" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۲۰ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۲۰

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

حرفش مدام توی سرم تکرار میشد

_نمیتونه حرف بزنه !!

یعنی چی نمیتونه حرف بزنه؟! بچه ای به این سن و سال مگه میشه حرف نزنه دهنم رو که از تعجب نیمه باز مونده بود رو بستم و درحالیکه با سرفه ای گلوم رو صاف میکردم سوالی گیج لب زدم:

_یعنی چی ؟!

برای ثانیه ای حس کردم چشمای پریا غمگین شد و نگاهش رو ازم دزدید آریا که متوجه حال بدش شد اشاره ای بهش کرد و گفت :

_از پرستار جدیدت خوشت اومده؟!

چشماش رو معصوم به نشونه آره باز و بسته کرد که آریا اون رو پایین روی زمین گذاشت و درحالیکه به میز و مداد رنگی هاش اشاره میکرد گفت :

_عزیزم میری ادامه نقاشیتو بکشی من با نازی خانوم کار دارم !

با حرف پدرش به طرف میزش رفت و مشغول نقاشیش شد منم همونطوری بی حرف خیره اش بودم و فکرم درگیر این بود که چرا دختری به این زیبایی نمیتونه حرف بزنه

توی فکرای درهم و برهمم غرق بودم که با کشیده شدن دستم توسط کسی به خودم اومدم و با تعجب نیم نگاهی به آریای عصبی انداختم و بی اختیار دنبالش کشیده شدم

در اتاق رو به آرومی بست و درحالیکه عصبی به سمتم میومد گفت :

_هیچ دوست ندارم یک بار دیگه جلوی پریا حرفی از اینکه نمیتونه صحبت کنه ، بزنی و یا به روش بیاری فهمیدی؟!

واه این چرا یکدفعه جنی میشه با تعجب سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادم که با خشم نگاه ازم گرفت و لعنتی زیرلب زمزمه کرد با قدمای بلند ازم فاصله گرفت و از پله ها سرازیر شد

یعنی دلیل اینکه این بچه نمیتونه حرف بزنه چیه ؟؟! بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و با تقه ای که به در زدم وارد اتاق پریا شدم

نمیدونم چند ساعت بود که داشتیم بازی میکردیم و عجیب بود که بدون اینکه خسته بشم داشتم از لحظه لحظه کنار این بچه بودن لذت میبردم شاید دلیل مهمش شیرینی و بامزه بودن این بچه بود

پریا دستمو گرفت و درحالیکه به سمت کمدش میبردم با اشاره بهم فهموند که کمک کنم لباسش رو با لباس پیلی عروسکی عوض کنه با کمال میل کمکش کردم

بعد از تعویض لباساش بخاطر رنگ صورتی رنگش به قدری ناز شده بود و بهش میومد که بی اختیار خم شدم و بوسه ای محکم روی لُپش زدم که با ناز خندید

در همین حین در اتاق باز شد و نصرت با اخمای درهم داخل شد و با تیزبینی درحالیکه نگاه کنجکاوش روم سنگینی میکرد بلند گفت :

_وقت شام هستش همه باید تا ده دقیقه دیگه سر میز باشن وگرنه از شام خبری نیست چون آقا به شدت روی این چیزا حساسن !

حوصله کلکل و بحث باهاش رو نداشتم پس بی حوصله چشمی زیرلب زمزمه کردم که انگار براش ساکت و رام بودن من غیرقابل هضم بوده باشه چشماش گشاد شد و با تعجب نگام کرد

دستامو به کمرم زدم و سوالی لب زدم:

_چیزی شده ؟!

اخماشو توی هم کشید و بی حرف بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید چینی به بینی دادم دست پریا رو گرفتم و خطاب بهش گفتم:

_پیش به سوی غذا !!!!

ریز ریز خندید و باهام همراه شد از پله های عمارت پایین اومدیم که با دیدن میز مجللی وسط پذیرایی که پر از غذاهای مختلف بود چشمام برق زد

شکمم بی اختیار شروع کرد به غار و قور کردن و صدای نابهنجاری ازش بلند شد دستمو روی شکمم کشیدم و تازه فهمیدم که از صبح چیزی نخوردم بی اراده به طرف میز پاتند کردم

کنار میز که رسیدم بدون توجه به آریایی که بالای میز نشسته بود با عجله صندلی بیرون کشیدم که بشینم که دستش رو محکم روی میز کوبید و عصبی فریاد زد :

_حواست کجاست ؟!

با صدای دادش سرجام خشکم زد که اشاره ای به پریا کرد و ادامه داد :

_این رو باید من بهت بگم که اول باید غذای دخترمو بدی بعد خودت شروع کنی ؟!

نمیدونم چند ثانیه طول کشید که از گیجی دربیام و تازه بفهمم منظورش چیه دندونام با حرص روی هم سابیدم و زیرلب زمزمه کردم

_چشم آقا !!

به طرف پریا خم شدم و درحالیکه روی صندلی مخصوصش مینشوندمش کنارش ایستادم و شروع کردم توی ظرفش براش غذا ریختن

قاشق رو پُر کردم و به طرف دهنش بردم که با ناز دهن کوچیکش رو باز کرد و اولین لقمه رو از دستم خورد

تموم مدتی که به پریا غذا میدادم سنگینی نگاه آریا روی خودم حس میکردم و از درون بابت اینکه نمیتونم حالش رو بگیرم خودخوری میکردم

ولی مجبوری تحمل کنی نازی …تا اون پرونده لعنتی دستت رو بگیره راهی جز این نداری !!

با یادآوری پرونده یاد آراد افتادم و اخمامو توی هم کشیدم باید فردا هرطوری شده از این خونه بیرون میرفتم و آراد رو میدیدم تا بفهمم اون پرونده لعنتی دقیقا چیه و کجاست تا براش ببرم و از شر این خونه و صاحب بداخلاقش رها بشم !!

بعد از خوردن غذا که تقریبا کوفتم شده بود توی سکوت پریا رو به آغوش کشیدم و با قدمای بلند از کنار آریایی که عجیب نگاهم میکرد گذشتم و از پله ها بالا رفتم توی تختخوابش خوابوندمش که باز روی تخت نشست و خیرم شد سرم رو کج کردم و سوالی لب زدم:

_چیزی شده ؟!

به کمد اشاره کرد و با ایما و اشاره قصد داشت چیزی رو بهم بفهمونه ، وااای خدایا چقدر من خنگ شدم که نمیفهمم منظور این بچه چیه؟!

حالا باید چیکار میکردم ؟! هرچی سعی کردم بفهمم چی میخواد بیفایده بود و بالاخره خسته و با شونه های افتاده دستی به موهای خرگوشیش کشیدم و گفتم:

_ببخشید عزیزم ولی متوجه نمیشم چی میخوای !!

با لبهای آویزون چندثانیه نگاهم کرد و یکدفعه لباسش رو کشید و سعی کرد از تنش بیرونش بیاره

اوووه لعنت بهت نازی !!
چطور نفهمیدی این بچه از قماش و ایل و تبار تو نیست که با لباسی که تنشه بخوابه و حتما باید لباس خواب بپوشه با عجله بلند شدم و درحالیکه به طرف کمدش میرفتم بلند گفتم:

_الان لباس خوابتو میارم !

تموم مدتی که کمکش میکردم لباسش رو عوض کنه ناراحت و یه جورایی گرفته به نظر میرسید میدونستم دلیل این ناراحتیش من لعنتی بودم که باعث شدم باز نقصش یادش بیفته و سرخورده بشه

بوسه ای روی موهاش زدم و درحالیکه پتو روش مرتب میکردم گفتم:

_دوست داری برات قصه بگم ؟!

لبخندی گوشه لبش نشست و سری به نشونه تایید حرفام تکون داد تنها قصه ای که بلد بودم و مادربزرگم همیشه برام میخوند رو براش گفتم که کم کم چشماش گرم شد و خوابید

نگاهمو توی صورت غرق در خوابش چرخوندم و با یادآوری موقعیتی که توش بودم خندم گرفت ، من نازی حالا کارم به جایی رسیده که باید صبح تا شب بشینم بچه بزرگ کنم

با تنی خسته بلند شدم و آروم وارد اتاقم شدم و درحالیکه روی تختم دراز میکشیدم فکرم درگیر این شد که فردا باید چه بهونه ای برای بیرون رفتن پیدا کنم نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و به پهلو چرخیدم و با فکر به فردای پرکاری که پیش رو دارم به خواب عمیقی فرو رفتم

نمیدونم چندساعت بود که خوابیده بودم که توی خواب قلتی زدم و با برخورد نور خورشید به چشمام چندبار پلک زدم و دستمو به دنبال ساعت روی پاتختی چرخوندم اوووه ساعت شش و نیم صبح بود

بلند شدم و با عجله دوش کوتاهی گرفتم و درحالیکه لباسمو مرتب میکردم به طرف اتاق پریا راه افتادم با دیدنش که غرق خواب بود لبخندی زدم و در رو به آرومی بستم

از پله ها سرازیر شدم الان موقعیت خوبی بود تا با آقا صحبت کنم با دیدنش پشت میز صبحانه پاتند کردم و درحالیکه کنارش می ایستادم آروم لب زدم :

_صبح بخیر آقا !

مغرور لعنتی فقط سری برام تکون داد ، بعد از چندثانیه این پا و اون پا کردن با سرفه ای گلوم رو صاف کردم خواستن حرفی بزنم ولی انگار به زبونم وزنه بیست کیلویی وصل کرده باشن باز سکوت کردم ،از بزدلی خودم عصبی چشمامو روی هم فشار دادم که با صدای آقا به خودم اومدم

_هرچی میخوای بگی بگو…. فقط زود باش !!

چطوری فهمید میخوام چیزی بگم؟؟ آخه الاغ هرکی دیگه ای هم بود با دیوونه بازی های تو میفهمید یه مرگیت هست دیگه چه برسه به این یارووو !! دل رو به دریا زدم و بدون معطلی لب زدم :

_مرخصی میخوام !!

لقمه توی دستش رو توی بشقاب گذاشت و درحالیکع به سمتم برمیگشت ابرویی بالا انداخت و گفت :

_مرخصی…. اونم روز اول ؟!

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و به دنبال بهونه جویی به دروغ لب زدم:

_میدونید چیه آقا… مادر پیری دارم حالش زیاد خوب نیست حتما باید بهش سر بزنم فقط کافیه یه ساعت بهم زمان بدید زود برمیگردم

در کمال ناباوریم که الان باز گیر میده و نمیزاره لیوان آب پرتغال رو برداشت و درحالیکه مزه مزه اش میکرد گفت :

_اوکی ‌‌‌‌‌… فقط یک ساعت !!

با شوق دستامو بهم چلوندم بدون اینکه بفهمم دارم چی میگم بی اختیار لب زدم :

_دَمت گرم آقا !!

با این حرفم سرش به طرفم چرخید و ناباور نگام کرد ، نگاه گریزونم رو با ترس به اطراف چرخوندم و دستپاچه لب زدم:

_یعنی…یعنی خیلی لطف کردید !

توی سکوت چندثانیه با چشمای ریز شده با دقت نگام کرد بعد دستش رو توی هوا به نشونه مرخصی توی هوا تکونی داد زود از جلوی چشماش جیم زدم و با نفس نفس خودم رو به اتاقم رسوندم و کلافه چنگی به موهای پریشونم زدم

_عجب گندی زدی نازی !!

بیخیالی زیرلب زمزمه کردم و با عجله اون لباسای فرم مسخره رو از تنم بیرون آوردم و بی معطلی از خونه بیرون زدم با اولین تاکسی که کنار پام ایستاد سوار شدم و خودم رو تا خونه استاد رسوندم

کرایه تاکسی رو حساب کردم و با نفس های حبس شده اف اف رو فشردم که در با صدای تیکی باز شد با تعجب شونه ای بالا انداختم و در رو هُل دادم و داخل شدم

کسی توی حیاط و پذیرایش نبود پس این گودزیلا کجاست ؟!

صدامو بالا بردم و بلند اسمش رو صدا زدم :

_هوووی کجایی استاد !!

چرخی دور خودم زدم و درحالیکه با کنجکاوی نگاهمو به اطراف میچرخوندم فریاد زدم :

_استاد ، آراد کوشی ؟! ای بابا پس کج….

یکدفعه دستی از پشت دور کمرم حلقه شد و تا به خودم بجنبم به دیوار پذیرایی کوبیده شدم و کسی به شدت شروع کرد به بوسیدن و خوردن لبام !!

” آراد “

با روشن شدن صفحه اف اف و دیدن صورتش نفس توی سینه ام حبس شد ، پس بالاخره اومد خاله قزی من !!

چی من ؟! این من مالکیت از کجا نشات میگیره آراد حواست هست ؟؟! کلافه سری تکون دادم تا بیخیال فکرای مختلفی که به سرم هجوم آوردند و داشتن باز خواستم میکردن، بشم

دکمه اف اف رو زدم و منتظر موندم ، با ورودش به خونه و دیدنش بدون اینکه اختیاری از خودم داشته باشم از پشت بغلش کردم و بی معطلی به دیوار کوبیدمش و اون لبای شیرین و خواستنیش رو به کام گرفتم

هرچی بیشتر میبوسیدمش بدتر کنترلم رو از دست میدادم و دستام بودن که روی ممنوعه های بدنش شروع کرده بودن به گشتن !! حس کردم که چطور زیر دستم سست و بی حس شده و پاهاش توان ایستادن ندارن

دستامو دور کمرش حلقه کردم و برای جلوگیری از افتادنش بیشتر به خودم چسبوندمش که دستای لرزونش روی سینه ام نشست و سعی کرد به عقب هُلم بده که بی میل از جدا شدن ازش ، لباشو بیشتر بین لبام گرفتم و به سختی ازش فاصله گرفتم

با نفس نفس خیره صورت ملتهبش شدم که با چشمایی که ازم میدزدید زبونی روی لبهای سرخش کشید و آب دهنش رو صدادار قورت داد از اینکه اینطوری رام و ساکت شده بود تو گلو خندیدم و درحالیکه انگشت اشاره ام روی لب پایینیش میکشیدم آروم لب زدم:

_خوب مزه دادی …میدونستی دلم برات تنگ شده بود بندانگشتی!!

با شنیدن صدام انگار به خودش اومده باشه بدون توجه به حرفم با وحشت به عقب هُلم داد و با صدایی که میلرزید گفت:

_معلوم هست چه غلطی میکنی ؟!!

نگاه خیرم رو به لبای خیس و ملتهبش دوختم و جدی گفتم:

_دلم خواست.‌‌‌… حرفیه !؟

با خشم و دستای مشت شده پرویی زیرلب خطاب بهم گفت و برخلاف همیشه که با چندش دستی به لباش میکشید شونه ای بالا انداخت و درحالیکه به طرف مبلا میرفت و روشون مینشست عصبی گفت:

_من برای کارم اینجا میام نه برای تفریح و دل خواستن یا نخواستن تو !!

تیز نگاهی بهم انداخت و ادامه داد :

_در ضمن بار آخرت بود که به من نزدیک شدی وگرنه ….

توی حرفش پریدم و با تمسخر گفتم:

_وگرنه چی… تو که میدونی همه تهدیدات تو خالین و راه به جایی نمیبری و بالاخره من هرکاری که دوست داشته باشم میکنم پس بیخیال شو و کارت رو که بخاطرش تا اینجا اومدی رو بگو…اوکی ؟؟!

با حرص لباشو بهم فشرد و با فریاد گفت:

_قبلا هم بهت گفتم من برده و نوکر تو نیستم که بهم دستوری میدی و ازم سواستفاده میکنی شیرفهم شدی بچه ؟!

از اینکه اینطوری جلوم می ایستاد و قُلدری میکرد خوشم میومد و انگار همش دوست داشتم حرصش رو دربیارم تا عصبی شه چون وقتی مثل اسپند روی آتیش جِلزولِز میکرد درست عین روانیا از دیدن این حالش لذت میبردم و دوست داشتم توی آغوشم بگیرمش

با لبخندی مرموز گوشه لبم کنارش نشستم و درحالیکه به طرفش خم میشدم زمزمه وار گفتم:

_مثلا الان بخوام ازت لذت ببرم کی میتونه جلوم رو بگیره ؟

دهن باز کرد چیزی بگه که بیشتر بهش نزدیک شدم و درحالیکه طره ای از موهای روی پیشونیش رو کنار میزدم نفسم رو به فشار توی صورتش فوت کردم

چشماش رو بست و دستپاچه خواست ازم فاصله بگیره که هُل آرومی به سینه اش دادم که چون حواسش نبود روی مبل افتاد با ترسی که توی چشماش لونه کرده بود و سعی در پنهون کردنش داشت با عجله خواست بلند شه که نزاشتم و روش خیمه زدم

حالا تن داغش زیرم بود و من مست بوی عطر تنش سرمو توی گودی گردنش فرو کردم و درحالی که گردنش رو بوسه های خیس میزدم آروم زمزمه کردم:

_این رو آویزه گوشت کن که هیچ وقت آراد رو تهدید نکنی کوچولی وحشی !!

عصبی تقلا کرد که از زیرم بیرون بیاد که زبونمو روی لاله گوشش چرخوندم و با نفس های بریده شروع کردم به باز کردن دکمه های مانتوش

این دختر مال من بود و تا هر وقتی که میخواستم باید زیرم باشه تا ازش لذت ببرم و هیچ کس نمیتونه مانع ام بشه حتی خودش !

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۲۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا