دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان قصاص پارت ۴۶

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

* * * *
_بی‌هوا ساکت شدی.
خیره به تاریکی خونه زمزمه می‌کنم:
_دیشب این موقع توی تختم داشتم به این فکر می‌کردم که عمه‌‌ت راضیت می‌کنه با یه دختر در شأن خودت ازدواج کنی.
حرکت دستش لای موهام لحظه‌ای قطع می‌شه. نگاهم می‌کنه و دستش به روی گونه‌م می‌شینه.
صورتم رو بیش‌تر خم می‌کنه تا گرمای دستش پوست یخ زده‌ی صورتم رو گرم کنه.با لذت به صدای خوش‌آهنگش گوش می‌دم:
_منم دیشب این موقع تو این فکر بودم که باید قفل های در و بیش‌تر کنم تا اگه با زبون خوش نیومدی و به زور آوردمت راه فراری نداشته باشی.
_محمد متقاعدم کرد برگردم،یک هفته چشمم به در بود تا بیای خیلی بدجنسی که چیزی بروز ندادی از ناراحتی کم مونده بود سکته کنم.
_هیش،خدانکنه. فقط موندم تو که انقدر حسودی چطور اون نامه رو نوشتی و رفتی؟تازه ازم می‌خوای یه زندگی جدید تشکیل بدم؟
با لبخندی کوتاه می‌گم:
_اون روز حالم خیلی بد بود،با شنیدن حرفات حس یه موجود اضافی و داشتم.اگه زن و شوهر نبودیم شک نکن از این کشور هم فرار می‌کردم.
نفس عمیقی می‌کشه و دلجویانه می‌گه:
_دیگه به گذشته فکر نکن.
سرم رو عقب می‌برم و نگاهش می‌کنم،مگه می‌شد آدم با آسودگی خاطر زندگی‌ش رو بگذرونه؟ همیشه یک جای کار می‌لنگید و ما الان باید از همون نقطه صحبت می‌کردیم پس به جای فرار کردن از واقعیت های پیش رو می‌پرسم:
_خانوادت چی؟مادرت مگه شرط نذاشت؟ مگه نگفت فقط دو سال…قبول بعد دو سال ولم نمی‌کنی اما خانوادت به امید رسیدن اون روز دارن من رو تو زندگیت تحمل می‌کنن.هر چند الان دیگه فکر می‌کنن قراره طلاق بگیریم.

اخم‌های درهم رفته‌‌ش بهم می‌گه که اون هم دل خوشی از این مسئله نداره.خیره به روبه رو با لحنی گرفته می‌گه:
_درست می‌شه.
_اگه درست نشد؟
_درستش می‌کنیم.توی همین هفته می‌ریم خونه ی مامانم اونجا باهاشون صحبت می‌کنیم.
ناامید می‌گم:
_فایده‌ای داره؟
سکوت می‌کنه،همیشه وقتی جواب قاطعی نداره سکوت می‌کنه.
سرم رو صاف می‌کنم و خیره به سقف می‌شم،بعد از دقیقه‌ای صداش سکوت بین‌مون رو می‌شکنه:
_مطمئنا زندگی آروم و بی‌دغدغه‌ای پیش رو نداریم آرامش اما دیگه فهمیدیم چطور مقابل مشکلات وایستیم مگه نه؟
سر تکون می‌دم،نفسش رو فوت می‌کنه و با همون لحن گرفته ادامه می‌ده:
_بدجوری نگران هاله‌م. لاغر شده، افسرده و کم اشتها. کل روز گوشه ی اتاق هاکان کز می‌کنه بدون این‌که دلش بخواد چیزی بخوره.درسش رو هم به امون خدا ول کرد هیچی از اون دختر باانگیزه باقی نمونده،هر دفعه پرخاشگر تر از بار قبل می‌شه!انگار هر چه قدر زمان می‌گذره داغ دلشم بیش‌تر می‌شه.

برای هاله بی‌نهایت ناراحتم،اون با مرگ هاکان یک نیمه از خودش رو از دست داد.به هر ریسمونی چنگ انداخت تا خلع نبود اون رو پر کنه اما نه میلاد،نه سرکشی با هامون نتونست آرومش کنه.با لبخند تلخی می‌گم:
_می‌تونم درکش کنم الان چه احساسی داره.
_حس می‌کنه هیج کس تو زندگی براش باقی نمونده.
سری با تایید تکون می‌دم:
_چطوره فردا خواهر و برادری یه ناهار خوب باهم بخورین؟
موهای جلوی سرم رو بهم می‌ریزه و جواب می‌ده:
_قول فردا رو به دو تا خانم کوچولو دادم،از اونم بگذریم….هاله به ندرت تو چشمام نگاه می‌کنه.
_شاید به خاطر اینه که ازت دلخوره، از من شاید متنفر شده باشه اما از تو فقط دلخوره. هامون تو تنها کسی که می‌تونی به اون کمک کنی.
وقتی سکوتش رو می‌بینم من هم حرفی نمی‌زنم و تنها چیزی که سکوت بینمون رو می‌شکنه تیک‌وتاک عقربه‌های ساعته.
بعد از چند دقیقه می‌گه:
_چهار شد.
می‌خندم.
_من عادت دارم به این شب‌ بیداری ها.
_فکر کنم از روزی که رفتی منم عادت کردم.
خندیدنم شدت می‌گیره.
_تو هم مگه تا این ساعت بیدار میمونی؟
_هوم،متاسفانه تو رو نتونستم درستت کنم و بدتر این‌که خودمم شبیهت شدم.
_بده مگه؟هر شب مثل امشب صحبت می‌کنیم.
نگاهش می‌کنم و منتظر جواب می‌مونم که می‌گه:
_و لابد جنابعالی تا لنگ ظهر می‌خوابی من هم باید توی مطب چرت بزنم.
_نمی‌خوابم،هامووون …
منتظر نگاهم می‌کنه،سرم رو روی پاش جابه‌جا می‌کنم و به پهلو دراز می‌کشم. با تردید می‌گم:

_ من می‌خوام کار کنم.
تمام مهربونیش از صورتش پر می‌کشه و در کسری از ثانیه سخت و غیرقابل نفوذ می‌شه و با جدیت می‌گه:
_این‌که گذاشتم این مدت به حال خودت باشی دلیل نمی‌شه چیزی عوض شده باشه من خوشم نمیاد زنم کار کنه اگه دانشگاه قبول شدی که می‌ری درستو می‌خونی اگه هم قبول نشدی می‌شینی تو خونه.
مغموم نگاه ازش می‌گیرم و زمزمه می‌کنم:
_این‌جوری حس می‌کنم یه موجود بی‌خاصیتم.
_اگه بری تو اون فروشگاه کوفتی که صد نفر هزار جور متلک بارت کنن با خاصیتی؟چه خاصیتی بیش‌تر از این‌که این‌جا بمونی و از یلدا و زندگیت مراقبت کنی؟

با التماس نگاهش می‌کنم و می‌گم:
_لطفا هامون،قول میدم حواسم به یلدا باشه،اصلا سر اون کارمم نمی‌رم.یه جای دیگه.
محکم حرفش رو می‌زنه:
_ادامه نده!
ادامه نمی‌دم،البته فعلا چون نمی‌خوام شب‌مون خراب بشه.
باز هم سکوتی بینمون حکم فرما می‌شه، اون رو نمی‌دونم اما من یاد محمد میوفتم،امشب اصلا محمد همیشه‌گی نبود،مهراوه هم همین‌طور.برعکس طهورا که با دمش گردو می‌شکست.
مسیر صحبتم رو به سمت اونا عوض می‌کنم و می‌گم:
_کاش محمد نمی‌رفت.ناراحت نیستی هامون؟بالاخره شما همیشه با هم بودین.
سری با تایید تکون می‌ده.
_اون دووم نمیاره و برمی‌گرده.
_طهورا چی؟
_اون‌و هم برمیگردونه من رفیقم و می‌شناسم به محض این‌که از ایران دور بشه نفسش می‌گیره اون سری من جمع و جورش کردم اما زنش توانایی این کار و نداره برای همین سر شش ماه نشده برمی‌گردن.
یک تای ابروم بالا می‌پره:
_مطمئن حرف می‌زنی.راجع منم همینطور تو چطوری می‌تونی آدمای اطرافت و ان‌قدر عمیق بشناسی؟
بینیم رو می‌کشه و با خنده می‌گه:
_برای شناختن کامل شخصیتت یک هفته زمان کافیه برای همین برام رنگ سفیدی.
_اما برای شناختن شخصیت تو یک عمر هم کمه.فکر کن هشتاد سالمون بشه اما من هنوز نتونستم تو رو بشناسم.راستی… از کجا فهمیدی دنبال مانتوم اومدم این‌جا؟
ابرو بالا می‌ندازه و می‌گه:
_اعتراف می‌کنم این یه مورد و مارال گفت.با توپ پر زنگ زد بهم که تو می‌خوای دوست منو از غصه بکشی…
می‌خنده و ادامه می‌ده:
_بعد هم گفت که دنبال مانتو برای امشب اومدی منم حدس زدم می‌خوای جدیدترین مانتو تو بپوشی اما حدس نمی‌زدم بری و یه مانتوی جدید بخری.اونم چه مانتویی!
من هم می‌خندم
_می‌خواستم بهت نشون بدم از من بهتر پیدا نمی‌کنی.
_با غیرتی کردنم؟دیگه این کار و نکن.
سرم رو بالا می‌گیرم و نگاه معناداری بهش می‌ندازم.
_یعنی می‌گی دیگه قرمز نپوشم؟
این بار اون برای دیدنم نگاهش رو پایین انداخته،خاص تر از همیشه جواب می‌ده:
_بپوش!اما برای من.
_خودخواه،ببینم پات خسته نشد؟
_مگه وزنی هم داری کوچولو؟
پشت چشمی نازک می‌کنم.
_نه خداروشکر مثل پر کاه می‌مونم.
_خوب خانم پرکاهی سرتو بذار رو بالش،برم نمازم و بخونم.
سرم و از روی پاش برمی‌دارم و با کرختی می‌شینم و کش‌وقوسی به بدنم میارم.از جاش بلند می‌شه که صداش می‌زنم،به سمتم برمی‌گرده.شقیقه‌م رو می‌خارونم و با کمی من‌ومن می‌گم:
_چرا هیچ وقت مجبورم نکردی مثل تو باشم؟نمازم قضا نشه،به بقیه کمک کنم و خیلی کارهای دیگه که تو می‌کنی و من سمتشون نمی‌رم.
چشمم ان‌قدر به تاریکی عادت کرده که لبخند محوش رو می‌بینم.
_اون یه کار دلیه.مسلما برام اهمیت داره اما دلم نمی‌خواد که سرک به عقاید یکی دیگه بکشم.هر کسی خدا رو به یه شکلی توی قلبش داره!
به فکر فرو می‌رم،برمی‌گرده و به سمت اتاق قدم برمی‌داره که باز هم صداش می‌کنم.
با خنده به سمتم می‌چرخه.
_نمی‌ذاری برم؟
_چرا خوب می‌ذارم ولی مگه نمی‌خوای وضو بگیری چرا میری تو اتاق؟
اشاره‌ای به لباس تنم می‌کنه.
_چون یکی بلوزم و غارت کرده‌ باید یه چیزی بپوشم.
تازه متوجه‌ می‌شم و با شرم سرم رو پایین می‌ندازم و اون هم بالاخره موفق می‌شه به اتاق بره.
بالش رو پیش می‌کشم و دراز می‌کشم.چشم‌هام رو که می‌بندم تازه می‌فهمم که چقدر خوابم میاد،اندازه تمام شب‌هایی که از غصه خوابم نبرد.

_دختر،نمی‌خوای بیدار بشی؟یازده و نیم ظهره.
از این پهلو به اون پهلو می‌شم و جواب می‌دم:
_یک ساعت قبل شیرش دادم هامون داره الکی غر می‌زنه.
_به خاطر یلدا نگفتم،تا این موقع خوابیدن برای خودتم ضرر داره،بیدار شو عزیز من.
با کلافگی روی تخت می‌شینم و به سختی پلک‌هام و باز می‌کنم و با دیدن صبحانه ی آماده ی کنارم خواب از سرم می‌پره و می‌پرسم:
_کار توئه؟
با اخمی ساختگی می‌خواد چیزی بگه که اجازه نمی‌دم:
_خوب پرو نمی‌شم.
انگار حرفش همین بود که لبخند محوی می‌زنه،خودم رو به سمتش می‌کشم و زمزمه می‌کشم:
_اما شاید یه کم لوس بشم.
سرش رو کمی نزدیک میاره و صورتش رو کنار صورتم می‌گیره و پچ می‌زنه:
_لوس بازی هاتم دوست دارم.
با لبخند صورتم رو به صورت زبرش می‌کشم و می‌گم:
_ریش تو بزن.
عقب می‌کشه و می‌پرسه:
_الان پرو شدی یا لوس؟
یلدا رو که سمت دیگه‌ی من روی تخت بود برمی‌دارم.
توپ کوچیکش که از دستش میوفته گریه‌ش می‌گیره اما وقتی می‌فهمه می‌خوام بهش شیر بدم توی بغلم آروم می‌گیره.
نگاه به هامون می‌ندازم و به جای جواب سؤالش با لحنی منظور دار می‌گم:
_دکمه هام و باز کن.
یک تای ابروش بالا می‌پره،نگاهی به بلوز گشاد هامون که از دیشب تنمه می‌ندازم و با لحن دل‌فریبی ادامه می‌دم:
_لوس شدم دیگه،بازش کن!
خودش رو به سمتم می‌کشه،نگاهی به دخترمون می‌ندازه و زمزمه می‌کنه:
_داری از حضور یلدا سوءاستفاده می‌کنی؟ما که بالاخره تنها می‌شیم.
با لبخندی شیطنت آمیز ابرو بالا می‌ندازم.
_بازش کن منتظرم.
دستش رو بالا میاره و اولین دکمه‌ی لباسم رو باز می‌کنه عمدا سرم رو کج می‌کنم تا تمام موهام روی دستش بریزه.
دستش روی دکمه ی دوم توقف می‌کنه.صورتم رو نزدیک می‌برم و می‌پرسم:
_چرا مکث می‌کنی؟
با تاخیر جواب می‌ده:
_عمدا می‌خوای اذیتم کنی؟
سر تکون می‌دم نفس عمیقی می‌کشه و دومین دکمه رو باز می‌کنه.با نفسی سنگین دستش به سمت سومین دکمه می‌ره و به چهارمی نکشیده بلند می‌شه و با صورتی ملتهب می‌گه:
_تلافی شو سرت درمیارم.
نمی‌مونه تا صدای قهقهه ی بلندم رو بشنوه.صدام رو بالا می‌برم و می‌گم:
_بیا صبحانه بخوریم.
مثل خودم جواب می‌ده:
_لازم نکرده دست به اون صبحانه بزنی یه لباس درست می‌پوشی و خودت میای صبحانه تو درست می‌کنی.
_عصبی شدی؟ من که کاری نکردم.
در اتاق رو باز می‌کنه و با عصبانیتی ساختگی می‌گه:
_تا حالا از این کارا تو خلوت خودمون نکردی اون وقت الان که یلدا هست…
مثل خودش می‌گم:
_آخه پرو می‌شی!
با نگاهی تهدید آمیز بهم خیره می‌شه.با لبخند میگم:
_یه وقتایی حس می‌کردم تو از آهنی آخه من ماه ها توی خونت بودم و حتی یک بار،حتی توی نگاهت هیچ حس نیازی ندیدم. بعضی وقتا عمدا شلوارک یا دامن می‌پوشیدم اما تو حتی نگاهم نمی کردی.
_از کجا می‌دونی؟
سکوت می‌کنم. به سمتم میاد و دوباره لبه‌ی تخت می‌شینه.
درحالی که نگاهش به شیر خوردن یلداست با اخم ریزی بین ابروهاش می‌گه:
_روزهای اول قصد داشتم با هم‌خوابی با کسی که دوستش نداری آزارت بدم،شوهرت بودم و می‌تونستم. اما نتونستم یک بار هم به اون منظور دستم و به سمتت دراز کنم.
با لبخند تلخی می‌گم:
_چون ازم متنفر بودی و با این کار بیش‌تر خودت اذیت می‌شدی.
تکذیب نمی‌کنه.به جاش ادامه می‌ده:
_اما بعد از فهمیدن ماجرا اگه بهت نزدیک نشدم به خاطر جفتمون بود.برام سخت بود با دونستن ماجرا لمست کنم و به یاد نیارم چه اتفاقی افتاده. از اون گذشته نخواستم با نزدیک شدن بهت خاطره ی اون شب…
ادامه نمی‌ده،صورت کبودش بهم می‌گه حتی فکر کردن به این‌که زمانی برادرش با زنش بوده تا چه حد براش سخته.
دستم رو روی گونه‌ش می‌کشم و آروم زمزمه می‌کنم:
_خیلی دوستت دارم.
بوسه‌ای به کف دستم می‌زنه و مسیر صحبت رو عوض می‌کنه:
_شکم گرسنه انقدر به این وروجک شیر دادی الان خودت ضعف میکنی.
دستم رو پایین می‌ندازم و می‌گم:
_بیش‌تر منتظر بودم بگی منم دوستت دارم.
سینی رو روی پاش می‌ذاره و لقمه‌ای برام می‌گیره و به سمت دهنم میاره و چشم تو چشمم جواب می‌ده:
_همین که برات لقمه گرفتم و نگرانتم یعنی چی؟
لقمه ی دستش رو به دهن می‌برم و وقتی قورتش می‌دم با لبخندی محو می‌گم:
_دوستم داری،فقط نمی‌گی با عمل ثابت می‌کنی.مردونه!
لقمه‌ی دیگه ای برام آماده می‌کنه و مثل خودم می‌گه:
_آفرین حالا دهنتو باز کن!
با خنده دهنم و باز می‌کنم،یلدا دست از شیر خوردن می‌کشه و با لپ‌هایی گل انداخته به هامون نگاه می‌کنه.
لبخند عمیقی روی لب‌های هامون می‌شینه و با محبت می‌گه:
_قربون اون چشمات بشم من.
حیرت زده می‌‌گم:
_چطور از این حرفا بلدی به دخترت بزنی؟

سینی رو دوباره روی پاتختی می‌ذاره،
یلدا رو از بغلم می‌گیره و محکم ماچش می‌کنه و بدون این‌که چشم از دخترش برداره می‌گه:
_ آخه این وروجک باباشه.
یه جوری منو فراموش می‌کنه که نمی‌تونم از تعجب حرفی بزنم و فقط با دهن باز مونده بهشون نگاه می‌کنم.
حتی یلدا هم با خنده غش و ضعف می‌ره.اگه یه کم بزرگ‌تر بشه احتمالا پدر و دختر به کل حضور منو از یاد ببرن.
هامون دست آزادش و به سمتم دراز می‌کنه و می‌گه:
_قهر نکن بیا بغلم.
با لب‌هایی آویزون می‌گم:
_نمی‌خوام.
می‌خنده.
_حسود کوچولو به دخترمونم حسادت می‌کنی اگه یه دختر دیگه رو تو بغلم بگیرم چی‌کار می‌کنی؟
نیشگون محکمی از بازوی سفتش می‌گیرم و می‌گم:
_جرئت نداری چون دو تاتونم حلق‌آویز می‌کنم.
با ترس ساختگی ابرو بالا می‌ندازه.
_چه خشن.نه بابا؟ چه مامان خشنی داری!
چیزی نمی‌گم،بازوم رو می‌کشه و در آغوشم می‌گیره و با خنده می‌گه:
_گاهی حس می‌کنم خدا به جای یه دختر دو تا دختر بهم داده.
سرم رو بالا می‌گیرم و نگاهش می‌کنم،نگاهش از چشم‌هام به یقه‌م میوفته و خیلی زود مسیر نگاهش رو عوض می‌کنه و می‌گه:
_علی‌الحساب اون دکمه ها رو ببند بعدا اگه نیاز بود خودم بلدم چطوری بازش کنم.
بیش‌تر در آغوشش فرو می‌رم و خنده زمزمه می‌کنم:
_از دست تو!

* * * * * *
آینه‌ی کوچیکم رو از توی کیفم بیرون میارم و نگاهی به رنگ و رخ پریده‌م می‌ندازم.
هامون نیم نگاهی حواله‌ی صورتم می‌کنه و می‌گه:
_اگه حالت خوب نیست امشب نمی‌ریم بی‌خودی عجله کردی!
تند آینه رو می‌بندم و جواب می‌دم:
_نه من خوبم،همین امشب بریم بهتر از بلاتکلیفیه.
سری تکون می‌ده،چشمم که به کوچه‌ی آشنای خونه‌ی قدیم‌مون میوفته ته دلم خالی می‌شه.
از عکس‌العمل‌شون می‌ترسم،از خشم هامون می‌ترسم.از خودم و از این‌‌که نتونم تحمل کنم می‌ترسم.
ماشین رو مقابل ساختمون سه طبقه‌ پارک می‌کنه و به سمتم برمی‌گرده،لازم نیست من بگم خوب می‌فهمه چه مرگمه و با صدای بمش تسکینم می‌ده:
_هر چی که بشه من هستم آرامش نیاز نیست ان‌قدر استرس داشته باشی.
با اجبار لبخندی می‌زنم.
_من خوبم،فقط یه خورده هیجان زده‌م.
دستم رو به سمت دستگیره‌ی در می‌برم که صداش متوقفم می‌کنه:
_هر حرفی و شنیدی قبل از این‌که ته خط و ببینی یادت باشه من همه جوره هواتو دارم.خوب؟
قسم می‌خورم خودش هم نمی‌دونه با این حرف چه حس امنیتی رو به قلبم هدیه داده.
بدون این‌که چیزی از احساسم بگم پیاده می‌شم.این خونه یادآور خاطرات خوب و بد گذشته‌ست.
روزهای تلخ و شیرینی که گذشت اما هنوز هم طعم تلخی و شیرینی اون روزها رو حس می‌کنم.
هنوز هم بوی گل‌ها و سبزه‌هایی که خاله ملیحه توی حیاط کاشته بود رو استشمام می‌کنم.هنوز صدای خنده‌های جمع سه نفرمون رو می‌شنوم. هنوز می‌تونم خودم و هاله رو دراز کشیده روی چمن ها ببینم.
گذشته،اما فراموش نشده.حتی رنگ نباخته،روزهای آبی و روشن هنوز هم به همون زیبایی جلوی چشمم نقش می‌بندن و روزهای سیاه و خاکستری هنوز مثل پرده‌ی تاریکی نگاهم رو تار و کدر می‌کنن.
هامون به سمتم میاد و یلدا و رو از آغوشم جدا می‌کنه و با دست آزادش انگشت‌های دستم رو به اسارت می‌گیره.
نمی‌خوام خانوادش با دیدن این نزدیکی ناراحت بشن برای همین دستم رو پس می‌کشم که محکم‌تر از قبل دستم رو فشار می‌ده.
زنگ طبقه‌ی دوم رو می‌زنه و زیاد طول نمی‌کشه که در با صدای تیکی باز می‌شه.
وارد می‌شم،وارد حیاط خونه‌ای که درش بزرگ شدم.از همون حیاط عبور می‌کنم اما نه با شیطنت و بازی گوشی قدیم با ترس و دلهره‌ای که توی وجودم رخنه کرده.
دست‌تو دست هامون صادقی.خودم هم نمی‌دونم چرا همه چیز برام ان‌قدر عجیب به نظر می‌رسه تنها چیزی که می‌دونم اینه که احساس خوبی ندارم!اصلا ندارم.
روبه روی واحد خاله ملیحه که می‌ایستیم تمام تنم یخ می‌زنه. دیگه حتی فشار دست هامون هم دوای دردم نیست.
نگاه عمیقی به صورتم می‌ندازه و با چشم‌هاش مطمئنم می‌کنه که کنارمه.چند تقه به در می‌زنه و لحظه‌ای بعد در توسط هاله باز می‌شه.
با دیدن من مات می‌مونه و نگاه متعجبش به دست‌های حلقه‌ شده‌ی من و هامون میوفته.با لکنت می‌گه:
_ت… تو…
هامون کارش رو راحت می‌کنه:
_از طلاق منصرف شدیم.
توی چشم‌های آبی زلال هاله آتیش نفرت شعله می‌کشه و تمام اون رو به صورت من می‌کوبه و می‌گه:
_این نمی‌تونه پاش و توی خونه ی ما بذاره.

رو به من می‌کنه و با عصبانیت بیش‌تری داد می‌زنه:
_شنیدی؟ تو نمی‌تونی پات و تو خونه‌ی ما بذاری.
قدمی به عقب برمی‌دارم،هامون نگاهی متاسف به هاله می‌ندازه و می‌گه:
_نیومدیم مهمونی اومدیم حرف بزنیم.
به جای هاله صدای خاله ملیحه میاد:
_چرا دم در وایستادی؟
لحظه‌ای بعد قامتش جلوی در نمایان می‌شه و با دیدن من صورتش در هم می‌ره.
نگاهش رو حتی ثانیه‌ای هم حروم من نمی‌کنه،به هامون و یلدا نگاه می‌کنه و با فاصله‌ی زمانی کمی داخل می‌ره و خشک دستور می‌ده:
_بذار بیان تو.
هاله لب‌هاش باز به اعتراض می‌شن که خاله ملیحه این اجازه رو بهش نمی‌ده:
_من می‌دونستم دیر یا زود این اتفاق میوفته از جلوی در برو کنار و بذار بیان تو.
هاله با اکراه کنار میره،هامون دستم رو ول می‌کنه و با گذاشتن دستش پشت کمرم به جلو هدایتم می‌کنه.
انگار وارد کشتارگاهم شدم،دقیقا حس متهمی رو دارم که با پاهای خودش به سمت چوبه‌ی دار می‌ره.درست که خودم رو از جرم تبرئه کردم اما فقط خدا می‌دونه من صد بار تا پای چوبه‌ی دار رفتم،هزاران بار حلق‌آویز شدم.بارها با یه حس خفگی بین زمین و آسمون معلق موندم.قصاص شدم،مردم و دوباره جسم متلاشی شده‌م به هم چسبید و با کلی حس خلا زنده شدم.
کنار هامون روی مبل می‌شینم،درست مقابل خاله ملیحه.هاله ایستاده و دست به سینه نگاهی به من و نگاهی به هامون می‌ندازه و صبرش زودتر از همه سر میاد:
_متأسفم داداش،بازم با این زن…
هامون وسط حرفش می‌پره:
_اجازه بده هاله.
_مگه گورش و گم نکرده بود؟پس چرا برگشته؟
باید باور کنم این هاله‌ست.بهترین دوستم،کسی که پای تمام دردودل‌هام می‌نشست.کسی که محرم رازش بودم.
نفس عمیق هامون رو حس می‌کنم،سعی داره خودش رو کنترل کنه.به آرومی جواب می‌ده:
_برگشت،چون من ازش خواستم.
قبل از این‌که هاله با تأسف حرفی بپرونه خاله ملیحه می‌گه:
_می‌دونستم دیر یا زود در این خونه رو می‌زنی و میای،هاله یلدا رو از داداشت بگیر و برو تو اتاق!
صدای پوزخند طعنه آمیز هاله عین نیشتر به قلبم فرو می‌ره:
_چشم،اگه یادت رفته باید بگم هاکان داداش من بود و این بی‌چشم و رویی هم که اومده روبه‌روت نشسته کسیه که داداشم و ازم گرفته پس منم حق دارم این‌جا باشم.
خاله ملیحه سر تکون می‌ده.
_پس خودتو کنترل کن!
سکوت هاله به هامون این فرصت رو می‌ده تا رشته‌ی کلام رو در دست بگیره:
_منتظر اومدنم بودی چون خوب می‌دونستی من زنم و طلاق نمی‌دم.
خاله ملیحه سری با تایید تکون می‌ده:
_می‌دونستم،خیلی خوب می‌دونستم خواسته‌ی مادرت و زیر پا می‌ذاری.
هامون یلدا رو به بغلم می‌سپاره و جواب می‌ده:
_من هیچ وقت نخواستم حرف شما رو زمین بندازم.
_اما امروز بزرگ‌ترین دشمنی رو در حق مادرت کردی و با دختری که داغ روی دل هممون گذاشت مقابل من نشستی!
صدای هامون رنگی از کلافگی می‌گیره:
_چرا نمی‌خوای به حرفام گوش بدی؟
_شنیدم،بارها و بارها حرفات و شنیدم اما دیگه نمی‌خوام بشنوم که چطوری پشت سر برادرت حرف می‌زنی. تو که تصمیمت رو گرفتی دیگه این‌جا چی‌کار می‌کنی؟
هر چه‌قدر هم هامون سعی داره صبوری کنه باز هم موفق نمی‌شه و از کوره در می‌ره.
از جاش بلند می‌شه و با لحن خشمگینی می‌گه:
_حق با شماست،نباید میومدم جایی که حتی حاضر نیستن یک کلمه بشنون بلند شو آرامش!
با التماس نگاهش می‌کنم و از جام جُم نمی‌خورم
با تحکم بیشتری حرفش رو تکرار می‌کنه:
_بهت گفتم بلند شو.

نوشته رمان قصاص پارت ۴۶ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا