" /> رمان خان زاده پارت8 - بی بی نار
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت۸

رمان خان زاده

جهت مشاهده آخرین پارت منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

سری تکون داد و ماشین و روشن کرد.دو تا کوچه بالا تر نگه داشت.
سحر که پیاده شد،گفتم
_من زیاد وقت ندارم…
لبخند محوی زد و گفت
_چرا؟ددی روشن فکرت ناراحت میشه؟ نمیخوای منو با بابات آشنا کنی؟
ابرو بالا انداختم. میخواستم بگم معرف حضورش هستی اما به جاش گفتم
_آشناتون کنم؟ اون وقت بگم ایشون کی هستن؟
با نگاه معناداری خودش رو پیش کشید و پچ زد
_همونی که هستم و میگی.میگی عشقمه.
خندیدم و گفتم
_فکر نمی‌کنم هیچ وقت بتونم جلوی بابام وایسم و چنین حرفی بزنم.
دستش و روی گونه م گذاشت و گفت
_ولی من فکر میکنم انقدر عاشقم میشی که این کار و بکنی.
توی دلم گفتم
کجای کاری من همین الانم بدجور عاشقت شدم.
لبخند محوی زدم و گفتم
_از مهمونی کشیدم تون بیرون.
در حالی که با پشت دست گونه م رو نوازش میکرد گفت
_می ارزید.
سکوت کردم.خودش رو به سمتم کشید و گفت
_باورم نمیشه تو ماشین دارم با یه دختر بچه لاس میزنم.
_اما من بچه نیستم شما زیادی بزرگین.
_هممممم زیادی بزرگم
زیر نگاه سنگینش معذب شدم و گفتم
_من امشب خونه ی سحر میمونم بی زحمت بپیچین تو همین کوچه تا…
هنوز حرفم تموم نشده بود ماشین از جاش کنده شد.
متعجب گفتم
_کجا میرید؟
_حالا که به بابات گفتی خونه ی سحر دوستتی پس سحر هم بگو با منی.
با چشمای گرد شده گفتم
_نمیشه من نمیام خونه ی شما.
چشمکی زد و گفت
_کی خواست تو رو ببره خونه؟
_پس کجا میریم؟
با شیطنت گفت
_یه جای خوب… محکم بشین.
با دیدن منظره ی روبه روم چشمام برق زد.یه رستوران بالای کوه بود که تخت های سنتیش منو یاد روستای خودمون می‌نداخت.
بعضی از تخت هاش روکش پلاستیکی داشت و زیرش آتیش روشن بود تا داخل و گرم کنه.
با دیدن تاب دو نفره خوشحال به سمتش رفتم و روش نشستم.
خان پشت سرم اومد و گفت
_آوردمت پارک خانوم کوچولو؟
برگشتم و مظلوم گفتم
_تابم میدید؟
لبخند محوی زد و پشتم ایستاد و تابم داد.
_واقعا انگار دخترم و آوردم پارک. اومدیم اینجا شام بخوریم… شهر بازی که نیست. یخ نمیزنی تو؟
_مگه سرده هوا؟شما هم جا میشید ها…بیاید بشینین خیلی حس خوبیه.
محکم تر تابم داد و گفت
_از سن من گذشته.
_یه جوری راجع سن تون صحبت میکنین انگار چهل سال تونه.
_تو هم یه جوری منو شما شما مخاطب میکنی انگاری شصت سالمه.
خندیدم و گفتم
_باید به آدما احترام گذاشت.
تاب و نگه داشت. صورتش و پایین آورد و پچ زد
_اما با دوست پسرت باید راحت باشی عشق کوچولوی من.
گر گرفتم و سریع از روی تاب پریدم پایین.
صدای خندیدنش توی گوشم پیچید.
پلاستیک آخرین تخت رو کنار زد و گفت
_بپر تو.
با صورتی قرمز شده کفش هام و بیرون کشیدم و وارد شدم.
خودشم پشت من کفش هاش و در آورد. پلاستیک هارو کیپ کرد و گفت
_یخ زدیم اون بیرون. موندم تو چه جوری تو این هوا تاب بازی میکنی

ابرو بالا انداختم
_من واقعا احساس سرما نمیکنم چون عادت دارم.
خودش رو نزدیکم کشید.. دستش و به سمتم گرفت و گفت
_پس منم گرمم کن.
دستش و توی دستم گرفتم و به سمت لبم بردم و آروم ها کردم.
در حالی که نگاه از صورتم برنمی‌داشت گفت
_چرا انقدر سرخ و سفید میشی؟
بدون این‌که به چشماش نگاه کنم گفتم
_آخه یه جوری نگام میکنین.
معنادار پرسید
_چه جوری؟
_نمیدونم… یه جوری دیگه. من عادت به این نگاه ها ندارم.
_خوبه… چون فکر اینکه قبل من برای یکی دیگه سرخ و سفید شده باشی دیوونه کننده ست.
با کشیدن دستم دیگه اجازه نداد دستش و ها کنم.
در کمال تعجب سرش و روی پام گذاشت و با لذت چشماش و بست.
گفت
_با این سن نیم وجبیت اما مثل مامانا به آدم آرامش میدی.
دستم و لای موهای پرپشتش فرو بردم و گفتم
_با اینکه هر بار میخوام ازتون دوری کنم اما باز خودم و کنار شما میبینم.
چشماش و باز کرد و گفت
_دوری چرا؟
من من کردم
_درست نیست. ما خیلی با هم فرق داریم. شما…
نذاشت حرفم و بزنم
_ازت بزرگترم؟
_بحث این نیست.روابط تون..
_در اون مورد تفاوتی نداریم. بذار بهت یادآوری کنم داری برای دوست پسرت دلبری میکنی اینکه من اولینشم دلیل نمیشه فرقی با بقیه ی دخترهایی که باهام خوابیدن داشته باشی.

با این حرفش روح از تنم بیرون رفت و لبم باز شد که بگم من زنتم اما نتونستم.
به جاش خواستم بلند بشم که دستم و گرفت و گفت
_من اون روابطی که تو فکر میکنی و با دخترا ندارم آیدا…اینکه باهاشون دوستم دلیل نمیشه همه شون و به تختم راه داده باشم،دوست ندارم مدام با شک بهم نگاه کنی. من آدم خیانت کردن نیستم. تا وقتی باهاتم سمت دختر دیگه ای نمیرم پس بهم اعتماد کن.
جوابی بهش ندادم.هنوز دلخور بودم…
سرش و از روی پام برداشت و روبه روی صورتم مکث کرد و پچ زد
_من میخوامت عزیز دلم.. بیشتر از اونی که فکرش و بکنی خانومم… خانوم کوچولوم…
لبخند زدم که بی قرار لب هاش روی لب هام نشست.
* * * * *

ماشین و جلوی خونه ی سحر پارک کرد و گفت
_باید میومدی خونه ی من…
خواب آلود گفتم
_یه وقت دیگه.
دماغم و کشید
_خوابت گرفته کوچولو..
_عادت ندارم تا دیر وقت بیدار بمونم. نمیدونم تا بالا دووم میارم یا توی پله ها خوابم میبره.
موهام و از صورتم کنار زد
_می‌خوای بغلت کنم؟
دستم به سمت دستگیره رفت و گفتم
_شب بخیر.
پیاده که شدم از فرط خواب جلوی پامم نمیدیدم.
به سختی زنگ خونه ی سحر رو زدم که با تاخیر در باز شد.
دستی برای اهورا تکون دادم که پیاده شد و با قدم های بلند به سمتم اومد و سخت در آغوشم کشید و گفت
_هنوز سر حرفم هستم… ببرمت خونم؟تو بغل من بخواب هوم؟تا صبح نگات کنم.تنت و بو کنم… لعنتی چی کار کردی که دلم نمیاد ولت کنم؟
لبخند محوی زدم و گفتم
_منو ببر خونت… هیچ وقتم برنگردون.من مال توعم منم میخوام پیشت باشم… همیشه ی همیشه

کش و قوسی به تنم دادم و چشمام و باز کردم.
نگاهم به صورت غرق در خواب اهورا افتاد و برق زده بلند شدم. از تکونی که خوردم چشماش و باز کرد و خواب آلود پرسید
_چی شده؟
_من اینجا چی کار میکنم؟
با صدایی غرق خواب جواب داد
_تو ماشین خوابت برد منم بغلت کردم آوردمت اینجا… ساعت چنده؟ بخواب منم بد خواب نکن.
_ساعت نزدیک نه نمیخواین بلند بشین؟
دستم و گرفت و کشید و بین دستاش حبسم کرد گفت
_پاستوریزه نباش بخواب بابا
_جدی جدی شما تا لنگ ظهر میخوابین؟
جوابم و نداد و فهمیدم خوابش برده.
چشمام گرد شد و خواستم از زیر دستش بیام بیرون که حلقه ی دستش سفت شد.
هیچ وقت تا این موقع نخوابیده بودم.
به صورتش نگاه کردم و لبخندی به چشمای غرق در خوابش انداختم.
کا‌ش می تونستم بهش بگم زنشم! تا منو به چشم یه دختر هر جایی نبینه.. تا لقب دوست دختر نداشته باشه زن باشم.
دستم و به سمت موهاش بردم و نوازشش کردم… چه قدر همه چی تموم بود.. چه قدر خوب بود…
روی گونه ش کشیدم و از اون جا انگشتم و روی لبش ثابت کردم
چشماش باز شد و انگشتم و بین دو لبش گرفت و گفت
_شیطونی نکن که شیطون بره تو جلدم بد حساب تو میرسم.
ریز خندیدم و گفتم
_آخه چرا انقدر میخوابین؟
روی تنم خم شد و گفت
_فعلا که بیدارمون کردی.
_مگه چند نفریم.
با شیطنت سر جلو آورد و گفت
_منو یه سالاری که از دیشب بیداره.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا