" /> رمان خان زاده پارت7 - بی بی نار
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت۷

رمان خان زاده

جهت مشاهده آخرین پارت منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

* * * *
میز صبحانه رو چیده بودم که خواب آلود اومد بیرون و با دیدن من توی آشپزخونه گفت
_زود بیدار شدی خانوم کوچولو.
خندیدم و گفتم
_همچینم زود نیست من همیشه شش صبح بیدارم.
ابرو بالا انداخت و خیره به میز صبحانه سوتی زد و گفت
_تو رو باید گرفت.
توی دلم گفتم :گرفتی… خبر نداری.
رفت دستشویی تا دست و صورتش و بشوره.
توی این فاصله مانتوم و تنم کردم.
بیرون که اومد با دیدن شال و کلاه کردنم اخمی کرد و گفت
_کجا به سلامتی؟
کیفم و برداشتم و گفتم
_با اجازتون از دیشب بدون اینکه به کسی خبر بدم اینجام باید برم.
روی صندلی نشست و با کشیدن دستش منو روی پاش نشوند و گفت
_خودم می رسونمت.

هول شده از روی پاش بلند شدم و گفتم
_نه نه من خودم میرم تاکسی می‌گیرم
با شک گفتی
_چرا؟ می ترسی آدرس خونتون و یاد بگیرم و مثل پسرای آویزون صبح و شب کشیک بکشم؟
سری به علامت منفی تکون دادم و تند گفتم
_نه ولی این طوری راحت ترم. لطفا.
سری تکون داد و گفت
_اوکی پس شمارت و بذار.
رنگ از رخم پرید. فکر اینجاشو نکرده بودم.
من فقط یه خط داشتم که اونم خودش بهم داده بود.

به تته پته افتادم
_شمارم؟شما شمارتون و بدین من بهتون زنگ میزنم.
از جاش بلند شد و در حالی که نگاه مشکوکش روم بود گفت
_می‌خوای باز فرار کنی؟
_نه…
_پس شمارت و بده.
خدایا عجب غلطی کردم. از دست تو سحر تو که فکر همه جاش و کردی این یک قلمم به ذهنت می رسید دیگه.
با صدای زنگ در چشمام برق زد.نگاهش رو ازم گرفت و از آشپزخونه بیرون رفت.
هر کی بود فرشته ی نجاتم بود.
در و که باز کرد صدای سر صدای چند تا دختر و پسر بلند شد.
سرکی کشیدم و با دیدن دختری که آویزون به گردنش شده مات موندم.
به راحتی با دو دختر دیگه ای که اومدن تو دست داد و گونه ش و به گونشون چسبوند.
سه تا پسر هم بودن. سری شالم رو مرتب کردم.
لبم و گاز گرفتم تا خودم و کنترل کنم.
لابد اونی که دستاش و دور گردنش حلقه کرده بود دوست دخترش بود.
من چی بودم؟ زنش؟ دوست دخترش؟هم خوابش؟
از آشپزخونه بیرون رفتم.
دو تا پسری که داشتن حرف می زدن با دیدنم ساکت شدن و یکیشون گفت
_انگار بد موقع مزاحم شدیم.
با این حرفش توجه همه بهم جلب شد. نگاه اون دختره متعجب روی من بود.
کیفم و روی شونه م انداختم و گفتم
_نه من دیگه داشتم میرفتم.
یکی از دخترا نگاه معنا داری به اون دختری که لحظه ای پیش از گردن خان آویزون بود انداخت و گفت
_معرفی نمیکنی اهورا خان.
دلم نمیخواست به عنوان یه دختر هرزه معرفی بشم برای همین سریع خودم جواب دادم
_از اقوامشونم…
انگار خیال دختره راحت شد.
معذب گوشه ی شالم رو درست کردم و گفتم
_با اجازه من دیرم شده باید برم.
از کنار همشون عبور کردم،دستم که روی دستگیره نشست گرمای دستی رو روی دستم حس کردم.
معنادار بهم نگاه کرد و گفت
_تا پایین همراهیت میکنم.
تیز دستم و از زیر دستش کشیدم بیرون و گفتم
_لازم نیست به مهموناتون برسین.
حتی یه لحظه هم مکث نکردم و بیرون رفتم.
نگاهی به آسانسور انداختم و بی توجه راه پله ها رو در پیش گرفتم و در حالی که تند تند پله ها رو طی می کردم اشکم هم سرازیر شد.
با سرزنش گفت
_آخه دختره ی خر گریه کردنت چیه؟
دستمال خیس رو روی میز انداختم و گفتم
_دردم اینه زن آدمی شدم که به راحتی یه دختر و راه میده به خلوتش.با هزار نفر دیگه هم بوده لابد. من نمی تونم سحر من به آقاجون میگم طلاق بگیریم.
خندید و گفت
_طلاق؟ اونم تو روستای ما… یادت نیست مگه؟سیاه بخت ترین دخترا هم طلاق نگرفتن تو که زن خان زاده شدی.الم شنگه راه بندازی فوق فوقش چهار تا ریش سفید جمع بشن دور هم و آشتی تون میدن.
نالیدم
_پس میگی چی کار کنم؟
_هیچی همین راه و پیش برو تا اون و عاشق خودت کنی.
پوزخند زدم
_با خوابیدن تو تخت خوابش؟ اگه امروز بودی و دخترای دورش و میدید این حرف و نمی زدی من کجا و اونا کجا….
_فعلا که ازت خوشش اومده
سکوت کردم.ادامه داد
_یه راه دیگه هم هست اینکه بهش حقیقت و بگی.
_اون از آدمای روستا بدش میاد. اگه بفهمه من زنشم دیگه تو صورتمم نگاه نمی کنه.
پوفی کرد و گفت
_من که دیگه مخم قد نمیده.برات سیم کارت جدید هم آوردم. میخوای از تلگرام براش پیام بفرست؟
صورتم جمع شد و گفتم
_من بلد نیستم.
دستش و دراز کرد و گفت
_بده یادت بدم.
سه ساعت طول کشید تا بهم یاد بده چه طوری تایپ کنم و چه طوری پیام بدم.
عکس پروفایلش رو باز کردم. سحر گفت
_خداییش قیافه و هیکلش معرکه ست. حق داره انقدر مغرور باشه.
لبخند محوی زدم که گفت
_خوب پیام بده دیگه.
مردد گفتم
_چی بگم؟
_بعد سه ساعت تازه می پرسی چی بگم؟بنویس سلام آنلاینم هست. بدو دیگه.
سری تکون دادم و با کلی معطلی سلامی تایپ کردم و فرستادم

پیامم رو خوند اما به جای جواب دادن زنگ زد.
گوشی از دستم افتاد و هول کرده گفتم
_تو جواب بده.
گوشی داد دستم و گفت
_مسخره بازی در نیار بگیر جواب بده.
گوشی و از دستش گرفتم و آب دهنم و قورت دادم
تماس و که وصل کردم بدون شک و تردید گفت
_باز غیبت زد آیدا؟
با صدای آرومی گفتم
_از کجا فهمیدین منم؟
_حس کردم. کجایی؟
نمیدونم چرا گفتم
_با دوستم بیرونم.
صداش جدی شد
_این وقت شب؟
تازه نگاهم به ساعت افتاد و فهمیدم سوتی دادم ساعت ۱۱ شب بود.
برای جمع کردن بحث گفتم
_خودتون کجایین
_اگه آدرس اون قبرستون و بدی تا ده دقیقه ی دیگه پیشتم.
هول شده گفتم
_نه نه نه… یعنی نیا… بابامم هست.
_آها بابای خوش غیرتت
سکوت کردم که گفت
_اوکی… شمارت همینه؟
_آره همینه خواستم همین و بگم که باز نگین فرار کرد. کاری ندارین؟
با همون صدای جدی و مردونش گفت
_دارم
_چی کار؟
با مکث گفت
_اونی که امروز دیدی دوست دخترم نیس.
دلخور گفتم
_به من ربطی داره؟
طلبکار گفت
_ربط نداره؟
سکوت کردم. نفسش و فوت کرد و گفت
_من خیلی بهت فکر میکنم آیدا.از دخترای کم سن خوشم نمیاد اما تو رو انگار میشناسمت.برام جذابی… دلم میخواد همش پیشم باشی.

سکوت کردم..
صدای آهنگ میومد و سر و صدای دختر پسر ها.
سکوتم رو که دید گفت
_نمیخوای چیزی بگی؟
گفتم
_چی بگم؟ انگاری سرتون شلوغه… مزاحم نمیشم.
بی مکث گفت
_می‌خوای بیام پیشت؟برام مهم نیست همشون و بیخیال میشم. بی اختیار گفتم
_بیا.
سحر ناباور نگام کرد.
صدای مردونش توی گوشم پیچید
_آدرس بفرست.
تازه فهمیدم چه گندی زدم. دیگه نمیشد جمعش کنم برای همین گفتم باشه و قطع کردم.
سحر با تاسف گفت
_حالا میخوای چه غلطی بکنی؟ آخه چرا فکرت به هیچی نمی رسه؟ می خوای آدرس اینجا رو بدی؟
آروم گفتم
_خوب چیکار کنم؟ اون شوهرمه منم دلم مثل هر زن دیگه ای میخواد شبا پیش من باشه نه بین دوستا و رفیقاش
_خوب حالا میخوای چی کار کنی؟
شونه بالا انداختم و گفتم
_آدرس پارک همین جا رو براش می فرستم خوبه؟
بلند شد و گفت
_پس زود باش حاضر شو.
* * * *
ماشینش و که دیدم دستی براش تکون دادم.
کنار پام ترمز زد. به سحر اشاره زدم و دوتامون سوار شدیم.
سلام کردیم که به جای جواب سلام دادن گفت
_تو که گفتی با باباتی.دو تا دختر تنها توی این پارک خلوت خطرناک نیس؟
سحر جواب داد
_اهورا خان ما که نمی تونستیم با بابای آیدا سوار ماشین شما بشیم خوب صد در صد ایشون و دست به سر کردیم.
انگار راضی شد که سری تکون داد.
نگاهی به صورتم انداخت و پرسید
_خوبی؟
لبخند محوی زدم و گفتم
_مرسی شما خوبین؟
جوابش فقط یه نگاه طولانی و عمیق به صورتم بود.
سحر سرفه ی مصلحتی کرد و گفت
_بی زحمت من و دو تا کوچه بالاتر پیاده کنید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا