" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۲۶ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۲۶

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

_ولی آقا گفتن شما رو برای یه ثانیه هم تنها نزارم

از بُهت بیرون اومدم و درحالیکه لبخند مصلحتی روی لبهام مینشوندم سوالی پرسیدم :

_اونوقت چرا ؟!

ابرویی بالا انداخت و با تمسخر گفت :

_این رو دیگه باید از تو پرسید که چیکار کردی ؟؟!

لبامو بهم فشردم و عصبی غریدم:

_ولی من کاری نکردم

بی تفاوت شونه ای بالا انداخت و گفت :

_اینش دیگه به من مربوط نیست‌…..راه بیفت !!

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و درحالیکه سعی میکردم ترسم رو بروز ندم به طرف خونه راه افتادم و زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_نترس چیزی نشده !!

جلوی در ورودی با تردید ایستادم که دستش از پشت سرم دستگیره در رو فشرد و کنار گوشم زمرمه کرد :

_برو داخل !!

با دست و پاهایی لرزون داخل شدم و نگاه گریزونم رو توی سالن چرخوندم ولی یکدفعه با دیدن پریا تو آغوش آرادی که با خنده داشت چیزی ازش میپرسید و پریا هم با ایما و اشاره سعی داشت جوابش رو بده خشک شدم و یکدفعه ایستادم

اینجا چه خبره ؟؟!

لبامو به زور تکونی دادم و سلام زیرلبی دادم که آراد با شنیدن صدام به سرعت سرش به سمتم چرخید و برای چندثانیه ناباور خیرم شد انگار اونم باورش نمیشد منم ، که با صدای آریا به خودمون اومدیم

_داروهای پریا رو که با خودت آوردی !؟

با یادآوری کیف کوچیکی که لحظه آخر نصرت بهم داده بود و تاکید وار گفته بود که داروهای پریا خانومن و حواسم باشه ، دستپاچه بالا گرفتمش و گفتم:

_بله الان بهشون میدم !!

به طرف آراد راه افتادم و دستامو برای بغل گرفتن پریا به سمتش دراز کردم که آراد به خودش اومد و درحالیکه به سختی نگاه ازم میگرفت پریا روی زمین کنارم گذاشت

لبم رو زیر دندون فشردم و دست پریا رو گرفتم و روی مبل نشوندم و خودمم کنارش جای گرفتم و سعی کردم به خودم مسلط بشم در ظاهر مشغول پریا بودم ولی تموم حواسم پیش اون دونفر بود ، آراد کنار آریا نشست و با تعجب پرسید :

_راستی چه عجب به من سر زدی ؟! نکنه راه گم کردی ؟!

سنگینی نگاهی رو حس کردم سرمو که بالا گرفتم چشم تو چشم با آریایی شدم که درحالیکه عجیب و با حالت خاصی نگاه ازم نمیبرید خطاب به آراد گفت :

_به زودی میفهمی !!

نگاه ازش دزدیدم و همونطوری که دستای لرزونم رو بهم چفت میکردم زیرلب نالیدم :

_اینجا چه خبره خدا ؟! خودت به خیر بگذرون وگرنه معلوم نیست این وحشی چه بلایی سرم میاره

” آراد “

از وقتی آریا پاشو توی خونه ام گذاشته همش زیرچشمی حواسم بهش که عجیب مشکوک میزد بود چون نمیدونستم دلیل این کارهاش چیه ؟!

اول اینکه سر صبح سرزده پاشده اومده خونه من و مورد دوم که بدتر شوک زده ام کرد این بود که دیدم نازلی هم باهاشه !!

اونم چی …..به عنوان پرستار بچه اش!!

تعجبم از این بود که این دختر چطور تونسته با وجود سخت گیری های آریا پرستار پریا شه ولی با یادآوری کارهایی که اون دختره تُخس و سر به هوا انجام میداد لبخندی گوشه لبم جا خوش کرد و زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_هیچی از تو بعید نیست دختر !!

توی فکر غرق بودم که با صدای آریایی که من رو مخاطب قرار داده بود به خودم اومدم

_خوب …. کار و بار چطوره رفیق قدیمی !!

قدیمی رو آنچنان کشیده و کنایه وار تلفظ کرد که پوزخندی زدم و درحالیکه روی مبل لم میدادم گفتم:

_ای بد نیست !!

آهانی زیرلب گفت و رو کرد سمت نازلی که در حال پاک کردن دور دهن پریا بود و گفت :

_بچه رو بیار اینجا !!

نازلی نیم نگاهی سمت من انداخت و درحالیکه دست پریا رو محکم میگرفت به سمت ما اومد ولی یکدفعه پریا بی توجه به پدرش به سمت من قدم تند کرد و خودش رو توی آغوشم انداخت

با این کارش قهقه آریا بالا گرفت که من با محبت دستی روی موهای پریا کشیدم و درحالیکه توی بغلم میفشردمش بوسه ای روی گونه اش نشوندم از بچگیش رابطه بینمون خیلی خوب بود و من یه طورایی عاشق این بچه بودم ولی این یه سال اخیر بخاطر آریا و روابط کاری بدی که بینمون به وجود اومده بود از پریا دور مونده بودم

آریا همونطوری که چشماش به ما بود با خنده گفت :

_بازم که چشمت به این نَسناس افتاد ما رو به کل فراموش کردی بابا !!

چپ چپ نگاش کردم و گفتم :

_چیه ؟! نکنه از اینکه دخترت من رو بیشتر از تو دوست داره هم حسودی میکنی ؟!

پاهاش روی هم انداخت و همونطوری که نگاه تیزبینش رو به پریایی که توی آغوشم کِز کرده بود میدوخت گفت :

_اتفاقا بخاطر همین مورد پیش تو اومدم !

سرمو بالا گرفتم و با تعجب لب زدم:

_ نفهمیدم یعنی چی ؟!

با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و گفت :

_یعنی اینکه فردا پس فردا برای یه قرار کاری مهم باید برم خارج از کشور و مطمعنم پریا بهونه میگیره و پیش خدمتکارا نمیمونه برای همین اینجا اومدم تا ازت بخوام چند روزی مراقبش باشی !!

با این حرفش دیدم چطور نازلی نفسش رو با خیال راحت بیرون فرستاد معلوم بود ترسیده با دست آزادم دستی به ته ریشم کشیدم و گفتم:

_اوکی مشکلی نیست اما …..

نیم نگاهی به نازلی انداختم و با بدجنسی چیزی خطاب به آریا گفتم که چشمای نازلی گرد شد و مات من موند

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۲۶ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا