دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان قصاص پارت ۳۳

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

با صدایی خش گرفته میگه:
_چی کار کردی که به خاطرت دلم می خواد قید همه ی دنیا رو بزنم؟
سکوت می کنم تا ادامه بده،این حالم رو دوست دارم.این ضربان قلب کر کننده رو دوست دارم.مثل یه معتادی که یه لذت وافر از مواد کشیدنش داره،حالا من هم به هامون اعتیاد پیدا کردم.خطرناک به نظر میاد اما لذت بخشه.
وقتی حرفی نمی زنه ازش فاصله می گیرم،دلم می خواد یادش بدم جسارت توی عاشقی یعنی چی!
دست هام و دوطرف گونه هاش می ذارم و از ته دل برای اولین بار یه اعتراف قشنگ می کنم:
_دوستت دارم آقای دکترِ بداخلاق.
حرکت قفسه ی سینه ش کند می‌شه،کاش اونم بفهمه وقتی حرف می زنه و نفسم قطع می‌شه چه حالی دارم.
سرم رو جلو می برم و گونه ی زبرش رو می بوسم و میگم:
_امشب خودم ریش تو می زنم.
بالاخره لب هاش باز به لبخند میشن و می‌گه:
_بهم نمیاد؟
_میاد،اما با ریش سنت بزرگ تر دیده میشه اون وقت من بهت نمیام.
پیشونیش رو به پیشونیم می چسبونه و جواب می‌ده:
_اون طوری هم خوشتیپ میشم همه میگن آقای دکتر یه جوجه ی زشت رو گرفته.
خصمانه نگاهش می کنم و سرم رو عقب می کشم و با حالتی قهر میگم:
_دوباره ازم خواستگاری کردی اما به یکی از قولاتم عمل نکردی.
بهم نزدیک میشه و همون طور که به نیم رخم زل زده می‌گه:
_خوب الان پشیمونی؟
لحنش خاص تر و گیراتر میشه و ادامه میده:
_از این که زن منی؟
سرم رو به سمتش برمی گردونم،می خوام بگم نه اما شبیه خودش بدجنس میشم و درست مثل لحن خودش جواب می‌دم:
_آره،چرا باید از اینکه زن یه مرد ریشو و بداخلاقِ بدقولم راضی باشم؟
یک تای ابروش بالا می پره.
_الان این و از ته دلت گفتی؟
سرم رو به علامت مثبت تکون میدم.صاف می شینه و با خونسردی جواب می‌ده:
_پس مشکلی نداره اگه شلوارم دوتا بشه،دلیلمم قانع کننده ست.زنم منو نمی خواد.
از تصورش مو به تنم راست میشه و بی اراده مشت محکمی به بازوش می زنم که می خنده و می‌گه:
_زدی مثلا؟
دست خودم نیست،توی این مورد حتی شوخی هم اعصابم رو خورد می کنه.
با صورتی قرمز شده از حرص نگاهش می کنم،با اینکه می دونم شوخی کرده اما ته دلم از فکرش خالی شده و حس حسادت مثل خوره به جونم افتاده.
نمی تونم حرفی بزنم و فقط نگاهش می کنم،چشمش که به صورتم میوفته لبخندی روی لبش می شینه.
دستش رو دورم حلقه می کنه و بی مقدمه در آغوشم می کشه و با لحنی کشدار میگه:
_عــزیز من.چه قشنگ حسودی می کنی!
شاید کمی لوس میشم و می‌گم:
_دیگه از این شوخیا با من نکن.
می خنده و جواب می‌ده:
_چرا؟اتفاقا خوشم اومد،یه دختر ریزه میزه با عصبانیت و حسادت بهم نگاه می کنه.
با چهره ای در هم رفته میگم:
_خوشت میاد حرصم بدی؟
از ته دلش جواب می‌ده:
_خیلـــی.
خنده م می گیره،از خودش جدام می کنه و بعد از نگاهی که به صورتم می ندازه بلند می‌شه.دستش رو به طرفم دراز می کنه و می‌گه:
_بریم؟
سری تکون میدم،دستش رو می گیرم و بلند میشم.
سوار آسانسور که می شیم،کمی دل دل می کنم اما در نهایت طاقت نمیارم و میگم:
_تا کی می خوای به ندیدن یلدا ادامه بدی؟هامون من مجبورت نکردم،خودت خواستی.خودت گفتی اون بچه گناهی نداره،خودت گفتی براش پدری می کنم.پس چرا الان…
با صدای کلافه ش کلامم رو قطع می کنه:
_درد من اون بچه نیست آرامش.پشیمون نیستم از حرفایی که زدم،هنوز هم میگم توی این ماجراها بی گناه ترین آدم همون بچه ست.
_پس چرا نمی خوای ببینیش؟
معنادار به صورتم نگاه می کنه و جواب می‌ده:
_چون نمی خوام وقتی به صورت معصومش نگاه می کنم هاکان و به یاد بیارم.می خوام وقتی می بینمش مثل هر پدری حس کنم اون دختر منه!حرف زیاد زدم اما اگه می بینی الان بهش عمل نمی کنم چون یه نبضی هست که اینجام میپره.
و به گردنش می زنه و ادامه میده:

_اون زمانی که بهت قول دادم بابای اون بچه باشم و کار هاکان رو جبران کنم فکرش و نمی کردم یه روزی انقدر خاطر تو بخوام که صبح و شب توی ذهنم به جون داداش خودم بیوفتم.می ترسم،از خودم می ترسم چون مشکل اعصاب پیدا کردم.می ترسم وقتی به اون بچه نگاه کردم یاد غلط هاکان بیوفتم و باز گند زده بشه به اعصابم و کاری بکنم که مثل سگ پشیمون بشم.

آسانسور می ایسته،مات برده از حرف هایی که شنیدم دنبال هامون به بیرون میرم.وقتی حرف زد،با اینکه مرد نبودم اما درکش کردم!
وقتی گفت خاطر تو می خوام خدا می دونه چه حالی شدم!یعنی تمام این ها به خاطر من بود؟
شاید به ذهنمم نمی رسید،توی این دو هفته در کمال بی انصافی با خودم فکر کردم تمام حرف های هامون فقط حرف بوده.اون بچه ی من و گناهکار می دونه و حاضر نیست به صورتش نگاه بکنه.فراموش کردم هامون یک مرده،یک مردی که غیرت زیاد گاهی چشمش رو کور می کنه اون قدری که بخواد به جون خواهرش بیوفته.حالا شاید کمی حق داشته باشه که بترسه،بترسه از اینکه به اون بچه نگاه کنه و هاکان رو به یاد بیاره.
ناخودآگاه دستش رو فشار میدم که برمی گرده و نگاهم می کنه،لبخند کوتاهی می زنم و میگم:
_مرسی.
ابروش بالا میپره و می پرسه:
_بابت؟
لبخندم عمق می گیره و جواب می‌دم:
_چون که انقدر مردی!
_یه مرد ریشو و بداخلاقِ بدقول؟
با خنده دستم رو دور بازوش حلقه می کنم و میگم:
_ریش تو که امشب می زنم.
دستش رو روی صورتش می کشه و می‌گه:
_بهش عادت کردم،هر بار خواستم بزنم نتونستم.نمیشه حالا هفته ی بعد بزنی؟
سرم و به علامت منفی تکون میدم:
_نمیشه دیگه همین که گفتم.
به ماشین می رسیم،در رو برام باز می کنه و میگه:
_من زن ذلیل نیستم آرامش،قرار نیست که ریش قیچی رو بدم دست تو تا هر شکلی خواستی ازم بسازی.
چشم غره ای بهش میرم و قبل از سوار شدن میگم:
_کی بود برای منت کشی گفت چشم،ریشمم میزنم؟
به آسمون نگاه می کنه و جواب می‌ده:
_من که یادم نمیاد.
با حرص سوار ماشین میشم و در و محکم می بندم.خودش هم سوار میشه و بلافاصله استارت میزنه و بخاری و روشن می کنه.
صورتم رو به سمت خیابون برمی گردونم،ماشین راه میوفته و کمی از مسیر رو که میریم بالاخره صداش سکوت بینمون رو می شکنه:
_آرامش!
سرد جواب می‌دم:
_هوم!
_دیروز شنیدم داشتی به مارال می گفتی می خوای بری آرایشگاه.
سرم رو برمی گردونم و متعجب از حرفش میگم:
_خوب؟
دست دست می کنه و با تردید میگه:
_این بار که رفتی آرایشگاه لطفا موهاتو کوتاه نکن!
ابروهام بالا میپره و چشم هام از شیطنت برق می زنه،خودش توپ رو توی زمین من انداخت.
قیافه ی خونسردی به خودم می گیرم و در حالی که به روبه رو زل زدم میگم:
_به موی کوتاه عادت کردم.نمی تونم تحمل کنم بلند بشن.
سنگینی نگاهش رو حس می کنم،منتظرم جواب دلخواهم رو بشنوم که می‌گه:
_حرفم و اصلاح می کنم،حق نداری موهاتو کوتاه کنی.
حیرت زده از پرویی این بشر نگاهش می کنم.اما این بار اونه که با خونسردی به رو به رو چشم دوخته!

شدیدا به مرد سالاری اعتقاد داشت و این از تک تک حرف ها و رفتارش معلوم بود.
قبل از این‌که من حرف بزنم خودش می‌گه:
_اون جوری نگاه نکن،من از موی کوتاه برای زن هیچ خوشم نمیاد.برای همینه که موهای هاله بلنده،چون هیچ وقت اجازه ندادم کوتاه کنه.

می خوام بگم”من هاله نیستم”اما سکوت می کنم،چون دلم نمی خواد دعوا راه بیوفته،خیلی وقته که یاد گرفتم به جای جواب دادن سکوت کنم.نه اینکه حق رو به هامون دادم،سکوت می کنم چون انقدر مشکل هست که دعوای ما فقط اعصاب جفتمون رو خراب تر می کنه.
در واقع علارغم علاقه م به هامون گاهی با خودم فکر می کنم چقدر با هم تفاوت داریم!شاید حرف های هامون رو بفهمم و درکش کنم اما حق رو بهش نمیدم،این مورد درباره ی هامون هم صدق می کنه.به حرف هام گوش می کنه،درکم می کنه اما بعضی وقت ها نمی فهمه دنیای من چه تفاوت بزرگی با دنیای اون داره.توی این موارد یک نفر باید کوتاه بیاد،طبق معمول من!نه برای این که من زنم و اون مرد .
اگه به مرد سالاری معتقد بودم قبل از ازدواجم این همه با هامون سر جنگ نداشتم.
کوتاه میام چون شرط زندگی اینه،با دعوا و مرافعه کاری پیش نمیره.
ماشین رو جلوی رستوران پارک می کنه و خطاب به من می پرسه:
_میری داخل؟یا غذا بگیرم ببریم خونه؟
نگاهی به رستوران نسبتا شلوغ می ندازم و جواب می‌دم:
_بگیر ببریم خونه.
_چی بگیرم؟
شونه ای بالا می ندازم و میگم:
_فرقی نمی کنه.
پیاده میشه،با چشم مسیر رفتنش رو دنبال می کنم.
از روی بی حوصلگی روی شیشه ی بخار گرفته عکس یه خونه رو می کشم با سه نفر.
من،هامون،یلدا.
خونه ای دور از اون ساختمون نحس سه طبقه.نحس بود و پاگیر،دو هفته بود که هامون به تمام املاکی های اون اطراف سر زده بود اما انگار هیچ خونه ای برای ما پیدا نمی شد.
یا گرون بود،یا داغون…یا هم از اون منطقه دور بود،این و هم می دونستم هامون محاله خانوادش رو به حال خودشون رها کنه.مخصوصا الان که هاله شرایط روحی خوبی نداشت،بعد از اون روز دوباره خودش رو حبس کرد و فاجعه این بود که زبون عمه خانم نتونست چفت و بست داشته باشه و توی چند روز کل فامیل خبردار شدن.
حکایت یک کلاغ چهل کلاغ!هاله صیغه ی محرمیت خونده بود تا اگه میلاد دستش رو گرفت گناه نکرده باشه و توی فامیل حرف هایی پر شده بود که آدم ننگ می کرد به زبون بیاره.
دقیقا چهار روز پیش بود،من آماده شده بودم تا اول سری به مامانم و بعد سری به یلدا بزنم که صدای داد و بیداد از طبقه ی پایین به گوش رسید.
هامون با نگرانی از خونه بیرون زد،من هم طاقت نیاوردم و پشت سرش رفتم اما فقط تا دم پله ها…
صدا،صدای داد و هوار هاله بود،داشت هر چی حرف توی دهنش میومد رو بار فروزان می کرد.
هامون که رفت عصبانیتش بیشتر شد و این بار سر هامون فریاد کشید:
_بفرما،راحت شدی؟الان کل فامیل به خواهرت به چشم یه ### ی یک شبه نگاه می کنن که صیغه ی این و اون میشه.می سوزم از این‌که باعث همه ی اینا تو بودی،من گندکاری های تو و زنت و دیدم و ساکت موندم.حرفی جلوی بقیه نزدم اما تو به خاطر هیچی آبروی من و بردی!اما صبر کن،روزی که جواب اون آزمایش اومد و بهت ثابت شد اون بچه هیچ رگ و ریشه ای از خانواده ی صادقی نداره اون وقته که تشت رسوایی تو از بوم میوفته.اون وقت منم رحم نمی کنم که تو داداشمی،به خدا قسم جوری رسوات می کنم که سرت رو توی یک شهر نتونی بلند کنی.
حرف های سنگینی زد،از طرفی حق داشت.آبروش رفته بود ولی درواقع مقصرش هامون نبود بلکه دهنِ لق عمه خانم بود.
اون روز بود که عمه خانم و فروزان با شنیدن حرف های هاله ساکشون رو جمع کردن و با غضب و ترش رویی از اون خونه رفتن.اما هامون هم بی نصیبشون نذاشت،طوری باهاشون حرف زد که دیگه جرئت نداشته باشن حرف به جایی ببرن.

اما فقط من دیدم تا دو روز چطور گرفته و درهم بود طوری که از هر ده تا جمله ای که ازش می پرسیدی فقط به دوتاش جواب میداد اون هم کوتاه و مختصر.

بیست دقیقه ای می گذره و من غرق افکارمم که در ماشین رو باز می کنه و سوار میشه.غذاها رو صندلی عقب می ذاره و در حالی که از سرما کف دست هاش رو به هم می کشه میگه:
_این دیگه چه هواییه؟نه برفِ نه بارون اما سنگ ترک می خوره از این سوزِ سرما.
با خنده میگم:
_جنابعالی سرمایی هستی وگرنه هوا اون قدر ها هم سرد نیست.
_برای همین انقدر لباس گرم پوشیدی؟کلاه و شال گردن و دستکش و.
چپ چپ نگاهش می کنم و میگم:
_من برحسب عادت توی زمستون کلاه شال گردن می پوشم.
با شیطنت بهم نگاه می کنه و می‌گه:
_اون بافت های گشادی که می پوشی چی؟اونا هم برحسب عادته؟
جا می خورم،در واقع لباس گشاد می پوشیدم تا شکمم پنهون بمونه.با این که بعد از زایمان گِن لاغری می بستم اما باز هم شکمم کمی برآمده بود و چاقیم توی ذوقم می زد.
انگار هامون هم به هدفم بو برده،در حالی که سعی دارم لاپوشونی کنم میگم:
_آره خوب اشکالش چیه؟
با معنی میگه:
_هیچ اشکالی نداره.
ساکت میشم اما می فهمم بهم طعنه زده،یه زن حس می کنه.مخصوصا منی که این روزها خیلی روی اندامم حساس شدم!
تا رسیدن به مقصد حرفی نمیزنیم،ماشین رو که توی خونه پارک می کنه پیاده میشم.
چند روزیه که برف نباریده اما زمین همچنان یخ بندونه.
در بزرگ رو می بنده،غذاها رو از صندلی عقب برمی داره و دستم رو می گیره،از پله ها بالا میریم،مثل همیشه با رد شدن از جلوی خونه ی خاله ملیحه قلبم می لرزه و خدا خدا می کنم در باز نشه.
با رسیدن جلوی واحد خودمون نفس راحتی می کشم و دعا می کنم زودتر یه خونه برامون پیدا بشه،در رو با کلید باز می کنه.وارد میشم و چراغ رو روشن می کنم،هامون هم طبق معمول به سمت بخاری میره و تا ته بلندش می کنه و خودش هم همون جا می ایسته تا یخ دست هاش آب بشه.
عادت همیشگی‌ش بود،با خنده به آشپزخونه میرم و میز شام رو می چینم.کاپشن و کلاه شالگردنم رو بیرون میارم و دستی به موهام می کشم!
ده دقیقه ی بعد هامون وارد آشپزخونه میشه و با دیدن میز چیده شده میگه:
_دستت درد نکنه.
سر میز می شینه،غذا از گلوم پایین نمیره حس می کنم با خوردن هر لقمه غذا چاق تر میشم.حیف ستاره دستور اکید داره که باید تغذیه‌م درست باشه وگرنه محال بود لب به شام بزنم.
با حسرت به هامون که با اشتها غذا می خوره نگاه می کنم و با وسواس یک قاشق می خورم.
نگاهش که بهم میوفته خنده ش می گیره،نمی خنده.مثل همیشه فقط لبخند کوتاهی می زنه و گوشه های چشمش چین میوفته.
با لحنی آغشته به شوخی میگه:
_راحت بخور،دیگه فکر نکنم از این چاق تر بشی.
با حرص قاشق رو توی بشقاب می ندازم و جواب می‌دم:
_من همین الانشم چاق نیستم،اگه باور نمی کنی جلوی آینه وایسا تا ببینی من نصف تو هم نمیشم.
با صدای بلندی می خنده،برعکس همیشه از خنده ش عصبانی میشم.حس می کنم داره منو مسخره می کنه!
سری تکون میده و با همون لحنش میگه:
_راست میگی خوب هر چی هم که چاق بشی باز جوجه ای،مثل این جوجه اردک هایی که چاق و چله هستن و البته تپل و زشت.

صورتم گر گرفته از عصبانیت،با حرص آشکاری جوابش رو میدم:
_حرف های قشنگی که قول دادی یاد بگیری همینا بود؟
با خنده سری تکون میده،جوابش رو توی دلم میدم:
_هم اون ریشت رو کوتاه می کنم،هم بهت می فهمونم یه مرد چطوری با زنش حرف می زنه.به قول مارال،از در سیاست.
حرفی نمی زنم،هامون هم هر از گاهی زیر زیرکی نگاهم می کنه اما چیزی نمی گه.
شام که تموم می‌شه طبق معمول بعد از تشکر کوتاهی از آشپزخونه بیرون میره.
سرسری ظرف ها رو می شورم و چای دم می کنم،یک لیوان چای برای هامون می ریزم و خودم هم به اتاق یلدا میرم.دخترم دو هفته ی دیگه به این خونه میومد و خدا می دونه من هر شبم رو با چه امیدی صبح می کنم.
ده روز اول که سخت سپری می شد،چون نمی تونستم از تخت پایین بیام و از طرفی یلدا باید با شیر من تغذیه می شد و شیرخشک هایی که کمکی بهش می دادن.
اما چهار روز بود که خودم بعد از بیدار شدن به بیمارستان می رفتم،یک بار هم به بهشت رضا رفتم.هامون من و برد و باز مثل بار قبل حتی حاضر نشد فاتحه ای برای هاکان بخونه.

خیره به اتاق و عروسک های رنگیه بزرگ و کوچیکم که دستی از پشت دور شکمم حلقه میشه.لبخندی روی لبم می شینه،سرش رو خم می کنه و آروم نبض گردنم رو می بوسه.
با صدایی گیرا کنار گوشم حرف می زنه:
_بلدی با ماشین ریش کار کنی؟

برقی توی چشم هام می درخشه و به سمتش می چرخم.
با انگشت به نوک بینی م می زنه و می‌گه:
_به شرط اینکه به کسی نگی ریشم و دست تو سپردم…
با خنده سر تکون میدم و میگم:
_قبول.
کمی فکر می کنه و می‌گه:
_یه شرط دیگه هم دارم.
فقط نگاهش می کنم،با نگاهی خاص موهام رو لمس می کنه و زمزمه وار میگه:
_فکر کوتاه کردن اینا رو از سرت بیرون کن.
به عمق سیاهی چشم هاش نفوذ می کنم،بی اراده دستام رو بالا میبرم و دور گردنش می ندازم و مثل خودش زمزمه می کنم:
_رنگ که می تونم بکنم؟
اخم ریزی بین ابروهاش میوفته و با تحکم میگه:
_نه.
_چرا انقدر زور می گی؟
بدون اینکه قصد باز کردن اون گره ی بین ابروهاش رو داشته باشه،موهام رو پشت گوشم می زنه و جواب می‌ده:
_زور نمی گم،مال منی.اختیار مالمو دارم.
ساکت میشم،مسخ می شم انگار با چشم هاش،با حالت نگاهش،با این لحن زمزمه وار و زورگوش من و هیپنوتیزم می کنه که دلم می خواد تا ابد نگاهش کنم و به صداش گوش بدم.
واقعا این مرد خودخواه،پاداش کدوم کارم بود؟این که روبه روی خودم کسی رو داشته باشم که دوستش دارم،که بدونم اون هم حتی شده کم، اما دوستم داره.
در حالی که به چشم هام زل زده،صدای بمش رو می شنوم:
_حرفی که توی بیمارستان زدی و دوباره تکرار کن،دلم می خواد بازم بشنوم.
اشاره ی مستقیمش به اون جمله ی دوستت دارمی هست که گفتم.از نگاه معنادارش خوب می فهمم و خودم رو به اون راه می زنم و میگم:
_کدوم حرف؟
نگاهش از روی چشم هام به پایین سر می خوره و در حالی که نگاه خاصش گونه هام رو قرمز کرده میگه:
_بگو!
چشمام رو ازش می دزدم و در حالی که سعی دارم حال منقلبم رو به روی خودم نیارم میگم:
_همون یه بار رو هم نباید می گفتم.
سرش رو نزدیک تر میاره و با صدایی آروم تر می‌گه:
_چرا؟
نگاه چپی بهش می ندازم و جواب می‌دم:
_چون تو بهم میگی اردک.
دستش دور کمرم پیچیده میشه،نمی دونم می فهمه که چطور نفسم توی سینه حبس میشه یا نه!
فاصله رو به حداقل میرسونه و این بار با ردی از شیطنت میگه:
_خوب هستی دیگه!
می خوام ازش جدا بشم که اجازه نمیده و قدرت دست هاش رو بیشتر می کنه.با غیظ میگم:
_نکن.
با حالت خاصی نگاهم می کنه.
_نمیگی؟
از پروییش حرصم میگیره و محکم جواب می‌دم:
_نه!
مسخره ست اگه فکر کنم از دلم در میاره.با مکثی طولانی حلقه ی دستش شل میشه. با صورتی گر گرفته ازش فاصله می گیرم.به روی خودش نمیاره که چشم هاش قرمز شده و صورت من در حال آتیش گرفتنه.طوری که انگار هیچی نشده دستم رو میگیره وبه سمت حموم میره.
دنبالش کشیده میشم.در حموم رو باز می کنه و دمپایی های مردونه ی ابری خودش رو می پوشه.ماشین ریشش رو که برمی داره تازه باورم میشه که بالاخره رضایت داده تا از شر این ریشِ نسبتا پرپشتش خلاص بشه.
ماشین اصلاح رو به برق می زنه و به دستم میده.
تا حالا باهاش کار نکردم اما حس می کنم که آسونه.می خوام وارد حموم بشم اما دمپایی نیست!
باز طبق عادتم همون نگاه پر از حرصم رو بهش می ندازم و میگم:
_یه جفت دمپایی توی این حموم هست اونم که تو پوشیدی میشه بگی من چیکار کنم؟
تازه متوجه ی موقعیت میشه،زیاد فکر نمی کنه.چهارپایه رو جلو می کشه و می‌گه:
_بفرما!
خندم می گیره،جفتمون انقدر تنبل بودیم که نخواستیم به این فکر کنیم که بهتره یه جفت دمپایی دیگه بیاریم.
روی چهارپایه می ایستم،حالا هم قدش شدم البته با چند سانت اختلاف.

نگاهی به ماشین اصلاح توی دستم می ندازم و بعد از گفتن بسم ا…روشنش می کنم.
هنوز به صورتش نرسوندم صداش بلند می‌شه:
_نزنی داغونمون کنی،از پایین شروع کن.
اخمامو در هم می کشم و میگم:
_تمرکزمو بهم نزن.
با دقت مشغول اصلاح صورتش میشم و بعد از ده دقیقه فقط یه ته ریش کوتاه روی صورتش باقی می مونه.بماند که چقدر بهم استرس داد اما هر چی که بود،با رضایتمندی تموم شد.
از روی چهارپایه پایین میام و با لذت نگاهش می کنم.

درست شبیه همون موقعی شده که از خارج برگشت،اون موقع سنم خیلی کم بود اما با همون سن کم عقلم می کشید که پسر بزرگ خاله ملیحه،جذابیتی داره که از همون بدو ورود چشم همه رو دنبال خودش کشونده.یک نوع پختگی و مردونگی خاصی توی چهره ش بود که نگاه هر دختری رو دنبال خودش می کشوند.
راستی،چرا همون موقع ها عاشقش نشدم؟چرا با این‌که مدت ها جلوی چشمم بوده اما نتونستم این طور که الان می بینمش،نگاهش کنم؟
خودم جواب خودم رو میدم: به خاطر این‌که من عاشق مردونگی ذاتیش شدم، چون من شناختمش و عاشق شدم.مامانم همیشه می گفت اگه روزی طعم عشق رو بچشی می فهمی که معشوقت با تمام عیب و ایرادهاش به چشم تو بهترینه،الان روی همه یه ایرادی می ذاری اما اگه خدا سعادت عاشق شدن و بهت داد همین چشمای تیزت برای معشوقت کور میشه.
اون موقع من با طعنه گفته بودم:
_نه مادر من،من عاشق هر کس نمیشم.مثل توی فیلم ها یه پسر ساده و بی پول رو به هزار تا خوشی که می تونم تجربه کنم ترجیح نمیدم.عشق من با منطق همراهه،کورم نمی کنه.

با بشکنی که جلوی صورتم می خوره از فکر و خیال بیرون میام.هامون با لبخند کوتاهی می پرسه:
_نکنه نپسندیدی؟
کمی گیج می زنم و جواب می‌دم:
_چرا خیلی!
چشم هاش ریز میشن و براندازم می کنه،قدمی به عقب برمی دارم و می‌گم:
_حوله تو می ذارم پشت در،در ضمن…
مکث می کنم و خیره به صورتش با لبخند ادامه میدم:
_اصلا بهت نمیاد.
منتظر نمی مونم حرفی بزنه و به اتاق میرم،در واقع برعکس گفتم،زیادی بهش میومد اما به قول خودش نگفتم که پررو نشه.
حوله ش رو از توی کمد برمی دارم و پشت در حموم می ذارم،مسواک می زنم و در نهایت به اتاق برمی گردم و روی تخت دراز می کشم.چشم هام رو می بندم و به یلدا فکر می کنم یک روز دیگه هم تموم شد!سیزده روز مونده بود تا در آغوش گرفتن دخترم!

نوشته رمان قصاص پارت ۳۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا