دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۷

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۷

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

چندثانیه گیج و منگ خیرش شدم این الان چی گفت ؟! پرستار بچه ؟! اصلا این یارو مگه بچه ای داره که پرستار بخواد

وقتی دید هیچی نمیگم دستش رو جلوی صورتم تکونی داد و سوالی پرسید :

_چیه خشکت زده؟! مگه نگفتی برای کار اومدی خوب مدارکت رو بده ببینم !!

یعنی واقعا الکی الکی داشتم توی این خونه صاحب کار میشدم ؟! به خودم اومدم و به زور سعی کردم جلوی لبخندی که داشت روی لبهام جا خوش میکرد رو بگیرم چطور ممکنه همچین شانسی بهم رو کرده باشه ؟!

یعنی داره راست میگه یا داره بازیم میده ببینه چی میگم و چه عکس العملی نشون میدم هنوزم تو فکر بودم که پوووف کلافه ای کشید و گفت :

_گفتم مدارکت ؟!

دستام بهم گره زدم و دستپاچه نالیدم :

_مد….مدارکم باهام نیستن!!

با تعجب نگاه ازم گرفت و سوالی پرسید :

_مگه میشه ؟!

اخماش توی هم فرو رفت و عصبی ادامه داد:

_یعنی میخوای بگی بدون هیچ سند و مدرکی اومدی خونه من !!

لبخند مصلحتی زدم و برای اینکه به چیزی شک نکنه گفتم :

_نه میدونی چیه ؟! مدارکم رو گم کردم یعنی یعنی….

برای اینکه به دورغم پی نبره نگاه از چشمای تیزبینش گرفتم و درحالیکه به زمین خیره میشدم ادامه دادم:

_ازم دزدیدن !

دستاش توی جیبش فرو برد و چند قدم ازم فاصله گرفت با ترس از پشت سر خیرش شدم این بهترین موقعیتی بود که گیرم افتاده و از این طریق راحت میتونستم توی این خونه بگردم

پس نباید به هیچ وجه این موقعیت رو از دست میدادم چون دیگه عمرا همچین موقعیتی گیرم میومد نیم نگاهی به امیر ساکت گوشه انبار انداختم

که دستش رو طوری که کسی نبینه به معنای آروم باش تکونی داد و چشماش رو بست دستپاچه سعی کردم آروم باشم و به خدا امید داشته باشم ببینم چی پیش میاد

توی فکر بودم که یکدفعه به طرفم برگشت و سوالی پرسید :

_از کجا مطمعن باشم راست میگی ؟!

از این مردی که رو به روم ایستاده بود مگه میشد چیزی رو پنهون کرد یا بهش دروغ گفت ولی من به این کار احتیاج داشتم هم برای به دست آوردن پول هم برای خاطر نیره و مادرش !!

با این فکرا به خودم اومدم و درحالیکه دستی به گوشه لبم میکشیدم جدی خطاب بهش گفتم :

_ببینید آقای محترم من عاشق کارمم و البته …

نیم نگاهی به امیر انداختم و اضافه کردم :

_به پولش خیلی احتیاج دارم ولی به دلایلی داداشم دوست نداره کار کنم و بخاطر نبود مدارک و دزدیده شدنشون اون رو مقصر میدونستم و دعوامون در خونتون دلیلش همین بود و بس! و من اون رو مقصر همچین اتفاقی میدونم و حالا برسیم به شما ….

یک قدم بهش نزدیک شدم و درحالیکه توی چشماش خیره میشدم گفتم :

_شمایی که ما رو بدون هیچ دلیل قانع کننده ای توی خونتون به جرم نامعلوم زندانی کردی و الانم اونیکه باید شاکی باشه منم نه شما !!

با تک سرفه ای گلوش رو صاف کرد خشن دستش رو به نشونه سکوت بالا گرفت و گفت :

_من باید بدونم بچه ام قراره زیر دست کی باشه یا نه ؟؟ باید مطمعن باشم یا نه ؟!

دهن باز کردم و مردد لب زدم :

_ولی من چ….

بدون توجه بهم که دارم حرف میزنم عقب گرد کرد و درو بهم کوبید بیشعوری زیرلب خطاب بهش زمزمه کردم و عصبی فریاد زدم:

_انگار دارم با دیوار حرف میزنم جلبک بی خاصیت رفت و درو پشت سرش چه راحت بست !

همینطوری داشتم زیرلب غُرغُر میکردم که یکدفعه در با صدای بدی باز شد و عزیز با اون هیکل درشت و ترسناکش توی قاب در قرار گرفت و بلند گفت:

_بیاید بیرون !!

نیم نگاهی به امیری که داشت بهم نزدیک میشد انداختم و با ترسی که توی دلم لونه کرده بود لرزون لب زدم:

_بنظرت میخواد کجا ببرتمون؟!

بی تفاوت شونه هاش رو بالا انداخت و زیرلب خطاب بهم گفت :

_بریم ببینیم !!

و بدون توجه به من خشک شده جلوتر از من به طرف در راه افتاد

میترسیدم دروغام رو باور نکرده باشه و یا سروکله اون دختره پرستار پیدا شه و گند کار دربیاد اونوقت معلوم نبود چه بلایی سرمون میاورد و چطوری سرمون زیر آب میکرد از این مرد و دم و دستگاهی که دور و برش بود هیچ چیزی بعید نبود

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا