" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۳۰ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۳۰

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

بدون اهمیت به گریه هام کار خودش رو میکرد وقتی که کاملا برهنه شد به طرفم اومد که با چندش سرم رو کج کردم و چشمامو روی هم فشردم با دیدن این حرکتم بلند خندید و گفت :

_چشماتو از چی میدزدی هااا ؟ از بدنی که تا چند دقیقه دیگه روته ؟!

میون گریه فریاد زدم :

_مگه تو خواب ببینی که بتونی بهم دست بزنی !!

انگار جُوک سال رو براش گفته باشم بلند خندید و میون خندهاش بریده بریده گفت :

_ت….تو خواب چرا ؟؟! الان دارم میبینم اونم تو بیداری

بدون اینکه چشمامو باز کنم سعی کردم خودم رو عقب بکشم که کنارم نشست و دستش روی پای برهنه ام گذاشت و درحالیکه نوازش وار تا بالا میکشیدش آروم گفت :

_اینا رو بیخیال…..بگو دوست داری از کجا شروع کنیم پرنسس ؟!

آب دهنم رو با ترس قورت دادم و لرزون لب زدم :

_به چی قسمت بدم که بیخیال من بشی ها ؟؟!

دستش نزدیک دامنم متوقف شد و جدی گفت :

_الکی خودت رو با این چیزای بیخود خسته نکن چون روی من تاثیری نداره و به هیچ وجه بیخیالت نمیشم

از اینکه دستش روی پام بود چندشم میشد و دوست داشتم دستام باز بودن تا ازش فاصله بگیرم یا حداقل این دستش رو کنار میزدم با تکون دادن دستام سعی کردم بازشون کنم که بی فایده بود و فقط بر اثر تقلاهام مُچ دستام به سوزش افتاده بود

بیصدا قطرهای اشک از چشمام پایین میومدن و لا به لای موهای پرپشت و بلندم گم میشدن ولی هنوزم همونطوری مصمم حاضر نبودم چشمام رو باز کنم

مبادا چشمم به قیافه و بدن برهنه اون لعنتی بخوره ، باور داشتم راهی برای نجاتم هست و این نمیتونه آخر من باشه آخر من اینقدر تلخ و بد نیست حداقل نه تا زمانی که انتقامم رو نگرفتم

وقتی دید ساکتم و چیزی نمیگم دستاش باز شروع کردن به حرکت کردن و آروم دامن کوتاهم رو بالا زد

ولی نمیدونم چی شد که یکدفعه دستاش به لرزه افتادن و نفسش سنگین شد این رو از دستاش که روی بدنم بود و صدای بلند نفساش راحت میتونستم حدس بزنم

تو خودم جمع شدم که صدای ناباورش بلند شد که عصبی گفت :

_باورم نمیشه برای اولین بار توی زندگیم برای لمس یه دختر اینطوری دست و پام داره میلرزه اوووه من چم شده !!

با شنیدن این حرفاش لرز بدی توی تنم نشست ، معلوم بود توی حال و هوای خودش نیست و مشکل جن…سی داره

یکدفعه انگار دیوونه شده باشه بلند شد دستش به سمت دامن تنم رفت و با یه حرکت از تنم بیرون کشیدش جیغ خفه ای کشیدم و بی اختیار چشمام باز شد ، بی اهمیت به من به سمت گوشه اتاق رفت و با یه وسیله عجیب و غریب توی دستش برگشت و جنون وار زیرلب زمزمه کرد :

_با این شروع میکنم ببینم میتونی طاقت بیاری یا نه !!

ناباور نه ای زیرلب زمزمه کردم که پاهام رو باز کرد و دستش به سمت لباس زیرم رفت ، کار خودم رو تموم شده میدیدم که یکدفعه تقه ای به در خورد و سکوت اتاق رو شکست

بی اهمیت باز خواست به کارش ادامه بده که این بار چند تقه پشت سرهم به در خورد ، آریا کلافه اههههههههه ای زیرلب زمزمه کرد و درحالیکه لباسی تنش میکرد با اخمای درهم به سمت در راه افتاد

با یک حرکت در رو باز کرد درحالیکه توی قاب در می ایستاد خشن گفت :

_امیدوارم خیلی کارت مهم بوده باشه که تا در این اتاق اومدی وگرنه میدونی که چه بلایی سرت میارم هووووم ؟!

صدای عزیز به گوش رسید که با لُکنت لب زد :

_ببخشید قربان….ولی آقای هانسون تماس گرفتن و گفتن نتونستن شما رو پیدا کنن الانم اصرار دارن با شما صحبت کنن

_چی ؟؟؟ گفتی کی زنگ زده ؟!

_آقای هان….

توی حرفش پرید و دستپاچه گفت :

_اوکی ‌…..بریم !!

آریا بیرون رفت و در رو بست صدای قدماشون که دور میشدن توی راهرو پیچید ، نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم و اسم خدا رو زیرلب زمزمه کردم

این بار واقعا شانش آورده بودم به زور یه کم سرم رو بالا آوردم و نیم نگاهی به وضعیت خودم انداختم

با دیدن حالتم و پاهای برهنه و از همه بدتر لباس زیر قرمز رنگم چشمامو با درد بستم و لعنتی زیرلب خطاب به خودم فرستادم ، خدایا داشت چه بلایی سرم میومد که بخاطر انتقام کارم به همچین جاهایی کشیده شدع

جایی که بخاطر این حس نفرت وجودم هر لحظه ممکنه به تن و بدنم تعرض بشه و من مجبورم دَم نزنم و خفه خون بگیرم !!

یعنی واقعا این انتقام ارزشش رو داشت ؟!
ولی با یادآوری اون زن که فقط اسم مادر رو یدک میکشید عصبی سرم روی تخت کوبیدم و لبامو بهم فشردم تا داغ روی دلش نمیزاشتم مطمعنم آتیش این دلم خاموش نمیشد

نمیدونم چقدر گذشته بود که توی همون حالت بودم و از آومدن اون مردک هیز لعنتی ناامید شده بودم که در اتاق با تیکی باز شد و آریا درحالیکه کت و شلوار شیک و رسمی تنش بود داخل شد

با دیدنش باز ترس توی دلم افتاد که پوزخندی زد و درحالیکه بالای سرم می ایستاد نگاهش رو سرتاپام چرخوند و روی پاهای برهنه ام مکث کرد

با حس نگاه خیره اش توی خودم جمع شدم که به سختی نگاهش رو از اون قسمت بدنم گرفت به چشمام دوخت و گفت :

_از اینکه امشب از دستم دَر رفتی زیاد خوشحال نباش

روی صورتم خم شد و با تمسخر ادامه داد :

_چون به محض برگشتنم اولین کاری که میکنم اینه که کار تو رو یکسره کنم

چی ؟! یعنی واقعا میخواد بره ؟! زبونی روی لبهام کشیدم و با صدای که از زور جیغ و دادهام گرفته بود نالیدم :

_یعنی میخوای دست و پام رو باز کنی ؟؟

انگار مشکل روانی داشته باشه یکدفعه چونه ام رو توی دستاش گرفت و درحالیکه تکونی بهش میداد عصبی از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

__گفتم خوشحال نباش…. مجبورم بازت کنم چون سفرم افتاده جلو و بالاجبار الان باید راه بیفتم

آب دهنم رو سختی قورت دادم و از این حرفش امیدی توی دلم شکل گرفت فقط کافی بود دست و پاهام رو باز کنه

بعد از اینکه از حصار اون قفل و زنجیرا آزادم کرد بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه از اتاق خارج شد و در رو بهم کوبید

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۳۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا