پس میدند مخصوصا اون مهرداد.

نوشته رمان معشوقه جاسوس پارت ۳۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا