" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۲۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۲۳

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

خواست به طرفم بیاد که با دیدن بدن برهنه ام سرجاش ایستاد و انگار تازه متوجه شده باشه چه خبره دندوناش روی هم سابید و عصبی گفت:

_حیف ..‌.‌.. !!

برای اینکه حرصش بدم پوزخندی صدا داری زدم و کنایه وار گفتم:

_چی شد ….. کم آوردی ؟؟

چشم غره ای بهم رفت و عصبی گفت :

_یه نگاه به خودت بنداز بعد حرف بزن !!

انگار دنبال چیزی میگشت کلافه شروع کرد به دور خودش چرخیدن و با دیدنش کنار مبل خَم شد و درحالیکه کیفش رو برمیداشت و روی دوشش تنظیمش میکرد گفت :

_امیدوارم دیگه هیچ وقت نبینمت !!

عقب گرد کرد و خواست بیرون بره که با خنده حرص دراری گفتم:

_ولی من اینطوری فکر نمیکنم هرچی باشه تو به چیزی احتیاج داری که اونم پیش منه !!

با این حرفم دستش روی دستگیره خشک شد و بدون اینکه به سمتم برگرده سوالی پرسید :

_چی ؟؟

از اینکه تونسته بودم کنجکاوش کنم خوشحال لبخندی زدم و با شیطنت گفتم:

_سخت نیست میتونی حدس بزنی !!

با حرص به سمتم برگشت و گفت :

_کم با من بازی کن و حرفتو بزن !!

بدون توجه بهش عقب گرد کردم و به طرف اتاقم راه افتادم و درکمال آرامش کمد لباسی رو باز کردم و حوله ای از توش بیرون کشیدم و دور خودم پیچیدم

منتظر زیرلب شروع کردم به شمارش یک ! گره حوله رو دور خودم محکم کردم دو ! کلاه حوله روی سرم گذاشتم و شروع کردم به خشک کردن موهام ، دهن باز کردم که عدد سه رو زیرلب زمزمه کنم که صدای حرص درارش از پشت به گوشم رسید:

_از اینکه داری اینطوری من رو حرص میدی خیلی خوشحالی …‌.. نه ؟؟!

به طرفش برگشتم و درحالیکه صادقانه جوابش رو میدادم گفتم :

_هووووم ….آره خیلی !!

به در اتاق تکیه زد و منتظر لب زد :

_خوب ؟!

بهش خیره شدم و گفتم:

_پول !! مگه تو به پول و کار احتیاج نداشتی خوب اونم پیش منه پس برای کارتم شده مجبوری باز منو ببینی مگه نه ؟!

با این حرفم چندثانیه سکوت کرد و انگار داشت پیش خودش چیزایی بالا پایین میکرد و میسنجید که یکدفعه با یادآوری چیزی چشماش گشاد شد و ناباور گفت :

_واااای…. دیر کردم آریا پوستم رو میکنه

چپ چپ نگاش کردم و سوالی پرسیدم :

_آریا کیه ؟!

دستش رو توی هوا تکونی داد و درحالیکه بیرون میرفت عصبی زیرلب بروبابایی زمزمه کرد با چند قدم بلند خودم رو بهش رسوندم و آرنجش رو گرفتم و درحالیکه تکونش میدادم عصبی گفتم:

_بگوووو آریا کدوم خریه و تا زمانی که نگفتی حق بیرون رفتن از این خونه رو نداری فهمیدی ؟؟

تکونی به دستش داد و عصبی بلند گفت :

_آریا کیان !!

با این حرفش خشکم زد و ناباور خیرش شدم ، این چطوری به این زودی تونسته وارد اون خونه بشه

” نازلی “

با یادآوری آریا و فرصتی که بهم داده بود میخواستم تا دیر نشده هرچی زودتر از اون خونه کوفتی بیرون برم ولی آراد نزاشت و با اخمای درهم از آریا میپرسه ، یعنی واقعا یادش رفته آریا کیه ؟؟ خوبه خودش من رو تا اونجا برده و باهاش آشنا کرده بود ولی حالا چرا با آوردن اسمش تا این حد شوکه شده ؟؟

تکونی به دستم دادم که این بار ولم کرد و راحت ازم فاصله گرفت با عجله به طرف در ورودی رفتم که صدای ناباورش باعث شد سرجام بایستم

_تو‌…. تو چطوری وارد خونه آریا شدی ؟؟!

نیم نگاهی به صورت ناباورش انداختم و سوالی پرسیدم :

_چه اهمیتی داره ؟؟ مگه همینو نمیخواستی خوب الان اونجام پس بگو اون پرونده کوفتیت درباره چیه و کجاست تا برم برات برش دارم

ناباور چنگی توی موهاش زد و گفت :

_یه پرونده مشکی رنگ که مطمعنم توی اتاق کارشه و برای اینکه کسی بهش دسترسی نداشته باشه صد در صد اون رو توی گاوصندوقش گذاشته

آهانی زیرلب زمزمه کردم و گفتم :

_پس باید اونجا دنبالش بگردم ولی….

سوالی نگام کرد که سری تکون دادم و جدی ادامه دادم :

_فقط وقتی برات آوردمش پولم رو آماده کرده باشی چون من زیاد صبور نیستم میدونی که !!

زیرلب زمزمه کرد :

_اوکی !!

و با تمسخر نیشخندی زد که عصبی دستمو مشت کردم و گفتم:

_پولی که بابت این کار ازت میخوام کم نیست پس تمسخر نکنی به نفعته !!

به طرفم اومد و رو به روم ایستاد و در کمال تعجب با شیطنت روی نوک بینیم زد و با خنده گفت :

_بزار همون موقع باهم کنار میایم باشه ؟!

نمیدونم چم شده بود که چندثانیه بی اختیار خیره و مات چشماش شدم و سری به نشونه تایید تکون دادم که با حس سرش که کم کم داره بهم نزدیک میشه دستپاچه عقب کشیدم و با قدمای بلند به طرف در رفتم که صدای آرومش از پشت سرم و چیزی که گفت باعث شد تپش قلبم بالا بگیره

_مواظب خودت باش …. آریا کیان آدم خطرناکیه !!

دستمو روی قلبم که تپش های بلندش داشت گوش آسمون رو کم میکرد گذاشتم و با قدمای لرزون از اون خونه و اون آدم که انگار داشت با حرفاش من رو جادو میکرد فرار کردم با رسیدن سرکوچه و تاریکی هوا دستی به صورت عرق کرده ام کشیدم و زیرلب زمزمه کردم :

_داشت چه بلایی سرم میومد خدایا !!

به طرف سر خیابون راه افتادم و زیرلب خطاب به قلب ناآرومم زمزمه کردم :

_چرا اینقدر تند میزنی …. آروم بگیر دیگه لعنتی !! بدون اون میوه ممنوعه اس

توی فکرای درهم برهمم غرق بودم که یکدفعه با توقف تاکسی جلوی پام از فکر بیرون اومدم و با عجله سوارش شدم وسطای راه با یادآوری اون رابطه و غلط کوفتی که کرده بودم ترس برم داشت و از راننده خواستم جلوی اولین داروخونه بایسته !!

با ترس و لرز وارد داروخونه شدم و از دختری که پشت پیش خوان بود خواستم کمکم کنه وقتی ازم پرسید چه موقعی رابطه داشتی با خجالت لبخند مسخره ای روی لبهام نشوندم و به دروغ گفتم :

_تازه ازدواج کردم و میدونی اولای زندگیمونه برای همین بچه نمیخوایم و باید جلوگیری کرد دیگه !!

با مهربونی راهنماییم کرد و یه نمونه قرص بهم داد تا استفاده کنم بعد از پرداخت پولش با ترس ته کیفم لا به لای وسایلم پنهونش کردم و سوار تاکسی که منتظرم ایستاده بود شدم

با رسیدن در خونه آب دهنم رو صدادار قورت دادم و آروم در زدم که عزیز با اخمای درهم درو باز کرد و سینه به سینه ام ایستاد

بی اهمیت بهش که عین دیواری جلوم ایستاده بود خواستم وارد خونه بشم که نزاشت و با اخمای درهم سد راهم شد و شاکی گفت :

_کجا ؟؟

چپ چپ نگاش کردم و بی حوصله گفتم:

_یعنی چی کجا ؟؟ معلومه خوب اینجا کار میکنم باس برم داخل دیگه

دستاش رو به سینه زد و جدی گفت :

_ولی آقا گفتن حق ورود به این خونه رو نداری

چی ؟! یعنی چی حق داخل شدن ندارم ؟! وااای لعنتی حتما بخاطر اینکه دیر کردم عصبی شده دیگه‌..‌. آخ از دست تو نازی الاغ

لعنتی بهم گفته بودن حساسه پس نباید تا این حد نسبت به خودم تحریکش میکردم که حالا عذرم رو بخواد و بیرونم کنه حالا من احمق باید چیکار میکردم دستپاچه چند قدم بهش نزدیک شدم و ناراحت نالیدم :

_ولی من حتما باید آقا رو ببینم !!

پوزخندی به صورت وارفته من زد و با لبخندی گوشه لبش گفت :

_اولا آقا خونه نیستن دوما با خشم و عصبانیتی که موقع بیرون رفتن از تو داشت بهت پیشنهاد میکنم از صدکیلومتریش هم رد نشی…..میدونی چرا ؟؟

لبامو بهم فشردم و خیره نگاش کردم که دستش رو به نشونه چاقو بیخ گلوش گذاشت و با تمسخر ادامه داد :

_چون تضمین نمیکنم جونت سالم به در ببری !!

عصبی بدون اینکه چیزی در جواب حرفاش بگم عقب گرد کردم و درحالیکه ازش فاصله میگرفتم به دیوار رو به روی خونه تکیه دادم و منتظر آقا ایستادم

با تعجب ابرویی بالا انداخت و چپ چپ نگام کرد که چشم غره ای بهش رفتم و ازش رو برگردوندم سعی کردم تا اومدن آقا اونجا بایستم و ذهنم رو از همه چی خالی کنم

چون به آرامش نیاز داشتم که تا وقتی اومد بتونم برای نجات خودم هم که شده دروغی سرهم کنم بلکه باز بزاره داخل خونه شم چون من به پول آراد نیاز داشتم

عزیز وقتی دید بی حرف رو به روی خونه ایستادم پوزخند حرص درای بهم زد و داخل شد و محکم درو بهم کوبید نمیدونم این یارو چه پدرکشتگی با من داشت که اینطوری به پروپای من میپیچید

نمیدونم چندساعت بود که اونجا توی تاریکی ایستاده بودم که یکدفعه با افتادن نور چراغ ماشینی توی چشمام کلافه دستام جلوی صورتم گرفتم و چشمامو بستم

گیج سعی کردم ماشین و راننده اش رو ببینم که یکدفعه با پیچیدنش جلوی عمارت و تک بوقی که زد به خودم اومدم این که ماشین آقاس !

دستپاچه به طرفش قدم تند کردم که در خونه باز شد قبل از اینکه ماشین داخل بشه جلوش ایستادم و با نفس نفس دستامو باز جلوش نگه داشتم

راننده با چشمای گرد شده خیرم شد که بلند فریاد زدم :

_باید باهاتون حرف بزنم جناب کیان !!

با این حرفم شیشه عقب ماشین کم کم پایین رفت که با دیدن اخمای درهم آریا آب دهنم رو صدادار قورت دادم وخیره چشمای وحشیش شدم

چندثانیه خیرم شد و یکدفعه با دست اشاره ای بهم کرد تا پیشش برم ، دستای عرق کردم رو بهم فشردم و با عجله به طرفش پاتند کردم نباید فرصت رو از دست میدادم

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۲۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا