" /> رمان خان زاده پارت16 - بی بی نار
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت۱۶

رمان خان زاده

جهت مشاهده آخرین پارت منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

به سمتم اومد و زیر بازوم و گرفت و بلندم کرد..
دستای گرمش دور تن برهنه م حلقه شد و گفت
_حتی اگه رقص بلد نیستی باز برقص.تو بغل من برقص.
خندیدم. نمیدونم چرا ازش خج*** نمی‌کشیدم امشب.
رقص بلد بودم،توی بغلش شروع به رقصیدن کردم! اونم بدون لحظه ای ول کردنم باهام می رقصید و با لبخند نگاهم می‌کرد.
دستام و دور گردنش حلقه کردم و در حالی که می رقصیدم گفتم
_میدونی تو خیلی اذیتم کردی… تو…
انگشتش و روی لبم گذاشت و پچ زد
_هیششششش حرف نزن.
زیر گلوشو بوسیدم و گفتم
_راستش و بگو… منو بیشتر دوست داری یا زن جدیدتو… خوشگل تره ازم؟ اون از من…
دستش و روی موهام گذاشت و سرم و به سینه ش چسبوند و گفت
_تو خوشگل ترین دختری هستی که تا حالا دیدم.
دلم لرزید….مشت کم جونی به سینه ش زدم و کشدار گفتم
_دروغ میگی… یه عالمه دوست دختر خوشگل داری.
دست زیر چونه م زد و سرمو بلند کرد و گفت
_اونا با کلی عمل هم نمیتونن انقدر دلربا باشن.
دلخور گفتم
_پس چرا پیشم نیستی؟چرا…
سرش و توی گردنم فرو برد و گفت
_الان پیش کیم؟
با خنده سرم و عقب بردم و گفتم
_نکن قلقلکم میاد.
عمدا زبونش و روی گردنم حرکت داد که مثل گربه مچاله شدم و کشدار گفتم
_اهوراااا.
برق گرفته سرش و بلند کرد و بهم زل زد.
دستم و روی صورتش گذاشتم و گفتم
_چرا سرنوشت من و کنار تو گذاشت؟منی که تا حالا توی چشم هیچ مردی نگاه نکردم چرا باید زن مردی بشم که…

باز انگشتش و روی لبم گذاشت و گفت
_قول میدم.
خیره نگاهش کردم که گفت
_قول میدم نذارم دیگه واسه خاطر منه بی وجود اشک بریزی.
با لبخند محوی سرم و روی سینش گذاشتم و گفتم
_خوبه، چون دیگه تحملی برام نمونده.

داشتم غذا درست می‌کردم که یکی با مشت و لگد به جون در افتاد.صدای اهورا از توی پذیرایی اومد
_این دیگه کدوم خریه؟چته مگه سر آوردی؟

درو که باز کرد یکی یقه شو گرفت و هلش داد داخل.
جیغ کشیدم و شالم و از روی میز برداشتم و انداختم روی سرم و از آشپزخونه بیرون رفتم و گفتم
_چی کار میکنی آقا فرهاد ولش کن؟
اهورا دستای فرهاد و از دور یقه ش باز کرد و عصبی داد زد
_مرتیکه ی گاو با چه جرئتی پا تو خونه ی من می‌ذاری؟
فرهاد با قیافه ی کبود شده داد زد
_باید آیلین و طلاق بدی.
اهورا با خشم گفت
_دهنت و آب بکش بعد اسم زن منو به زبون بیار.دوما سگ کی باشی تو هان؟
مشتش و بالا برد که تند پریدم جلوی اهورا و گفتم
_نزنش من میشناسمش…
فرهاد با خشم گفت
_چرا با این آدم عروسی کردی آیلین هان؟ تو بچگی مگه قول تو به من ندادن که حالا از سربازی برگشتم خبر عروسی تو میدن…اینا به کنار تو چه طور با این آدم زندگی میکنی؟چه بلایی سرت آوردن؟

اهورا از کوره به در رفت. یقه ی فرهاد و گرفت و عربده زد
_مرتیکه تو کی هستی که تو چش زن من نگاه میکنی و بازخواستش میکنی؟هان؟
مشت محکمی به صورت فرهاد زد که جیغ بلندی زدم و گفتم
_تو رو خدا نزنش اهورا… آقا فرهاد شما هم برو لطفا.
فرهاد با تهدید گفت
_این دختر از سرت زیاده.. طلاقش میدی به زودی.
اهورا باز دستش و بلند کرد که پریدم جلوش و گفتم
_برو آقا فرهاد.
فرهاد نگاهی با تهدید به ما انداخت و رفت.
به محض بسته شدن در اهورا با خشم غرید
_نگفته بودی نشون شده ای… لابد باهاش قرار مدار عاشقانه هم می ذاشتی که این طوری هار شده؟

ناباور گفتم
_تو چه فکری راجع من کردی؟
چسبوندتم به دیوار و غرید
_اگه به یارو امیدی نمیدادی الان انقدر به جلز ولز نمی افتاد.تویی که روت نمیشد نقاب جلوی شوهرت برداری گه میخوری اسم یکی دیگه رو انقدر راحت میاری.

هلش دادم عقب و گفتم
_چون که من با فرهاد بزرگ شدم. پسر عمومه…
با خشم چنان سیلی بهم زد که پرت شدم روی زمین و موهام روی صورتم ریخت.
به موهام چنگ انداخت و بلندم کرد و تا به خودم بیام سیلی دومو محکم تر زد و فریاد کشید
_توی اون روستا یادت ندادن چه جوری با شوهرت حرف بزنی اما من یادت میدم.

با وجود دردم توی روش ایستادم و گفتم
_چه جور ادمی هستی؟چی کار دیگه میخوای باهام بکنی؟ آوردیم اینجا و پرتم کردی تو یه خونه ی دیگه و خودت نبودی،نیومدی…با هزار تا دختر بودی خندیدی رقصیدی از اون زهرماریا خوردی کتکم زدی، بس نبود یه زن دیگه هم گرفتی حالا کتکم می‌زنی که چرا اسم پسر عمو مو میارم؟

عربده زد
_من مَردم…
با نفرت بلند تر از خودش داد زدم
_منم یه زنم… حق زندگی دارم.با ارزش ترم از تویی که از مردونگی فقط داد و فریاد و کتک زدن و یاد گرفتی. میدونی چیه اهورا تربیت نشدی! درست تربیتت نکردن که بفهمی زنم آدمه… حق زندگی داره.

با چشمای به خون نشسته کمربندش و از شلوارش کشید و غرید
_زیادی زبونت دراز شده آیلین.
دستش و بالا برد و اولین ضربه رو زد. دستم و روی صورتم گذاشتم و لبم و گاز گرفتم از درد اما داد نزدم… ***ماسم نکردم.
حتی گریه هم نکردم.
با موهام منو کشون کشون برد توی اتاق و درو بست. داد زد
_نشونت میدم زن کیه، مرد کیه!

چند تقه به در چوبی و قدیمی خونمون زدم که طیبه در و باز کرد. با دیدن من جیغ زد و گفت
_آیلین خدا مرگم بده چی شدی؟
با صداش خاتون و بابا هم بیرون اومدن و با دیدن من توی سر و صورتشون کوبیدن.
خاتون دستمو کشید و گفت
_بیا تو دختر با این ریخت و قیافه ایستادی جلوی در آبرو نمیمونه برامون.
پوزخند زدم و گفتم
_برامون؟آبروتون مهم تره الان نه؟ بعدشم چرا آبروی شما بره؟ آبروی اون نامردی میره که این بلا رو سرم آورد.

بابام با نگرانی گفت
_کی؟ کی این کارو باهات کرده دخترم؟
به جای من طیبه جواب داد
_معلومه دیگه… خان زاده. بشکنه دستش چه بدم زده.بیا قربونت برم… بیا بشین حساب این کارشو پس میده.
نشستم. بابام کنارم نشست و گفت
_خاتون… برو یه پمادی،یخی چیزی بیار بذاریم روی صورتش…
خاتون رفت و دو دقیقه بعد غر غر کنان برگشت
_زنگ میزدی ما میومدیم دیگه دختر اومدی تا اینجا نمیگی اهالی ببینن چه طور بی آبرو میشیم؟
ناباور گفتم
_تو این موقعیت سرزنشم می کنین که چرا اومدم؟ بابا نمی‌خواین شما یه چیزی بگین؟
بابامم که سکوت کرد با نفرت بلند شدم و گفتم
_من به خیال اینکه خانواده دارم اومدم اینجا…
طیبه تند دستمو گرفت و گفت
_نمی‌ذارم بری…واقعا که متاسفم براتون دختره رو آش و لاش کرده جای دلداری بدتر حالش و خراب می کنین.
خاتون تند گفت
_وا چی گفتم مگه؟من واسه حفظ زندگی خودش گفتم… منم مثل تو وای وای کنم که کارش به طلاق بکشه؟
متعجب گفتم
_با این بلایی که سرم آورده توقع دارید باهاش زندگی کنم؟
خاتون با طعنه گفتم
_دو روز رفتی شهر حرفای تلویزیون و میزنی. دختر کیو دیدی از اهالی اینجا کارش به طلاق بکشه؟مگه نوه ی حال محمد شوهر مثل سگ کتکش نمی‌زد؟مگه همین دختر خاله تو شوهرش کم سیاه و کبود کرد؟حالا تو سر یه دعوا میخوای طلاق بگیری؟

دیگه نموندم تا حرفای مزخرفش و گوش کنم. سر تکون دادم و گفتم
_باشه… غلط کردم اومدم.
خواستم برم که بابا گفت
_کجا میری آیلین؟
ایستادم و خیال کردم بابام میخواد تصلیم بده اما حرف بعدیش پوزخندی روی لبم نشوند
_بمون آفتاب که زد باهم میریم. خودم با خان زاده حرف میزنم

برگشتم و با تاسف گفتم
_همین امشب برمی گردم شهر.
به صدا زدناشون اعتنا نکردم و بیرون رفتم. ای آیلین بی کس.
از دست اهورا فرار کردی فکر کردی اگه بیای اینجا خانواده ای داری.
در حالی که اشکام می‌ریخت راهو در پیش گرفتم که چشمم به ماشین اهورا افتاد و با طپش قلب تند پشت درختا پناه گرفتم

ماشینش و یه جا نگه داشت و پیاده شد و درو محکم به هم کوبید و به سمت خونه مون رفت.
از تک تک رفتاراش معلوم بود تا چه حد عصبیه!
چمدونم و برداشتم و از غفلتش استفاده کردم و تند به سمت جاده رفتم.
با چمدون دویدن سخت بود اما با نهایت سرعت می رفتم و هر از گاهی پشتم و نگاه میکردم تا مبادا اهورا بیاد.
حتما الان میاد دنبالم، این سری دیگه زنده م نمیذاره اما من هم دیگه حاضر نبودم با مردی که این قدر بی ارزشم کرد زندگی کنم.

با توقف ماشینی کنارم با ترس از جا پریدم. برگشتم و با دیدن پراید فرهاد نفس راحتی کشیدم.
پیاده شد و چمدونم و ازم گرفت و صندلی عقب گذاشت و گفت
_سوار شو داره میاد این سمت.
دقت تعارف تیکه پاره کردن نداشتم برای همین تند سوار شدم.
خیلی سریع ماشین و روشن کرد و پاشو روی گاز گذاشت. نگاهم کرد و گفت
_ح*** خوبه؟
جوابش و ندادم. نفسش و فوت کرد و گفت
_مرتیکه ی عوضی… ولی ببخشید آیلین تقصیر خانوادتم هست. نشون شده ی منو میدن به یه آدم خوش گذرون و دختر باز.تو چرا قبول کردی؟
با سر پایین افتاده گفتم
_مگه اینجا دختری حق انتخاب داره؟
با مکث گفت
_به خاطر من زدت؟
دستی پای چشم کبودم کشیدم و گفتم
_به خاطر ذهن مریض خودش!
عصبی به فرمون کوبید و گفت

_طلاق تو میگیری…تموم شد.
چشمم از آینه به پشت سرمون افتاد و با دیدن ماشین اهورا که چراغ میزد و پشتمون میومد ترسیده داد زدم
_بدو آقا فرهاد،دنبالمونه.

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. دخترا واقعا اینقد احمقا ؟! بخاطر یه دعوا یا یه بحث راحت ب یکی دیگع اعتماد می کنن و از شوهرشون فرار می کنن 😐 وجود داری رو در رو حقتو بگیر یا طلاق ولی اینکه ب یکی دیگع غیر شوهر اعتماد می کنن مسخرس شوهر هر چقدر هم ک بد باشه بازم زن ناموسشه وقتی عصبانیتش فروکش کنه از کارش پشیمون میشه و درصدد جبران تلاش می کنه ولی اعتماد ب مردی جز شوهر ممکنه عواقب خوبی نداشته باشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا